در اوج تنهایی و بیکسی و بیچارگی، یک گوشه در خودت مچاله میشوی. سعی میکنی تمام ظلم و ستمهایی که این جهان نامرد در حقت کرده را فراموش کنی. برای خودت یک کیک تولد میکشی با یازده شمع. از طرف کس و کارهایی که نداری خودت را در آغوش میگیری. هیچ امیدی به آینده نداری اما ناگهان یک مرد ریشوی غول پیکر با یک لگد در کلبهات را باز میکند.
یک کیک تولد در دستش است و خبری آورده شیرینتر از عسل. «تو مهمی هری! تو خاصی! تو جادوگری! تازه، تنها هم نیستی! خیلیها هستن که دوستت دارن. قراره باقی عمرت رو پیش اونا بگذرونی. با آدمهایی که از جنس تو هستن و درکت میکنن.»
کمتر کسی را میشناسم که حداقل در مرحلهای از زندگیاش آرزو نکرده جای هری پاتر باشد. جای پسری که در یک لحظه زندگیاش از این رو به آن رو شد. در عمق چاه تلخکامی و انزوا و مورد ستم واقع شدن گیر کرده بود و بعد یک شبه از اوج قلهی خوشبختی و محبوبیت سر در آورد. با چاشنی یک عالم ماجراجویی و سحر و افسونهای جذاب و خیرهکننده. درست است، هری پاتر سختی زیاد کشید اما ان یک جملهای که هاگرید به او گفت، یا دریافت نامهای که از فوق العادهترین مدرسهی دنیا برای خود خود او ارسال شدهبود، به همهی آن سختیها میارزد. نمیارزد؟
راستش فقط قرار بود یک اشارهی کوتاه به داستان هری پاتر داشته باشم و بعدش افسوس بخورم که چرا از همان بچگی بجای این فانتزیپردازیهای خام و به درد نخور حواسمان را جمع پاندای کنگفوکار نکردیم.
پو گیر خاله و شوهرخالهی مستبد و ظالمش نیفتاده بود. اتفاقا پدرش خیلی هم مهربان بود و دوستش داشت. اما مگر همین دوست داشتن باعث نشده بود به چاقی بیش از حد دچار شود و دست و پا چلفتی بار بیاید؟ داستان پو از نظر من یکی که واقعیتر است. پاندایی که در بیهدفی و روزمرگی زندگی نکبتبارش گرفتار شده و آنقدر جسارت در خودش نمیبیند که بخواهد تغییری ایجاد کند. زندگیاش هیچ معنایی ندارد و حتی دنبال معنا بخشیدن به آن هم نیست. سرتاسر عمرش فقط همین خوردن و لذت بردن آنی از دنیا را یاد گرفته.
پو یک رویای دور و دراز و قدیمی دارد. از بچگی با عروسک جنگجویان شهرش بازی میکرده و آرزو داشته مثل آنها یک قهرمان باشد. در خیالاتش همیشه خودش را کنار آنان تصور میکرده. بعد خیلی اتفاقی (که البته آن لاکپشت پیر میگفت هیچچیز در دنیا اتفاقی نیست) فرصتی برایش پیش میآید تا خودش را نشان بدهد. فرصتی که همگان منجمله خودش معتقد هستند لیاقتش را ندارد. اما او آخر سر استعداد خودش را کشف میکند، درست بعد از اینکه ناکارآمدی سیستم آموزشی کهنه و بدون خلاقیت ثابت میشود و مربی ناچارا میپذیرد که نمیتواند از پو یک کپی دیگر از تمام شاگردان ماهر و توانمند و بینقصش بسازد.
روی دیگر سکه کمکم نمایان میشود. پو متمایز است. آنقدر که هیچ سیستم تمایز زدایی روی او اثر ندارد. او عین بقیه نیست. یک عالمه نقطه ضعف دارد که خیلیهایشان اصلاح شدنی نیستند. این عیبها در ذاتش هستند. ظاهرا قرار است تا آخر عمر یک موجود معیوب مفلوک باقی بماند. اما وقتی طرز نگاه آدمها عوض شود؟ ایرادات او تبدیل میشوند به بزرگترین نقطهی قوتش! علاقهی بیش از اندازهی او به خوردن نیروی محرکهی قدرتمندی است که باعث میشود برای یافتن غذا از پس سختترین تمرینها هم بر بیاید. کس دیگری این همه انگیزه و شوق را به این راحتی پیدا نمیکند. شکم گنده و ورآمدهاش میشود سپری در مقابل کشندهترین تکنیکهای کنگفوکار. هیچکس جز او در مقابل این ضربهها زنده نمی ماند.
راستی چرا تا به حال هیچوقت از دهن هیچ بچهای نشنیدم که خودش را مثل پو تصور کند؟ چون چاق و دست و پاچلفتی است و خوشقلبیاش کمی به سادهلوحی میل میکند؟ چون بینقص نیست؟ پو یکی از واقعیترین قهرمانانیست که تاحالا دیدهام. با استعداد و مهارت ویژهای متولد نشده. از لحطهی تولدش خاص و برجسته نبوده. در DNAش هیچچیز خارقالعادهای نهفته نشده. درواقع تنها استعدادی که دارد استعداد چاقی است. ژن خوب ندارد.
شانس اینکه یک پاندا تبدیل به یک جنگجوی اژدها شود دقیقا درست به همان اندازهایست که تک تک ما در دنیای خودمان میتوانیم قهرمان باشیم. مگر نه؟