غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

چگونه یک قابلمه‌ی نچسب باشیم

جمعه, ۱۳ فروردين ۱۴۰۰، ۱۲:۵۲ ق.ظ

پیش‌نوشت: مدیونید اگر هنگام خواندن این پست بخندید. :/

 

 

 

اگر از آن خانواده‌هایی باشید که هنگام پخش پیام‌های بازرگانی تلوزیون را خاموش نمی‌کنند، احتمال قریب به یقین این دیالوگ را بارها از زبان عمو دیگی شنیده‌اید. «تو اگه یه دیگ بزرگ هم بشی واسه‌ی من همون قابلمه کوچولوی بامزه و نچسبی.»

 

عبارت قابلمه‌ی نچسب همیشه مرا به فکر می‌برد. انصافا این تبلیغ ته عرفان و معرفت است! به تناقض موجود دقت کنید. نچسب بودن در دنیای آدم‌ها یک صفت منفی تلقی می‌شود، در حالی که برای قابلمه‌ها صفتی شدیدا مثبت است! مدتی هست که دارم تک تک صفاتی که می‌شناسم را با این دید بررسی می‌کنم. خواستم نتایجم را با شما به اشتراک بگذارم.

 

فرض کنید شما یک کنکوری هستید و چند هفته بیش‌تر تا آزمونتان نمانده. میزان اهمیت کنکور برای شما و خانواده‌اتان هم که نیاز به توضیح ندارد! بعد یک روز صبح بلند می‌شوید و تمام شیشه‌ها و آینه‌های خانه را برق می‌اندازید. ظرف هایی که چند روز است در سینک ظرف‌شویی تلمبار شده‌اند را می‌شورید. لباس‌های همه‌ی اعضای خانواده را اتو می‌کنید و برای نهار یک قرمه سبزی مفصل بار می‌گذارید. مادرتان وقتی کمک‌های بی‌دریغ شما در امور خانه‌داری و کدبانوگری‌هایتان را می‌بیند تشویقتان نمی‌کند، بلکه با مقاله توی سرتان می‌کوبد و می‌گوید :« بجای این وقت تلف کردن‌ها برو بشین پای درست بچه! امسال رتبه‌ات نجومی بشه من می‌دونم و تو! ...» 

 

دیدید؟ اصولا کمک کردن به مادر کار پسنیده‌ایست و ثواب دارد. منتها در این شرایط همه‌چیز فرق می‌کند. بحث استثناء هم نیست‌ها. مثلا... یک کمدین را در نظر بگیرید. اگر تمام بیننده‌هایش او را نچسب خطاب کنند احتمالا برود و خودش را در نیل غرق کند. یا کم‌کم افسردگی بگیرد. او برعکس قابلمه کوچولو نچسب بودن را یک مزیت نمی‌بیند. نه این‌که مشکل از نگاه او باشد! واقعا نچسب بودن برای او یک شکست به تمام معناست.

 

یا مثلا... یک روضه‌خوان را تصور کنید. همان‌هایی که در مراسمات تدفین و عزاداری روضه‌ی میت را می‌خوانند و اشک ملت را در می‌آورند. اگر در او صفت شوخ‌طبعی از یک حدی بیش‌تر باشد چه اتفاقی می‌افتد؟ در اولین روز کاری یک جمله‌ی بامزه از دهانش در می‌رود و حضار را می‌خنداند و خانواده‌ی مرحوم سرش را گوش تا گوش می‌برند و در قبر کناری دفنش می‌کنند. 

 

یک برده که در دربار امپراطوری دیکتاتور و خون‌ریز خدمت می‌کند حق ندارد غرور داشته باشد. یک امپراطور دیکتاتور هم نمی‌تواند باگذشت و مهربان باشد. اگر بخواهد عطوفت به خرج بدهد و در کشتار دشمنانش سستی کند هرکس و ناکسی جرئت می‌کند علیهش قیام کند و او را از تخت به زیر بکشاند و خودش امپراطوری دیکتاتوری خودش را آغاز کند. تازه بعدش تاریخ را طوری تحریف می کند که هیچ‌وقت جمله‌ی «خدا بیامرزد پادشاه فلانی را، خیلی باگذشت و مهربان بود.» از هیچ دهانی گفته نشود. 

 

یک سرباز نمی‌تواند خودش برای اقدامات جنگی حساس تصمیم بگیرد. یک فرمانده نمی‌تواند خودش برای اقدامات جنگی حساس تصمیم نگیرد! نمی‌تواند این کار را به کس دیگری بسپارد. نمی‌تواند به دیگران اعتماد کند. سرباز نمی‌تواند به فرمانده اعتماد نکند. یک کشاورز نمی‌تواند به زیبایی و سلامت پوست دستش اهمیت بدهد. یک مدل یا یک بازیگر نمی‌تواند به سلامتی پوستش اهمیت ندهد. یک سیاست‌مدار نمی‌تواند همیشه صادق و روراست باشد...

 

اگر بخواهید تا خود صبح برایتان مثال بزنم می‌توانم. وقتی می‌گفتم بحث استثناءها مطرح نیست منظورم همین بود. همان‌طور که قابلمه و آدمی‌زاد متفاوت‌اند، جنس آدم‌ها هم با هم‌دیگر فرق می‌کند. بر اساس شغل، موقعیت، استعدادها و توانایی‌ها، آرزوها و اعداف شخصی، خانواده یا محل تولد، شرایط و... بر اساس خیلی چیزها اولویت آدم‌ها هم تغییر می‌کند. 

 

حالت ایده‌آلش این است که تمام فضایل را در خود جمع کنیم و به نسبت زمان و موقعیت هر دفعه یکی را بیش‌تر بروز دهیم. و در همه حال اعتدال را رعایت کنیم و منعطف باشیم و هیچ‌وقت هم به داشتن یکی دوتا فضیلت بسنده نکنیم و آن را کافی ندانیم و همیشه از تمام جهات همه‌چیز تمام باشیم و اصلا بشویم مخاطب سروده‌ی شاعری که می‌فرماید «آن‌چه خوبان همه دارند، تو یک جا داری!»

 

ولی تو را به خدا بیایید بیخیال حالت ایده‌آلش شویم. کمال‌گرایی بیش‌تر مانع حرکت است تا ترقی‌دهنده و پیش‌برنده! برای آن قابلمه‌ی مذکور فقط نچسب بودن مهم است. همین! زندگی‌ را سخت نمی‌گیرد. اهمیتی نمی‌دهد دیگران کلمه‌ی «نچسب» را به عنوان ناسزا به‌کار می‌برند. 

 

پاراگراف قبلی را که نوشتم متن کتاب دینی سال دهم آمد جلوی چشمم. همان هدف برتر و این‌که با یک تیر چند نشان بزنی و اصلا چون که صد آمد نود هم پیش ماست و این حرف‌ها. حرف حق است و جواب ندارد. این حافظه‌ام هم با من سر لج افتاده. تا همین چند لحظه‌ی پیش هیچ حرفی نزد تا سر بزنگاه مچم را بگیرد و به من یک‌دستی بزند. می‌خواهد کل پیام اخلاقی پست را زیر سوال ببرد. اما کور خوانده. من حرف غیردینی نزدم که با این وزارت فرهنگ و ارشاد بازی‌ها بخواهم حرفم را پس بگیرم. درست است که انسان اگر هدف «بنده‌ی خدا بودن» را در پیش بگیرد می‌رسد به همان نقطه‌ای که آن‌چه خوبان همه دارند را او یک جا داشته باشد. ولی این «بنده‌ی خدا بودن» خودش همان هدف ایده‌آل است. یک دفعه‌ای و به سرعت حاص نمی‌شود. کلی خرده هدف در این مسیر لازم است. باید قدم به قدم جلو رفت و هر قدم یک هدف است. نمی‌داتم توانستم منظورم را برسانم یا نه.

 

خب... داشتم چه می‌گفتم؟ نچسب بودن! حالا چگونه می‌توانیم نچسب باشیم؟ از خودم شروع می‌کنم. من به عنوان یکی از ساکنین آپارتمانمان لازم نیست نهار و شام تمام ساکنین طبقات دیگر را بپزم و همین‌که به عنوان دختر خانواده به مادرم کمک کنم کافی است و به عنوان یک کنکوری لازم نیست بیش‌ از یک مقدار معین مشغول خانه‌داری شوم و همین‌که به درس و تست‌هایم بپردازم کافی است و به عنوان یک عشق نویسندگی که سال‌ها در این راه تلاش کرده لازم نیست رتبه‌ی یک کنکور تجربی باشم و....

 

من همیشه به قابلمه کوچولو حسادت می‌کنم. او آنقدر شجاعت داشته که راهش را انتخاب کند و تمام عواقبش را هم به جان بخرد. او یک اولویت را برگزیده. اولویتی که ممکن است باقی اولویت‌هایش را نقض کنند و خواسته‌های دیگرش را از او دور سازند. انتخاب خیلی سخت است. وظیفه‌ی سنگینی است که به دوش هر جان‌داری گذاشته می‌شود و قابلمه به خوبی از پسش برآمده. به نظرتان راز موفقیتش چیست؟ من می‌گویم او قابلمه بودن خودش را فهمیده. ماهیت وجودی‌اش را درک کرده و آن را پذیرفته. برای ما آدم‌ها این‌ کار سخت‌تر است. چون بخش اعظم هویتمان درون مغزمان پنهان شده و یک کاسه‌ی جمجمه‌ی سفت و پوست کلفت رویش و یک عالمه موی درازی که روی سر رشد کرده دست به دست هم داده‌اند و اجازه‌ نمی دهند ببینیم در مغزمان چه خبر است! 

 

پیام اخلاقی‌امان چه شد؟ این‌که تبر برداریم، کاسه‌ی جمجمه‌ی خود را بشکافیم و داخلش را قشنگ ورانداز کنیم، نتایج به دست آمده را طبقه‌بندی کنیم و با بررسی دقیقشان گونه‌ی خود را تشخیص دهیم. (چون هیچ بنی بشری قرار نیست این کار را برایمان انجام دهد و اگر هم منت بر سرمان بگذارد و پیش‌قدم شود هم نتیجه‌ی واقعی را به دست نخواهد آورد.) در مرحله‌ی بعد برای اسم خود پسوندی را انتخاب کنیم که به ان بیاید. مثلا پسوند نچسب برای قابلمه مناسب است. درس‌خوان برای کنکوری مناسب است. خوش‌قلم برای یک بلاگر مناسب است. خلاق برای یک هنرمند مناسب است. منظم و منظبط برای یک کارمند مناسب است و...

 

 

 

پ‌ن: هشدار: دقت کنید که پسوند باید برای اسم اصلی شما انتخاب شود. منظور از اسم اصلی که می‌دانید چیست؟

راستی، اسم اصلی شما چیست؟

  • میخک

نظرات  (۱۲)

 جمله‌ی «خدا بیامرزد پادشاه فلانی را، خیلی باگذشت و مهربان بود.» از هیچ دهانی گفته نشود. 

 

چرا چرا کوروش و میگن : دی

پاسخ:
اتفاقا خواستم بنویسم «مگر این‌که منشوری چیزی از خودش به‌جا بگذارد.» که دیگه بیخیال شدم.
فقط بگم کوروش رو که از تختش پایین نکشیدن...

خب من فعلا تو مرحله اسم اصلی موندم...

 

تا دیداری دیگر بدورود

پاسخ:
من نیز هم.

این پست یه جورایی جواب اون سؤالی بود که رفتید روش فکر کنید :) 

پاسخ:
جواب که نه، همون سوال بود که یه خورده کش آوردمش. :/
شما جواب خودتون رو پیدا کردین؟

حامد آچارفرانسه:)

پاسخ:
شما ده هیچ از من جلویید 😐
:)

نصف دیگه متنو‌نخوندمدتمرکزم رفت🤧😟 

ولی تا جایی که یه بازیگر فلان و یه کشاورز بهمان خوندم.

وقتی عنوانو دیدم یکم حدس زدم ولی همین که متنرو خوندم فهمیدم ا این دختر هم مثل من وقتی عمو دیگی اون جمله رو به قابلمه هه میگه به فکر فرو‌میره. که نچسب یه‌ویژگی مقبت و تحسین آمیز توی قابلمه هاست در صورتی که برای ادما اینطچری نیست و غرق در شگفتی به طراحش فکر میکردم و نبوغی که در ظاهر یه جمله سادس و لس دنیای پر مفهومیه انجام داده. خلاصه منم به این تناقضات ویژگی ها و صفت ها فکر کردم و همین چیزا دیگه. برم برم بعدا میام 👌☺️

پاسخ:
:دی

خوشحالم که عین خودم یه نابغه‌ای😂


آره جواب نهایی نیست

ولی این یه جور واکاوی در مسیر رسیدن به پاسخه

این مثالی که برای نچسب بودن به کار بردین برای من به شکل دیگه ای سؤال شده بود و سؤال خیلی راهگشایی هم بود

(من در زمینه نقش و شغل این سؤال رو داشتم، که مثلا دو نفر با شغل یکسان میزان رضایتمندی شون و اوضاع روح و زندگی شون خیلی متفاوت بود) 

 

فکر می کنم بله، جوابم رو پیدا کرده باشم

 

 

پاسخ:
جواب نیمه‌نهایی هم نیست :/ :دی

اوهوم...
فقط سواله و سوال
خیلی وقته به جواب نمی‌رسم :/
اون‌قدر ادامه می‌دم تا از سوال کردن خسته بشم :/
یا شاید وقتی به جواب نزدیک می‌شم بیخیالش می‌شم :/
انگار دارم از جواب فرار....


چه خوب :)
می‌تونم بپرسم جوابتون چیه؟
شما کی هستین؟
  • زهرا بیت سیاح
  • دلم می خواد یه نویسنده سخت کوش باشم. بدون اینکه مهم باشه با چه معدلی فارغ التحصیل میشم یا آزمون سال دیگه رو چیکار میکنم. منم این احساس اسارت رو زیاد حس می کنم. چرا نمی تونیم اونی باشیم که می خوایم؟ من خودم به شخصه می ترسم. همیشه اجازه دادم حرف آخر رو بقیه بزنن. چون می ترسیدم، می ترسم که بعدش پشیمون بشم. 

    این مشکل مادر رو من ندارم. من تازه میومدم از اتاق بیرون یه نفسی بکشم یا برم دستشویی مامانم خفتم می کرد می گفت زیادی درس خوندی بیا این ظرفا رو بشور واسه شام هم یه چی درست کن حالا بابات میرسه:)))) وقتی هم که رتبه ام اومد و مشاور آب پاکی رو ریخت رو دستم تازه مامانم بهم دلداری هم داد هیچ ایرااادی نداره. رسماً مامانم انتخاب رشته کرد برام:))

    پاسخ:
    این‌که الان با قاطعیت می‌گید فلان چیز رو می‌خوام یه پیشرفت بزرگه. نه؟ 
    به نظر من که فوق‌العاده است :)
    منم می‌ترسم...

    مثال بود فقط :دی

    خدا مادرتون رو حفظ کنه 😁😁😁

    جرئت مواجه شدن با جواب هایی که دوستشون ندارین رو کسب کنین

    واقعا هیچ راهکار خاصی به نظرم نمیرسه فقط باید بپذیرینش

    یا اینجا درد می کشین و بابت تعویض احتمالی مسیرتون مسیر هزینه میدین یا یه همر سرگردونی رو باید تحمل کنید که معلوم نیست عاقبتش هم به کجا ختم میشه 

    شاید اطرافتون نداشته باشین ولی من دوستانی دارم که یک دهه اختلاف سنی داریم،معتقد و پرتلاشن ولی این سرگردونی هنوز آزارشون میده و این من رو به شدت تحت فشار قرار میده چون سرگشتگی حالت خیلی بدیه، یه جور پوچ بودن رو بهم القا میکنه

    این فشارهای زندگی یه روز دو روز هم نیستن که بگیم الحمدلله این بگذره دیگه تمومه، بعد هر کدومش یه چالش جدید میاد که آدم با خودش میگه چالش های قبل از تو سوء تفاهم بوده اصلا! 

     

    جوابی که پیدا کردم قراره پست بشه ان شاء الله، پیش نویس شده ولی دوست ندارم متنش رو، حس می کنم خیلی دارم کشش میدم وقتی هم یمام خلاصه ش کنم احساس میکنم یه جاهایی از متن ناقص میشه و ابهام ایجاد میشه

    (وی در نوشتن پست های ادامه دار دچار موانع بسیاره😣) 

    پاسخ:
    جرئت مواجهه با عواقب این روبه رو شدن، جرئت مبارزه، جرئت تحمل شکست بعد از مبارزه و...

    نه من اطرافم کسی رو ندارم که سرگردونی آزارش بده. هیچ‌کس! خیلی‌هاشون واقعا سرگردونن‌ها، واقعا مسیر زندگی‌اشون معلوم نیست‌ها، اما آزارشون نمی‌ده. بدون داشتن هیچ هدفی... هیچ آرزوی... صرفا همین‌که زندگی کنیم دیگه... ادامه می‌دن و موفق یا غیرموفق نظرشون عوض نمی‌شه. :/
     یا تنظیمات من ایراد داره یا اون‌ها! :/

    من که استاد کش دادنم. هروقت خواستید متن بلند این‌طوری بنویسید قیافه‌ی من رو تجسم کنید بگید از پست‌های سین دال که بدتر نکی‌شه دیگه. :/ 
    مشتاق خوندنشم در هر صورت... 
    :)

    چقدر عالی نوشتی! مهم شناخت درست خود و درک قابلیت‌ها و توانایی‌هاست. بعد می‌تونیم توی همون مسیر هدف مشخص کنیم و بشیم قابلمه نچسبی که باید باشیم.

    پاسخ:
    عالی خوندین😅
    اوهوم...
    :)


    می‌شه بپرسم شما خودتون رو شناختید آیا؟

    شما عالی نوشتی :)

     

    خودشناسی یه نقطه نیست که بگیم بهش رسیدیم. اوج کمال آدمیه ولی خیلی وقت‌ها شده تصمیم سختی گرفتم و بعد از پایان ماجرا و تحلیلش به این نتیجه رسیدم که شناخت نسبی از خودم که اغلب با آزمون و خطا به دست اومده توی نتیجه موثر بوده. 

     

     

    پاسخ:
    اون‌که صد البته :)
    مثل آسمون می‌مونه، هرچقدر هم که بالا بری نمی‌تونی بگی به ته آسمون رسیدم. 
    ولی خب هر آدمی یه مجدوده‌ی نسبی رو دررنظر می‌گیره و بهش که رسید می‌تونه بااعتماد به نفس بگه من خودم رو می‌شناسم. 
    مثلا همین گرفتن تصمیم‌های سخت... :)

    از یه نویسنده بعیده که فکر کنه بخش اعظم هویتش داخل مغزش پنهان شده...

    به نظرم جا داره بخاطر همین یه جمله ذوق و حس نویسندگی و تمام احساساتتون اعتصاب کنن تا ببینم میتونین با مغزتون زندگی کنین یا نه ://

    پاسخ:
    مگه نشده؟ مگه ذوق و حس نویسندگی و تمام احساساتمون از جایی خارج از مغز منشاء می‌گیره؟ مگه مغز مجموع عواطف و افکار و رویاها و ادراکمون نیست؟

    شما برخلاف عنوان بلاگتون، کلا دل رو از محسباتتون خارج کردید

    تازه اگه میگفتین عقل یه چیزی. مغز که دیگه...

    البته اگه تو درسای تجربی اینو بهتون گفتن که دیگه حرفی ندارم:))

    پاسخ:
    دل هم تو مغزه دیگه :/
    نیست؟ 😁😁😁

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.