هشدار: این خواب دارای اسپویل فصل چهارم سریال حمله به تایتانها میباشد.
دیشب خواب دیدم آخر اتک رو اسپویل شدم. یه عکس ازش دیدم در واقع. عکس چندتا هشتپا که هرکدوم سوار یه کالاسکه بودن و رو به دوربین دست تکون میدادن. با دیدن اون عکس آه و فغان سر دادم که وای بر من! آخر اتک رو اسپویل شدم! حالا مجبورم برم مانگاش رو بخونم.
مانگای کاغذی رو خریدم و باز کردم. فورا به داخل کتاب کشیده شدم.( :/ ) اون چپتری که من توش بودم یکم جلوتر از اخر پارت یک بود. دیدم که هنگ اکتشاف با مارلی متحد شدن و علیه ارن مبارزه میکنن. ارن هم شکست خورده و تا چین فرار کرده. اینها هم که بیخیال نمیشدن تا چین تعقیبش کرده بودن. خلاصه من وسط خیابونهای چین فرود اومدم. روز جشنشون بود. کارناوال رنگی رنگی و شلوغی داشت از همین خیابون میگذشت.
دیدم چندنفر از بالای سرم وییییییژ رد شدن. ابزار مانور سهبعدی داشتن. منم نمیدونم از کجا یه دونه برای خودم گیر آوردم و شروع کردم به پرواز کردن. تو اون شلوغی فقط میشد از آسمون رفت و آمد کرد. یه صحنهی تعقیب و گریز محشر در جریان بود و میکاسا و ارن چندتا زد و خورد خفن هم داشتن و اون پشت مشتها من که اصلا استفاده از این ابزار رو بلد نبودم داشتم خودم رو میکوبیدم به در و دیوار. ( :/ )
آخرش که یکم قلقش دستم اومد. موفق شدم خودم رو به نیرویهای پشتیبانی مارلی برسونم. دیدم چندنفر که لباسهاشون به هیچکدوم از جبههها نمیخورد هم دارن تعقیبمون میکنن و از تک تک صحنهها عکس میگیرن. فهمیدم مانگا با عکسهای این گروه زحمتکش به دست میآد. گروهی که از طرف هر دو جبهه مورد حمله قرار میگیرن و خیلیهاشون وسط جنگی که توش هیچ کارهان کشته میشن. داوطلبانه رهبریاشون رو به عهده گرفتم. از این جا به بعد من شدم کارگردان و هر لحظه به عکاسها میگفتم کجا قرار بگیرن تا زاویهی بهتری داشته باشن.
یه لحظه غفلت من کافی بود تا ارن غیبش بزنه. همه دنبالش میگشتن و میگشتیم و هیچ اثری ازش نموند. آخرش آرمین حدس زد که افتاده توی یه چاه. همه پریدیم داخل اون چاه. نگو یه تله بوده. یه دریاچهی بزرگ زیر زمین بود و ارن اون زیر نفسش رو حبس و استتار کرده بود. اونهایی که زودتر از همه وارد شدن توی تله افتادن (یه چیزی مثل خندق بود) و مردن. میکاسا چند قدم جلوتر اومد و یه تیر از یه کمان مخفی در اومد و خورد به گردنش. بیهوش افتاد توی آب و داشت غرق میشد.
آرمین فریاد زد :«نهههههههههه!!!!» و خاطراتش از جلوی چشمش گذاشتن. ( هیچ ایدهای ندارم که چطوری از خاطراتش عکس گرفتیم. :/ ) نشون داد که وسط درگیری یه لحظه بقیه رو گال گذاشته و تونسته تنهایی با ارن صحبت کنه. دقیق نمیدونم چی بهم گفتن، به هر حال ارن تونست قانعش کنه که هدفش درست و عملی کردنش لازمه. آرمین هم بعد از اون طرف ارن رو گرفت. عمدا اون چاه رو نشون داد تا همه رو بکشونه به داخل تله و ارن بتونه راحت فرار کنه. میخواست همه رو بکشه، اما میکاسا رو نه. برای همین عذاب وجدان داشت. ارن هم مرگ میکاسا رو نمیخواست. به خروجی غار رسیده بود اما برگشت و شیرجه زد داخل آب. من همونجا فریاد زدم :«کاااااااات!!!»
همه برگشتن سمتم. توضیح دادم :« اگه الان ارن میکاسا رو بغل کنه و نجاتش بده صحنه به حساب میآد. تازه اگه تنفس دهان به دهان لازم نشه! سانسورش میکنن. منم قراره انیمه رو سانسور شده ببینم. اونجوری هیچوقت نمیفهمم چی شد! چه اتفاقی افتاد که صحنه پرید! نمیتونم اجازه بدم این کار رو بکنید. از اول فیلمبرداری میکنیم، این بار یه مرد باید تیر بخوره.» بعد از شور و مشورتهای فراوان آخرش جان داوطلب شد که جای میکاسا تیر بخوره و بیفته داخل آب. ( الان که فکرش رو میکنم میبینم ضمیر ناخوداگاهم تو این خواب از ضمیر ناخوداگاه وایولت تقلید کرده. این بشر یه ذره هم خلاقیت نداره. :/ )
جان داشت غرق میشد و از دهنش حبابهای اخر خارج میشد که این بار دستیار کارگردان کات داد. همه تو همون شرایطی که بودن متوقف شدن. دیگه نمیتونستن جنب بخورن. دستیار تو گوشم گفت :« واقعا جان اونقدر برای ارن مهمه که برای نجاتش پوشش رو کنار بگذاره؟ مگه برای دروغ گفتن و خودش رو آدم بده نشون دادن دلیل موجهی نداشت؟ مگه یه عالمه آدم بیگناه رو قربانی نکرد؟ جون یه نفر مگه چقدر ارزش داره؟» دیدم حرفش حقه. به فکر فرو رفتم. یه لحظه حبابهایی که از دهن جان در اومده و ساکن مونده بودن رو دیدم، یه لحظه چشمهای آرمین که نگران و مضطرب بودن، یه لحظه بعد ارنی که ژست شیرجه گرفته بود. چشمم بین این سه تا صحنه در گردش بود. حبابها، چشم، شیرجه. حبابها، چشم، شیرجه. حبابها، چشم... بشکنی و زدم و راهحل رو پیدا کردم.
یه فلش بک نشون دادم به یه سال پیش. خیلی خوب به رفاقت و صمیمیت جان و ارن پرداختم. رفاقتی که با مال ارن و آرمین فرق میکرد. جنسش مردونهتر و زمختتر و خشنتر بود. شاید جان بخاطر میکاسا دعا راه انداخته بود یا... راستش یادم نیست. فقط میدونم مخاطب کاملا قانع شد که نجات جان به دست ارن منطقیه. یک دو سهای گفتم و حبابها به سطح آب رسیدن و ارن شیرجه زد و جان نجات داده شد و همه در بهت و حیرت این صحنه رو تماشا کردن. آرمین خیلی سریع توضیح داد که ارن درواقع نیتش خیره و اگه مجبور نبود اون کارها رو نمیکرد. کسی چیزی نگفت. فقط در سکوت نگاههای معناداری رد و بدل شد و ارن هم فرار کرد. این راز بین اعضای هنگ اکتشاف موند.
سران مارلی با امپراطور چین ملاقات کردن. ازش رضایت گرفتن که ارتش چین هم تو دستگیری ارن کمکشون کنه. دولت چین هم یه فراخوان داد و تمام درشکهرانهای کشور رو صدا زد. جالبه بدونید شغل شریف درشکهرانی فقط به هشتپاها سپرده میشد نه کسای دیگه. ( :/ ) توی این بین یه پسر جوون روستایی زبر و زرنگ نشون داده شد که خودش رو شبیه هشتپاها کرده بود و از این طریق تونسته بود یه درشکه رو نصف قیمت بخره و مسافرکشی کنه و پول به جیب بزنه. ( :/ ) این جوون در پاسخ به فراخوان داشت خوش و خندان به سمت قصر میرفت و منم آماده بودم گذشتهی پر فراز و نشیبش رو نشون بینندههای عزیز بدم که از بیدار شدم.
- ۳۰ نظر
- ۱۶ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۰۹