نگرانم صنما سیر ز جانم نکنی
میخواهم یک اعترافی بکنم. بین خودمان بماند فقط. من واقعا میترسم؛ از اینکه بمیرم، قبل از آنکه عاشق شده باشم. چرا از کلمهی «قبل» استفاده کردم؟ چرا نگفتم «بدون آنکه عاشق شوم»؟ یعنی عشق ممکن است بعد از مرگ هم اتفاق بیفتد؟ نمیدانم... غیرممکن که نیست، هست؟
داشتم میگفتم. از زندگیای که اول و آخرش دوست داشتنت نباشد میترسم. از مرگ قبل از عشق. قبل از اینکه دلم بلرزد. قبل از آنکه یک دیوان شعر برایت سروده باشم. قبل از اینکه زبانم را به لکنت بیندازی و قلم سخت و خشک و بیارزشم را روح ببخشی. میترسم عمرم قد ندهد آنقدر به تو عشق بورزم و برایت غش و ضعف کنم که انگشتنمای خلق شوم. میترسم هیچ خاطرهای نداشته باشم از روزی که در خیابان قدم میزنم و مردم کوچه و بازار با دست نشانم میدهند و پچپچ کنان میگویند :« همین دیوانه است. همان مجنونی که قصهاش را خوانده بودم.»
میترسم در بهشت هم تنها بمانم. میترسم سجدهات را نکنم. جلویت زانو نزنم. یا نه، از این میترسم که تو مرا به زانو نیندازی. شوق وصالت را به تار و پودم گره نزنی. در بیابان جنون مرا پا برهنه به سوی حریم خودت نکشانی. میترسم خداجان. میترسم.
- ۰۰/۰۴/۱۷
من نیز مانند تو ام.
گیر کردم تو زندگی. نمیدونم باید چیکار کنم.