غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۴۳ مطلب در دی ۱۴۰۰ ثبت شده است

خواب دیدم یه خونه‌ی سنتی دردنشت رو دارم تزئین می‌کنم برای مراسم عروسی و بعدش سفره‌ی عقد رو می‌چینم. یعنی دارم به خانوم‌های زیادی که مشغول تزئین خونه هستن کمک می‌کنم. نمی‌دونم جز اقوام عروس بودم یا داماد. کم کم همه‌چیز خوشگل و مرتب شد و ماشین عروس داماد هم رسید و کل کشیدیم و خوش آمد گفتیم. بعدش هم دست و آواز و رقص بچه ها اون وسط مسط‌ها و اومدن عاقد و.... یه لحظه با خودم فکر کردم «هی! من اینجا چی کاره‌ام؟ کی‌ام؟ نقشم چیه؟» همون لحظه انگار از بدنم خارج شدم و رفتم بالا نزدیک سقف. هنوز هم نگاهم به جمعیت و مراسم زیر پام بود. عروس بله رو گفت و همه شادی‌اشون رو کردن و حالا نوبت این بود که داماد حلقه رو ببره تو انگشت عروس خانوم. لحظه حساس و زیبایی بود و همه‌چیز حرکت اهسته شده بود تا اینکه یکی جیغ زد و داد و فریاد اعتراضش بلند شد. نفهمیدم کی بود. نفهمیدم چی گفت. ولی مراسم کلا بهم خورد و همه شروع کردن به بحث و دعوا و گیس و گیس‌کشی :/

من هاج و واج مونده بودم که نگاهم افتاد به فیلم‌بردار پشت دوربین. یه دختر جوونی بود. همون لحظه روح من داخل بدن فیلم‌بردار بود. و حدسم درست بود. فیلم‌بردار حقیقت رو می‌دونست. زمان برگشت به عقب و یه مراسم دیگه و سفره‌ی عقد دیگه همین دختر داشت ازش فیلم‌برداری می‌کرد. داماد همون بود. عروس نه. یه زن پولدار و پر فیس و افاده بود. معلوم شد آقای داماد شلوارش دوتاست و قبلا هم یه زن گرقته که داره قایمش می‌کنه. هیچی دیگه مراسم عروسی با کشف این حقیقت به کل بهم ریخت.

دوربینم زوم شد رو یه پسربچه که وسط اتاق عقد هاج و واج وایستاده بود. نهایتا ده ساله. توی مشتش پر از نقل و نبات بود. تا چند دقیقه‌ی پیش داشت بچه‌های کوچیکتر رو سازمان‌دهی می‌کرد که بجای شلوغ‌کاری چطور مفید باشن و به وقتش گل و نقل و نبات و سکه بریزن سر عروس داماد و شاباش‌ها رو جمع کنن تحویل بزرگترها بدن و... انگار داداش کوچیکه‌ی عروس بود و می‌خواست مراسم خواهرش بی‌نقص باشه. طفلکی بدجور خورده بود تو ذوقش. هیچ نمی‌دونست چه کنه.

چند لحظه بعد من خود اون پسربچه بودم. به رگ غیرتم برخورده بود. فردای مراسم شماره فیلم‌برداره رو پیدا کردم و باهاش قرار گذاشتم تا بیاد حقیقت رو رک و پوست کنده بهم بگه. که این شایعاتی که درمورد داماد میگن راسته یا دروغ. بیشتر برای شوخی و مسخره بازی اومد. بچه کوچولویی مثل من کاراگاه بازی‌اش گرفته بود و این براش بامزه بود. خیلی جدی صحبت کردم اما یادم نیست چی گفتیم. اصلا اون موضوع انگار رفت به حاشیه. ملاقاتمون که تموم شد من باز دختر فیلم‌بردار بودم که می‌رفتم سمت خونه‌ی مجردی‌ای که با دوست‌هام گرفته بودم. 

دقیقا همون حال و هوای فرندز بود. منم میشه گفت ریچل بودم. قیافه‌ها تغییر کرده بود و من همونجا داشتم حرص می‌خوردم چرا بازیگرهای فرندز رو عوض کردن این سریال فقط به نوستالژیک بودن بازیگراشه :/// 

رسیدم خونه و کیفم رو پرت کردم رو اوپن. خسته و کوفته. مغزم درد می‌کرد. از این همه روابط پیچیده و احمقانه ذله شده بودم. برگشتم به بقیه گفتم من دیگه نمیرم سر قرار. دیگه این دوستی‌های کوتاه مدت و رابطه‌های پوچ رو نمی خوام. یه خورده هم درمورد مطالبی که توی کتاب دین و زندگی راجع به لذت‌های زودگذر دنیا سخنرانی کردم. بقیه فقط جوک گفتن و به حرف‌هام خندیدن. منم با عصبانیت کیفم رو برداشتم و از خونه‌ی مونیکا زدم بیرون. 

برگشتم خونه‌ی خودمون. مامانم گفت حالا که سر عقل اومدی و از بچه بازی‌هات دست برداشتی وقتشه که شوهر کنی‌. همون لحظه زنگ در رو زدن و خواستگارها اومدن. حدود نیم ساعتی خانوادگی گفتگو کردیم و من کلیت و ظاهر اقا پسر رو پسنیدم و اوکی رو دادم و همونجا زود دوتا صندلی چیدن و به عاقد زنگ زدن و اومد خطبه‌ی عقد رو خوند و ما ازدواج کردیم :/ تازه بعد اون زنگ زدیم فک و فامیل و اقوام رو دعوت کردیم که اره قراره به مناسبت عروسی میخک شام بدیم تشریف بیارید. الان که فکر میکنم می‌بینم محیط اتاق عقد و اون خونه عین همون‌ خونه‌ی سنتی دردنشتی بود که اول خواب خودم تزئینش می‌کردم و دقیقا خونه‌ی بابابزرگم بود.

جالب‌ترین بخشش شاید این بود من با همون لباس سفید عقد شام رو اماده کردم و خونه رو آب و جارو کردم همه هم پشت سر هم صدام می‌کردن که میخک بیا این مبل رو ببر اونجا، میخک‌ظره‌ها رو بشور، میخک بیا حیاط رو جارو کن، میخک بدو شیشه‌ها رو پاک کن، میخک زود باش و... :/ تو همون هاگیرواگیر وقتی مهمون‌ها کم کم داشتن می‌رسیدن من یه لحظه سرم خلوت شد. گوشی‌ام رو برداشتم و به فائزه زنگ زدم. گفتم که عروس شدم و کاش تو هم اینجا بودی و جات خالی.... گفت یه لحظه گوشی رو نگه دار من الان میام. و پنج دقیقه‌ی بعد رسیده بود دم در. :/ 

رفتم استقبلاش و همدیگه رو بغل کردیم و ذوق و اینها‌. بعدش باهم رفتیم اتاق پشتی که حرف بزنیم. ازم خواست داماد رو براش توصیف کنم. من شغل و تحصیلاتش رو گفتم و مکث کردم. به فکر فرو رفتم. من چی جز شغل و تحصیلات و شکل ظاهری‌اش می‌دونستم؟ هیچی. :)))))))) تازه اونجا بود که یادم اومد نه قبل از عقد و نه بعدش ننشسته بودم پنج دیقه با داماد صحبت کنم. :)))))) من هیچی ازش نمی‌دونستم! زن مردی شده بودم که اصلا نمی‌شناختمش! کشف کردن این حقیفت همانا و پقی زدن زیر خنده ام همانا‌. :))))) غش‌غش داشتم می‌خندیدم. اونقدر موضوع مسخره‌ای بود که نمی‌تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. من با چشم‌های بسته ازدواج کرده بودم. :))))) بدون شناخت. بدون فکر. هی به این موضوع فکر می‌کردم از خنده ریسه‌ می‌رفتم. فائزه زیرچشمی و عاقل اندر سفیهانه نگاهم می‌کرد و من می‌خندیدم. :)))

بعد هم دیگه فائزه مچم رو گرفت. گفت «صب کن ببینم، بدون اینکه روحیات و خلقیاتش رو بدونی جواب مثبت دادی؟؟؟ یعنی حتی کتاب مورد علاقه‌اش رو هم نمی‌دونی؟؟؟ تو واقعا کتاب مورد علاقه‌اش رو نمی‌دونی؟؟؟» به شدت کفری شد. 

با دو دستش گلوم رو چسبید و همون‌طور که محکم فشار می‌داد داد زد:« پس کتاب مورد علاقه‌اش رو نمی‌دونی!!! هان؟؟ نکنه بخاطر پول زنش شدی؟؟!! وقتی حتی کتاب مورد علاقه‌اش رو نمی‌دونی!!! خجالت نمیکشی که کتاب مورد علاقه‌اش رو نمی‌دونی؟؟؟؟» [دوستان هیچوقت اهمیت کتاب مورد علاقه‌ی خواستگارتون رو دست کم نگیرید] بعد از اونهم که شروع کرد فحش بارم کنه. اونقدر با غیض فریاد میزد و فحش می‌داد که آب دهنش می‌پاشید رو سر و صورتم [فایزه شرمنده. تو گوگولی‌ترین و مهربون‌ترین دوستی هستی که می‌شناسم نمی‌دونم خوابم چش بود😅] تازه در تمام مدت هم گلوم رو فشار می‌داد و من واقعا داشتم خفه می‌شدم. افتاده بودم زمین و فائزه روی قفسه سینه‌ام نشسته بود و تمام دست و پا زدن هام بی‌معنی بود. توی خواب واقعا چشم هام داشت سیاهی می‌رفت. :/

یه فکری به سرم زد. با اشک توی چشمام و لحن مظلومانه و معصومانه‌ای گفتم چرا خیلی خوب هم می‌دونم فلان و بهمان کتاب رو دوست داره، تو که فرصت ندادی بهت بگم. و خب این دروغ نجاتم داد :/ فائزه دوباره مهربون شد و همدیگه رو در آغوش کشیدیم و رفت.

در ادامه‌اش هم که دورهمی و شام با فامیل بود و گفتگوهایی که چیز زیادی ازشون یادم نمیاد. با داماد اونجا کمی صحبت کردم که هیچی ازش یادم نمیاد. فقط حس و حال خوبی داشتم. راصی بودم از این وصلت در کل :/

بعد از بگو بخند با دخترعموم (که مدتیه میونمون شکرآبه) از خواب بیدار شدم. دوباره یاد فائزه و حساسیتش رو کتاب موردعلاقه افتادم و غش غش خندیدم. نگاه کردم دیدم ساعت هشت و چهل دیقه است. دو دل بودم که این خواب رو بنویسم یا نه. برای خودم که خیلی باحال و جالب بود اما گفتم نکنه الان مردم فکر کنن تو همه‌اش به این‌چیزها فکر می‌کنی که خوابش رو هم می‌بینی؟ پست بذارم؟ نذارم؟ بنویسم؟ ننویسم؟.... اونقدر این سوال‌ها رو با خودم مرور کردم که دوباره خوابم رفت. و در کمال شگفتی ادامه‌ی خوابم رو دیدم. 

رفتیم ماه عسل. نکته‌ی جالبش اینه که همراه خاله‌ها و عموها و عمه‌ها و عمه‌زاده‌ها و عموزاده ها و مادربزرگ و... رفته بودیم ماه عسل. :/ من و داماد رو جا نذاشته بودن خوب بود. :/ خلاصه از جاده‌های شمال گذشتیم و گشتیم و کویر رو پشت سر گذاشتیم و رسیدیم به یه آبشار جیوه. جز شگفتی‌های افرینش و یکی از سه آبشار طبیعی جیوه در دنیا بود که تو ایران مخفی شده بود و خیلی‌ها جاش رو نمی‌دونستن. ماهم کلی گشته بودیم تا پیداش کنیم و با چشم ببینیمش. هرچند ظاهرش هیچ فرقی با آبشار معمولی نداشت.

J این شکل رو می‌بینین؟ ابشار از رو به رو همچین ظاهری داشت. یعنی سمت راستش بالاتر بود. نرچند به هر حال جهت حرکت جیوه به سمت رو به رو بود و جیوه نه به چپ می‌رفت نه به راست، که مستقیم میومد جلو پایین. ولی خب یه خورده هم به زمین سمت چپش متمایل میشد. اونجا یه مزرعه بود و نفوذ جیوه به خاکش داشت مزرعه رو نابود می‌کرد. اینجا بود که آقا داماد رفت یه چوب بامبو (از اینها که داخلش سوراخه) پیدا کرد و برش زد و یه جور لوله‌کشی کرد که جیوه‌ای که به سمت مزرعه متمایل شده بود رو هدایت کنه این یکی طرف. می‌دونم کل این قضایا غیرعلمی و مسخره است. تو خوابم ولی این یه بحران به شدت جدی بود و داماد با نبوغ و مهندسی بی‌نظیرش تونسته بود بشریت رو نجات بده و اینها. انگار تمام غذای مردم جهان از اون مزرعه تامین میشد. :/ بعد هم تازه اقدامات مهندسی‌اش رو با یه عالمه حرکات نمایشی و آب و تاب انجام داد که مثلا دل ببره و اینها‌.

اینجا بود که داداش گلم وارد میدان شد. رفت وایستاد سمت راست حرف J آبشار و با لگد اونقدر روش زد و سنگ‌هاش رو غلتوند پایین که تاحدودی صاف شد. یعنی مشکل از ریشه حل شد. هرچند شیبش صد در صد حذف نشده بود، ولی در رقابت اینکه عملکرد لگدهای ماهان بیشتر بوده یا ساقه‌ی بامبو، و اینکه چه کسی بیشتر تونسته مزرعه و حفظ کنه و بشریت رو نجات بده، برنده واضح بود. طفلک داماد اعتماد به نفسش رو از دست داد و جمع شد تو خودش. من زود وارد عمل شدم و سخن انی کردم که هردو کچبه کمک هم موفق شدین و اگه این لوله‌های هوشمندانه و مهندسی‌شده نبودن هیچوقت مزرعه کامل نجات داده نمیشد و این حرف‌ها. 

​​​​​​ناگهان پای ماهان سر خورد و کامل افتاد تو آبگیر جیوه [جیوه‌گیر؟]. من اومدم جیییییییغ بزنم که دیدم حالش خوبه. دوباره سرپا شد و رو جیوه‌ها وایستاد‌. داماد بادی غبغبش انداخت و توضیحات علمی‌اش رو شروع کرد که جیوه سطح رویی مقاومی داره و فقط اشیایی با چگالی خیلی بالا داخلش فرو میرن و انسان به سادگی می‌تونه روش وایسته و این حرف‌ها. من باورم نمیشد. ماهان برای اینکه به من ثابت کنه شروع کرد به جست و خیز کردن و بالا پایین پریدن رو جیوه. همین که خیالم راحت شد جاش امنه خنده‌ام گرفت. داشت دورتر و دورتر میشد که داماد [چرا لاقل اسمش رو تو خواب نپرسیدم واقعا؟؟؟]  بغل گوشم فریاد زد وایستا! اون قسمت جیوه نازکتره [مگه یخه؟ :/ ] به هر حال ماهان اونقدر دور بود صداش رو نشنید و یه قدم دیگه برداشت و رویه‌ی جیوه سوراخ شد و تالاپی سقوط کرد پایین. غرق شد. بدون اینکه هیچ اثری ازش بمونه.

می‌خواستم جیغ بکشم. گریه کنم‌. نفسم بالا نمی‌اومد ولی. دست و پاهام یخ کرده بود. توی جای خودم خشک شده بودم. یه دفعه با خودم گفتم نکنه زنده باشه هنوز؟ یه نگاه انداختم پدر مادرم که پشت سرم وایستاده بودن. سرشون رو به نشانه‌ی تایید تکون دادن و گفتن :« برو و نجاتش بده. اصلا نترس. از پسش برمیای. تو می‌تونی نجاتش بدی.» و من رو هول دادن جلو [واسه همه‌ی حمایت‌هاتون مرسی :/ ] 

با ترس و لرز یه پام رو گذاشتم رو جیوه‌گیر. واقعا می‌تونید تصور کنید تا چه حد وحشت کرده بودم؟ پای دومم رو هم گذاشتم اما هنوز نمی‌تونستم اعتماد کنم به زیر پاهام. زانوهام نه تنها می‌لرژیدن که عملا می رقصیدن. واسه همین از قسمت ساحلی راه می‌رفتم که اگه چیزی شد بپرم تو خشکی. هرچی به ماهان نزدیکتر می‌شدم بیشتر قوت می‌گرفتم البته و سعی می‌کردم بیشتر به ترسم غلبه کنم. کم کم قدم‌هام سرعت و قوت گرفت و رفتم و رفتم. جریان جیوه ماهان رو برده بود یه گوشه و من از کاپشنش گرفتم و کشیدمش بیرون. بغض کرده بودم بدجور. تقریبا منجمد شده بود. با هااا کردن می خواستم گرمش کنم. چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسید. می‌خواستم ناامید شدم و بزنم زیر گریه که ماهان چشم‌هاش رو باز کرد و از خواب بیدار شدم.

​​​​​​ساعت ده بود. 

  • میخک

اطلاعیه اومده که فردا تمامی ادارات و تمامی مشاغل به علت بارش برف و برودت هوا تعطیلن. دقت بفرمایید ادارات تعطیلن!! سه روز گذشته هم با دو ساعت تاخیر رفتن البته‌. 

بعد جرئت دارن تابستون آب رو قطع کنن و بگن سدها خالیه :/

  • میخک

برای حل یه مشکل ریشه‌ای و یه بحران عمیق جدی چی کار باید کرد؟ 

 

پاسخ: اونقدر سر خودت رو شلوغ کن که وقت فکر کردن به اون مشکل رو هم پیدا نکنی

  • میخک

بچه‌ها بیایید دورهم تقلب کنیم ببینیم روز مادر چه کنیم؟ :`)

برنامه‌ی خودتون چیه؟

چی بخریم خوبه؟ چه کادویی مورد پسندتره؟ در حد طلاجات گرون نباشه ولی خب می‌خوام با باقی سال‌ها فرق کنه پس روسری و بلوز و گل و گلدون نمیشه :`)

  • میخک

من جدی جدی باید این عادت مزخرف مثل ابر بهار شر شر گریه کردن پای خیال‌پردازی‌هام رو بذارم کنار‌. 

مخصوصا که وقتی رو کاغذ میان یک دهم این هم گریه‌دار نمی‌شن درواقع به معنی یه شکست مفتضحانه است که فقط سر خودم رو باهاش شیره مالیدم. 

  • میخک

1- تنهایی بزرگ در آلاسکا رو خوندین؟ منظره‌ی پشت پنجره‌ی من قشنگ همچین حال و هوایی رو تداعی می‌کنه. تمام تصوراتی که از آلاسکا داشتم رو دارم به چشم می‌بینم.

 

2- باوجود اینکه امکان رفت و آمدهام ازم گرفته شده و تمام برنامه‌هام بهم خورده و طبق گزارش هواشناسی تا آخر هفته وضع همینه و امکان اینکه پام رو از در خونه بیرون بذارم رو هم ندارم و تازه امروز ماشینمون دو ساعت تو برف گیر کرده بود و از سربالایی خیابون بالا نمی‌اومد و یه وضع قاراشیمیشی تو خیابون‌های شهر به پا شده که بیا و ببین، ولی بازهم مگه می‌تونم با دیدن این همه برف ذوق مرگ نشم؟ اصلا چیزی از این منظره قشنگ‌تر؟ 

 

3-وضعیت واتساپ اکثریتمون هم برفه. من گذاشتم: شهرمون برگشت به تنظیمات کارخانه [الحمدالله]. بابا عکس منظره پشت بوممون رو گذاشته. دوست‌ها اکثرا از برف بازی‌اشون (چون باریدن برف حتی یه لحظه قطع نشده نمیشه آدم برفی درست کرد هنوز) مامان هم منظره ریختن چای داغ پشت پنجره‌ای که اون‌طرفش کولاکه و آهنگ برف... برف می‌باره... در پس‌زمینه. وای که چقدر از این آهنگ متنفرم. کس دیگه‌ای نیست بیاد درمورد برف آهنگ بخونه؟ واقعا نبود؟

 

4- انشالله همچین برف و راه بندون و کولاک و بورانی قسمت همه :") کاش هیچکس بدون تجربه کردنش از دنیا نره که نصف زیبایی‌های زندگی رو نمی‌فهمه :")

 

5- امشب دما به 18- درجه می‌رسه. درواقع رسیده. و ما وسط خونه با لامپ پرمصرف و میز جلوی مبل و روفرشی و پتو کرسی درست کردیم. اونقدر خوش می‌گذره :"") دلم می‌خواد داد بزنم: خوابیدن زیر کرسی»»»»» 80% لذت‌های دنیا.

 

6- میگن قراره دانشگاه‌ها از بهمن ماه باز باشه. خداجون لطفا راست باشه :") هرچند از حالا دخترها ریختن به اعتراض که نهههه سختمونه و ال میشه بل میشه مجازی راحتیم خوابیدیم تو خونه حاضری می‌زنیم سر کلاس‌ها و... :/ برم به امام‌زاده دخیل ببندم اعتراض‌هاشون به جایی نرسه :/

 

7- اومیکرون به اینجا رسید اما نه آمار ابتلا بالا رفت نه مرگ و میر. دیگه کم کم دارم می‌پذیرم ما اگه از استرس کرونا نمی‌ریم از خودش نمی‌میریم دیگه. هم واکسن زدیم هم بخوایم نخوایم در معرض ویروس بودیم همه و مقاومت تو بدنمون ایجاد شده، نه اینکه بگم #نه به ماسک. فقط #دیگه بسه در خانه ماندن. هرچند باتوجه به آنچه در گزاره‌های بالاتر گفته شد امکان رفتن به هیچ‌جا رو ندارم :/ به راه‌پله برسم قندیل می‌بندم :/

 

8- شهرهای دیگه چه خبر؟ اونجا هم برفه؟

  • میخک

مهر بزن به دهنت دختر. چقدر کم طاقتی تو دختر‌. یکم خجالت هم خوب چیزیه دختر. تو مگه آرزوی آرزو کردنش رو نداشتی؟؟ خب به آرزوت رسیدی دختر. مگه بغضت نمی‌گرفت از جای خالی بغض تو گلوت؟ مگه الان نمی‌بینی گونه‌هات خیس شده دختر؟ پس ناشکری‌ات واسه چیه دختر؟ نبینم خودت رو زمین بزنی‌ها. این ضعفی که از خودت نشون میدی چیه دختر. دختر که نباید ضعیف نباشه. نباید سر تمام پیچ و خم‌های دنیا جیغ و دادش در بیاد و فریاد بزنه‌. ناله و اعتراض که واسه دختر نیست. دختر باید قوی باشه. تو که فقط مسئول زندگی خودت نیستی دختر، مسئول زندگی خانواده‌ات هم هستی. مسئول شاد بودنشون، مسئول نشستن خنده رو لب‌هاشون. دختر که واسه خودش زندگی نمی‌کنه‌. تو باید بتونی تکیه‌گاه همه‌ی اطرافیانت باشی دختر. جمع و جور کن خودت رو. غم و غصه‌ی زندگی هرچی بیشتر، بهتر. چون توی سختی‌ها و تلخی‌ها تو فرصت بیشت ی داری برای رشد کردن و دختر بودن. خودت که بهتر می‌دونی دختر‌. حالا هم پاک کن اشک‌هات رو دختر‌. هیچ‌کس نباید ببینتشون‌. سومین شکستت بود؟ فدای یه تار موی گندیده‌ی هدفت دختر‌. صد دور شکست بخوری بازهم ارزشش رو داره. اصلا من رو ببین دختر، مگه تو نبودی که آرزو داشتی که تشنه‌ی وصالش باشی؟ خب این همه بار رفتن تا لب چشمه و تشنه برگشتن که خوبه برات! تشنه‌تر از هرکسی میشی. بی‌تابش میشی. به شرطی که ناامید نشی دختر‌. ناامیدی از خودخواهی میاد، اینکه تلاش‌ها و دویدن‌ها و تقلاهای خودت رو زیاد از حد لازم ببینی. وقتی بدونی التماس‌هات کافی نبوده، ناامیدی واسه چی؟ آبریکلا دختر. داد و قال لازم نبود که. اتفاقا هرچی داغ بیشتری رو دلت بمونه بهتر هم هست. دختری دیگه، دختر که بدون داغ دختر نمیشه. میشه دختر؟

  • میخک

چطور میشه انتظار رو حذف کرد ولی امید رو نگه داشت؟ 

الان باید ضمن اینکه به خودم بقبولونم که انتظار برای بهتر شدن اوضاعی که از کنترلش از دست من خارجه احمقانه و مسخره است، «ناامیدی از بهتر شدن اوضاع و فکر اینکه اصلا اوضاع خوب در هیچ کجای جهان وجود نداره مگر در استثنائاتی که عمرا سمت کسی مثل من هم بیاد» رو از خودم دور کنم.

حال بهم‌زنه

  • میخک

آورده‌اند که دو دلیل می‌تواند شکوفایی و رشد و پیشرفت تو را به ارمغان بیاورد و شعله‌ای را برافروزد در درونت که همانا پشتکار و تلاش را سر لوحه زندگی خود قرار دهی. و آن دو چیزی نیستند مگر موعد امتحانی نزدیک از درسی تئوری و تعاریف و حفظیات کسل کننده و شعار زده و زننده، و دوم رقیبی که برای به دست آوردن جایگاهی که آرزویش را داری چنگال تیز کرده باشد. 

 

 

 

 

 

پ‌ن: امتحان اخلاق حرفه‌ای یه سوال داشت: اصلاح ذات بین به چه معناست؟

الف) اصلاح بین دوست و دشمن

ب) آشتی دادن بین مردم

ج) حل کردن اختلافات بین مردم و برقراری صلح

د) همه‌ی موارد

 

​​​​​​خب با اینکه گزینه‌ی الف یکم بعیده اما بخاطر درست بودن ب و ج من زدم همه‌ی موارد. حالا که جواب‌ها اومده همه ریختن گروه و می‌پرسن استاد دوست و دشمن کجاش به این عبارت ربط داره؟ الان بین ایران و آمریکا رو میشه اصلاح کرد؟؟ این بود آرمان‌های امام؟؟؟ و شاید باورتون نشه دقیقا همین کلمات رو نوشتن. و منی که زمین رو گاز می‌زدم😂😂😂

  • میخک

۱- ولی جواب میدم‌ها. فقط وقت بدید. میخوام قشنگ بهشون فکر کنم و بهترین جواب رو بنویسم. باتشکر

 

۲- خواب دیدم آقاجونم تازه فوت کرده. دوباره همون گریه زاری‌ها و زجه‌ها و شیون‌ها و بی‌تابی‌ها و... فکر کنم تاحالا هیچوقت اینطوری تو خوابم گریه‌های از ته دلی و شدید وحشتناک ندیده بودم. یادم نیست خودم هم گریه می‌کردم یا نه. به هر حال، یه مدت که گذشت و گریه‌ها و فضای ماتم‌زده‌ی توی خواب ادامه داشت که اقاجون برگشت. گفت شوخی کردم بابا خواستم ببینم دلتون برام تنگ میشه یا نه. بعد هم به همون شیرینی همیشگی خندید. مامان بزرگ دلش نیومد دعواش کنه یا ناراحتی‌اش رو نشون بده. گفت مهم اینه که برگشتی. همه خوش باشیم. سفره‌ی شام رو پهن کرد و برای همه یه کاسه آش ریخت. روی آش آقاجون کلی پیازداغ و ماش اضافی مخصوص ریخت. یه سری جزئیات خانوادگی دیگه هم اتفاق افتاد که می‌گذرم ازش. آخرهای خواب اقاجون اومد چشمک زد بهم که فقط به این خاطر که طاقت گریه‌هاشون رو نداشتم یه تک پا اومدم سر بزنم. قراره دوباره برم. اما این بار هم فکر می‌کنن شوخی بوده و خیلی جدی نمی‌گیرن و مثل قبل غصه نمی‌خورن. بعد هم به نقشه‌ی خودش به همون شیرینی و خلوص همیشگی‌اش خندید و در افق محو شد...

 

۳- من آخرش از ترس ادبیات سکته می‌کنم. خودم می‌دونم.

 

۴- من یه روز امید داشتم دانشجوی نمونه سال بشم و اینها. الان فقط تجدید نشم :`)

 

۵- راستی امروز اولین تجربه‌ی دیدار وبلاگی‌ام رو داشتم. بای د وی. نمی دونم چی درموردش بگم فقط. ام... جالب بود. اسرار آمیز نبود. ولی بود. می‌دونین؟ حالب بود. خوشحالم که بالاخره جرئت کردم و رفتم :`)

 

۶- تا نمره‌های روان و ورزش بیاد من نصف موهام سفید میشه فک کنم.

 

۷- می‌گفتن کار گروهی در دانشگاه خر است. من باور نمی‌کردم. اصولا پیدا کردن آدمی که طبق معادلات تو میک سنس باشه تو دانشگاه سخته (چقد خارجکی شدم :/ ) نه اینکه آدم‌های بدی باشن‌ها‌، نه. فقط اینکه آدم‌ها به دو دسته خوب و بد تقسیم نمیشن. بچه بودیم چقدر این چیزها راحت‌تر بود خدایی. تو مدرسه هم فکر می‌کردیم همچین دغدغه‌هایی داریم درحالی که هیچی نبودن درواقع :/

 

۸- چطوره که در هر انتخابات کانونی شرکت کردم نفر دوم شدم؟ خیلی جالبه برام😂

 

۹- همانا امتحانات ترم که تموم بشه قراره به فنا برم. چون هزاااار جور کار برداشتم واسه خودم و مسئولیت گردن گرفتم و همه‌اش رو هم قراره بعد امتحانات شروع بشه. بله من مازوخیسم دارم. ولی به نطرم قراره خوش بگذره😅

 

۱۰- شما چه خبر؟

  • میخک