سلام ای بغض تو سینه
ببین بغض جان، نمیدانم هدفت از زندگی چیست، ولی انصافا این زندگی نیست که تو داری. آخر خودت را بیخودی آن تو حبس کردهای که چه بشود؟ که نگویند ببین چه بغض ضعیفی بود و چقدر زود شکست؟ تو رو جان مادرت بیخیال حرف مردم شو. ول کن جهان را بغض جان! خودت را عشق است!
بیا، بیا از چشمهایم یک نگاه به دنیای بیرون بینداز. ببین چقدر رنگارنگ و زیباست. یک وقت فریب شر و ورهای قلبم را نخوریها! او چه میداند دنیا دست کیست! نمیخواهم غیبتش را بکنم، بچهی بدی نیست، فقط زیادی احساساتی است. تو که مثل او کم طاقت و شکننده نیستی. نترس. چیزیات نمیشود. بیا کمی خوش بگذران. بگو، بخند، برقص. اگر هم جایی خدایی نکرده بدی دیدی، راهت را بکش و برو! تو مثل آب روانی بغض جان. دل نیستی که یک جا گیر کنی و هرچقدر هم زخم برداری نتوانی از داخل بوتههای خار بیرون بیایی. تو راحت سفر میکنی. پس چرا این همه وقت است یکجانشین شدهای؟ میخواهی اسم خودت را در کتاب گینس ثبت کنی؟ که چه بشود؟ بابت تمام لحظههایی که به کامم تلخ کردی مدال افتخار بگیری؟ بروی جلوی بغضهای همسایه پز بدهی و بگویی که چطور چند سال جلوی نفس کشیدنم را گرفتی؟ آنها هم برایت کف بزنند؟ همین را میخواهی؟ تو که نامرد نبودی بغض جان! ما خیلی وقت است که هم را میشناسیم. من که بدت را نمیخواهم...
برو. آزاد باش. بگذار اشک از این پیلهی لعنتی بیرون بیاید و جاری شود. بگذار این سد بشکند. محض رضای خدا! پایت را از گلویم بردار! میدانم... خودم میدانم بدون تو من همچنان یک کوه غم و غصه دارم. اما تو تحملش را سختتر میکنی! خبر دارم اگر بروی هم دو روز نشده برمیگردی و کنج این سینهی سوخته مینشینی. اشکالی ندارد. همین دو روز را به من مهلت بده. لطفا! در عالم رفاقت این یک لطف را در حقم بکن. خواهش میکنم بغض جان. بیا، بیا خداحافظی کنیم.
- ۰۰/۰۴/۱۲
میشه بگی من این تنها بازمانده عصر تیرکس ها رو کی دنبال کردم؟ @-@