غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۳ مطلب در بهمن ۱۴۰۰ ثبت شده است

ولی زندگی این مدلی که مثلا توی فعل زندگی کردن خلاصه بشه نیست. درسته زمان خود به خود همین‌طور جریان داره و هی پیش میره و پیش میره و جز کند یا تندتر حس کردنش نمیشه تاثیری روش گذاشت. اما زندگی جریان نداره. باید به جریان بندازی‌اش. هرچند اینکه جدا از زمانه هم غلطه. یعنی یه نیروی ناخوداگاهی اومده شال گردن زندگی رو گذاشته لای در قطار زمان، زندگی مدام باید دنبالش بدوه تا خفه نشه. راه فرار هم نداره. 

زندگی این مپدلیه که هر روز که چشم‌هات رو باز می‌کنی، همون لحظه از بهشت تبعید می‌شی و تالاپی میفتی توی یه سیاره‌ی ناشناخته. تجربه‌های قبلی و خاطرات؟ همش کشکه. زندگی هر روز یه اتفاق تازه است. تمامش غیرمنتظره و تماما خارق العاده. باید از همون اول صبح با بدن گوشتی جدیدت کنار بیای. آخه حس می‌کنم تو بهشت جسم اثیری و این حرف‌ها بوده، نبوده؟ تو باید همون روز یاد بگیری دست و پات رو چطوری بلند کنی. چطوری قدم برداری. چطوری زبونت رو بچرخونی. همش دردسره. این همه جون بکنی تا یه روز زندگی کنی و آخر شب بمیری که دوباره چند ساعت بعدش از بهشت تبعید بشی و تالاپی بیفتی اینجا. تو آغوش مصیبت‌خونه‌ی پرماجرایی به اسم زندگی.

  • میخک

.

اولش خواستم بنویسم عین شیرابه‌ای که از پیچ سفت نشده‌ی لوله‌ی فاضلاب می‌چکد روی صورتت، دیدم زیادی چندش‌آور شد. این‌طورها هم نیست. هرچند قطره‌ بارانی که از ابرهای مخملی بالای سرت در یک شب سرد پاییزی می‌‌چکد روی صورتت هم زیاد گویای آنچه من می‌خواهم توصیفش کنم نیست. اشکالی ندارد این قسمت را به خوانندگان عزیز واگذار کنم و بخواهم خودتان در ذهنتان میانگینی از شیرابه‌ی فاضلاب و قطره‌ی زلال باران بگیرید و آن را تجسم کنید؟ مچکرم.

حالا آن چیز که نه به کثیفی مایع فاضلاب است و نه به طهارت باران، روی گونه‌ات پخش می‌شود. رشد می‌کند. نفوذ می کند به تک تک سلول‌های کناری‌اش. عین یک سرطان بدخیم. عین جوهر روان‌نویسی که روی دستمال کاغذی فشارش باده باشی. کل صورتت کبود می‌شود. رگ هایت به‌جای قرمز به آبی می‌گرایند. و بعد خون آلوده شده‌ات در تمام بدنت جریان می‌یابد. دست و پایت، ریه هایت، انگشتانت، قلبت، وجودت تسخیر می‌شود.

عبارت «تسخیر شدن» بار منفی دارد، نه؟ اما آن قطره می‌تواند هرچیزی باشد. احساساتی مثل عشق هم حتی کم پیش می‌آید از آسمان نازل شود و پاکی و صداقتش بی‌نقص باشد. یا احساساتی چون خشم و حسادت هم، هیچ کدام کثیفی مطلق نیستند. رگه‌هایی از محبت یا مظلومیت هم در آنها دیده می‌شود، نمی‌شود؟ 

وجودت که تسخیر شد، توسط عشق یا خشم یا حسادت یا هر احساس کوفتی دیگری، بعدش چه؟ بعد از اینکه آن احساس را در تک تک نبض‌هایت حس کردی چه؟ فقط دو چشم براق و نمناک می‌مانند، که دیگر در این بدن از دست رفته و فنا شده حتی پلک هم نمی توانند بزنند‌. فقط شاهد ذره ذره آب شدنش می‌مانند. راهی برای فرار هست؟ می‌شود خون را کاملا تصفیه کرد؟ شاید. یعنی البته. چرا نشود. در این دنیای عجیب الخلقه هر چیزی ممکن است، نیست؟

  • میخک

اونی که ۱۲ ساعت پیش طوری می‌خندید و می‌رقصید که انگار خوشبخت‌ترین آدم دنیاست من بودم؟ واقعا؟؟ همین منی که دوست دارم ماشین زمان بسازم و برگردم به بچگی‌ام و خودم رو تو همون روزها سر به نیست کنم که هیچوقت بزرگ نشم؟ باور نمی‌کنم.

فقط یه سوالی پیش میاد. اون موقع منی که تو بچگی کشته شده و گناه زیادی نداره میره بهشت یا منی که یه قاتل بچه‌کش عوضیه میره جهنم؟ هرچند تو بچگی می‌مردم بازهم معصوم و بهشتی نبودم. 

  • میخک