غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۵ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

هشدار: این خواب دارای اسپویل فصل چهارم سریال حمله به تایتان‌ها می‌باشد.

 

 

 

دیشب خواب دیدم آخر اتک رو اسپویل شدم. یه عکس ازش دیدم در واقع. عکس چندتا هشت‌پا که هرکدوم سوار یه کالاسکه بودن و رو به دوربین دست تکون می‌دادن. با دیدن اون عکس آه و فغان سر دادم که وای بر من! آخر اتک رو اسپویل شدم! حالا مجبورم برم مانگاش رو بخونم.

 

مانگای کاغذی رو خریدم و باز کردم. فورا به داخل کتاب کشیده شدم.( :/ )  اون چپتری که من توش بودم یکم جلوتر از اخر پارت یک بود. دیدم که هنگ اکتشاف با مارلی متحد شدن و علیه ارن مبارزه می‌کنن. ارن هم شکست خورده و تا چین فرار کرده. این‌ها هم که بیخیال نمی‌شدن تا چین تعقیبش کرده بودن. خلاصه من وسط خیابون‌های چین فرود اومدم. روز جشنشون بود. کارناوال رنگی رنگی و شلوغی داشت از همین خیابون می‌گذشت.

 

دیدم چندنفر از بالای سرم وییییییژ رد شدن. ابزار مانور سه‌بعدی داشتن. منم نمی‌دونم از کجا یه دونه برای خودم گیر آوردم و شروع کردم به پرواز کردن. تو اون شلوغی فقط می‌شد از آسمون رفت و آمد کرد. یه صحنه‌ی تعقیب و گریز محشر در جریان بود و میکاسا و ارن چندتا زد و خورد خفن هم داشتن و اون پشت مشت‌ها من که اصلا استفاده از این ابزار رو بلد نبودم داشتم خودم رو می‌کوبیدم به در و دیوار. ( :/ ) 

 

آخرش که یکم قلقش دستم اومد. موفق شدم خودم رو به نیروی‌های پشتیبانی مارلی برسونم. دیدم چندنفر که لباس‌هاشون به هیچ‌کدوم از جبهه‌ها نمی‌خورد هم دارن تعقیبمون می‌کنن و از تک تک صحنه‌ها عکس می‌گیرن. فهمیدم مانگا با عکس‌های این گروه زحمت‌کش به دست می‌آد. گروهی که از طرف هر دو جبهه مورد حمله قرار می‌گیرن و خیلی‌هاشون وسط جنگی که توش هیچ کاره‌ان کشته می‌شن. داوطلبانه رهبری‌اشون رو به عهده گرفتم. از این جا به بعد من شدم کارگردان و هر لحظه به عکاس‌ها می‌گفتم کجا قرار بگیرن تا زاویه‌ی بهتری داشته باشن. 

 

یه لحظه غفلت من کافی بود تا ارن غیبش بزنه. همه دنبالش می‌گشتن و می‌گشتیم و هیچ اثری ازش نموند. آخرش آرمین حدس زد که افتاده توی یه چاه. همه پریدیم داخل اون چاه. نگو یه تله بوده. یه دریاچه‌ی بزرگ زیر زمین بود و ارن اون زیر نفسش رو حبس و استتار کرده بود. اون‌هایی که زودتر از همه وارد شدن توی تله افتادن (یه چیزی مثل خندق بود) و مردن. میکاسا چند قدم جلوتر اومد و یه تیر از یه کمان مخفی در اومد و خورد به گردنش. بیهوش افتاد توی آب و داشت غرق می‌شد.

 

آرمین فریاد زد :«نهههههههههه!!!!» و خاطراتش از جلوی چشمش گذاشتن. ( هیچ ایده‌ای ندارم که چطوری از خاطراتش عکس گرفتیم. :/ ) نشون داد که وسط درگیری یه لحظه بقیه رو گال گذاشته و تونسته تنهایی با ارن صحبت کنه. دقیق نمی‌دونم چی بهم گفتن، به هر حال ارن تونست قانعش کنه که هدفش درست و عملی کردنش لازمه. آرمین هم بعد از اون طرف ارن رو گرفت. عمدا اون چاه رو نشون داد تا همه رو بکشونه به داخل تله و ارن بتونه راحت فرار کنه. می‌خواست همه رو بکشه، اما میکاسا رو نه. برای همین عذاب وجدان داشت. ارن هم مرگ میکاسا رو نمی‌خواست. به خروجی غار رسیده بود اما برگشت و شیرجه زد داخل آب. من همون‌جا فریاد زدم :«کاااااااات!!!»

 

همه برگشتن سمتم. توضیح دادم :« اگه الان ارن میکاسا رو بغل کنه و نجاتش بده صحنه به حساب می‌آد. تازه اگه تنفس دهان به دهان لازم نشه! سانسورش می‌کنن. منم قراره انیمه رو سانسور شده ببینم. اون‌جوری هیچ‌وقت نمی‌فهمم چی شد! چه اتفاقی افتاد که صحنه پرید! نمی‌تونم اجازه بدم این کار رو بکنید. از اول فیلم‌برداری می‌کنیم، این بار یه مرد باید تیر بخوره.» بعد از شور و مشورت‌های فراوان آخرش جان داوطلب شد که جای میکاسا تیر بخوره و بیفته داخل آب. ( الان که فکرش رو می‌کنم می‌بینم ضمیر ناخوداگاهم تو این خواب از ضمیر ناخوداگاه وایولت تقلید کرده. این بشر یه ذره هم خلاقیت نداره. :/ )

 

جان داشت غرق می‌شد و از دهنش حباب‌های اخر خارج می‌شد که این بار دستیار کارگردان کات داد. همه تو همون شرایطی که بودن متوقف شدن. دیگه نمی‌تونستن جنب بخورن‌. دستیار تو گوشم گفت :« واقعا جان اونقدر برای ارن مهمه که برای نجاتش پوشش رو کنار بگذاره؟ مگه برای دروغ گفتن و خودش رو آدم بده نشون دادن دلیل موجهی نداشت؟ مگه یه عالمه آدم بی‌گناه رو قربانی نکرد؟ جون یه نفر مگه چقدر ارزش داره؟» دیدم حرفش حقه. به فکر فرو رفتم. یه لحظه حباب‌هایی که از دهن جان در اومده و ساکن مونده بودن رو دیدم، یه لحظه چشم‌های آرمین که نگران و مضطرب بودن، یه لحظه بعد ارنی که ژست شیرجه گرفته بود. چشمم بین این سه تا صحنه در گردش بود. حباب‌ها، چشم، شیرجه. حباب‌ها، چشم، شیرجه. حباب‌ها، چشم... بشکنی و زدم و راه‌حل رو پیدا کردم. 

 

یه فلش بک نشون دادم به یه سال پیش. خیلی خوب به رفاقت و صمیمیت جان و ارن پرداختم. رفاقتی که با مال ارن و آرمین فرق می‌کرد. جنسش مردونه‌تر و زمخت‌تر و خشن‌تر بود. شاید جان بخاطر میکاسا دعا راه انداخته بود یا... راستش یادم نیست. فقط می‌دونم مخاطب کاملا قانع شد که نجات جان به دست ارن منطقیه. یک دو سه‌ای گفتم و حباب‌ها به سطح آب رسیدن و ارن شیرجه زد و جان نجات داده شد و همه در بهت و حیرت این صحنه رو تماشا کردن. آرمین خیلی سریع توضیح داد که ارن درواقع نیتش خیره و اگه مجبور نبود اون کارها رو نمی‌کرد. کسی چیزی نگفت. فقط در سکوت نگاه‌های معناداری رد و بدل شد و ارن هم فرار کرد. این راز بین اعضای هنگ اکتشاف موند.

 

سران مارلی با امپراطور چین ملاقات کردن. ازش رضایت گرفتن که ارتش چین هم تو دستگیری ارن کمکشون کنه. دولت چین هم یه فراخوان داد و تمام درشکه‌ران‌های کشور رو صدا زد. جالبه بدونید شغل شریف درشکه‌رانی فقط به هشت‌پاها سپرده می‌شد نه کسای دیگه. ( :/ ) توی این بین یه پسر جوون روستایی زبر و زرنگ نشون داده شد که خودش رو شبیه هشت‌پاها کرده بود و از این طریق تونسته بود یه درشکه رو نصف قیمت بخره و مسافرکشی کنه و پول به جیب بزنه. ( :/ ) این جوون در پاسخ به فراخوان داشت خوش و خندان به سمت قصر می‌رفت و منم آماده بودم گذشته‌ی پر فراز و نشیبش رو نشون بیننده‌های عزیز بدم که از بیدار شدم. 

  • میخک

یکی که ذاتا شاعره و می‌شه گفت با وزن و قافیه به دنیا اومده، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ تجربی!

 

یکی که خدای کامپیوتره و تو چند ثانیه روش کار سخت‌ترین تمام نرم‌افزارها رو یاد می‌گیره و بهترین کارها رو تحویل می‌ده، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ تجربی!

 

یکی که با ذهن خلاق خودش کاریکوترهایی می‌کشه که هیچ‌کس نمی‌تونه باور کنه این تصاویر رو از مجله نبریده و کار دست خودشه، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ تجربی!

 

یکی دیگه که با ذغال طراحی می‌کنه و یه نقش‌های سه بعدی‌ای می‌کشه که دهن همه باز می‌مونه، الان پشت کنکوره. کنکور چی؟ اون‌هم تجربی!

 

یکی که دوبار برنده‌ی مدال طلای مسابقات کاراته‌ی نوجوانان شده و سال‌ها هر روز و شب در هر شرایطی تمرین ‌می‌کرده و آرزوش رفتن به المپیک بوده و هست، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ تجربی!

 

یکی که عاشق فیلم سازیه و از هشت سالگی تمام کتاب‌هایی که در مورد کارگردانی یا تدوین نوشته شده رو جمع می‌کرده و می‌خونده و تمام فیلم‌هایی که می‌بینه رو هم با دید یک کارگردان بررسی می‌کنه، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ تجربی!

 

یکی که سفال‌گری می‌کنه و بشقاب و کوزه هایی که درست می‌کنه رو خودش لعاب می‌ده و روشون نقش می‌زنه و می‌ذاره توی کانالش و می‌فروشتشون، الان پشت کنکوریه. کنکور تجربی!

 

 

یکی که هر وقت ببینی‌اش دست‌هاش و لباس‌هاش رنگیه و لکه‌ی گواش برداشته و تمام دیوارهای خونه‌اشون پر از تابلوهای خودشه، الان پشت کنکوریه، کنکور چی؟ ریاضی!

 

یکی که عاشق تاریخه و حافظه‌ی فوق‌العاده‌ای هم داره و اگه ازش بپرسی اسم تک تک سردارهای انوشیروان دوم رو بهت می‌گه، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ ریاضی!

 

یکی که تمام مکاتب فلسفه رو شخم زده و تفریحش خوندن نظریات جامعه‌شناسانیه که برای دانشجوهای دکتری هم شاید ثقیل باشن حرف‌هاش، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ ریاضی!

 

یکی که مادرش کارگاه خیاطی داره و از بچگی وردست مادرش بوده و الان خیلی ماهرانه با چرخ خیاطی کار می‌کنه و هم استعدادش رو داره و هم علاقه‌اش رو، الان پشت کنکوریه. کنکور چی؟ تجربی!

 

 

 

وقتی به دور و بری‌هام نگاه می‌کنم، حالم از این دنیای اشتباهی به‌هم می‌خوره...

برای شما شاید صرفا باعث تأسفی چندثانیه‌ای باشه اما من برای هرکدوم از این موارد خون گریه می‌کنم! 

البته همه‌ی دور و بری‌هام هم این‌طوری نیستن‌ها.

مثلا یکی که تمام عمرش لای یه کتاب غیردرسی رو هم باز نکرده، بجز تو تابستون‌ها هیچ فیلم و سریالی رو دنبال نکرده، سه سال دبیرستان هیچ مهمونی و جشن و مراسمی رو شرکت نکرده، هیچ‌وقت برای خودش خرید نکرده و تقریبا هیچی از معاشرت و آدابش نمی‌دونه و حرف معلم‌هایی که بهمون می‌گفتن «باید مثل ربات باشین. تنها وظیفه‌اتون درس خوندنه، پس تنها کاری که انجام می‌دید هم باید درس خوندن باشه.» رو از جان و دل پذیرفته بود و هیچ اهمیتی هم نمی‌داد علاقه چیه، عشق چیه، استعداد چیه... ایشون پزشکی قبول شد و هم‌اکنون دانشجوی یکی دانشگاه‌های معتبر و تاپ کشوره. 

 

یکی دیگه هم بود که از دوران ابتدایی تا دبیرستان دورادور می‌شناختمش. از همون ابتدایی مجری تمام برنامه‌ها بود و اصلا هر دوربینی که می‌دیدید قطعا ایشون جلوش داشتن مجری‌گری می‌کردن. همیشه با لحن خبرنگارها حرف می‌زد. هم اعتماد به نفس بالایی داشت، هم جسور و کنجکاو بود، هم اطلاعات عمومی‌اش خیلی خوب بود. چند بار هم از طرف صدا و سیما دعوتش کرده‌بودن و چندتا گزارش خبری هم براشون تهیه کرده‌بود. در حال حاضر دانشجوی دبیری فیزیکه.

 

یا مثلا یکی که با استادی تمام ساز می‌زنه، از نوجوونی‌اش تمام نت‌های موسیقی‌اش رو خودش می‌نویسه، خودش شعر می‌گه، و با صدای دل‌نشین و رسای خودش می‌خونه و می‌نوازه، بعد از تلاش فراوان تونسته آزمون رو قبول شه و بورسیه بگیره. بورسیه‌ی چه رشته‌ای؟ گفتار درمانی. چرا؟ چون می‌گن این رشته توی کانادا بازار کارش خوبه و ایشون هم تمرکزش فقط و فقط روی رفتن از ایرانه و اصلا نمی‌دونه (و کنجکاو هم نیست که بدونه) که گفتاردرمانی چی هست...

  • میخک

پیش‌نوشت: مدیونید اگر هنگام خواندن این پست بخندید. :/

 

 

 

اگر از آن خانواده‌هایی باشید که هنگام پخش پیام‌های بازرگانی تلوزیون را خاموش نمی‌کنند، احتمال قریب به یقین این دیالوگ را بارها از زبان عمو دیگی شنیده‌اید. «تو اگه یه دیگ بزرگ هم بشی واسه‌ی من همون قابلمه کوچولوی بامزه و نچسبی.»

 

عبارت قابلمه‌ی نچسب همیشه مرا به فکر می‌برد. انصافا این تبلیغ ته عرفان و معرفت است! به تناقض موجود دقت کنید. نچسب بودن در دنیای آدم‌ها یک صفت منفی تلقی می‌شود، در حالی که برای قابلمه‌ها صفتی شدیدا مثبت است! مدتی هست که دارم تک تک صفاتی که می‌شناسم را با این دید بررسی می‌کنم. خواستم نتایجم را با شما به اشتراک بگذارم.

 

فرض کنید شما یک کنکوری هستید و چند هفته بیش‌تر تا آزمونتان نمانده. میزان اهمیت کنکور برای شما و خانواده‌اتان هم که نیاز به توضیح ندارد! بعد یک روز صبح بلند می‌شوید و تمام شیشه‌ها و آینه‌های خانه را برق می‌اندازید. ظرف هایی که چند روز است در سینک ظرف‌شویی تلمبار شده‌اند را می‌شورید. لباس‌های همه‌ی اعضای خانواده را اتو می‌کنید و برای نهار یک قرمه سبزی مفصل بار می‌گذارید. مادرتان وقتی کمک‌های بی‌دریغ شما در امور خانه‌داری و کدبانوگری‌هایتان را می‌بیند تشویقتان نمی‌کند، بلکه با مقاله توی سرتان می‌کوبد و می‌گوید :« بجای این وقت تلف کردن‌ها برو بشین پای درست بچه! امسال رتبه‌ات نجومی بشه من می‌دونم و تو! ...» 

 

دیدید؟ اصولا کمک کردن به مادر کار پسنیده‌ایست و ثواب دارد. منتها در این شرایط همه‌چیز فرق می‌کند. بحث استثناء هم نیست‌ها. مثلا... یک کمدین را در نظر بگیرید. اگر تمام بیننده‌هایش او را نچسب خطاب کنند احتمالا برود و خودش را در نیل غرق کند. یا کم‌کم افسردگی بگیرد. او برعکس قابلمه کوچولو نچسب بودن را یک مزیت نمی‌بیند. نه این‌که مشکل از نگاه او باشد! واقعا نچسب بودن برای او یک شکست به تمام معناست.

 

یا مثلا... یک روضه‌خوان را تصور کنید. همان‌هایی که در مراسمات تدفین و عزاداری روضه‌ی میت را می‌خوانند و اشک ملت را در می‌آورند. اگر در او صفت شوخ‌طبعی از یک حدی بیش‌تر باشد چه اتفاقی می‌افتد؟ در اولین روز کاری یک جمله‌ی بامزه از دهانش در می‌رود و حضار را می‌خنداند و خانواده‌ی مرحوم سرش را گوش تا گوش می‌برند و در قبر کناری دفنش می‌کنند. 

 

یک برده که در دربار امپراطوری دیکتاتور و خون‌ریز خدمت می‌کند حق ندارد غرور داشته باشد. یک امپراطور دیکتاتور هم نمی‌تواند باگذشت و مهربان باشد. اگر بخواهد عطوفت به خرج بدهد و در کشتار دشمنانش سستی کند هرکس و ناکسی جرئت می‌کند علیهش قیام کند و او را از تخت به زیر بکشاند و خودش امپراطوری دیکتاتوری خودش را آغاز کند. تازه بعدش تاریخ را طوری تحریف می کند که هیچ‌وقت جمله‌ی «خدا بیامرزد پادشاه فلانی را، خیلی باگذشت و مهربان بود.» از هیچ دهانی گفته نشود. 

 

یک سرباز نمی‌تواند خودش برای اقدامات جنگی حساس تصمیم بگیرد. یک فرمانده نمی‌تواند خودش برای اقدامات جنگی حساس تصمیم نگیرد! نمی‌تواند این کار را به کس دیگری بسپارد. نمی‌تواند به دیگران اعتماد کند. سرباز نمی‌تواند به فرمانده اعتماد نکند. یک کشاورز نمی‌تواند به زیبایی و سلامت پوست دستش اهمیت بدهد. یک مدل یا یک بازیگر نمی‌تواند به سلامتی پوستش اهمیت ندهد. یک سیاست‌مدار نمی‌تواند همیشه صادق و روراست باشد...

 

اگر بخواهید تا خود صبح برایتان مثال بزنم می‌توانم. وقتی می‌گفتم بحث استثناءها مطرح نیست منظورم همین بود. همان‌طور که قابلمه و آدمی‌زاد متفاوت‌اند، جنس آدم‌ها هم با هم‌دیگر فرق می‌کند. بر اساس شغل، موقعیت، استعدادها و توانایی‌ها، آرزوها و اعداف شخصی، خانواده یا محل تولد، شرایط و... بر اساس خیلی چیزها اولویت آدم‌ها هم تغییر می‌کند. 

 

حالت ایده‌آلش این است که تمام فضایل را در خود جمع کنیم و به نسبت زمان و موقعیت هر دفعه یکی را بیش‌تر بروز دهیم. و در همه حال اعتدال را رعایت کنیم و منعطف باشیم و هیچ‌وقت هم به داشتن یکی دوتا فضیلت بسنده نکنیم و آن را کافی ندانیم و همیشه از تمام جهات همه‌چیز تمام باشیم و اصلا بشویم مخاطب سروده‌ی شاعری که می‌فرماید «آن‌چه خوبان همه دارند، تو یک جا داری!»

 

ولی تو را به خدا بیایید بیخیال حالت ایده‌آلش شویم. کمال‌گرایی بیش‌تر مانع حرکت است تا ترقی‌دهنده و پیش‌برنده! برای آن قابلمه‌ی مذکور فقط نچسب بودن مهم است. همین! زندگی‌ را سخت نمی‌گیرد. اهمیتی نمی‌دهد دیگران کلمه‌ی «نچسب» را به عنوان ناسزا به‌کار می‌برند. 

 

پاراگراف قبلی را که نوشتم متن کتاب دینی سال دهم آمد جلوی چشمم. همان هدف برتر و این‌که با یک تیر چند نشان بزنی و اصلا چون که صد آمد نود هم پیش ماست و این حرف‌ها. حرف حق است و جواب ندارد. این حافظه‌ام هم با من سر لج افتاده. تا همین چند لحظه‌ی پیش هیچ حرفی نزد تا سر بزنگاه مچم را بگیرد و به من یک‌دستی بزند. می‌خواهد کل پیام اخلاقی پست را زیر سوال ببرد. اما کور خوانده. من حرف غیردینی نزدم که با این وزارت فرهنگ و ارشاد بازی‌ها بخواهم حرفم را پس بگیرم. درست است که انسان اگر هدف «بنده‌ی خدا بودن» را در پیش بگیرد می‌رسد به همان نقطه‌ای که آن‌چه خوبان همه دارند را او یک جا داشته باشد. ولی این «بنده‌ی خدا بودن» خودش همان هدف ایده‌آل است. یک دفعه‌ای و به سرعت حاص نمی‌شود. کلی خرده هدف در این مسیر لازم است. باید قدم به قدم جلو رفت و هر قدم یک هدف است. نمی‌داتم توانستم منظورم را برسانم یا نه.

 

خب... داشتم چه می‌گفتم؟ نچسب بودن! حالا چگونه می‌توانیم نچسب باشیم؟ از خودم شروع می‌کنم. من به عنوان یکی از ساکنین آپارتمانمان لازم نیست نهار و شام تمام ساکنین طبقات دیگر را بپزم و همین‌که به عنوان دختر خانواده به مادرم کمک کنم کافی است و به عنوان یک کنکوری لازم نیست بیش‌ از یک مقدار معین مشغول خانه‌داری شوم و همین‌که به درس و تست‌هایم بپردازم کافی است و به عنوان یک عشق نویسندگی که سال‌ها در این راه تلاش کرده لازم نیست رتبه‌ی یک کنکور تجربی باشم و....

 

من همیشه به قابلمه کوچولو حسادت می‌کنم. او آنقدر شجاعت داشته که راهش را انتخاب کند و تمام عواقبش را هم به جان بخرد. او یک اولویت را برگزیده. اولویتی که ممکن است باقی اولویت‌هایش را نقض کنند و خواسته‌های دیگرش را از او دور سازند. انتخاب خیلی سخت است. وظیفه‌ی سنگینی است که به دوش هر جان‌داری گذاشته می‌شود و قابلمه به خوبی از پسش برآمده. به نظرتان راز موفقیتش چیست؟ من می‌گویم او قابلمه بودن خودش را فهمیده. ماهیت وجودی‌اش را درک کرده و آن را پذیرفته. برای ما آدم‌ها این‌ کار سخت‌تر است. چون بخش اعظم هویتمان درون مغزمان پنهان شده و یک کاسه‌ی جمجمه‌ی سفت و پوست کلفت رویش و یک عالمه موی درازی که روی سر رشد کرده دست به دست هم داده‌اند و اجازه‌ نمی دهند ببینیم در مغزمان چه خبر است! 

 

پیام اخلاقی‌امان چه شد؟ این‌که تبر برداریم، کاسه‌ی جمجمه‌ی خود را بشکافیم و داخلش را قشنگ ورانداز کنیم، نتایج به دست آمده را طبقه‌بندی کنیم و با بررسی دقیقشان گونه‌ی خود را تشخیص دهیم. (چون هیچ بنی بشری قرار نیست این کار را برایمان انجام دهد و اگر هم منت بر سرمان بگذارد و پیش‌قدم شود هم نتیجه‌ی واقعی را به دست نخواهد آورد.) در مرحله‌ی بعد برای اسم خود پسوندی را انتخاب کنیم که به ان بیاید. مثلا پسوند نچسب برای قابلمه مناسب است. درس‌خوان برای کنکوری مناسب است. خوش‌قلم برای یک بلاگر مناسب است. خلاق برای یک هنرمند مناسب است. منظم و منظبط برای یک کارمند مناسب است و...

 

 

 

پ‌ن: هشدار: دقت کنید که پسوند باید برای اسم اصلی شما انتخاب شود. منظور از اسم اصلی که می‌دانید چیست؟

راستی، اسم اصلی شما چیست؟

  • میخک

اولش نمی‌خواستم در این چالش شرکت کنم. چون انیمه‌های زیادی رو ندیدم. به خودم اومدم و یادم افتاد اکثر کارتون‌هایی که تو بچگی از تلوزیون تماشا می‌کردیم انیمه هستن! پس دست به کار شدم و بی دعوت نوشتم :دی

 

1- اولین انیمه ای که دیدی؟

من تعجب می‌کنم چطور ممکنه جواب بعضی‌ها به این سوال فوتبالیست‌ها نباشه! ما چشم باز کردیم فوتبالیست‌ها از تلوزیون داشت پخش می‌شد، هیچ‌وقت هم پخشش متوقف نشده تاحالا :/

 

پ‌ن: الان فهمیدم خانواده‌ی دکتر ارنست هم انیمه محسوب می‌شده گویا، از این به بعد کسی جرئت داره بگه انیمه نمی‌بینم! خوشم نمی‌آد! :/

 

2- اولین کراش انیمه ای؟ 

خیلی فکر کردم اما جوابی نیافتم.

h

3- انیمه ای هست که دوستش داشته باشی ولی امتیاز پایینی داشته باشه؟ 

راستش درمورد انیمه زیاد کاری به امتیاز و نمره ندارم. 

 

4- انیمه ای که امسال قصد داری ببینی؟ 

خیلی زیادن! کدگیاس، سایکوپس، شیطان کشی، هانتر ایکس هانتر، ادامه‌ی کیماگر تمام‌فلزی، اگه هلن یکم دیگه پروژه‌ی اغفال کردنم رو ادامه بده ناروتو و یه عالمه دیگه که در حال حاضر یادم نمی‌آد.

 

5- آزاردهـنـده ترین کـارکـتر؟ 

انتخاب بین لایت یاگامی و میسا آمانه واقعا سخته!

 

6- انیمه مورد علاقـه؟ 

در بین تازه‌ها اتک آن تایتان. بین قدیمی‌ها هم که نمی‌شه انتخاب کرد اصلا!

 

7- انیمه ای که قرار نیست ببینید؟ 

بازهم زیادن خب! اگه هلن دست از سرم برداره احتمال قوی ناروتو :دی

 

8- انیمه ای که شدیدا با احساساتـتـون بازی کرد؟ 

خیلی دنبال انیمه‌ای گشتم که با احساساتم بازی نکرده. یافت نشد. :/

ولی خب شوق و ذوقی که قدیم‌ها برای دیدن سرنوشت خانواده‌ی دکتر ارنست داشتم با هیچی قابل مقایسه نیست...

 

9- کـارکـتر زن مورد علاقـه؟ 

من کتی تو زنان کوچک رو خیلی دوست داشتم. البته اگه آن شرلی هم انیمه به حساب بیاد قطعا آن شرلی!

 

10- کـارکـتر مرد مورد علاقـه؟ 

یه سریالی بود که تلوزیون پخش می‌کرد، دو تا برادر بودن توی یه گروه مخترعین نابغه که ماشین اسباب‌بازی می‌ساختن و باهاش مسابقه می‌دادن و خودشون هم با اسکیت دنبال ماشین‌هاشون می دویدن. اسم انیمه یادم نیست. ولی اون برادر بزرگه که قرمز می‌پوشید همیشه و ماشینش هم قرمز بود رو خیلی دوست داشتم. اسم خودش هم یادم نیست. :/ ولی یادمه هم باهوش‌تر بود، هم بزرگ‌تر بود و حامی برادر کوچیکش، واسه‌ی همین باهاش همذات پنداری می‌کردم :دی

 

بجز اون توی فوتبالیست‌ها یه پسره بود که بیماری قلبی داشت و کاپیتان تیم رقیب سوباسا بود. و بازهم اسمش یادم نیست. :/ همونی که اولین بار آف‌ساید رو به بیننده‌ها معرفی کرد و مدام با تله‌ی آف‌ساید سوباسا رو عصبی می‌کرد. من خیلی دوستش داشتم. یه جورایی الهام‌بخش بود برام. هم با وجود مشکلات زیاد و بیماری‌اش دست از علاقه‌اش نکشیده بود، هم شدیدا سخت‌کوش بود و توی برف و سرما تیمش رو تمرین می‌داد، هم یه کاپیتان بی‌نظیر بود و کار گروهی رو تو تیمش تقویت کرد، هم وقتی فهمید دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونه فوتبال بازی کنه و هیچ راهی براش نمونده بازهم تسلیم نشد و به عنوان یه مربی فوتبال رو ادامه داد. :)

 

11- غم انگیز ترین سکانس مرگ مال کدوم انیمست؟ 

صد در صد مدفن کرم‌های شب‌تاب! تا مدت‌ها براش اشک می‌ریختم! اصلا کتب‌ روان‌شناسی باید تو دسته‌بندی انواع افسردگی‌ها، افسردگی پس از تماشای مدفن کرم‌های شب‌تاب رو هم بنویسن. 

 

12- جالب ترین سکانس مبارزه؟ 

لیوای و کنی

لیوای و زیک

لیوای و زیک دوباره

:)

 

13- دیـالـوگــ مورد علاقـه؟

«من عادت دارم ته‌دیگ غذا رو بذارم آخرش بخورم، تا مزه‌اش زیر زبونم بمونه.»

لیوای

 

 

پ‌ن: می‌دونم مسخره به نظر میاد. من کلا از این‌جور دیالوگ‌ها که به نظر بی‌معنی‌ان بیش‌تر خوشم میاد. :))

 

14- کدوم انیمه برترین موسیقی متن رو داشت؟ 

از اون جایی که حافظه‌ی موسیقیایی من چندان تعریف کردنی نیست چیز زیادی به‌خاطرم نمی‌آد. ولی آهنگ معروف توکیو غول رو شدیدا دوست داشتم و دارم.

 

15- دوست داری با کدوم کـارکـتر بری خرید؟

احتمالا میمی از دیجیمون‌ها خیلی خوش خرید باشه.

 

16- کـارکـتری که دوست دارید بکشید؟ 

لایت یاگامی. یکی دوبار مردنش برام کافی نیست. :/

 

17- انیمه ای که دوست داری زودتـر منتـشـر شـه؟ 

قطعا پارت دوم اتک آن تایتان!

 

18- کـارکـتری هست که دوست دارید بیاریـد خونتـون؟ 

نمی‌دونم چرا باید بخوام یه کارکتر انیمه‌ای رو بیارم خونه‌امون؟؟؟ :///

ولی خب اگه مجبور باشم دیجیمون‌ها رو دعوت می‌کنم تا دورهم شام بخوریم. فکر کنم تجربه‌ی بامزه‌ای بشه. 

  • میخک

میشه لطفا یه چندتا رمان خوب معرفی کنید که در زمان قاجار (ترجیحا اوایلش و دوران آقامحمدخان) جریان داشته باشه؟ 

دست شما مرسی. 

 

  • میخک

5

۱- من حذفیات کنکور رو تازه دیروز دیدم. دمشون گرم، اکثر جاهایی که حذف شده مورد تنفر بنده بوده :دی

البته بجز بخش ویلکینز و فرانکلین که بنده‌خداها جای کسی رو تنگ نکرده بودن و اصلا چه معنا داره اسم تمام دانشمندها باشه، به این دوتا شهید در راه علم که رسید به فکر مراعات حال دانش‌آموز می‌افتید و مگه پدر کشتگی دارید با این بدبخت‌ها و کم حقشون رو خوردن نوبلشون رو بهشون ندادن حالا شماهم اسمشون رو از کتاب‌ها حذف می کنید تا فراموش بشن؟؟؟

(علامت سوال ها در آخر هر سوال قرار نگرفت تا یک ضرب و سریع خوانی متن بتواند لحن موردنظرم را در ذهنتان تجلی ببخشد.)

 

 

۲- اون فامیل خییییییییییلیییییییی دورمون که حس می‌کرد کرونا داره و فاصله‌اش رو با بچه‌هاش حفظ می‌کرد اما اومده‌بود درست بغل دست ما نشسته بود رو یادتونه؟ خودش که می‌گه تست داده و جوابش منفی بوده. اما تمام کسانی که تو اون‌جمع کنارش نشسته بودن دارن کم‌کم کرونا می‌گیرن. :/ 

حالا برای چی این حرف رو زدم؟ شخص A با شخص B دعوا کرده. که خب طبیعیه این دو نفر اکثر اوقات مشغول دعوا و گیس و گیس کشی هستن. اما هر دفعه ما می‌ریم و میانجی‌گری می‌کنیم و غائله رو می‌خوابونیم و در طول این ماجرا حواسمون به شخص C هم هست که زیاد آسیب نبینه و دل‌شکسته نشه. یعنی معمولا این‌طوری بود. الان؟ شخص D هم در محل دعوا حاضره. شخص D هم توی اون جمع کناردست فامیل خییییییییلیییییییی دورمون نششته بود و الان هم کمی از علائم کرونا در وی مشاهده می‌شه. البته بنده‌خدا دست خودش نیست، مجبوره که اون‌جا باشه. و ما به دلیل حضور اوشون و ترس وافر مادر بنده از کرونا کلا نمی‌تونیم بریم نزدیک و آتش خشم A و B رو مهار کنیم و مراقب C باشیم. تلفن‌هاشون رو هم که هیچ‌کدوم جواب نمی‌دن. در نتیجه این دعوا ادامه داره و C همچنان داره غصه می‌خوره... 

 

​​​

 

۳- می‌گم یه وقت زشت نباشه من تو این وضعیت نوشتن یه رمان تازه رو شروع کردم؟ البته تاحالا فقط نصف صفحه رو نوشتم. مطمئن هم نیستم ادامه‌اش هیچ‌وقت نوشته بشه. اما بسی شوق و ذوق دارم براش.‌‌..

 

 

۴- بولت ژورنالم کلا فقط همون روز اول دووم آورد. :/ 

همه‌اش می‌گفتم این‌ رو تو ذهنم نگه می‌دارم بعدا بنویسم، اون رو یادم می‌مونه تا بعدا بنویسم و... همه‌اشون یادم رفت و هیچ‌کدوم هیچ‌وقت نوشته نشد. :/

نمی‌دونم چرا رغبت نمی‌کنم برم پی‌اش...

 

 

پی‌نوشت: از این به بعد پست های این مدلی را در طبقه‌بندی از این گزارش احوال‌طوری‌ها و فقط با شماره قرار میدم 

 

  • میخک

 

 

قلب من از آن اوست

جان من از جان اوست

بعد عمری تشنگی

لطف رب باران اوست

زندگی‌امان کوره‌راه

الصراة المستقیم دامان اوست

بارالها خسته‌ام

روح من خواهان اوست

تا به کی در انتظار؟

هر شبم هجران اوست

من در این شهر غریب

در رگم شریان اوست

خسته‌ام از بی‌کسی

لقمه‌ام در خوان اوست

هرج و مرج است در دلم

فجر عشق پیمان اوست

هر نفس، هر آینه

مستم و پیمانه اوست

آذر ار گرما تو راست

عشق جاویدان اوست

 

 

  • میخک

موضوع انشای این هفته:

بغض تلخ‌تر است یا تلخند؟

  • میخک

پیش‌نوشت: خیلی وقت بود پست طولانی ننوشته بودم. مزه‌اش رو یادم رفته بود :)

پیش‌نوشت۲: اعتراف می‌کنم نیم‌فاصله گذاشتن رو تازه یاد گرفتم. و از اونجایی که پدرم در اومد تا کل پست رو ویرایش کنم دیدم انصاف نیست چراغ این پست دوباره روشن نشه :دی

 

 

دیروز تصمیم گرفتم جهانگرد بشم. خیلی یه دفعه‌ای شد. متوجه شدم از ته دلم دوست دارم که جهانگرد بشم. همیشه دوست داشتم. اما هیچوقت جرأت گفتنش رو نداشتم. الان هم یه مدلیه که با یه اه غلیظ توی دلم بگم کاش جهانگرد می‌شدم... کاش میشد...

 

خب پر واضحه که نمیشه! هیچوقت تا این‌حد از تاریخ و جغرافیا و شرایطی که توش به دنیا اومدم ناراضی نبودم. چی می‌شد اگه یه خانواده ی میلیونر و پایه (در حدی که نگرانم هم نشن اصلا) داشتم و بدون هیچ دغدغه‌ای می‌رفتم دور دنیا رو می‌گشتم؟ ادم‌های جدید، مکان‌های جدید، زبان‌های جدید، لباس‌ها و فرهنگ‌های جدید رو می دیدم و لمس می‌کردم؟ چی می‌شد برای دل خودم ماجراجویی کنم؟ این آرزو برای قرن بیست و‌ یکم نامأنوسه. همه لم میدن جلوی تلوزیون و مستندهای این‌ور و اون‌ور دنیا رو می‌بینن و انگار که خودشون هم همونجا باشن، به اندازه‌ی کافی لذت می‌برن. اما برای من اینطور نیست. من واقعیت رو می خوام. نزدیکی رو می‌خوام. چیزهای قابل‌ لمس رو می‌خوام. سفرهای دور و دراز رو می‌خوام. سختی‌ها و فراز و نشیب‌های سفر رو می‌خوام. مزه‌ی لذتی که بدون سختی به دست بیاد هیچوقت به طور کامل حس نمیشه. 

 

چی شد که تصمیم گرفتم جهانگرد بشم؟ درواقع بهتره بگم چی شد که تصمیم گرفتم به طور رسمی باقی عمرم حسرت جهانگرد شدن رو بخورم؟ امروز بعد از مدت‌ها زده بودیم به دل طبیعت. احساسی که داشتم قابل وصف نبود. با تمام وجود می‌دونستم که جای من اینجاست. تو کوه و کمر. تو روستاهای دور افتاده. تو شهرهایی که معماری خونه هاش متفاوته. بین مردمی که یه چیزی جدیدی برای نشون دادن بهم دارن. بهتر بگم، تو سرزمین‌های ناشناخته. حس کردم که چقدر از تو خونه حبس شدن، حتی از توی یه شهر گیر کردن و موندن نفرت دارم. نفرتی که از یاد برده بودمش. 

 

امروز تازه یه درد کهنه ای که کلا فراموشش کرده بودم شروع کرد به خوب شدن. فقط یکم خوب شد. و من فهمیدم چقدر دوست دارم از کوه‌های هیمالیا بالا برم، تو خیابون‌های لندن قدم بزنم، توی یه کافه ی دنج تو پاریس شعر بنویسم، مسکو، توکیو، قاهره، پکن، برلین و... همه رو می‌خوام ببینم. با چشم‌های خودم ببینم. با گوش‌های خودم صداهاشون رو بشنوم‌.

 

 خوندن و نوشتن هم تا حدودی آدم رو به مکان و زمان‌های مختلف می‌بره. اصلا شاید بخاطر همین بود که به نوشتن پناه آوردم! شاید به همین علت عاشق کتاب شدم. اما... اما اینکه بیخیال و رها بری و برای خودت تجربه کسب کنی، یه چیز دیگه است! اینکه ماجراهای توی قصه ها رو زندگی کنی! سفر خیلی بیشتر از هر کتاب و کلاسی به آدم درس میده. درس هایی که هیچ کدوم فرار نیستن. حتی زبانی که باهاش با مردم درد و دل کردی یا خریدهات رو انجام دادی، هیچوقت از یاد آدم نمیره. 

 

دلم می‌خواد از هر شهر و کشوری یه سوغاتی بردارم. یکی از رسم های قشنگشون، ضرب المثل‌هاشون، افسانه‌هاشون، دستور پخت خاص ترین غذاهاشون. اونقدر بگردم و بگردم تا بالاخره یه جا دلم بلرزه. زمین‌گیر بشم. عاشق بشم. ازدواج کنم. بعد تا سال ها برای بچه ها و نوه هام خاطراتم رو تعریف کنم. ​​​​​​اگه هیچ عشقی پیش نیومد هم مهم نیست. بعد از بیست سال خودم رو بازنشسته می‌کنم. بر می‌گردم به شهر آروم و‌ کوچیک خودم. باقی عمرم رو صرف نوشتن و چاپ سفرنامه‌هام می ‌کنم. یه روز هم بعد از دم کردن چایی و پیچیدن عطرش تو خونه، پام رو دراز می‌کنم و چشم‌هام رو می‌بندم و می‌میرم. قشنگه، نه؟

 

راستش رو بگم؟ رفتن از این شهر کوچیک و آروم آرزوی رایجی بین هم سن و سالهای منه. چطور شما تو وبلاگ‌هاتون همه‌اش از اپلای و رفتن از ایران می‌گید؟ ما ته بلند پروازی‌امون رفتن از این شهره. یا شاید هم فرار کردن ازش. نمی‌خوام اینجا بدی‌های شهرم رو لیست کنم، دل و دماغ گفتن خوبی‌هاش رو هم ندارم. فقط گفتم رفتن از اینجا یه آرزوی رایجه. همین. حالا رفتن به کجا؟ خب معلومه! تهران!

 

تهران میون‌ما (منظور از ما من‌و دور‌ و بری‌های جوون و نوجوونمه) نماد مدرنیته است. نماد پیشرفت. نماد موفقیته. نماد رفاه. نماد فراوانی. نماد عشق. نماد آزادی. نماد علم. نماد افتخار. نماد تحقق آرزوها. نماد زیبایی. نماد ثروت. نماد جوانی و شور و حال و اشتیاق. نماد باکلاسی و با فرهنگی و نماد خیلی چیزهای دیگه. هیچ برام مهم نیست که تهران واقعا مصداق تمام این موارد هست یا حتی نیمی‌ازشون هست یا نه. این نمادها هم صرفا یه باور رایجه. 

 

حالا چطوری میشه به تمام این خوبی‌ها و مزایای تهران رسید؟ برای امثال من فقط یه جواب وجود داره. دانشگاه تهران. دانشگاه تهران یعنی چی؟ یعنی خرخوانی! همین! بعد میایید میگید کنکور تنها راه موفقیت نیست! چه حرف ها! تنها رفتن موفقیت شاید نباشه ولی تنها راه تهران رفتن و ساکن اونجا شدن که هست! البته یه مورد استثنا هم داشتیم. «ستاره» تنها کسی بود که دوست نداشت بره تهران، انتخابش رشت بود. خود من هم راستش اگه بخوام دل از جهانگردی بکنم و یک‌جا نشین بشم یکی از شهرهای شمالی رو ترجیح میدم. اما رشت نه، مازندران آب و هواش بهتره.

 

دیروز که تصمیم جهانگرد شدن رو گرفتم چیزی درموردش ننوشتم. چون ممکن بود یکی دیگه از اون فانتزی‌های بامزه‌ام باشه که خیلی زود از یادم میرن. صبر کردم ۲۴ ساعت بگذره و قشنگ درموردش فکر کنم، بعد بنویسم. قشنگ فکر کردم. و هنوز هم دارم از عبارت «تصمیم گرفتم جهانگرد بشم» استفاده می‌کنم. با اینکه می‌دونم نمیشه! می‌دونید، چند ماه پیش بود که تصمیم گرفتم فیلسوف بشم. دوست داشتم برم تمام تست‌های زیست و فیزیکم رو آتیش بزنم و بشینم کتاب‌های ملاصدرا رو به‌جاش بخونم. هنوز هم دارم در برابر این وسوسه مقاومت می کنم. انگار تمام عمرم از فیلسوف شدن می ترسیدم و بهش اشتیاق هم داشتم.

 

چند وقت قبل‌ترش دوست داشتم پرستار بشم. به نظرم پرستارها شاهد ماجراهای جالب و هیجان انگیزی هستن. مخصوصا اگه تو بخش اورژانس باشی. یه جورایی شغل مقدس و فداکارانه‌ای به نظرم میاد. از اون قبل‌تر میخواستم معلم ادبیات بشم. برم تو روستاهای دور افتاده‌ی شمالی درس بدم. روستاهای دور افتاده‌ی خودمون رو دوست ندارم. آب و هوای مازندران بهتره. خونه‌هاشون هم قشنگ‌ترن. البته دوست‌تر داشتم که معلم سیار باشم. با بچه‌های کویر یا ماهی‌گیرهای جنوب آرایه‌های ادبی کار کردن باید خیلی خیلی قشنگ باشه. اگه تو دنیای وایولت زندگی می کردم حتما نامه‌نگار می شدم. یا شاید هم نه، چون من نمی‌تونم حرف‌های مردم رو عینا تو نامه‌هاشون بنویسم. کلی چیز میز بهش اضافه می‌کنم و نامه‌ی اصلی رو به حاشیه می‌برم. 

 

داروسازی، انیمیشن‌سازی،  پزشکی، جواهرسازی، کارگردانی، مترجمی، تورلیدر بودن، خلبانی، کار کردن تو پزشکی قانونی، مهندسی الکترونیک، کاراگاه پلیس شدن و... همه و همه جز شغل‌هایی بودن که به هر کدوم یه زمانی فکر کردم. و برخلاف جمله‌ای که دو بند بالاتر گفتم. من هیچ‌کدوم از فانتزی‌هام رو فراموش نمی‌کنم. هیچوقت از یادم نمیرن. هیچوقت کمرنگ نمیشن. راستش من هنوز هم تصمیم خودم رو نگرفتم. به این سن برسی و هنوز تصمیم نگرفته باشی از زندگیت چی می‌خوای، بیش‌از حد احمقانه است نه؟ حتی زمینه‌اش رو هم مشخص نکرده باشی!

 

چرا نویسندگی جز مشاغل بالا نیست؟ چون از همون اول توجیه شدم که نویسندگی شغل به حساب نمیاد. اما... اما هنوز هم دوست دارم یه نویسنده باشم که شهر به شهر تمام قاره‌های دنیا رو می‌گرده و از بالای تمام بلندی‌ها پرواز می‌کنه و از احساسات مردم می‌نویسه و سعی می‌کنه با قلمش معجونی بسازه که دردها رو درمان کنه و کتاب‌های فانتزی/جنایی مخصوص خودش رو خلق کنه که تو کتابخونه‌ی همه می‌درخشن.

 

این آرزوها تا وقتی از زبون یه بچه‌ی پنج‌شیش ساله گفته بشن زیبا به نظر میان. اما از زبون من...؟

 

 

  • میخک

اخبار شبانگاهی: یک عدد موی سفید در کله ی مبارک خود پیدا کردم. نقطه سر خط.

 

 

 

 

 

* عنوان از این شعر جناب رهی معیری

  • میخک