غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۶ مطلب در تیر ۱۴۰۰ ثبت شده است

با دست بسته، تنهاترینم، در غربت غم

این دل‌شکسته، چیزی ندارد‌، جز شانه‌ی خم

 

آه از نهادم، هر دم برآید، آیینه را بین

چون مات گشته، بی‌نور و همچون، چشمان من نم

 

سرمای سوزان، پایان ندارد، گویا زمستان

کی عید جوشد، در این بیابان، چون آب زم‌زم؟

 

من خسته‌ام عشق، طاقت ندارم، کم زخمی‌ام کم

کم قهر و هجران، کم گو بنوشم، از کاسه‌ی سم

 

عشقت به عطرِ، یاس و بنفشه، آغشته گشته

پس کو بهارت، تا که بروید، آلاله کم‌کم؟

 

آذر ندیدی، تقدیر خود را، تقویم دل را؟

بس کن شکایت، وقتش بیاید، تحویل این دم

 

  • میخک

گفتن ندارد که بی‌نهایت بار از این «بجای...» گفتن‌ها متنفرم. برای همین هم با خواندن این پست شارمین «جانا سخن از زبان ما می‌گویی»ترین حالت ممکن را داشتم. اما می‌دانید؟ این یک بار را می‌خواهم استثنا قائل شوم. یعنی باید اسنثنا قائل شوم. اصلا حاضرم به دست و پایتان بیفتم و بگویم عید قربان بجای اینکه یک گوسفند سر بریده یخچال و فریزرتان را پر از گوشت کنید و بساط کباب راه بیندازید به طوری که عطر و بویش کل کوچه را بگیرد و آب از لب و لچه‌ی هر رهگذری روان کند و بعد به پشتی‌اتان تکیه داده و سیخ را به دندان بکشید و خیال کنید چقدر انسان‌های باتقوایی هستید و اعمال دینی را به‌جا می‌آورید، بجای این کارها بروید درخت بکارید. اصلا درخت هم نه! لازم نیست کاری سودمند و انسان‌دوستانه باشد. بجایش بروید تریاک بکشید، خودتان را از نوک برج میلاد پرت کنید پایین، بزنید در کار جعل اسناد. هر غلطی دوست داشتید بکنید. فقط شما را به خدا اینقدر خودخواهانه و حق به جانب باعث اشک‌های آن پیرمردی نشوید که دم دکان قصابی التماس می‌کرد نیم کیلو گوشت نسیه بگیرد تا بچه‌هایش عید قربان حسرت به دل نخوابند. یا آن مادری که مجبور شد به دهن بچه‌اش بکوبد و فریاد بزند :«ذلیل مرده همین هفته‌ی پیش برات کتلت درست کردم! می‌دونی یه گرمش چنده؟! قیمت خون باباته! هی کباب می خوام کباب میخوام! کباب و کوفت و زهرمار!» یا آن پدری که دست خانواده‌اش را گرفت و برد به خلوت‌ترین نقطه‌ی دنیا که مبادا بویی به مشامشان برسد و در دل هوس گوشت تازه کنند.

اگر معنی «قربان» را نمی‌دانید عیبی ندارد. به ندانستنتان ادامه دهید! فقط ندانسته عمل نکنید و یک عالم غم و بغض را در گلوی مستضعفینی که این عید خیر سرش عید انهاست نکارید. گرانی و تورم و بی‌کاری و کوفت و زهرمار دستتان نیست، این یکی که هست! بعدش درخت هم نکاشتید نکاشتید اصلا!  

​​

  • میخک

از بین جمع بزرگترها بیرون خزیدیم و پناه بردیم به خلوت حیاط. آسمون سیاه، صاف، عمیق و پر از پولک‌های ستاره‌ای بود. عمیق بودن آسمون شب یکی از جذاب‌ترین ویژگی‌هاشه که تو آب‌وهوای ابری از دست میره. انگار دیگه نمی‌تونی توش سقوط کنی و غرق بشی.

درخت سیب جلوی در زیادی تو دید بود. با اینکه سیب‌هاش خوشمزه‌تر بودن ولی کسی جرئت نمی‌کرد از اون سیب‌ها بچینه. رفتیم سراغ سیب ته باغ. همون که کنار درخت گلابیه. دو تا من چیدم. یکی ماهک. چون من عاشق سیب سبز کال ترش نرسیده‌ام و ماهک فقط دوستش داره. 

ماهک گفت:« از اسم اسم بازی کردن خسته شدم.»

گفتم:« منم. دیگه تکراری شد.»

- یه بازی دیگه بکنیم؟

:« ام... مشاعره؟»

-نع! من از شعر خوشم نمیاد.

چشمام گرد شد و فریاد زدم :« چطور می‌تونی این حرفو بزنی؟؟!! چطور دلت میاد؟؟!! واقعا مگه زیباتر و...»

حرفم رو قطع کرد و گفت - بیخیال! داستان بسازیم؟

با اخم و تخم گفتم :« یه ساعت پیش من پیشنهاد دادم داستان دونفره بسازیم تو قبول نکردی.»

-خب الان می خوام بسازیم!

:«خیلی خب. تو یه جرقه به من بده، یه ایده‌ی اولیه. من تا تهش رو برات می‌سازم.»

- تو نه، این بار من می خوام بسازم.

تحت تاثیر قرار گرفتم و با اشتیاق گفتم :« بفرمایین!»

-خب... در مورد خودمون باشه. دوتا دختر که همین‌جوری مثل ما دارن قدم می‌زنن...

:« تو کوهستان؟»

-نع! دلم می‌خواد همین‌جا باشه. همین حیاط، همین باغ، همین خونه.

:« اوکی، ادامه بده.»

-خب اونا میرن و میرن و میرن...

:« به سمت کوهستان؟»

ماهک با خنده میگه -گفتم نه! همینجاست داستان! به دیوار اون سر حیاط که می‌رسن برمی گردن و میان به سمت این سر حیاط.

:«قبول.»

- میرن و میرن و میرن و میرن و...

:« خسته کننده شد که!»

- ناگهان یه صدایی از پشت سر می‌شنون‌.

:« صدای ترسناک و مهیب و اینا؟» 

- آره. از ترس خشکشون می‌زنه و نمی‌تونن برگردن و پشت سرشون رو نگاه کنن.

ماهک یا بازیگر خیلی خوبیه یا خیلی خوب تونسته تو حس و حال داستانش فرو بره. چون واقعا شروع می‌کنه به از ترس لرزیدن. 

- صدا مال یه... از یه چیز...

:« یه شبح؟ یا یه روح گم‌شده که زیرلب یه آواز غمگین می خونه؟»

- نه، نه... اینا نه‌‌‌...

:« یه هیولای سیاه و بی‌رحم که از زیر آجرها بیرون خزیده و اومده روحمون رو تسخیر کنه؟»

همون لحظه احمدرضا چراغ‌های حیاط رو خاموش کرد. ماهک جیغ کشید. من زدم زیر خنده. به نظرم خلق کردن یه داستان ترسناک توی تاریکی و وقتی آسمون شب عمیق و صافه و خبری هم از مهتاب نیست مهیج‌تره. اما ماهک با داد و بی‌داد احمدرضا رو مجبور کرد برگرده و لامپ‌ها رو روشن کنه. 

​​​​بعد یه نفس عمیق کشید و گفت -خب، حالا... هیولاها رو فراموش کن. یه آدم باشه.

:«باشه، یه مرد.»

-قبوله.

:«چهارشونه و قوی هیکل. با یه ریش انبوه ببند. یه تفنگ شکاری هم از شونه‌اش آویزون باشه.»

-نه، نمی خوام اسلحه داشته باشه.

:«قبول. یه کت چرم بلند پوشیده باشه و هفت‌تیرش رو گذاشته باشه پشت کمرش.»

-گفتم اسلحه نه! ولی کت چرم خوبه. بعد... با ترس و لرز برگردیم به سمتش. ما به اون زل بزنیم و اون به ما. می‌خوایم جیغ بزنیم ولی نمی‌تونیم. اون مرده نمی‌ذاره دهنمون رو باز کنیم. جادوگره. چشم‌هاش... طلایی‌ان؟ یه نور زرد ترسناکی دارن‌‌‌...

:«عیح! زرد که خیلی زشته! چشم‌هاش باید آبی باشن. چون هم با کت چرم سته و هم نور آبی پررمز و رازتر و جادویی‌تره. نور آبی هم زمان که سرد و بی‌روحه حس آرامش و امنیت هم به آدم میده. اون مرده بهمون دروغ میگه.»

- چشماش آبیه، ولی هیچ حرفی نمی‌زنه. همین که نگاهمون می‌کنه ما یه دفعه غیب می‌شیم و از اینجا می‌ریم.

:« به کوهستان؟»

- به یه دشت. پر از گندم‌های طلایی. تا چشم کار می کنه همش گندمه.

:« گندم که ترسناک نیست! یه جایی مثل قطب باشه. پر از برف و یخ و سرما. تا چشم کار می‌کنه همه‌جا برفی و سفید باشه. چشم آدم رو می‌زنه. این‌طور جاها حس «حالا چه خاکی به سرمون بریزیم؟» قوی‌تر و از گندم‌زاره.»

-نخیر، گندم‌زار باشه. زمین یک دست طلایی. آسمون هم یک دست آبی. فقط ما دوتا اونجاییم.

:«اگه آسمون بجای آبی خالص یه رگه‌های طلایی داشته باشه و خورشیدش هم ده برابر بزرگتر از معول باشه قبوله.»

-قبوله. حالا ما می گردیم دنبال اون مرد جادوگره. ببینیم ما رو کجا آورده!

:«راستی اسم واسش نذاشتیم!»

-هنوز اسم لازم نداره.

:«بذاریم کوهیار؟»

-نه

:«حداقل فامیلی‌اش کوهی باشه.»

-میخک!

:« اهل کوهستانه؟»

ماهک با اخمی تصنعی داد می‌زنه -میخک!!

هردومون می‌زنیم زیر خنده.

:«خب پیداش کردیم، بعدش چی؟»

-نه، اون پیدامون می‌کنه. می‌گه... به دنیای هزارچهره خوش اومدین.

:«عیح! زیادی کلیشه‌ایه! چرا باید همچین حرفی بزنه؟! بجاش بگه... خوش اومدین. فقط خوش اومدین. با یه لبخند مرموز. بعدهم غیب شه.ولی اسم دنیای هزارچهره قشنگه. بعدا استفاده می‌کنیم»

-باشه. بعد یه دفعه زمین شروع می‌کنه به لرزیدن. دنیا دور سرمون می‌چرخه. گندم‌ها تبدیل به درخت میشن و حسابی بالا میرن. همه‌چیز عوض میشه. ما الان توی یه جنگل سرسبزیم.

:« صب کن صب کن! لرزیدن زمین رو حذف کنیم‌. باید ملایم‌تر باشه. تو اون گندم‌زار یه نسیمی می‌وزه. نسیم یه لحظه شدت می‌گیره. همه‌ی گندم‌ها می خوابن زمین و وقتی بلند میشن تبدیل میشن به درخت‌های سرو. ترکیب رنگی سبز تیره و بنفش. دنیا دور سرمون می‌چرخه. رنگ‌ها می‌چرخن. همه‌چیز دگرگون میشه...

تصور می‌کنم واقعا تمام این‌ها رو به چشم می‌بینم. قلبم تند تند می‌زنه. شگفت‌زده و افسون‌شده‌ام. با هیجان داد می‌زنم.

:«وای ماهک تو نابغه‌ای! دیوونه‌ام کردی! تو فوق العاده‌ای!»

ماهک می خنده.

- ما سرمون گیج میره. بهوش که میاییم افتادیم زمین.

:« تو گندم‌زار هم گفتی افتادیم رو زمین!»

- خب اینجا سرعت چرخش اونقدر زیاده که باید بیفتیم زمین!

:« من میخوام سر پا وایستم. تو خودت تنهایی افتاده باش رو زمین!»

- باشه. بعد کم کم خالکوبی‌هایی روی پشت دستمون نمیان میشه. یه چیزایی مثل یه خط باستانی عجیب غریب... یه سری رمز و کد...

:« ولی شکل نقاشی باشن. هوم؟ چطوره کل ساعد و بازومون رو بگیرن؟ من دوست دارم گردن و یه قسمتی از صورتم هم باشه. یه خالکوبی بنفش.»

-اونژوری رمزگشایی‌اش سخت میشه که.

:«تو کاری‌ات نباشه. خودم رمزگشایی‌اش می‌کنم.»

در ادامه‌اش کمی گیر می‌کنیم. چند دقیقه کلنجار می‌ریم و من می گم.

:« اول باید بفهمیم دلیل اینجا اومدنمون چیه. اون جادوگر چرا ما رو آورد اینجا؟»

-ام... آورده که تعلیممون بده.

:«این همه آدم! چرا ما رو باید انتخاب کنه؟»

ماهک جوابی نداره. خودم هم همین‌طور.

:«فک کنم مجبوریم تن به کلیشه‌ها بدیم. ما مثلا دو تا پرنسس گمشده از دنیای هزار چهره‌ایم که این جادوگره برمون گردونده. یا نه. بذار اول یه شجره نامه درست کنیم. پدرهامون باهم پسرعموئن، خب؟ پدربزرگ پدرهامون پادشاه دنیای هزارچهره است. ولی زیادی پیره. عملا دیگه نمی‌تونه درست حسابی حکومت کنه. هنوزهم جانشینش رو مشخص نکرده. برای همین هم دنیای ما دو تیکه شده و حاکم این دو قسمت پدر من و پدر توئه. که سالیان ساله با هم در حال جنگن. یه تاریخ خونین و پر از کینه و اینا. بعد اون جادوگره ما رو تو بوگی دزدیده و آورده به دنیای ادم‌های معمولی. اینجوری ما عشق و محبت رو از انسان‌ها یاد گرفتیم. تونستیم همدیگه رو دوست داشته باشیم و بهم نزدیک باشیم. فکر می‌کنیم خونواده‌امون همینایی‌ان که الان باهاشون زندگی می‌کنیم. اونها هم همین فکر رو می‌کنن.بعد... بعد یه روز مثل امروز که ما حسابی با هم صمیمی شدیم جادوگره میاد سراغمون و ما رو برمی گردونه. که باباهامون رو راضی کنیم دست از جنگ بردارن. یا یه جوری صلح رو به این سرزمین بیاریم یا یه همچین چیزی.» 

-خوبه

:«به نظر خودمم بدک نیست.»

-بعدش یه ارتش دورتادورمون رو بگیرن.

:«ارتش پدر تو باشه.»

-قبول. دورمون حلقه میزنن. پاهاشون رو به زمین می‌کوبن هی هوهو هی هوهو آواز می‌خونن. مثل سرخپوست‌ها. 

:« صب کن... مگه سرزمین جادویی نیست؟ چطوره خاندان تو پری باشن، یعنی عین فرشته‌های توی کارتون‌ها درست مثل آدم باشن ولی بال هم داشته باشن. اینطوری روی شاخه‌های درخت‌ها وایمیستن. منظره‌اش ترسناک‌تره. خاندان منم گرگینه باشن.»

-خیلی خب. من رو با خودشون ببرن به قصر. تو رو هم زندانی کنن.

:« ام... نع. چطوره ندونن کدوم ما بچه‌ی کدوم حاکمیم؟ سنمون یکی باشه، شبیه هم باشیم. نتونن تشخیص بدن. خودمون هم که هیچی نمی‌دونیم. واسه همین به جفتمون احترام بذارن. جلومون زانو بزنن و اینا.»

-بعد ما رو ببرن به یه دشت سرسبز. یه جایی مثل بهشت. یه دریاچه‌ی زلال داشته پاشه پر از گل نیلوفر. روی دیوارهای قصر پیچک رشد کرده باشه... همه‌جا خیلی خیلی خوشگل باشه. بعد پله‌ها را بالا می‌ریم. این‌طوری. یه منظره‌ی دل‌انگیز و رویایی...

:« بعد کی میاد استقبالمون؟»

-پدرم که تو جنگه. پس مادرم. 

:« نظرت چیه مادرت یه عفریته‌ی بدجنس و دورو و مرموز باشه؟ ناراحت نشیا ماهک. پدر و مادر جفتمون ادم‌های بدی‌ان. بیخودی نیست که سال‌های سال در حال کشتن و غارت و قتل‌عام مردم همدیگه‌ان. ولی مادر تو دروغ‌گو و ریاکاره. ظاهرش عین گل‌های توی قصرش زیباست. همیشه لبخند می‌زنه و به نظر خیلی مهربونه. اما سنگدله. ما رو با اغوش باز می‌پذیره و میگه عزیزهای من، به خونه خوش اومدینو این حرف‌ها. خلاصه کلی قربون صدقه‌امون میره.»

- این دیگه زیاده رویه.

:« قبول دارم. ولی... آهان! به ما گفتن ما هردومون دخترهای حاکم پری‌ها هستیم. بهمون گفتن ما خواهریم و ما هم باور کردیم. آه خواهر! بیا بغلم... واسه همین هم ملکه‌ی پری‌ها مثل مادر جفتمون رفتار میکنه. که خودش به موقع بفهمه کدوممون کدومیم و سر من رو مخفیانه زیر آب کنه.»

 

 

...این داستان ادامه دارد....

  • میخک

فک کن یه خرگوش کوچولوی سفید و پشمالویی که از بچگی توی یه قفس حبس شده. تو همون‌جا بزرگ شدی و تمام عمرت حسرت برگشتن به خونه رو داشتی، خونه‌ای که اصلا نمی‌دونی کجاست یا حتی چه شکلیه. 

یه روز بالاخره موفق میشی در قفس رو بشکونی و فرار کنی. می‌زنی به دل دشت. توی صحرای سرسبز آزادانه جست و خیز می‌کنی. نفس می‌کشی. حالش رو می‌بری. می‌ری لای بوته‌ها، توی مزارع هویج، زیر درخت‌ها و...

بعد یه گروه پرنده اون بالا دور سرت حلقه می‌زنن و می‌گن :«خاک تو سرت! این همه سال تو قفس بودی، حالا که آزاد شدی هنوزم رو زمین موندی؟ پس فرار کردنت واسه چی بود؟ الان که وضعت رقت‌انگیزتره! لای یه عالمه بوته و خاک کثیف! بیا این بالا! پرواز کن! زندگی کن! چی؟ نمی‌تونی؟ بلد نیستی؟ خاک عالم تو سرت! واقعا که مایه‌ی تاسفی!»

قاعدتا باید حرفای پرنده‌ها رو به گوش چپت هم نگیری و راه خودت رو بری. منتها مشکل اینجاست که تو زندگی‌ات هیچکس جز این پرنده‌ها وجود ندارن. و تو تقسسم بندی گونه‌ها و انواع مختلف جانوران رو بلد نیستی. فکر می‌کنی که پرنده‌ها درستن و تو اشتباهی. ضعیفی. ناقصی. به درد نخوری. از عهده‌ی یه نیم متر پرواز کردن هم بر نمیای. فقط بی‌خودی بالا پایین می‌پری. چسبیدی به این زمبن کثیف. تو حتی بال هم نداری! بجای منقار یه دهن زشت با دندون‌های نیش ترسناک داری. 

کم کم گوشه‌گیر و منزوی میشی. تصمیم می‌گیری دیگه با پرنده‌ها صحبت نکنی. ازشون فرار می‌کنی. نه برای اینکه از دست سرزنش هاشون نجات پیدا کنی، فقط چون به این نتیجه رسیدی که لیاقت هم‌صحبتی با اونها رو نداری. حس می‌کنی یه لکه‌ی ننگ توی این دنیایی، که کاش وجود نداشت. 

بعد می‌دونی چی میشه؟ تو برمی‌گردی تو قفست. در رو روی خودت قفل می‌کنی. این‌طوری حداقل یه بهونه برای پرواز نکردن داری. اصلا درستش هم همینه. لیاقت تو پوسیدن توی زندانه. همین و بس!

  • میخک

دلم می‌خواهدت هر دم چه گویم تا نیاشوبد؟

دهانش چون که می‌دوزم، به سینه دل لگد کوبد

 

دلم دل‌تنگ این گشته، کنی سجده به درگاهش

ز عادت می‌برد از یاد، که کردی ترک این معبد 

 

تو توبه کرده‌ای این را، پذیرفته دلم لیکن

نخواهد بود به مانندت، که دل بی‌عشق نمی‌زیبد

 

همی نیمه‌شب است و دل، به گریه از تو می‌گوید

دلم یاغی شده دیگر، به لالایی نمی‌خوابد

 

ز تو افسانه می‌سازم، به گوشش قصه می‌خوانم

که آرامش کنم اما، همی بدتر شود این بد

 

نجاتش ده ز مرگ دل را، و یا کمتر بسوزانش

نمانده طاقتم دیگر، چرا خورشید نمی‌تابد؟

 

نه ابی هست بر این آتش، نه ارامی به جنجالش

هوس کرده تو را بیند، وصالت را کجا یابد؟

 

نه من آن آذرم دیگر، شده آتش سراپایم

پرستنده نمی‌خواهم، نیازی نیست به آذربد

 

ولی دل که نمی‌فهمد، تو را می خواهدت هر دم

گهی لج می‌کند با من، دگر خونم نمی‌روبد

 

دلم از تو گله دارد، سر من بانگ برآورده

به راستی تا که برگردی، شبم پایان نمی‌باید

 

بیا خود گو به قلب من، دلیل رفتنت جانا

وگرنه کالبد خسته‌ام، دلم را بر نمی‌تابد

 

کجا اعجاز از این برتر، که سوخته این چنین آذر؟

قرار بود بنده‌ام باشی، نه معشوق یا که پیغمبر

  • میخک

ساعت داره به ۱۹:۰۰ نزدیک میشه و مغزم از هر واژه‌ای خالیه. در عوض پر از حس‌های آشنا و غریبم. احساس اضافی بودن، مزاحم بودن، ضعف، تنهایی، درد، خستگی، از دست دادن، غم، بی‌فایده بودن و... می‌کنم. می‌دونم همه‌اشون موقته. البته که بازه‌ی زمانی این موقت‌ها برای من زیادی طولانی شده ولی خب، وسط‌هاش گهگاهی استراحت هم کردم.

راستی در جریان مسابقه‌ی نشر صاد هستید؟ اسمش خودنویس بود فکر کنم. شرکت می‌کنید؟ من قصدش رو دارم منتها تو عمرم هرگز طرح داستان ننوشتم. همیشه فقط دنبال یه جرقه بودم. یه جمله‌ی اولیه. یا یه شخصیت یا صحنه‌ی خاص. بعد اجازه دارم ناخوداگاهم من رو با خودش ببره. انگار به خلسه رفته باشم. از دنیای بیرون هیچی نمی‌فهمیدم و غرق می‌شدم داخل ورق‌های دفترم. می‌نوشتم و می‌نوشتم و می نوشتم و می‌نوشتم و.... انگار واقعا تک تک اون شرایط رو زندگی می‌کردم. و هر لحظه با خودم می‌گفتم :«یعنی بعدش چی می‌خواد بشه؟» یه نیمه‌ی هوشیار حواس جمع هم تو مغزم بود که همیشه جواب این سوال رو با جون و دل می‌داد. قانون‌های خاص خودش رو داشت:

۱-شخصیت‌های دنیای تو حق ندارند خوش شانس باشند. اگر اتفاقی، اتفاقی رخ دهد آن اتفاق قطعا باید در راستای بدبخت‌تر کردن شخصیت باشد.

تبصره: شورش را در نیاور.

۲- بدبختی‌های شخصیت باید به پخته‌تر شدن او و بهتر و ملموس‌تر نمایش داده شدن شخصیت‌ پردازی‌اش کمک کنند.

۳- کلیشه‌ها شیرین‌اند. هرچقدر عشقت می‌کشد کلیشه‌ای بنویس. فقط بی‌زحمت بعدش کاغذهایت را پاره کن و بینداز در سطل زباله.

بقیه‌اش مهم نبود. هرچی میشد میشد. نمیشد هم نمیشد. گاهی تو اوج رهاش می‌کردم، گاهی هم تو مقدمه. خلاصه که هیچوقت ننشستم از همون اولش به اخر قصه فکر کنم. واسه همین هم هیچ ایده‌ای ندارم چطور می خوام تو این مسابقه شرکت کنم. فرصت کم‌نظیری به نظر می‌رسه. می‌ترسم از دستش بدم.

امروز زمان به شکل مزخرفی سریع می گذره. مزخرف‌تر از هرچیزی که فکرش رو می‌کنید

 الان واقعا باید ساعت ۶:۱۰ دقیقه باشه نه ۱۸:۱۰ ! دیروز و پریروز هم برام عجیب غریب و سریع‌السیر بود. یعنی هست. به وقتش گذر زمان را به صورت نورمال حس می‌کردم. فقط از عمد همه‌چیز فیلم خاطراتم رو به صورت پخش با حداکثر سرعت ذخیره کردم. امروز اما کاملا در خلء زمانی فرو رفتم. یه ثانیه بیرون می‌ام، یه نفس می‌کشم و دوباره می‌رم در قعر نیستی. شاید دفعه‌ی بعدی گه بیرون بیام ساعت ۱۵:۱۰ باشه. هوم؟ 

انگشتم همچنان درد می کنه. بدجور عفونت کرده. اما انگار مجبورم بنویسم. دلم می خواد با یکی حرف بزنم اما هیچکس دور و برم نیست. کاش یکی زنگ بزنه و دو و نیم ساعت پای تلفن با هم صحبت کنیم. خودم شارژ زیاد ندارم. باهاش نت شبانه خریدم منتها ایرانسل عوضی‌بازی‌اش گرفته و میگه تا ۱۰ گیگ دو ماهه‌ات رو تموم نکنی ۳۰ گیگ یه ماهه رو فعال نمی‌کنم. ممکنه براتون سوال پیش بیاد خب چرا شارژ نمی‌خرم. که واقعا خودم هم نمی‌دونم چرا یه توک پا تا سوپری نمیرم تا شارژ بخرم واسه خودم. عوضش نصف شهرش رو گشتم تا یه خودپرداز بانک سامان پیدا کنم و رمز دوم بگیرم. نبود که نبود. با زمر پویا هم نمی‌تونم کار کنم چون شماره خودم داده نشده و نمی‌تونم هر دفعه هلک و هلک برم و از تلفن خانواده‌ی محترم استفاده کنم. البته میسه همین یه بار ازش استفاده کرد. هوم؟ حیف که فعلا خونه نیستن وگرنه امتحان می‌کردم. 

 

خب دیگه زیاد مزخرف گفتم. کامنت‌ها بدون نیاز به تایید نمایش داده می‌شوند. اینجا می تونید هرچقدر که دلتون می‌خواد مزخرف بگید. شناس یا ناشناس. من گوش میدم. 

:)

​​​​

 

  • میخک

آدم‌ها می‌میرند. بعد از مرگ عین یک مشت ماسه، از لای انگشتانت فرار می‌کنند. هی می خواهی خاطراتشان را زنده نگه داری، نمی‌شود. هر لحظه و هر ثانیه به یادشان باشی، نمی‌شود.

قبل از اینکه اتفاق بیفتد فکر می‌کنی زندگی بدون آنها محال است. جانت را به جانشان بسته می‌دانی. هرچه باشد آنها کسانی هستند که عمری در کنارت بوده‌اند. با هم نشسته‌اید. برخواسته‌اید. سر یک سفره غذا خورده‌اید. با هم شوخی‌های خرکی داشته‌اید، دعوا و بگومگو هم همین‌طور. کلمه‌هایی را ساخته‌اید که فقط بین خودتان معنا دارند. روزهای سرنوشت سازی را کنار هم رقم زده‌اید. به وجود هم افتخار کرده‌اید. بعد در یک چشم به‌هم زدن می‌بینی که انها دیگر نیستند. مرده‌اند. رفته‌اند. غیب شده‌اند. و تو زنده مانده‌ای.

عزیزترین کست هم باشد، چند ساعت بعد از مرگش بی‌وقفه گریه می‌کنی. نهایتا چند روز‌. بعدش به خودت می آیی. می‌بینی گرسنه‌ات است، گلویت خشک شده؛ می‌روی سراغ برآورده کردن نیازهای شخصی خودت. بعد با خودت می‌گویی مراسمش را چطور برگزار کنیم که آبرومند باشد؟ فلانی و بهمانی را دعوت کنیم؟ نام فلان‌زاده و بهمان‌پور را در اعلامیه بنویسیم؟ 

گریه می‌کنی. ماتم می‌گیری. خانه را مرتب می‌کنی. غذای بچه‌ها را می‌پزی. گریه می‌کنی. مقدمات مراسم سوم و هفتم را می‌چینی. ماتم می‌گیری. با مهمان‌هایت خوش و بش می‌کنی. با همدیگر خاطرات متوفی را مرور می‌کنید. مثلا خاطراتی از زودجوشی‌هایش یا اخم و جذبه‌ی خاصش. گریه می‌کنید. می‌خندید. 

از فردا همه‌چیز بیشتر و بیشتر شبیه روند عادی زندگی می‌شود. یک حفره‌ی خالی یک جای قلب آدم می‌ماند اما خیلی زود با آن کنار می‌آیی. حداقل زودتر از آنچه تصورش را می‌کنی. دنیا همین است. ادم‌ها می‌میرند. می‌روند. طوری که انگار هیچوقت نبوده‌اند. انگار از همان ابتدا چیزی جز هاله‌ی محوی از آنها وجود نداشته.

از آدم‌ها فقط... خب راستش هیچ‌چیز باقی نمی‌ماند. مطمئن نیستم صدایش را درست به یاد بیاورم وقتی گفت:«میخک! ببین منو! من اینجا بالای تپه وایمیستم، تو عکسم رو بگیر بذار پروفایلت.» و من بهانه آوردم و حالا در گوشی‌ام بیش از دو سه تا عکس از او ندارم. بهتر. آدم مدام با یک مرذه چشم در چشم شود که چه بشود؟ همان عکس‌های روی دیوار که می‌بینیم کافی است. نیست؟ اگر نتوانیم با بیخیالی از کنار خاطره‌ها بگذریم مجبوریم آنها را به قعر فراموشی بسپاریم تا دیگر جلوی چشممان نباشد. به هر حال تا ابد که نمی‌توان یک کوله بار حسرت به همراه داشت.

آدم‌ها می‌میرند. و ما زنده می‌مانیم. با لباس سیاه. با غم. با تنهایی. با اشک. همه را کم‌کم همراه مرذه‌ها دفن می‌کنیم. زندگی‌ می‌کنیم.

اگر بدشانس نباشیم و نخوریم به دوره و زمانه‌ای که در آن هرچند ماه یک بار یک عزیز را به خاک می سپاریم، می‌توانیم اصلا مرگ را فراموش کنیم. انگار نه انگار که وجود دارد. انگار نه انگار به سراغ من هم خواهم آمد. و من هم به همین سرعت فراموش خواهم شد. از تمام خاطرات محو خواهم گشت.

هیچ‌چیز هیچ‌چیز هیچ‌چیز از من در این دنیا نمی ماند. دست نوشته‌هایم، کلماتم، شعرهایم،  عکس‌هایم، حرف‌هایم، تکیه‌کلامم، عادت‌هایم، دل‌خوشی‌هایم،همه در زیر خاک خواهند پوسید. مانند استخوان‌هایم.

 

 

پ‌ن: داشتیم حلوا و خرما‌ها رو دونه دونه داخل بسته بندی پلاستیکی استریلیزه قرار می‌دادیم و به هر بسته سنجاق می‌زدیم. در طی عملیات سنجش عملکرد صحیح سنجاق کوب انگشت اشاره‌ی خودم رو سنجاق زدم. اون لحظه که اصلا چیز مهمی به نظر نمی‌رسید ولی امروز انگشتم به شدت درد می کنه و حتی نمی‌تونم یه میلی‌متر خمش کنم. خودتون تصور کنید با چه مصیبتی این پست رو از صفحه‌ی گوشیم تایپ کردم. 

پ‌پ‌ن: کامنت‌ها رو بعد از بهبودی انگشتم پاسخ خواهم داد.

پ‌پ‌پ‌ن: این پست رو می توان مرتبط با چالش اقای انبارداران در نظر گرفت؟ 

  • میخک

بهم ریخته بودم. خودکارم را برداشت و کاغذ را سیاه کردم. می‌توانی حدس بزنی از چه نوشتم؟ خب خودم می‌گویم. خدا را انکار کردم آنجا. خیلی سرراست و مستقیم گفتم خدایی وجود ندارد. قبلا داشته، دیگر ندارد. به قول کتاب دینی دبیرستانمان هستی خدا در پیدایش را قبول کردم؛ اما در بقا، نه. کلی هم دلیل و مثال برای تشریح وضعیت آورده بودم. عنوان مطلبم را هم گذاشته بودم «لای آن شب‌بوها خدایی نیست.»

خواندن دست نوشته‌هایم برایم ترسناک بود. من جدی جدی به همچین نتیجه‌ای رسیده بودم؟ حتی موقع نوشتنشان هم دستم می‌لرزید و سیل اشک بر گونه‌هایم جاری بود. کمی با خودم کلنجار رفتم و گفتم :«خدا هست. فقط حواسش به من نیست. چشم‌هاش رو روی من بسته. حق هم میدم بهش. لیاقت نگاهش رو ندارم خب.»

 بعدترش دیدم این بستن چشم‌ها خودش یک تعبیر عاشقانه دارد. تازه، مطمئنم خدا تمام این مدت زیرزیرکی نگاهم می‌کرده تا ببیند کی خوب می‌شوم. کی سر عقل می‌آیم. کی آماده‌ام که مرا بنشاند کنار خودش و دم گوشم حرف بزند. تازه، فقط منتظر هم نبوده. یک عالمه پیغام و پسغام فرستاده و با ایما و اشاره و پیک و واسطه کمکم کرده. حتی موقع قهر هم مراقبم بوده. 

 می‌دانی، فکر کنم زمان برای او معنایی ندارد. گذشته و حال و آینده مثل لطیفه می‌ماند برایش. وقتی نه ابدی که خود ابدیت باشی عمق وقتی که صرف چیزی می‌شود را می‌بینی، نه طول و عرض و ارتفاعش را. پس ابدا مهم نیست چقدر دیر عاشقش می‌شویم. چقدر دیر پیدایش می‌کنیم. چقدر دیر خودمان را در آغوشش می‌اندازیم. به نظر مسئله‌ی مهمی می‌آید اما واقعی اهمیت چندانی ندارد. می‌دانی، به جهنم که چند ده سال از عمرمان سر هیچ و پوچ تلف شده. آدم‌ها نیاز ندارند صد درصد زندگی‌اشان را زندگی کنند. اگر فقط یک روز، یا حتی یک ساعت را زنده باشیم، باز هم می‌توانیم بگوییم به دنیا آمدنمان ارزش داشته. 

برای همین هم ناامیدی کفر است. اینکه بگویی تا حالا نشد، بعد از این هم نخواهد شد. شاید آن بعدا کل زندگی‌ات باشد. شاید آن لحظه‌ای که خدا چشم‌هایش را باز می‌کند به میلیاردها سال تنهایی و بدبختی بیرزد. هوم؟

خیلی پراکنده و بی‌ربط حرف‌ می‌زنم، نه؟

دست خودم نیست. نمی‌توانم جمع و جورش کنم. افکارم در قالب جمله و کلمه نمی‌گنجند‌. فقط... فقط می گویم دیگر حس نمی‌کنم خدا تنهایم گذاشته. دیگر از برگشتن ورق ناامید نیستم. دیگر قصد خودکشی ندارم. بالاخره مقصدی برای دویدن پیدا کرده‌ام. من تمام تلاشم را می‌کنم تا روی سنگ قبرم بنویسند :«حداقل یک روز زندگی کرد.» یا اینکه «خدا یک بار، یک دقیقه، با لبخند نگاهش کرد.»

 

دریافت

  • میخک

تاحالا کسی را به عنوان الگو انتخاب کرده‌ای؟ نه اسما که حقیقا. کسی که ناخوداگاه رفتارهایت را از رفتارهای او تقلید کنی. کسی که کردار و گفتارت رنگ و بویش را بگیرد. کسی که همیشه پایت را روی رد پای او بگذاری. 

راستش من نه. شده رفتار خاصی را تصدیق کنم و بعدهم تکرار. شده در یک زمینه نظریه‌ی کس دیگری را بعد از تعقل و تفکر بپسندم و به اجرا در آورم، یا هم‌نظر کسی باشم. اما الگو به معنی واقعی کلمه را نداشته‌ام. متاسفانه آدم الگوگیری نیستم.

عوضش تا دلت بخواهد آینه‌ی عبرت داشته‌ام. همیشه‌ی خدا یک‌ یا چند شخص عوضی، پست فطرت و گند اخلاق در زندگی‌ام بوده‌اند. نه اینکه پدر و مادرم در بچگی با دست نشانشان داده باشند و گفته باشند :«میخک جان! در زندگی حواست را جمع کن که هیچوقت شبیه این یارو نشوی.» ولی خب بچه فکر و خیال می‌کند دیگر. مخصوصا اینکه نمی‌دانستم او کی و چطور تبدیل شده به یک عوضی پست فطرت گند اخلاق. همیشه برایم سوال بود این آدم‌ها از بدو تولد این طوری بوده‌اند یا به مرور تغییر کرده‌اند و شخصیتشان به گند کشیده شده. اصلا شخصیتشان به گند کشیده شده یا خودشان شخصیت خودشان را به گند کشیده‌اند؟ 

بدبختی اینجا بود که همیشه می‌دانستم استعداد تبدیل شدن به یک عوضی پست فطرت گند اخلاق را دارم. خیلی خوب هم دارم. من قدیس به دنیا نیامده بودم. من قلب مخملی و روحی زلال‌تر و پاک‌تر از شیشه و بری از هر عیب و خطایی نداشتم. می‌دیدم هیچ چیزم شبیه آدم خوبه‌ای که همه دوستش دارند و همیشه موفق و ممتاز و درخشان است و هیچوقت شکست نمی‌خورد و به هیچکس حسادت نمی‌کند و همواره یک دنیا مهربانی و زیبایی را به دنیا هدیه می‌دهد نیست. خشم، غم، افسردگی، لجبازی، گستاخی، فحاشی و دل شکاندن را هم بلدم. فقط مانده بود این بالقوه تبدیل به بالفعل شود. 

 

حقیقت تلخ و ترسناکی بود و هست. عین اینکه بدانی یک بمب اتم داخل بدنت کار گذاشته‌اند ولی ندانی دکمه‌اش کجاست و چطوری کار می‌کند و چه چیزی باعث فعال شدن بمب می‌شود. از ۱۰، ۱۲ سالگی فکر کردن به این موضوع موهای بدنم را سیخ می‌کرد. انفجار فقط مرا از بین نمی‌برد. همه‌ی عزیزانم همراهم می‌مردند. 

راهکار من چه بود؟ سعی کردم به این موضوع اهمیت ندهم. فراموشش کنم. از قدیم گفته‌اند بدترین سلاح بی‌توجهی‌ست. استعداد مخرب خودم را محل نگذاشتم. با خودم گفتم :« تو کجا و این عوضی‌های پست فطرت گند اخلاق کجا! تو شبیه اینها نیستی میخک. قرار هم نیست که باشی. اصلا نگاهشان نکن. هر چه بیشتر فکر کنی بیشتر بین خودت و آنها وجه اشتراک پیدا می‌کنی.» و واقعا هم همین طور بود. هرچه بیشتر دقت می‌کردم وجه اشتراک‌های بیشتری را می‌دیدم و هرچه بیشتر حواس خودم را پرت می‌کردم وجه‌ اشتراک‌های جدیدتری با آنها کسب می‌کردم. 

می‌دانی، نگاه کردم و دیدم وقتی این آدم‌ها داد و بی‌داد می‌کنند و از زمین و زمان حق خورده شده‌اشان را طلبکارند، واقعا حقشان خورده شده، یک آب خوش هم رویش. منتها در نهایت متانت و ادب و اخترام حق مظلوم را میل کرده‌اند. بعد این مظلوم مفلوک زنجیر پاره کرده و تبدیل شده به یک جیغ‌جیغوی وقیح بی‌شخصیت. شده مثل سگی که از هر رهگذری پاچه می‌گیرد و با تئوری، اونقدر مار خوردم که افعی شدم.» خودش را توجیه می‌کند. از ان جایی که ساده و خام هم بودم و سرم زود کلاه می‌رفت احتمالش زیاد بود من هم به این سرنوشت دوار شوم.

از هر چه فرار کنی، دنبال خواهد آمد. هر چه بیشتر فاصله بگیری او نزدیک‌تر خواهد شد. هر چه بترسی، سرت می‌آید. من این ضرب المثل‌ها را به عینه دیدم. بند بند وجودم می‌لرزید. می‌ترسیدم. از اینده. از خودم. از سرنوشتم. از همه‌چیز. یک عالمه ایینه‌ی عبرت رو به رویم بود و من هر لحظه به خودم نهیب می‌زدم :« مثل فلانی نشو!» «مثل بهمانی نباش!» «این‌طوری که هستی تهش هیچی جز بدبختی نیست. این‌طوری که هستی نباش.» «تو پر از ضعف و نقصی. فکر کردی تو اینده چی سرت میاد؟ ضعیف و ناقص نباش!» «خود واقعی‌ات پر از کثافته و تاریکیه. خود واقعی ات نباش!»

و من ناخوداگاه بیشتر و بیشتر شبیه فلانی ‌ بهمانی شدم. رسیدم به نقطه‌ای که فریاد زدم :«اصلا من یه عوضی پست فطرت گند اخلاقم! همینه که هست!» و تمام تلاشم را کردم تا یک عوضی پست فطرت گند اخلاق تمام عیار باشم. نشد. نتوانستم. خواستم خشمم را سر این و آن خالی کنم. اما هر زخمی که به دیگری زدم خودم ده برابر درد کشیدم. یک چیزی درونم آزرده و رنجیده شد. یک حسی در اعماق قلبم هنوز باور داشت که تمام جیغ و دادهایم دروغ است. یا اینکه... شاید دوست داشت به این باور برسد... اینکه اخرش تسلیم شد یا نه را راستش نمی‌دانم...

همچین ماجرایی را بعد از تمام شدن سفر دور و دراز روان‌شناسانه‌ام تعریف می‌کردم، نه؟ اما خب من هنوز خیلی مانده تا به مقصد که هیچ، به یک استراحتگاه موقت برسم. فعلا در مرحله‌ی پاره کردن غل و زنجیر هیولای ناامیدی‌ام. خیلی وقت است اسیرم کرده. خبلی وقت است که مرا پشت میله‌های غم‌کده‌اش گیر انداخته.

​​​​​برای اینکه پایان داستانم خوش و شیرین باشد، پیشاپیش می‌گوبم قصد کرده‌ام دل را بزنم به دریا. با ترس‌هایم رو به رو‌شوم. بروم ور دل آنهایی که به عهوان عوضی‌های پست فطر گند اخلاق شماخته می‌شوند بنشینم. نه برای عبرت گرفتن. ببینم دردشان چیست. ببینم کمکی از دست من بر می‌اید یا نه. می‌دانم سایه‌ی هرکس که دست یاری به سمتشان دراز کند را با تیر می‌زنند. اما درکشان می‌کنم. می‌فهمم دوست ندارند به کسی اعتماد کنند مبادا اعتمادشان دوباره بشکند. باید یک کاری برایشان بکنم. حداقلش این است که بگویم احساسشان را درک می‌کنم. ما ادم‌های غیر قدیس غیر قلب مخملی و غیر بری از عیب و ایراد، زبان هم را خوب می‌فهمیم.

  • میخک

موجود جالبی‌ است این زن، ناشناخته و مرموز. نه برای مردها، برای خودش. تاحالا ندیده‌ام هیچ مردی تمام عمرش مشغول کلنجار رفتن برای تعریف جنسیتش باشد. برای سر در آوردن از خودش.برای کشف کردن خودش. از آن طرف هیچ زنی را ندیده‌ام که از این موضوع ساده بگذرد و لاقل مدتی درگیرش نباشد.

تاجایی که من می‌دانم تعبیر جنس دوم از همان ابتدای خلقت تا همین امروز به کار رفته و می‌رود. و زن هاج و واج مانده که این موضوع را بپزیرد یا نه. 

گاهی برای تکذیب این ادعا تمام تلاشش را می کند تا جنس اول(!) به نظر بیاید. در محیط‌های زمخت، خشن و به اصطلاح مردانه مشغول کارهای سخت و طاقت‌فرسا می‌شود.‌ خودش را داخل رینگ مسابقه می‌اندازد. می‌جنگد. مشت می‌زند. ویژگی‌های ذاتی خودش را تکذیب می‌کند. باری هزار برابر توانش را به دوش می کشد. خانواده را از زندگی‌اش حذف می کند. جایگاهی شغلی و اجتماعی را با ارزش‌تر می‌داند. جنبه‌ی مهر و محبتر آمیز هویتش را سرکوب می‌کند. هنر و لطافت را به فراموشی می‌سپارد.

گاهی هم ذوب می‌شود در آغوش قدرت مرد. به خودش جرئت نمی‌دهد جنس مونث را هم‌سطح جنس مذکر ببیند. قبول می‌کند برای کامل و زیباتر شدن زندگی مردان آفریده شده. هویتش را با خدمت و مهر ورزیدن به آنان معنی می‌کند.

راستی کدام درست می‌گویند و کدام اشتباه؟ کدام قسمتش را درست می‌گویند و کدام قسمتش را اشتباه؟ خط قرمز کجاست؟ از کجا رد شویم دچار افراط شده‌ایم. این خط قرمز را چه کسی تعیین می‌کند؟ عرف؟ جامعه؟ معلومات و تحصیلاتمان؟ دین؟ اگر آری هر شخص باید به طور مستقیم از خود آیات قرآن شخصا برداشت کند یا تفسیر را بسپاریم به مراجع و علمایی که نظرشان هرچند دهه تغییر می‌کند؟ چه چیزی دقیقا مشخص می‌کند زن واقعا چیست؟

این ناشناختگی برایم شدیدا ترحم برانگیز است. یک جا خوانده‌ بودم. «اتحاد را از زمان بیاموز. اگر زنی وارد حمام مردانه شود مردها همدیگر را خواهند کشت. اما اگر مردی وارد حمام زنانه شود زن‌ها او را خواهند کشت.» 

پس چرا بازار زنان علیه زنان اینقدر داغ است؟ فرقی نمی‌کند دارای کدام سبک فکر باشیم یا کدام طرف ماجرا ایستاده باشیم. این عبارت را همیشه و همه‌جا می‌توان به عینه دید و لمس کرد. علتش این نیست که زن واقعا نمی‌داند باید چه کار کند؟ باید به چه باور داشته باشد؟ زن گیج و مستاصل است. گم شده است انگار. 

اسم جنس دوم از همان اول چرا باید به وجود می‌آمده؟ اگر مردها از نظر قدرت جسمانی برتر بودند، خب زن‌ها هم سیاست و ذکاوت و مکر را داشتند. آنها هم می‌توانستند تاریخ را بنویسند. نه؟ شاید نخواسته‌اند. یا شاید اصلا نمی‌دانستند چه باید بنویسند. هوم؟

 

 

 

پ‌ن: وقتی می‌گویم زن گیج و مستاصل است منظورم یک شخص نیست. کلی می‌گویم. با برجسته‌تر شدن نقش رسانه‌ها به راحتی می‌توان این موضوع را به چشم دید. همین تعریف‌های ضد و نقیضی که از زن و جایگاه زن وجود دارد. یا تعابیر متناقض از حقوق و آزادی زنان و...

 

​​​​​​پ‌پ‌ن: فکر نمی‌کنید وقتی یک زنی علیه شماست شما هم بر علیه عقاید او هستید؟

 

پ‌پ‌پ‌ن: عنوان شعری از احمد شاملو

  • میخک