آن سگ تا چند ساعت دیگر خواهد مرد
شاید هم تا چند روز دیگر. میدانید؟ دقیق نمیشود گفت. نهایتش بشود یک هفته.
سگ درشت و ترسناکی بود. با چشمهایی به رنگ خون. زل زده بود به ما. همین که کنار درختها بساط پیکنیک را پهن کردیم آمد در چند متریامان نشست. همچنان زل زده بود به ما. همزمان با خوردن نهار استخوانهای غذا را پرت میکردیم سمتش. بی سر و صدا نزدیک هر تکه استخوان میشد و آن را میجوید. برعکس ظاهرش انگار سگ بیآزاری بود. نزدیک غروب شد. زیرانداز و وسایلمان را جمع کردیم. سگ آهسته آهسته نزدیک شد. منتظر بود ما برویم و در جایی که نشسته بودیم دنبال باقی ماندهی غذایی چیزی بگرد. وقتی دور بود برایش دست تکان میدادم و برویش لبخند میزدم. دو سه قدمیام که رسید تازه سرخی داخل مردمک چشمانش را دیدم. ترسیدم کمی. مسیرم را اندکی کج کردم تا فاصلهامان حفظ شود. تازه آن لحظه بود که پهلوی چپش را دیدم. تصادف کرده بود، حیوانات وحشی گاز گرفته بودندش، با چاقو زخم زده بودند به پهلویش؟ نمیدانم. فقط میدانم یک قسمت از پوستش کنده شده بود و اعضای داخلی بدنش به وضوح دیده میشد. شاید معدهاش بود، شاید حتی قلبش. شما میدانید قلب سگ دقیقا کجای بدنش قرار دارد؟ از زخمش دیگر خون نمیآمد. کهنه بود حسابی. تمیز به نظر میرسید اما عفونت را که نمیشود دید. میشود؟ مگر چقدر طول میکشید که زخمش چرک کند و عفونت وارد خونش شود و کارش را بسازد؟ اگر یک نفر که پانسمان بلد باشد و بتادین همراه خودش برداشته باشد و از نزدیک شدن به سگ وحشی درشتی مثل او هم نترسد شاید آن سگ بیشتر از چند ساعت و چند روز دیگر زنده بماند. میدانید؟ آن لحظه واقعا خجالت کشیدم. که چرا من آن شخص نیستم. و حتی تلاش هم نمیکنم که باشم. چرا اینقدر راحت نگاهم از ان زخم عمیق زشت گرفتم و از کنارش گذشتم؟ چرا هیچ کمکی نکردم؟
حدود دو ساعت پیش بود که آن سگ را دیدم و برایش دست تکان دادم. و ده دقیقهی پیش زخمش را. و هیچ کاری نکردم برایش. از زمان شروع نوشتن این پست هم حدودا ده دقیقه گذشته. میتوانستم زنگ بزنم و به صد و هیجده و شمارهی کلینیک دامپزشکی را بگیرم؟ هوم؟ بجایش نشستم و این پست را نوشتم. و منتظرم یک نفر که از پانسمان زخم سگها چیزی سرش میشود اینجا کامنت بگذارد تا من آدرس آن نقطهای که سگ را دیدم به او بدهم. هوم؟
- ۰۰/۰۷/۲۳
آخ چه دردناک. دلم کباب شد