غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۶ مطلب در تیر ۱۴۰۰ ثبت شده است

می‌خواهم یک اعترافی بکنم. بین خودمان بماند فقط. من واقعا می‌ترسم؛ از اینکه بمیرم، قبل از آنکه عاشق شده باشم. چرا از کلمه‌ی «قبل» استفاده کردم؟ چرا نگفتم «بدون آنکه عاشق شوم»؟ یعنی عشق ممکن است بعد از مرگ هم اتفاق بیفتد؟ نمی‌دانم... غیرممکن که نیست، هست؟

داشتم می‌گفتم. از زندگی‌ای که اول و آخرش دوست داشتنت نباشد می‌ترسم. از مرگ قبل از عشق. قبل از اینکه دلم بلرزد. قبل از آنکه یک دیوان شعر برایت سروده باشم. قبل از اینکه زبانم را به لکنت بیندازی و قلم سخت و خشک و بی‌ارزشم را روح ببخشی. می‌ترسم عمرم قد ندهد آنقدر به تو عشق بورزم و برایت غش و ضعف کنم که انگشت‌نمای خلق شوم. می‌ترسم هیچ خاطره‌ای نداشته باشم از روزی که در خیابان قدم می‌زنم و مردم کوچه و بازار با دست نشانم می‌دهند و پچ‌پچ‌ کنان می‌گویند :« همین دیوانه است. همان مجنونی که قصه‌اش را خوانده بودم.»

می‌ترسم در بهشت هم تنها بمانم. می‌ترسم سجده‌ات را نکنم. جلویت زانو نزنم. یا نه، از این می‌ترسم که تو مرا به زانو نیندازی. شوق وصالت را به تار و پودم گره نزنی. در بیابان جنون مرا پا برهنه به سوی حریم خودت نکشانی. می‌ترسم خداجان. می‌ترسم.

دریافت

  • میخک

در اوج تنهایی و بی‌کسی و بیچارگی، یک گوشه در خودت مچاله می‌شوی. سعی می‌کنی تمام ظلم و ستم‌هایی که این جهان نامرد در حقت کرده را فراموش کنی. برای خودت یک کیک تولد می‌کشی با یازده شمع. از طرف کس‌ و کارهایی که نداری خودت را در آغوش می‌گیری. هیچ امیدی به آینده نداری اما ناگهان یک مرد ریشوی غول پیکر با یک لگد در کلبه‌ات را باز می‌کند. 

یک کیک تولد در دستش است و خبری آورده شیرین‌تر از عسل. «تو مهمی هری! تو خاصی! تو جادوگری! تازه، تنها هم نیستی! خیلی‌ها هستن که دوستت دارن. قراره باقی عمرت رو پیش اونا بگذرونی. با آدم‌هایی که از جنس تو هستن و درکت می‌کنن.» 

کمتر کسی را می‌شناسم که حداقل در مرحله‌ای از زندگی‌اش آرزو نکرده جای هری پاتر باشد. جای پسری که در یک لحظه زندگی‌اش از این رو به آن رو شد. در عمق چاه تلخ‌کامی و انزوا و مورد ستم واقع شدن گیر کرده بود و بعد یک شبه از اوج قله‌ی خوشبختی و محبوبیت سر در آورد. با چاشنی یک عالم ماجراجویی و سحر و افسون‌های جذاب و خیره‌کننده. درست است، هری پاتر سختی زیاد کشید اما ان یک جمله‌ای که هاگرید به او گفت، یا دریافت نامه‌‌ای که از فوق العاده‌ترین مدرسه‌ی دنیا برای خود خود او ارسال شده‌بود، به همه‌ی آن سختی‌ها می‌ارزد. نمی‌ارزد؟

راستش فقط قرار بود یک اشاره‌ی کوتاه به داستان هری پاتر داشته باشم و بعدش افسوس بخورم که چرا از همان بچگی بجای این فانتزی‌پردازی‌های خام و به درد نخور حواسمان را جمع پاندای کنگ‌فوکار نکردیم. 

پو گیر خاله و شوهرخاله‌ی مستبد و ظالمش نیفتاده بود. اتفاقا پدرش خیلی هم  مهربان بود و دوستش داشت. اما مگر همین دوست داشتن باعث نشده بود به چاقی بیش از حد دچار شود و دست و پا چلفتی بار بیاید؟ داستان پو از نظر من یکی که واقعی‌تر است. پاندایی که در بی‌هدفی و روزمرگی زندگی نکبت‌بارش گرفتار شده و آنقدر جسارت در خودش نمی‌بیند که بخواهد تغییری ایجاد کند. زندگی‌اش هیچ معنایی ندارد و حتی دنبال معنا بخشیدن به آن هم نیست. سرتاسر عمرش فقط همین خوردن و لذت بردن آنی از دنیا را یاد گرفته. 

پو یک رویای دور و دراز و قدیمی دارد. از بچگی با عروسک جنگجویان شهرش بازی می‌کرده و آرزو داشته مثل آنها یک قهرمان باشد. در خیالاتش همیشه خودش را کنار آنان تصور می‌کرده. بعد خیلی اتفاقی (که البته آن لاک‌پشت پیر می‌گفت هیچ‌چیز در دنیا اتفاقی نیست) فرصتی برایش پیش می‌آید تا خودش را نشان بدهد. فرصتی که همگان من‌جمله خودش معتقد هستند لیاقتش را ندارد. اما او آخر سر استعداد خودش را کشف می‌کند، درست بعد از اینکه ناکارآمدی سیستم آموزشی کهنه و بدون خلاقیت ثابت می‌شود و مربی ناچارا می‌پذیرد که نمی‌تواند از پو یک کپی دیگر از تمام شاگردان ماهر و توانمند و بی‌نقصش بسازد.

روی دیگر سکه کم‌کم نمایان می‌شود. پو متمایز است. آنقدر که هیچ سیستم تمایز زدایی روی او اثر ندارد. او عین بقیه نیست. یک عالمه نقطه ضعف دارد که خیلی‌هایشان اصلاح شدنی نیستند. این عیب‌ها در ذاتش هستند. ظاهرا قرار است تا آخر عمر یک موجود معیوب مفلوک باقی بماند. اما وقتی طرز نگاه آدم‌ها عوض شود؟ ایرادات او تبدیل می‌شوند به بزرگترین نقطه‌ی قوتش! علاقه‌ی بیش از اندازه‌ی او به خوردن نیروی محرکه‌ی قدرتمندی است که باعث می‌شود برای یافتن غذا از پس سخت‌ترین تمرین‌ها هم بر بیاید. کس دیگری این همه انگیزه و شوق را به این راحتی پیدا نمی‌کند. شکم گنده و ورآمده‌اش می‌شود سپری در مقابل کشنده‌ترین تکنیک‌‌های کنگ‌فوکار. هیچ‌کس جز او در مقابل این ضربه‌ها زنده نمی ماند. 

راستی چرا تا به‌ حال هیچوقت از دهن هیچ بچه‌ای نشنیدم که خودش را مثل پو تصور کند؟ چون چاق و دست و پاچلفتی است و خوش‌قلبی‌اش کمی به ساده‌لوحی میل می‌کند؟ چون بی‌نقص نیست؟ پو یکی از واقعی‌ترین قهرمانانیست که تاحالا دیده‌ام. با استعداد و مهارت ویژه‌ای متولد نشده. از لحطه‌ی تولدش خاص و برجسته نبوده. در DNAش هیچ‌چیز خارق‌العاده‌ای نهفته نشده. درواقع تنها استعدادی که دارد استعداد چاقی است. ژن خوب ندارد.

شانس اینکه یک پاندا تبدیل به یک جنگجوی اژدها شود دقیقا درست به همان اندازه‌ایست که تک تک ما در دنیای خودمان میتوانیم قهرمان باشیم. مگر نه؟

  • میخک

از مدرسه یک راست رفتند خانه‌ی خاله جانشان. قرار بود زهره یادشان بدهد چطور با این کش پلاستیکی‌ها دستبند درست کنند. این‌جور چیزها انگار بین هم‌سن و سال‌هایشان مد شده.

حالا من و تو تنهاییم. چایی می‌خوری؟ نسکافه نه، خیلی وقت است نخریده‌ایم. ولی چای گیاهی داریم. پونه‌ی کوهی دم کنم برایت؟ یا برگ به؟ از این کافئین‌های کوفتی که بهشان عادت کرده‌ای که بهتر است. آرامش‌بخش است. حیف ماه پیش نیامدی. آلبالوهایمان تمام شده. وگرنه نشانت می‌دادم عطر و طعم یعنی چی!

از کار و بارت چه خبر؟ خوب پیش می‌رود؟ زندگی بر وفق مراد هست؟ راست می‌گویی؟؟ کی؟؟ نه، نشنیده بودم! چقدر خوب! تبریک می‌گویم. شیرینی‌اش کو پس؟ عجب... تعریف کن ببینم دقیقا چی شد!...

من هم بد نیستم. شکر خدا. بچه‌ها هم خوب‌اند. درگیر درس و مدرسه‌اند دیگر. راستی باران می‌گفت دیروز تلوزیون سعید را نشان می‌داده. انگار با او مصاحبه اختصاصی کرده بودند. اوهوم... حتما دیگر...

آره، امسال قرار است انتخاب رشته کنند. دقیقا مشکلشان همین است. نه می‌توانند از علایق شخصی‌اشان دل بکنند و نه از همدیگر. باران می‌خواهد جانورشناس شود. خیلی هم در تصمیمش جدی است. یادت هست آن شب چهارشنبه سوری که یک مشت مورچه را آورد گذاشت روی دامن من. گفت می‌خواهد تک تک دوست‌های تازه‌اش را به من معرفی کند. من اینجا سعی می‌کردم خودم را کنترل کنم و نترسم، شما صد متر آن طرف‌تر داشتید جیغ می‌کشیدید و فرار می‌کردید! آی گفتی... آره... یادش بخیر.

ترانه هم همچنان عاشق نقاشی است. دیوار اتاقش را دیده‌ای؟ بیا، بیا نشانت بدهم. عاشق این است که دیوار را خط خطی کند و رنگ‌های بی‌معنی به آن بپاشد، بعد تلاش کند و از ان خط‌خطی‌ها یک طرح هنری بیرون بکشد. این خرگوش را ببین. پاندا نیست، خرگوش است. هفت سالش بود فکر کنم. یک روز از خرید و برگشتم و دیدم دیوار اتاقش از سقف تا کف پر از خط‌خطی‌ها و لکه‌های درشت سیاه شده. ناخوداگاه زدم زیر گریه. کلی جلوی خودم را گرفتم تا دعوایش نکنم. مهدی می‌خواست رنگ بخرد و اتاقش را کاملا سفید یک‌دست کند. نقاشی‌های قبلی‌اش هم این.طوری پاک می‌شد. باران نگذاشت. یک الم شنگه‌ای راه انداخت که بیا و ببین. همیشه‌ی خدا پشت خواهرش است. بجای خود ترانه هم حواسش به او هست. سه روز همین طوری ماند. صبح روز سوم آمدم از خواب بیدارش کنم، دیدم قلم‌مو در دستش روی موکت خوابش برده. این طرح را کشیده بود.

راستی، تو چند سال است به خانه‌ی ما نیامده‌ای؟ چند سال است از هم بی‌خبریم بی‌معرفت؟ من که این همه زنگ زدم! این همه پیغام و پسغام فرستادم! آخر سر گفتم شاید دل‌آزار شده‌ایم و من بی‌خودی تلاش می‌کنم دوستی‌امان را ادامه بدهم. سرت آنقدر شلوغ بود که اصلا حالمان را هم نپرسی؟ ببینی زنده‌ایم یا مرده؟! نخیر، به این راحتی‌ها که نمی‌بخشمت. باید اول...

حالا بیخیال، بیا، فکر کنم چای دم کشیده. نهار می‌مانی؟ به بچه‌ها هم زنگ بزن و بگو بیایند اینجا. یک نان و پنیری پیدا می‌شود دور هم بخوریم. اوهوم... بد فکری هم نیست. باران و ترانه هم تا یک ساعت دیگر پیدایشان می‌شود. ببینم اصلا می‌توانی تشخیصشان بدهی یا نه. از نظر ظاهر از بچگی‌ هم به همدیگر شبیه‌تر شده‌اند، اما خلق و خویشان درست برعکس یکدیگر است. به نظرت جدا شدنشان تاثیر منفی روی روحیه‌اشان نمی‌گذارد؟ زیادی به‌هم وابسته‌اند. از حالا هر کدام بروند به یک دبیرستان جداگانه... خب سختشان است. دوست هم ندارم اجازه دهم بخاطر کنار هم ماندن خود واقعی‌اشان را فدا کنند. می‌دانم... فقط نگرانم... بگذریم، چایی‌ات سرد شد. 

 

  • میخک

شپشی که شپش می‌کشد را باید هم کشت! او خودش یک قاتل است. بی‌رحمانه هم‌نوع بی‌گناه خودش را به هلاکت رسانده. باید سزای اعمالش را ببیند یا نه؟ شپش‌ها که دادگاه و محکمه‌ی درست و حسابی ندارند. وقتی در دنیایشان اصلا قانونی در کار نیست، چطور می‌توانیم شپش مجرمی که دستگیر کرده‌ایم را به دست قانون بسپاریم؟! مجبور بودم که خودم دست به کار شدم!

تازه این شپش از آن شپش‌های معمولی نبود که! شش‌تا پا داشت! صرفا جهت اطلاع آنان که نمی‌دانند (وگرنه که تو خودت در این زمینه یک پا استادی) ، پاهای جلویی شپش درواقع پا نیستند و دست‌اند. وقتی شپشی شش‌تا پا دارد در واقع دو دست هم در جلو دارد و روی هم رفته می‌توان او را در رسته‌ی هشت‌پایان گذاشت و چه بسا عنکبوتی باشد در جامه‌ی میش!

راستی به نظرت کدام تولیدی جامه‌ی میش در سایز عنکبوت می‌دوزد؟ آدرسش را داری؟ به نظرت سفارش هم قبول می‌کنند؟ همیشه دوست داشتم یک لباس زرافه‌ای داشته باشم. هزینه‌اش هم هرچقدر شد مهم نیست؛ خانواده‌ی شپش مقتول پرداخت می‌کنند. آنی که من کشتم نه، آنی که آن یکی شپش کشته‌ بود. بالاخره باید یک جوری از خجالتم درآیند و مراتب سپاس‌گزاری‌اشان را اعلام کنند یا نه؟ همین‌طور خالی خالی که نمی‌شود. دست‌هایم تا آرنج به خون آغشته شده. علاف که نیستم برای رضای خدا شپش بکشم! تازه الان آه و ناله‌ی خانواده‌ی شپش مقتول پشت سرم است. آنی که آن یکی شپش کشته بود نه، آنی که من کشتم. باید یک خانه‌ی دو نبش نقلی سه خوابه کف پارکت و کابینت MDF مرغوب و حمام دست‌شویی جدا با پنجره‌های UPVC برایم بخرند که دیوارهایش عایق آه و ناله و ضد نفرین باشد تا من شب‌ها راحت بخوابم یا نه؟ هوم؟

  • میخک

می‌خواهم با تو حرف بزنم. فقط با تو. در این گوشه‌ی خلوت دنیا. باهم حال احوال کنیم. برای هم از خاطره‌های بامزه‌امان بگوییم. سر به سر هم بگذاریم. بی‌دلیل و بی‌بهانه بزنیم زیر خنده. آنقدر بخندیم که اشکمان در بیاید. یا حتی نفس کم بیاوریم. میان گریه و خنده کم‌کم خنده هایمان کم‌رمق‌تر شوند. تصنعی شوند. بعد بغضمان خود به خود می‌شکند.

باور کن به محض اینکه این دیوار بتنی لعنتی که جلوی نفس کشیدنمان را گرفته گورش را گم کند و به سیل اشک اجازه‌ی جاری شدن دهد، همه چیز خودش حل می‌شود.

او برمی‌گردد؟ نه. زخم‌هایمان خوب می‌شوند؟ نه. گریه درمان هیچ دردی نیست. فقط مسکن است. و ما مگر جز تسکین چیزی می‌خواهیم؟ احمق که نیستیم! جفتمان می‌دانیم دیگر هیچ‌چیز مثل سابق نخواهد شد. اما همین‌ که دیگر خبری از بغض نباشد، فریادهای فروخرده جگرمان را نسوزانند، کابوس‌ها لاقل در خواب دیگر به سراغمان نیایند و سرمان از شدت درد در آستانه‌ی انفجار نباشد، انگار همه‌چیز حل شده. انگار دیگر مشکلی نیست‌.

پس بیا کنارم بنشین. اول من شروع می‌کنم. از آن روزی می‌گویم که جفت پاهایم روی کف یخ‌زده‌ی سرویس بهداشتی عمومی سر خوردند و جلوی چشم همه یک معلق کامل زده. بعد تو عین تمام آدم‌هایی که آن روز آنجا بودند پقی بزنی زیر خنده. عین خیالت نباشد که وقتی سرم با آن شدت به کاشی‌ها خورد دردم گرفت یا نه. خودم هم بخندم و آرزو کنم کاش تمام دست و پا چلفتی بازی‌ها و سردردهای عالم همین‌قدر بامزه و شیرین باشند. 

آنقدر بخندیم که اشکمان در بیاید. آنقدر که حتی دلیل خندیدنمان را هم یادمان نیاید. ولی باز هم دست برنداریم. بخندیم. بخندیم چون خنده به چشم‌هایمان اجازه‌ی باریدن می‌دهد. این‌طوری قلبمان را گول می‌زنیم. به خودش باشد که اجازه‌ی آرام شدن بهمان نمی‌دهد. کم‌رمق و تصنعی هم که شده، بخندیم. آخر سر یک جایی، یک روزی، بغضمان می‌شکند. 

  • میخک

ببین بغض جان، نمی‌دانم هدفت از زندگی چیست، ولی انصافا این زندگی نیست که تو داری. آخر خودت را بیخودی آن تو حبس کرده‌ای که چه بشود؟ که نگویند ببین چه بغض ضعیفی بود و چقدر زود شکست؟ تو رو جان مادرت بیخیال حرف مردم شو. ول کن جهان را بغض جان! خودت را عشق است!

بیا، بیا از چشم‌هایم یک نگاه به دنیای بیرون بینداز. ببین چقدر رنگارنگ و زیباست. یک وقت فریب شر و ورهای قلبم را نخوری‌ها! او چه می‌داند دنیا دست کیست! نمی‌خواهم غیبتش را بکنم، بچه‌ی بدی نیست، فقط زیادی احساساتی است. تو که مثل او کم طاقت و شکننده نیستی. نترس. چیزی‌ات نمی‌شود. بیا کمی خوش بگذران. بگو، بخند، برقص. اگر هم جایی خدایی نکرده بدی دیدی، راهت را بکش و برو! تو مثل آب روانی بغض جان. دل نیستی که یک جا گیر کنی و هرچقدر هم زخم برداری نتوانی از داخل بوته‌های خار بیرون بیایی. تو راحت سفر می‌کنی. پس چرا این همه وقت است یک‌جانشین شده‌ای؟ می‌خواهی اسم خودت را در کتاب گینس ثبت کنی؟ که چه بشود؟ بابت تمام لحظه‌هایی که به کامم تلخ کردی مدال افتخار بگیری؟ بروی جلوی بغض‌های همسایه پز بدهی و بگویی که چطور چند سال جلوی نفس کشیدنم را گرفتی؟ آن‌ها هم برایت کف بزنند؟ همین را می‌خواهی؟ تو که نامرد نبودی بغض‌ جان! ما خیلی وقت است که هم را می‌شناسیم. من که بدت را نمی‌خواهم...

برو. آزاد باش. بگذار اشک از این پیله‌ی لعنتی بیرون بیاید و جاری شود. بگذار این سد بشکند. محض رضای خدا! پایت را از گلویم بردار! می‌دانم... خودم می‌دانم بدون تو من همچنان یک کوه غم و غصه دارم. اما تو تحملش را سخت‌تر می‌کنی! خبر دارم اگر بروی هم دو روز نشده برمی‌گردی و کنج این سینه‌ی سوخته می‌نشینی. اشکالی ندارد. همین دو روز را به من مهلت بده. لطفا! در عالم رفاقت این یک لطف را در حقم بکن. خواهش می‌کنم بغض جان. بیا، بیا خداحافظی کنیم.

  • میخک