دقیقا کجایم
احساس میکنم قد یه کهکشان از وبلاگ فاصله گرفتم. از نوشتن هم همینطور. حالا نگاه کنید میبینید اخرین پستم واسه دیروز پریروزه. :/ که به شدت احمقانه است. در درونم فاصله گرفتم از اینجا. یه چیزی شبیه همون لوس بازیهایی که میگن وبلاگ دیگه بهم اون حس خوب سابق رو نمیده. این حرف رو اصولا کسایی میزنن که یه جانشینی براش پیدا کردن، معمولا هم اسم یار تازهاشون کانال تلگرامیه. من تلگرام ندارم. نصب نکردم هنوز. نیلوفر کچل شد از بس به شیوههای مختلف وسوسهام کرد. بگذریم. از وبلاگ فاصله گرفتم و حس میکنم از شما نیز هم. در این لحظه بیشتر از همه از فاصلهام با روناهی ناراحتم. پست یکی به آخرش رو باز کرده بودم که سر وقت بخونم. معمولا همچین کاری با وبلاگش میکنم. خودم هم نمیدونم چرا. انگار حس میکنم ارزشمندتر از اونیه که معمولی بخونمش و این باعث میشه خیلی وقتها نخونمش. احمقانه است. بغضم گرفت با حرفهاش. کاش میشد الان باهاش حرف بزنم. بگذریم.
فردا ایشالا یه پست مفصل میذارم. یکم از خاطرات این روزها. شایدهم نذارم. چندین دفعه تصمیم گرفتم چنین پستی بذارم و منصرف شدم. از احوالات ما اگر جویا باشیدطور اگه جواب بدم میگم خل شدم. احساس خلیت میکنم. و... بجای حرف زدن بیشتر بذارید برم بگردم ببینم دقیقا کجایم
- ۰۰/۱۱/۰۵
گاهی نیاز داریم فاصله بگیریم.
گاهی اینقدر فشار بهمون وارد شده که احساس می کنیم از صبحی که گذروندیم چند روز میگذره.
برو نفسی بکش و آرام باش دختر:)