گاهی وقتها حتی فکر کردن به اینکه پا شم برم تو آینه خودم رو نگاه کنم تا ببینم کی هستم من رو میترسونه....
- ۶ نظر
- ۱۳ بهمن ۰۰ ، ۱۵:۵۱
گاهی وقتها حتی فکر کردن به اینکه پا شم برم تو آینه خودم رو نگاه کنم تا ببینم کی هستم من رو میترسونه....
تا سر حد مرگ کار کردن و تمام روز سر پا وایستادن و این در اون در دویدن خیلی خوبه، به شرط اینکه مجبور نباشی بعدش بشینی فکر کنی واسه خودت چی درست کنی که بخوری و از گشنگی نمیری.
شنیدین و دیدین که پهلوانان [شخصا به اسم پوریای ولی می شناسم این کارتون رو] نمرهی ۱۰ از ۱۰ در بین کاربران IMDB گرفته و صدرنشین شده؟
جدا از اینکه این اتفاق به خودی خود بسیار جذاب و قشنگه( :دی) وقتی که تصور میکنم حالا میلیونها میلیون کاربر این سایت از شرق تا غرب در به در دنبال زیرنویس میگردن واسه این کارتون و میگن هیچی مثل صداگذارهای اصلی نمیشه و دوبله مزه نمیده و وای خدا چرا یه خیری پیدا نمیشه واسه این زیرنویس بذاره آییییی دلم خنک میشه :`)
پن: وطنم پارهی تنم و اینها
۲- وینچنزو:
اگه قسمت های اولش تا اون حد امیدوارم نمیکرد ادامهاش نمیتونست تا این حد ناامیدم کنه. بدترین اتفاقی که برای یه سریال میتونه بیفته اینه که قسمت به قسمت بدتر بشه. حتی اگه پایین ترین سطح کیفیتش هم ارزش دیدن داشته باشه، باز هم این افتی که صورت می گیره برای من یکی غیرقابل تحمله. قسمت چهارمش بود که با خودم گفتم با یکی از بهترین سریالهایی که تو عمرم دیدم طرفم. قسمت سیزدهم رو ولی از همون وسط رها کردم و دیگه نتونستم ادامه بدم. اون طناب محکمی که اولش مخاطب رو میکشوند دنبال ادامهی ماجرا رفته رفته به یه نخ نازک تبدیل شد و عین یه تار مو، با یه تلنگر پاره شد. البته که این نظر شخصی منه و ممکنه شما خیلی هم خوشتون بیاد. شاید خودم هم اگه حوصله کنم و ادامه بدم دوباره ازش خوشم بیاد. ولی فعلا فقط نقاط ضعفش جلوی چشممه.
اولا) منطق داستان بیثباته. یعنی چی؟ هر داستانی یه منطقی داره. یه قانون و قاعدهای برای سرزمین خودش داره. ابتدای سریال ما با یه ابرشرکت مخوف مولتیمیلیاردر و بانفوذ جهانی و شرارتی توقف ناپذیر طرف میشیم. بدمنی که هیچ جوره نمیشه جلوش رو گرفت و کل کشور رو کنترل میکنه. واکنش اولیهی من مخاطب در مقابل معرفی شدن این شرکت چیه؟ باورش نمیکنم. میگم بلوف کارگردانه. اونقدر از این بلوفهای پیش پا افتاده برای خفنتر نشون دادن بدمن های قصه دیدم که عادی شده واسم. مشکلی هم ندارم باهاش دیگه. اشکالی نداره اگه قدرت شخصیت شرور نصف یا نصف نصف اونچه ادعا میشه از آب در میاد.
اما مشکل وینچزو چیه؟ اینکه ادعاش درست از آب در میاد!! یا خود خدا!! چقدر معرکه! چقدر فوق العاده!! این آدم بدها واقعا خفنن! ولی بعدش؟ هی، اینها که چهار پنج قسمت بی نقص بودن، به نظرت خیلی راحت شکست نخوردن؟ عیب نداره پیش میاد. قسمت بعدی... وا! چرا با یه پیشتهی قهرمانهای قصه میترسن و خودشون رو خراب میکنن؟؟ قسمت بعدی... دوباره قدرتمند شدن. خوبه، گذشته رو میبخشم. ولی... بازهم که عین آب خوردن شکست خوردن!! قسمت بعدی... تازه به فکرشون رسید از نفوذ جهانی و کرور ثروتشون استفاده کنن. قسمت بعدی....
میبینید؟ این عدم ثبات من رو دیوونه میکنه! فقط همین هم نیست. سریال درمورد وکلا و دادگاه و اینچیزهاست. شخصیت ایکس یه اتهامی رو به شخصیت ایگرگ وارد میکنه. ایگرگ یه دفاعیهای از خودش به دادگاه میده. ایکس که از قبل تمام راههای دفاع ایگرگ رو تو ذهنش حساب کرده یه مدارکی رو میکنه که دفاعیه رو باطل کنه. در این لحظه شخصیت ایگرگ که تمام این روند رو پیشبینی میکرد با یه لبخند ذره بینش رو میذاره روی مدارک تازه ارائه شده و از توشون تمام نقطه ضعف های ایکس رو درمیاره و رای دادگاه رو به نفع خودش میگیره. خیلی خفنه نه؟ ولی توی دادگاه بعدی چی؟ این بار شخصیت ایگرگ یه اتهامی رو وارد میکنه. شخصیت ایکس دفاعیه خودش رو که اتفاقا بدیهیترین چیزیه که به ذهن هر بیننده ای میرسه رو ارائه میده و تمام! با همین دفاعیه پرونده بسته شد و ایگرگ شکست خورد چون اصلا فکرش رو هم نمیکرد با این دفاعیه مواجه بشه!! یعنی چی؟؟ چرا؟؟ شخصیتها به طور متناوب نابغه و خنگ میشن. و این... این واقعا غیرقابل بخششه!
قهرمانهای قصه هم زیادی بی نقص و کاملن که صدالبته نقطه صعف وحشتناکیه! میدونید؟ یه اصلی که تو سینما تو هر کشوری غالبه اینه که از زیبایی و جذابی بازیگر استفاده کنن برای جذب مخاطب. همین که آدم خوبها رو پولدار و زیبا و جوون نشون میدن. ولی وینچنزو شور این مورد رو در آورده! باز بقیه دارن از این روش کثیف غیرمستقیم بهره میبرن اما تو این سریال کاملا مستقیم و بیشرمانه درون خود فیلمنامه ازش استفاده میشه. راستی راستی فقط به این خاطر که فلانی جوون و خوشگله و لباسهای مارکدار میپوشه همه حق رو میدن بهش!! یاد قاضی شیطان افتادم که چقدر زیبا این حماقت مردم و قضاوت از ظاهر رو نشون میداد. اما وینچزو برعکسه. یاد اون سکانسی میفتم که خبرنگارها منتظر وکیل قربانیهای بدبخت و فقیر همون شرکت ابرشرورن. همه توقع دارن یه ماشین معمولی و یه آدم با ظاهری معمولی وارد شه اما؟ وااای! یه سکانس جذااااب! اتوموبیل لوکس و درخشان آقای وکیل وارد میشه دو نفر با لباسهای مارکدار و صورتهای به شدت زیبا و درخشان و عینک آفتابی شیک ازش پیاده میشن و تمام چشمها رو خیره میکنن! سر اون سکانس واقعا حالت تهوع گرفتم.
یه نکته آزاردهنده دیگه، تاحدودی اسپویله اما دونستنش خوبه. چون طبیعتا هر مخاطب منطقی و عاقلی توقع داره گذشتهی تاریک و کثیف قهرمان قصه تا ابد یه راز نمونه. گذشتهای که تازه خیلی هم ازش نگذشته و تو همون قسمت اول سریال هم آقای ویونچزو عضو مافیای مواد مخدر و یه قاتل خونسرد و بیرحم بوده. پس بهتر اینه که از همین الان تمام انتظارات منطقیاتون رو بریزید دور. نه تنها عواقبی برای فاش شدن هویتش در کار نیست، که اتفاقا همه بخاطر مافیا بودنش بهش احترام میذارن. درمورد ادمکشیهای وحشیانهای که انجام داده با هیجان و آب و تاب حرف میزنن و ستایشش میکنن. همه معتقدن که مافیا بودن چقدر خفن و جذاب و دوست داشتنیه. تنها کسایی که وقتی عکس جنازههایی که به دست وینچنزو به قتل رسیدن و خونهایی که به دست اون ریخاه شده نگاه میکنن و وحشت میکنن کیان؟ آفرین، شخصیتهای منفی و بدجنس قصه. چقدر من حرص بخورم از دست این سریال خوبه؟
بازهم طولانی شد. دلم میخواست هتل دللونا رو هم تو همین پست معرفی کنم که بمونه واسه بعد.
پن: یه چیزی رو تازه یادم افتاد. یه نقطع ضعف اتفاقا مهم دیگه. ژانر دادگاهی و وکلایی نداریم ما، اما میشه زیرمجموعهی ژانر کاراگاهی در نظرش گرفت نه؟ چون همش روند پیدا کردن مدرک و دستگیری جنیاتکاره دیگه. خب، یکی از مهمترین ارکان این ژانر سرنخه. یعنی از نون شب واجبتره براش. اگه سرنخی وجود نداشته باشه و کاراگاه یه دفعه بهش الهام بشه و قاتل رو از غیب پیدا کنه داستان غیر منطقی میشه. اینطوری مخاطب هم درگیر قصه نمیشه دیگه. از اون طرف اگه سرنخها زیادی شفاف باشن و مخلطب قبل از کاراگاه ببینتشون و پایان قصه لو بره دیگه مزهاش میره. همهچیز لوس میشه. وینچنزو سرنخهاش رو فرو میکنه تو چشم مخاطب. یه بلندگو هم برمیداره و فریاد میزنه آهااای توحه کنییید این سرنخ ماست!!! قراره با این سرنخ شما رو غافل گیر کنیم! همه نگاهش کنید! مبادا حواستون یه لحظه از سرنخمون پرت شه!
میتونید تصور کنید چه افتضاحیه؟
جزئیات زیادی هم تو سریال وجود داره که اضافیان. جزئیات تا یه حدی به واقعیتر شدن داستان کمک میکنن و اگه زیادهروی بشه هم وقت آدم رو میگیرن هم به سرعت و ریتم لطمه میزنن. این مشکلات ا.ایل اصلا وجود نداشتن و هروی پیش رفت ذره ذره نمایانتر شدن. درست عین مسخ ه بازی کرهای که نگم براتون.
فکر کنید شما یه آش خوشمزه و خوشرنگ پختید و دارید بین مهمونها پخشش میکنید. یه لحظه نگاه میکنید میبینید ۷۰،۸۰ درصد قابلمه خالی شده و فقط یه ذره آش تهش مونده. در حالی که کلی کاسه خالی جلوتونه و کلی مهمون منتظر، برمیدارید یه پارچ آب میریزید تو قابلمه که آش باقی مونده به بقیه هم برسه. وینچنزو دقیقا همچین حالتی داره.
اگه وایستم زمستون تموم شه تا این پست رو شروع کنم فکر کنم زیادی طول میکشه. تا همینجاش هم که به تاخیر انداختمش خیلی از صحبتهام یادم رفته. پس به حول قوهی الهی شروع میکنم:
۱- سبد میوه:
خیلی به عبارتی که بتونه این انیمه رو یه بهترین و جامعترین شکل توصیف کنه فکر کردم. الان وسوسه شدم فقط صداش کنم «عشق خالص» و تمام. اما انصاف نیست. شاید «زندگی ابرقهرمانان دنیای واقعی» محشترین ویژگی این انیمه واقعی بودنش بود. روزمرگی های واقعی، سیر بلوغ و رشد شخصیتهای واقعی، دغدغههای زندگی واقعی و... انیمه چاشنی فانتزی هم داشت اما فانتزی بودنش صرفا یه بهانه بود که به این حجم واقعی بودن یکم رنگ و لعاب ببخشه و با استعارههاش قابل فهمترش کنه. و وای خدایا... دوباره دلم خواست برم از اول ببینمش.
هر معرفی یا توضیحی که درموردش بخونید میبینید نوشته به انیمه فرصت بدهید تا خودش را به شما ثابت کند. و واقعا هم حقیقت داره. اولش به نظر میرسه که یه کمدی عاشقانه است اما خودتون خواهید فهمید این کمدی صرفا یه یار کمکی برای هضم کرن راحتتر تلخی و غم پشت داستانه. و ابدا هم کمدی لوسی نیست. منی که از مسخره بازیهای انیمهای متنفرم و چندشم میشه بهتون اطمینان میدم طنزش کلملا بهجا و قشنگه و واقعا میخندونتتون. جنبهی عاشقانه هم... خب اگه کلا از هرچی ژانر رومانتیکه متنفرین ممکنه فصل اول رو یکم بدون رغبت ببینید (به هر حال که باید ببینید چون ادامهاش شاهکاره) ولی خب دندون رو جیگر بذارید دوستان. سهتا شخصیت اصلی در ظاهر کلیشهای و تکراری به نظر میان. ولی جدا از اینکه به مرور میبینید اصلا هم اینطور نیست، حتی اگه بودن هم این انیمه شاهکار بود. میدونید چرا؟ چون هر کلیشهای را مخصوص ژانری ساختند و حالا فکر کن تقابل این کلیشهها با هم! نه اینکه هردو کلیشه کنار هم ایستاده باشن و تو بگی أه أه کلیشهی مضائف، بلکه اون دو دقیقا کلیشهایترین ویژگیهای هم رو میبینن و دقیقا به همون نقطه میتوپن و زیر سوال میبرنش از هم متنفرن! اگه گرفتید چی گفتم :/
درمورد داستان، احمقانهترین و پیش پاافتادهترین و سادهانگارانهترین خلاصهای که میشه از داستانش ارائه داد اینه: «یه پسر جوون جذاب، نفرین شده و تنهاست و یه دختر جوون جذاب، میاد و بامهربونیاش این نفرین رو میشکنه و خوشبختش میکنه.» که کاااملاااااا غلطه. فصل اول شاید یه خورده اینطوری به نظر بیاد اما عوامل سریال از همون اول با یه ترفند بدون اینکه سوءتفاهم رو کاملا برطرف کنن و راز شاهکارشون رو لو بدن بهش یه جنبهی جذاب و چالش برانگیز اضافه میکنن. دوتا پسر جوون جذاب نفرین شده و تنها داریم، که بدجوری هم باهم دشمنن و دختره طبیعتا نمیتونه هردو رو خوشبخت کنه. ضمن اینکه انیمه تو فصل اول یه راز فانتزی رو هم حفظ میکنه و با اطلاعات قطره چکونی که به مخاطب میده اون رو همیشه تشنه نگه میداره.
راستی راستی، نسخه ی قدیمی این انیمه رو بیخیال شید. جدیده رو بچسبید که هم داستانش به مانگا نزدیکتره هم گرافیکش یه تیکه جواهره. قلبتون مچاله میشه از این همه چشمنوازی تصاویر.
یادتونه یه چالش پاسخ به سوالات بود که میپرسید کراش انیمهای شما کیه؟ یا اینکه تاحالا رو یه شخصیت انیمهای کراش زدین یا نه؟ اگه سبد میوه رو دیده باشید خیییلییی سخت میشه که به این سوال پاسخ منفی بدید. شخصیت پردازیهاش یکی از یکی عشقتر. کراش نزدن سر این انیمه پرهیزگاری بسیار زیادی میخواد. خودم کدوم شخصیت رو بیشتر از همه دوست داشتم؟ مومیجی! البته که مومیجی! این بشر دو بار اشک من رو درآورد و نشستم براش گریه کردم. البته برای بچگیهای یوکی هم گریه کردم. سر فاش شدن راز توهرو هم گریه کردم. اصلا هرچه خوبان همه دارند این انیمه یک جا دارد. تمام.
زیادی طولانی شد، ادامه در پستهای بعدی
دوز سوم واکسنم رو هم زدم. دستم درد میکنه :`)
پن: حس میکنم قراره بمیرم :/
اینطوری نیست که زندگی گند خالص باشه. مثلا نگاه کن، از کنگره میتونی حس خوب بگیری مگه نه؟ همین یه نخ نازک که وصلت کنه به زندگی غنیمته.
ولی خدایی، خیلی خوشبختم که میتونم خواب ببینم نه؟ فک کن همین به ذره خوشبحتی رو هم نداشتم. فک کن همین یه نیم درصد از آرزوی همیشگیام هم برآورده نمیشد. فک کن تا ابد تو حسرت و اشک غرق میشدم.تو حسرت یه خواب طولانی، عمیق و واقعی. تو حسرت یه رویا. خیلی دردناک میشد نه؟
احساس میکنم قد یه کهکشان از وبلاگ فاصله گرفتم. از نوشتن هم همینطور. حالا نگاه کنید میبینید اخرین پستم واسه دیروز پریروزه. :/ که به شدت احمقانه است. در درونم فاصله گرفتم از اینجا. یه چیزی شبیه همون لوس بازیهایی که میگن وبلاگ دیگه بهم اون حس خوب سابق رو نمیده. این حرف رو اصولا کسایی میزنن که یه جانشینی براش پیدا کردن، معمولا هم اسم یار تازهاشون کانال تلگرامیه. من تلگرام ندارم. نصب نکردم هنوز. نیلوفر کچل شد از بس به شیوههای مختلف وسوسهام کرد. بگذریم. از وبلاگ فاصله گرفتم و حس میکنم از شما نیز هم. در این لحظه بیشتر از همه از فاصلهام با روناهی ناراحتم. پست یکی به آخرش رو باز کرده بودم که سر وقت بخونم. معمولا همچین کاری با وبلاگش میکنم. خودم هم نمیدونم چرا. انگار حس میکنم ارزشمندتر از اونیه که معمولی بخونمش و این باعث میشه خیلی وقتها نخونمش. احمقانه است. بغضم گرفت با حرفهاش. کاش میشد الان باهاش حرف بزنم. بگذریم.
فردا ایشالا یه پست مفصل میذارم. یکم از خاطرات این روزها. شایدهم نذارم. چندین دفعه تصمیم گرفتم چنین پستی بذارم و منصرف شدم. از احوالات ما اگر جویا باشیدطور اگه جواب بدم میگم خل شدم. احساس خلیت میکنم. و... بجای حرف زدن بیشتر بذارید برم بگردم ببینم دقیقا کجایم
میدونی؟ مادر بودن تو رو افسانهای نکرده. دلت به وسعت یه دریا نیست. بخشندگیات بیحد و مرز نیست. عشقت همیشگی نیست. درایت و مدیریتت بینقص نیست. عقلانیت و کمالت زبانزد نیست. صبر و تلاشت خارج از تصور نیست. تو مثل اهرام ثلاثه نیستی. جزء عجایل هفتگانه نیستی. تو مثل مامانهایی که تو قصهها میگن نیستی. مامانی که هیچوقت عصبانی نمیشه، هیچوقت خسته نمیشه، هیچوقت کم نمیاره، هیچوقت نمیذاره بچه ها جز لبخندش رو ببینن، مامانی که جواب تمام سوالهای عالم رو بلده، مامانی که شکستناپذیره، مامانی که از تمام دنیا بهتره، مامانی که همیشه نرم و لطیف و صورتیه.
تو راز سر به مهری نیستی که کل بشریت انگشت به دهن بمونن چطور به این جایگاه عظیم در افرینش رسیدی. اتفاقا کاملا معلومه. تو یه آدمی. یه زنی، که یه معجزهای براش اتفاق افتاده. بعد اون معحزه همیشه تلاش میکنه که دلش به وسعت دریا باشه، بخشندگیاش بیحد و مرز باشه، عشقش همیشگی باشه، درایت و مدیریتش بینقص باشه، عقلانیت و کمالت زبانزد باشه، صبر و تحمل و تلاشت به شکلی خارج از وهم باشه. تو سعیات رو برای بهترین خودت بودن کردی. هنوزهم میکنی.
میدونی؟ اینجای متن باید ازت عذرخواهی کنم که چرا همچین توقعهای مسخرهای ازت داشتم. که چرا بابت افسانهای نبودنت سرزنشت کردم. اما نمیتونم. دلم نمیخواد دروغ بگم. باز چشمهام پر اشک شد. من هنوزهم دلم میخواد افسانهای باشی. نه! افسانهای بودنت کافی نیست. دلم میخواد برگردی به گذشته و تک تک رفتارهای معمولی گذشتهات که از هر انسانی سر میزنه رو عوض کنی. دلم میخواد معمولی بودنت از صفحهی روزگار محو شده. اشتباهاتی که حق ندارم بابتشون سرزنشت کنم، چون یک در میلیونه و پیش اون همه خوبیات هیچه. من حق ندارم گله کنم. حق ندارم ناراضی باشم. دوستت دارم مامان. خیلی زیاد. معذرت میخوام.