ولی زندگی این مدلی که مثلا توی فعل زندگی کردن خلاصه بشه نیست. درسته زمان خود به خود همینطور جریان داره و هی پیش میره و پیش میره و جز کند یا تندتر حس کردنش نمیشه تاثیری روش گذاشت. اما زندگی جریان نداره. باید به جریان بندازیاش. هرچند اینکه جدا از زمانه هم غلطه. یعنی یه نیروی ناخوداگاهی اومده شال گردن زندگی رو گذاشته لای در قطار زمان، زندگی مدام باید دنبالش بدوه تا خفه نشه. راه فرار هم نداره.
زندگی این مپدلیه که هر روز که چشمهات رو باز میکنی، همون لحظه از بهشت تبعید میشی و تالاپی میفتی توی یه سیارهی ناشناخته. تجربههای قبلی و خاطرات؟ همش کشکه. زندگی هر روز یه اتفاق تازه است. تمامش غیرمنتظره و تماما خارق العاده. باید از همون اول صبح با بدن گوشتی جدیدت کنار بیای. آخه حس میکنم تو بهشت جسم اثیری و این حرفها بوده، نبوده؟ تو باید همون روز یاد بگیری دست و پات رو چطوری بلند کنی. چطوری قدم برداری. چطوری زبونت رو بچرخونی. همش دردسره. این همه جون بکنی تا یه روز زندگی کنی و آخر شب بمیری که دوباره چند ساعت بعدش از بهشت تبعید بشی و تالاپی بیفتی اینجا. تو آغوش مصیبتخونهی پرماجرایی به اسم زندگی.
- ۴ نظر
- ۰۲ بهمن ۰۰ ، ۰۹:۴۵