خواب ازدواجی
خواب دیدم یه خونهی سنتی دردنشت رو دارم تزئین میکنم برای مراسم عروسی و بعدش سفرهی عقد رو میچینم. یعنی دارم به خانومهای زیادی که مشغول تزئین خونه هستن کمک میکنم. نمیدونم جز اقوام عروس بودم یا داماد. کم کم همهچیز خوشگل و مرتب شد و ماشین عروس داماد هم رسید و کل کشیدیم و خوش آمد گفتیم. بعدش هم دست و آواز و رقص بچه ها اون وسط مسطها و اومدن عاقد و.... یه لحظه با خودم فکر کردم «هی! من اینجا چی کارهام؟ کیام؟ نقشم چیه؟» همون لحظه انگار از بدنم خارج شدم و رفتم بالا نزدیک سقف. هنوز هم نگاهم به جمعیت و مراسم زیر پام بود. عروس بله رو گفت و همه شادیاشون رو کردن و حالا نوبت این بود که داماد حلقه رو ببره تو انگشت عروس خانوم. لحظه حساس و زیبایی بود و همهچیز حرکت اهسته شده بود تا اینکه یکی جیغ زد و داد و فریاد اعتراضش بلند شد. نفهمیدم کی بود. نفهمیدم چی گفت. ولی مراسم کلا بهم خورد و همه شروع کردن به بحث و دعوا و گیس و گیسکشی :/
من هاج و واج مونده بودم که نگاهم افتاد به فیلمبردار پشت دوربین. یه دختر جوونی بود. همون لحظه روح من داخل بدن فیلمبردار بود. و حدسم درست بود. فیلمبردار حقیقت رو میدونست. زمان برگشت به عقب و یه مراسم دیگه و سفرهی عقد دیگه همین دختر داشت ازش فیلمبرداری میکرد. داماد همون بود. عروس نه. یه زن پولدار و پر فیس و افاده بود. معلوم شد آقای داماد شلوارش دوتاست و قبلا هم یه زن گرقته که داره قایمش میکنه. هیچی دیگه مراسم عروسی با کشف این حقیقت به کل بهم ریخت.
دوربینم زوم شد رو یه پسربچه که وسط اتاق عقد هاج و واج وایستاده بود. نهایتا ده ساله. توی مشتش پر از نقل و نبات بود. تا چند دقیقهی پیش داشت بچههای کوچیکتر رو سازماندهی میکرد که بجای شلوغکاری چطور مفید باشن و به وقتش گل و نقل و نبات و سکه بریزن سر عروس داماد و شاباشها رو جمع کنن تحویل بزرگترها بدن و... انگار داداش کوچیکهی عروس بود و میخواست مراسم خواهرش بینقص باشه. طفلکی بدجور خورده بود تو ذوقش. هیچ نمیدونست چه کنه.
چند لحظه بعد من خود اون پسربچه بودم. به رگ غیرتم برخورده بود. فردای مراسم شماره فیلمبرداره رو پیدا کردم و باهاش قرار گذاشتم تا بیاد حقیقت رو رک و پوست کنده بهم بگه. که این شایعاتی که درمورد داماد میگن راسته یا دروغ. بیشتر برای شوخی و مسخره بازی اومد. بچه کوچولویی مثل من کاراگاه بازیاش گرفته بود و این براش بامزه بود. خیلی جدی صحبت کردم اما یادم نیست چی گفتیم. اصلا اون موضوع انگار رفت به حاشیه. ملاقاتمون که تموم شد من باز دختر فیلمبردار بودم که میرفتم سمت خونهی مجردیای که با دوستهام گرفته بودم.
دقیقا همون حال و هوای فرندز بود. منم میشه گفت ریچل بودم. قیافهها تغییر کرده بود و من همونجا داشتم حرص میخوردم چرا بازیگرهای فرندز رو عوض کردن این سریال فقط به نوستالژیک بودن بازیگراشه :///
رسیدم خونه و کیفم رو پرت کردم رو اوپن. خسته و کوفته. مغزم درد میکرد. از این همه روابط پیچیده و احمقانه ذله شده بودم. برگشتم به بقیه گفتم من دیگه نمیرم سر قرار. دیگه این دوستیهای کوتاه مدت و رابطههای پوچ رو نمی خوام. یه خورده هم درمورد مطالبی که توی کتاب دین و زندگی راجع به لذتهای زودگذر دنیا سخنرانی کردم. بقیه فقط جوک گفتن و به حرفهام خندیدن. منم با عصبانیت کیفم رو برداشتم و از خونهی مونیکا زدم بیرون.
برگشتم خونهی خودمون. مامانم گفت حالا که سر عقل اومدی و از بچه بازیهات دست برداشتی وقتشه که شوهر کنی. همون لحظه زنگ در رو زدن و خواستگارها اومدن. حدود نیم ساعتی خانوادگی گفتگو کردیم و من کلیت و ظاهر اقا پسر رو پسنیدم و اوکی رو دادم و همونجا زود دوتا صندلی چیدن و به عاقد زنگ زدن و اومد خطبهی عقد رو خوند و ما ازدواج کردیم :/ تازه بعد اون زنگ زدیم فک و فامیل و اقوام رو دعوت کردیم که اره قراره به مناسبت عروسی میخک شام بدیم تشریف بیارید. الان که فکر میکنم میبینم محیط اتاق عقد و اون خونه عین همون خونهی سنتی دردنشتی بود که اول خواب خودم تزئینش میکردم و دقیقا خونهی بابابزرگم بود.
جالبترین بخشش شاید این بود من با همون لباس سفید عقد شام رو اماده کردم و خونه رو آب و جارو کردم همه هم پشت سر هم صدام میکردن که میخک بیا این مبل رو ببر اونجا، میخکظرهها رو بشور، میخک بیا حیاط رو جارو کن، میخک بدو شیشهها رو پاک کن، میخک زود باش و... :/ تو همون هاگیرواگیر وقتی مهمونها کم کم داشتن میرسیدن من یه لحظه سرم خلوت شد. گوشیام رو برداشتم و به فائزه زنگ زدم. گفتم که عروس شدم و کاش تو هم اینجا بودی و جات خالی.... گفت یه لحظه گوشی رو نگه دار من الان میام. و پنج دقیقهی بعد رسیده بود دم در. :/
رفتم استقبلاش و همدیگه رو بغل کردیم و ذوق و اینها. بعدش باهم رفتیم اتاق پشتی که حرف بزنیم. ازم خواست داماد رو براش توصیف کنم. من شغل و تحصیلاتش رو گفتم و مکث کردم. به فکر فرو رفتم. من چی جز شغل و تحصیلات و شکل ظاهریاش میدونستم؟ هیچی. :)))))))) تازه اونجا بود که یادم اومد نه قبل از عقد و نه بعدش ننشسته بودم پنج دیقه با داماد صحبت کنم. :)))))) من هیچی ازش نمیدونستم! زن مردی شده بودم که اصلا نمیشناختمش! کشف کردن این حقیفت همانا و پقی زدن زیر خنده ام همانا. :))))) غشغش داشتم میخندیدم. اونقدر موضوع مسخرهای بود که نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. من با چشمهای بسته ازدواج کرده بودم. :))))) بدون شناخت. بدون فکر. هی به این موضوع فکر میکردم از خنده ریسه میرفتم. فائزه زیرچشمی و عاقل اندر سفیهانه نگاهم میکرد و من میخندیدم. :)))
بعد هم دیگه فائزه مچم رو گرفت. گفت «صب کن ببینم، بدون اینکه روحیات و خلقیاتش رو بدونی جواب مثبت دادی؟؟؟ یعنی حتی کتاب مورد علاقهاش رو هم نمیدونی؟؟؟ تو واقعا کتاب مورد علاقهاش رو نمیدونی؟؟؟» به شدت کفری شد.
با دو دستش گلوم رو چسبید و همونطور که محکم فشار میداد داد زد:« پس کتاب مورد علاقهاش رو نمیدونی!!! هان؟؟ نکنه بخاطر پول زنش شدی؟؟!! وقتی حتی کتاب مورد علاقهاش رو نمیدونی!!! خجالت نمیکشی که کتاب مورد علاقهاش رو نمیدونی؟؟؟؟» [دوستان هیچوقت اهمیت کتاب مورد علاقهی خواستگارتون رو دست کم نگیرید] بعد از اونهم که شروع کرد فحش بارم کنه. اونقدر با غیض فریاد میزد و فحش میداد که آب دهنش میپاشید رو سر و صورتم [فایزه شرمنده. تو گوگولیترین و مهربونترین دوستی هستی که میشناسم نمیدونم خوابم چش بود😅] تازه در تمام مدت هم گلوم رو فشار میداد و من واقعا داشتم خفه میشدم. افتاده بودم زمین و فائزه روی قفسه سینهام نشسته بود و تمام دست و پا زدن هام بیمعنی بود. توی خواب واقعا چشم هام داشت سیاهی میرفت. :/
یه فکری به سرم زد. با اشک توی چشمام و لحن مظلومانه و معصومانهای گفتم چرا خیلی خوب هم میدونم فلان و بهمان کتاب رو دوست داره، تو که فرصت ندادی بهت بگم. و خب این دروغ نجاتم داد :/ فائزه دوباره مهربون شد و همدیگه رو در آغوش کشیدیم و رفت.
در ادامهاش هم که دورهمی و شام با فامیل بود و گفتگوهایی که چیز زیادی ازشون یادم نمیاد. با داماد اونجا کمی صحبت کردم که هیچی ازش یادم نمیاد. فقط حس و حال خوبی داشتم. راصی بودم از این وصلت در کل :/
بعد از بگو بخند با دخترعموم (که مدتیه میونمون شکرآبه) از خواب بیدار شدم. دوباره یاد فائزه و حساسیتش رو کتاب موردعلاقه افتادم و غش غش خندیدم. نگاه کردم دیدم ساعت هشت و چهل دیقه است. دو دل بودم که این خواب رو بنویسم یا نه. برای خودم که خیلی باحال و جالب بود اما گفتم نکنه الان مردم فکر کنن تو همهاش به اینچیزها فکر میکنی که خوابش رو هم میبینی؟ پست بذارم؟ نذارم؟ بنویسم؟ ننویسم؟.... اونقدر این سوالها رو با خودم مرور کردم که دوباره خوابم رفت. و در کمال شگفتی ادامهی خوابم رو دیدم.
رفتیم ماه عسل. نکتهی جالبش اینه که همراه خالهها و عموها و عمهها و عمهزادهها و عموزاده ها و مادربزرگ و... رفته بودیم ماه عسل. :/ من و داماد رو جا نذاشته بودن خوب بود. :/ خلاصه از جادههای شمال گذشتیم و گشتیم و کویر رو پشت سر گذاشتیم و رسیدیم به یه آبشار جیوه. جز شگفتیهای افرینش و یکی از سه آبشار طبیعی جیوه در دنیا بود که تو ایران مخفی شده بود و خیلیها جاش رو نمیدونستن. ماهم کلی گشته بودیم تا پیداش کنیم و با چشم ببینیمش. هرچند ظاهرش هیچ فرقی با آبشار معمولی نداشت.
J این شکل رو میبینین؟ ابشار از رو به رو همچین ظاهری داشت. یعنی سمت راستش بالاتر بود. نرچند به هر حال جهت حرکت جیوه به سمت رو به رو بود و جیوه نه به چپ میرفت نه به راست، که مستقیم میومد جلو پایین. ولی خب یه خورده هم به زمین سمت چپش متمایل میشد. اونجا یه مزرعه بود و نفوذ جیوه به خاکش داشت مزرعه رو نابود میکرد. اینجا بود که آقا داماد رفت یه چوب بامبو (از اینها که داخلش سوراخه) پیدا کرد و برش زد و یه جور لولهکشی کرد که جیوهای که به سمت مزرعه متمایل شده بود رو هدایت کنه این یکی طرف. میدونم کل این قضایا غیرعلمی و مسخره است. تو خوابم ولی این یه بحران به شدت جدی بود و داماد با نبوغ و مهندسی بینظیرش تونسته بود بشریت رو نجات بده و اینها. انگار تمام غذای مردم جهان از اون مزرعه تامین میشد. :/ بعد هم تازه اقدامات مهندسیاش رو با یه عالمه حرکات نمایشی و آب و تاب انجام داد که مثلا دل ببره و اینها.
اینجا بود که داداش گلم وارد میدان شد. رفت وایستاد سمت راست حرف J آبشار و با لگد اونقدر روش زد و سنگهاش رو غلتوند پایین که تاحدودی صاف شد. یعنی مشکل از ریشه حل شد. هرچند شیبش صد در صد حذف نشده بود، ولی در رقابت اینکه عملکرد لگدهای ماهان بیشتر بوده یا ساقهی بامبو، و اینکه چه کسی بیشتر تونسته مزرعه و حفظ کنه و بشریت رو نجات بده، برنده واضح بود. طفلک داماد اعتماد به نفسش رو از دست داد و جمع شد تو خودش. من زود وارد عمل شدم و سخن انی کردم که هردو کچبه کمک هم موفق شدین و اگه این لولههای هوشمندانه و مهندسیشده نبودن هیچوقت مزرعه کامل نجات داده نمیشد و این حرفها.
ناگهان پای ماهان سر خورد و کامل افتاد تو آبگیر جیوه [جیوهگیر؟]. من اومدم جیییییییغ بزنم که دیدم حالش خوبه. دوباره سرپا شد و رو جیوهها وایستاد. داماد بادی غبغبش انداخت و توضیحات علمیاش رو شروع کرد که جیوه سطح رویی مقاومی داره و فقط اشیایی با چگالی خیلی بالا داخلش فرو میرن و انسان به سادگی میتونه روش وایسته و این حرفها. من باورم نمیشد. ماهان برای اینکه به من ثابت کنه شروع کرد به جست و خیز کردن و بالا پایین پریدن رو جیوه. همین که خیالم راحت شد جاش امنه خندهام گرفت. داشت دورتر و دورتر میشد که داماد [چرا لاقل اسمش رو تو خواب نپرسیدم واقعا؟؟؟] بغل گوشم فریاد زد وایستا! اون قسمت جیوه نازکتره [مگه یخه؟ :/ ] به هر حال ماهان اونقدر دور بود صداش رو نشنید و یه قدم دیگه برداشت و رویهی جیوه سوراخ شد و تالاپی سقوط کرد پایین. غرق شد. بدون اینکه هیچ اثری ازش بمونه.
میخواستم جیغ بکشم. گریه کنم. نفسم بالا نمیاومد ولی. دست و پاهام یخ کرده بود. توی جای خودم خشک شده بودم. یه دفعه با خودم گفتم نکنه زنده باشه هنوز؟ یه نگاه انداختم پدر مادرم که پشت سرم وایستاده بودن. سرشون رو به نشانهی تایید تکون دادن و گفتن :« برو و نجاتش بده. اصلا نترس. از پسش برمیای. تو میتونی نجاتش بدی.» و من رو هول دادن جلو [واسه همهی حمایتهاتون مرسی :/ ]
با ترس و لرز یه پام رو گذاشتم رو جیوهگیر. واقعا میتونید تصور کنید تا چه حد وحشت کرده بودم؟ پای دومم رو هم گذاشتم اما هنوز نمیتونستم اعتماد کنم به زیر پاهام. زانوهام نه تنها میلرژیدن که عملا می رقصیدن. واسه همین از قسمت ساحلی راه میرفتم که اگه چیزی شد بپرم تو خشکی. هرچی به ماهان نزدیکتر میشدم بیشتر قوت میگرفتم البته و سعی میکردم بیشتر به ترسم غلبه کنم. کم کم قدمهام سرعت و قوت گرفت و رفتم و رفتم. جریان جیوه ماهان رو برده بود یه گوشه و من از کاپشنش گرفتم و کشیدمش بیرون. بغض کرده بودم بدجور. تقریبا منجمد شده بود. با هااا کردن می خواستم گرمش کنم. چیز دیگهای به ذهنم نمیرسید. میخواستم ناامید شدم و بزنم زیر گریه که ماهان چشمهاش رو باز کرد و از خواب بیدار شدم.
ساعت ده بود.
- ۰۰/۱۰/۳۰

چرا من اصلا خواب هام یادم نمی مونه!