غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

باز باران با ترانه

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۴۰۰، ۰۷:۰۰ ب.ظ

از مدرسه یک راست رفتند خانه‌ی خاله جانشان. قرار بود زهره یادشان بدهد چطور با این کش پلاستیکی‌ها دستبند درست کنند. این‌جور چیزها انگار بین هم‌سن و سال‌هایشان مد شده.

حالا من و تو تنهاییم. چایی می‌خوری؟ نسکافه نه، خیلی وقت است نخریده‌ایم. ولی چای گیاهی داریم. پونه‌ی کوهی دم کنم برایت؟ یا برگ به؟ از این کافئین‌های کوفتی که بهشان عادت کرده‌ای که بهتر است. آرامش‌بخش است. حیف ماه پیش نیامدی. آلبالوهایمان تمام شده. وگرنه نشانت می‌دادم عطر و طعم یعنی چی!

از کار و بارت چه خبر؟ خوب پیش می‌رود؟ زندگی بر وفق مراد هست؟ راست می‌گویی؟؟ کی؟؟ نه، نشنیده بودم! چقدر خوب! تبریک می‌گویم. شیرینی‌اش کو پس؟ عجب... تعریف کن ببینم دقیقا چی شد!...

من هم بد نیستم. شکر خدا. بچه‌ها هم خوب‌اند. درگیر درس و مدرسه‌اند دیگر. راستی باران می‌گفت دیروز تلوزیون سعید را نشان می‌داده. انگار با او مصاحبه اختصاصی کرده بودند. اوهوم... حتما دیگر...

آره، امسال قرار است انتخاب رشته کنند. دقیقا مشکلشان همین است. نه می‌توانند از علایق شخصی‌اشان دل بکنند و نه از همدیگر. باران می‌خواهد جانورشناس شود. خیلی هم در تصمیمش جدی است. یادت هست آن شب چهارشنبه سوری که یک مشت مورچه را آورد گذاشت روی دامن من. گفت می‌خواهد تک تک دوست‌های تازه‌اش را به من معرفی کند. من اینجا سعی می‌کردم خودم را کنترل کنم و نترسم، شما صد متر آن طرف‌تر داشتید جیغ می‌کشیدید و فرار می‌کردید! آی گفتی... آره... یادش بخیر.

ترانه هم همچنان عاشق نقاشی است. دیوار اتاقش را دیده‌ای؟ بیا، بیا نشانت بدهم. عاشق این است که دیوار را خط خطی کند و رنگ‌های بی‌معنی به آن بپاشد، بعد تلاش کند و از ان خط‌خطی‌ها یک طرح هنری بیرون بکشد. این خرگوش را ببین. پاندا نیست، خرگوش است. هفت سالش بود فکر کنم. یک روز از خرید و برگشتم و دیدم دیوار اتاقش از سقف تا کف پر از خط‌خطی‌ها و لکه‌های درشت سیاه شده. ناخوداگاه زدم زیر گریه. کلی جلوی خودم را گرفتم تا دعوایش نکنم. مهدی می‌خواست رنگ بخرد و اتاقش را کاملا سفید یک‌دست کند. نقاشی‌های قبلی‌اش هم این.طوری پاک می‌شد. باران نگذاشت. یک الم شنگه‌ای راه انداخت که بیا و ببین. همیشه‌ی خدا پشت خواهرش است. بجای خود ترانه هم حواسش به او هست. سه روز همین طوری ماند. صبح روز سوم آمدم از خواب بیدارش کنم، دیدم قلم‌مو در دستش روی موکت خوابش برده. این طرح را کشیده بود.

راستی، تو چند سال است به خانه‌ی ما نیامده‌ای؟ چند سال است از هم بی‌خبریم بی‌معرفت؟ من که این همه زنگ زدم! این همه پیغام و پسغام فرستادم! آخر سر گفتم شاید دل‌آزار شده‌ایم و من بی‌خودی تلاش می‌کنم دوستی‌امان را ادامه بدهم. سرت آنقدر شلوغ بود که اصلا حالمان را هم نپرسی؟ ببینی زنده‌ایم یا مرده؟! نخیر، به این راحتی‌ها که نمی‌بخشمت. باید اول...

حالا بیخیال، بیا، فکر کنم چای دم کشیده. نهار می‌مانی؟ به بچه‌ها هم زنگ بزن و بگو بیایند اینجا. یک نان و پنیری پیدا می‌شود دور هم بخوریم. اوهوم... بد فکری هم نیست. باران و ترانه هم تا یک ساعت دیگر پیدایشان می‌شود. ببینم اصلا می‌توانی تشخیصشان بدهی یا نه. از نظر ظاهر از بچگی‌ هم به همدیگر شبیه‌تر شده‌اند، اما خلق و خویشان درست برعکس یکدیگر است. به نظرت جدا شدنشان تاثیر منفی روی روحیه‌اشان نمی‌گذارد؟ زیادی به‌هم وابسته‌اند. از حالا هر کدام بروند به یک دبیرستان جداگانه... خب سختشان است. دوست هم ندارم اجازه دهم بخاطر کنار هم ماندن خود واقعی‌اشان را فدا کنند. می‌دانم... فقط نگرانم... بگذریم، چایی‌ات سرد شد. 

 

  • میخک

نظرات  (۴)

TT

این در عین سادگی چقدر قشنگ بود :_) اول اسماشونو انتخاب کردی یا عنوان رو؟

پاسخ:
:`)
عنوان رو

چه قدر قشنگ، ساده مینویسی :)

اینقدر ساده که سخته =" (از. کسی که امتحان کرده بتونه اینجور بنویسه میشنوی...)

پاسخ:
چشمات ساده می‌بینه :دی
خب برای هرکسی یه چیز سخته...

گفتگوی شیرین دوستانه ی دوطرفه ای که فقط یک طرفش را میخوانیم و آن طرف دیگرش کاملا مجسم میشود

خیلی خوب بود، یه دوستی ساده و ریشه دار بود

حسش هم حالمو خوب کرد🌹

پاسخ:
:)
ممنون
خداروشکر :)
  • Sepideh Adliepour
  • چقد خوب و چقد بد!

    پاسخ:
    من بودم می‌گفتم چقد معمولی!

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.