شعری به لب ندارم...
ساعت داره به ۱۹:۰۰ نزدیک میشه و مغزم از هر واژهای خالیه. در عوض پر از حسهای آشنا و غریبم. احساس اضافی بودن، مزاحم بودن، ضعف، تنهایی، درد، خستگی، از دست دادن، غم، بیفایده بودن و... میکنم. میدونم همهاشون موقته. البته که بازهی زمانی این موقتها برای من زیادی طولانی شده ولی خب، وسطهاش گهگاهی استراحت هم کردم.
راستی در جریان مسابقهی نشر صاد هستید؟ اسمش خودنویس بود فکر کنم. شرکت میکنید؟ من قصدش رو دارم منتها تو عمرم هرگز طرح داستان ننوشتم. همیشه فقط دنبال یه جرقه بودم. یه جملهی اولیه. یا یه شخصیت یا صحنهی خاص. بعد اجازه دارم ناخوداگاهم من رو با خودش ببره. انگار به خلسه رفته باشم. از دنیای بیرون هیچی نمیفهمیدم و غرق میشدم داخل ورقهای دفترم. مینوشتم و مینوشتم و می نوشتم و مینوشتم و.... انگار واقعا تک تک اون شرایط رو زندگی میکردم. و هر لحظه با خودم میگفتم :«یعنی بعدش چی میخواد بشه؟» یه نیمهی هوشیار حواس جمع هم تو مغزم بود که همیشه جواب این سوال رو با جون و دل میداد. قانونهای خاص خودش رو داشت:
۱-شخصیتهای دنیای تو حق ندارند خوش شانس باشند. اگر اتفاقی، اتفاقی رخ دهد آن اتفاق قطعا باید در راستای بدبختتر کردن شخصیت باشد.
تبصره: شورش را در نیاور.
۲- بدبختیهای شخصیت باید به پختهتر شدن او و بهتر و ملموستر نمایش داده شدن شخصیت پردازیاش کمک کنند.
۳- کلیشهها شیریناند. هرچقدر عشقت میکشد کلیشهای بنویس. فقط بیزحمت بعدش کاغذهایت را پاره کن و بینداز در سطل زباله.
بقیهاش مهم نبود. هرچی میشد میشد. نمیشد هم نمیشد. گاهی تو اوج رهاش میکردم، گاهی هم تو مقدمه. خلاصه که هیچوقت ننشستم از همون اولش به اخر قصه فکر کنم. واسه همین هم هیچ ایدهای ندارم چطور می خوام تو این مسابقه شرکت کنم. فرصت کمنظیری به نظر میرسه. میترسم از دستش بدم.
امروز زمان به شکل مزخرفی سریع می گذره. مزخرفتر از هرچیزی که فکرش رو میکنید
الان واقعا باید ساعت ۶:۱۰ دقیقه باشه نه ۱۸:۱۰ ! دیروز و پریروز هم برام عجیب غریب و سریعالسیر بود. یعنی هست. به وقتش گذر زمان را به صورت نورمال حس میکردم. فقط از عمد همهچیز فیلم خاطراتم رو به صورت پخش با حداکثر سرعت ذخیره کردم. امروز اما کاملا در خلء زمانی فرو رفتم. یه ثانیه بیرون میام، یه نفس میکشم و دوباره میرم در قعر نیستی. شاید دفعهی بعدی گه بیرون بیام ساعت ۱۵:۱۰ باشه. هوم؟
انگشتم همچنان درد می کنه. بدجور عفونت کرده. اما انگار مجبورم بنویسم. دلم می خواد با یکی حرف بزنم اما هیچکس دور و برم نیست. کاش یکی زنگ بزنه و دو و نیم ساعت پای تلفن با هم صحبت کنیم. خودم شارژ زیاد ندارم. باهاش نت شبانه خریدم منتها ایرانسل عوضیبازیاش گرفته و میگه تا ۱۰ گیگ دو ماههات رو تموم نکنی ۳۰ گیگ یه ماهه رو فعال نمیکنم. ممکنه براتون سوال پیش بیاد خب چرا شارژ نمیخرم. که واقعا خودم هم نمیدونم چرا یه توک پا تا سوپری نمیرم تا شارژ بخرم واسه خودم. عوضش نصف شهرش رو گشتم تا یه خودپرداز بانک سامان پیدا کنم و رمز دوم بگیرم. نبود که نبود. با زمر پویا هم نمیتونم کار کنم چون شماره خودم داده نشده و نمیتونم هر دفعه هلک و هلک برم و از تلفن خانوادهی محترم استفاده کنم. البته میسه همین یه بار ازش استفاده کرد. هوم؟ حیف که فعلا خونه نیستن وگرنه امتحان میکردم.
خب دیگه زیاد مزخرف گفتم. کامنتها بدون نیاز به تایید نمایش داده میشوند. اینجا می تونید هرچقدر که دلتون میخواد مزخرف بگید. شناس یا ناشناس. من گوش میدم.
:)
- ۰۰/۰۴/۲۴
حافظم داغون شده واقعا داغون شده. اومدم پایین پست کامنت بزارم یادم رفت چی نویسم ://
دوستم قرار بود بیاد خونمون پس چرا نیومده هنوز ؟ تو نمیدونی؟