چگونه یک قابلمهی نچسب باشیم
پیشنوشت: مدیونید اگر هنگام خواندن این پست بخندید. :/
اگر از آن خانوادههایی باشید که هنگام پخش پیامهای بازرگانی تلوزیون را خاموش نمیکنند، احتمال قریب به یقین این دیالوگ را بارها از زبان عمو دیگی شنیدهاید. «تو اگه یه دیگ بزرگ هم بشی واسهی من همون قابلمه کوچولوی بامزه و نچسبی.»
عبارت قابلمهی نچسب همیشه مرا به فکر میبرد. انصافا این تبلیغ ته عرفان و معرفت است! به تناقض موجود دقت کنید. نچسب بودن در دنیای آدمها یک صفت منفی تلقی میشود، در حالی که برای قابلمهها صفتی شدیدا مثبت است! مدتی هست که دارم تک تک صفاتی که میشناسم را با این دید بررسی میکنم. خواستم نتایجم را با شما به اشتراک بگذارم.
فرض کنید شما یک کنکوری هستید و چند هفته بیشتر تا آزمونتان نمانده. میزان اهمیت کنکور برای شما و خانوادهاتان هم که نیاز به توضیح ندارد! بعد یک روز صبح بلند میشوید و تمام شیشهها و آینههای خانه را برق میاندازید. ظرف هایی که چند روز است در سینک ظرفشویی تلمبار شدهاند را میشورید. لباسهای همهی اعضای خانواده را اتو میکنید و برای نهار یک قرمه سبزی مفصل بار میگذارید. مادرتان وقتی کمکهای بیدریغ شما در امور خانهداری و کدبانوگریهایتان را میبیند تشویقتان نمیکند، بلکه با مقاله توی سرتان میکوبد و میگوید :« بجای این وقت تلف کردنها برو بشین پای درست بچه! امسال رتبهات نجومی بشه من میدونم و تو! ...»
دیدید؟ اصولا کمک کردن به مادر کار پسنیدهایست و ثواب دارد. منتها در این شرایط همهچیز فرق میکند. بحث استثناء هم نیستها. مثلا... یک کمدین را در نظر بگیرید. اگر تمام بینندههایش او را نچسب خطاب کنند احتمالا برود و خودش را در نیل غرق کند. یا کمکم افسردگی بگیرد. او برعکس قابلمه کوچولو نچسب بودن را یک مزیت نمیبیند. نه اینکه مشکل از نگاه او باشد! واقعا نچسب بودن برای او یک شکست به تمام معناست.
یا مثلا... یک روضهخوان را تصور کنید. همانهایی که در مراسمات تدفین و عزاداری روضهی میت را میخوانند و اشک ملت را در میآورند. اگر در او صفت شوخطبعی از یک حدی بیشتر باشد چه اتفاقی میافتد؟ در اولین روز کاری یک جملهی بامزه از دهانش در میرود و حضار را میخنداند و خانوادهی مرحوم سرش را گوش تا گوش میبرند و در قبر کناری دفنش میکنند.
یک برده که در دربار امپراطوری دیکتاتور و خونریز خدمت میکند حق ندارد غرور داشته باشد. یک امپراطور دیکتاتور هم نمیتواند باگذشت و مهربان باشد. اگر بخواهد عطوفت به خرج بدهد و در کشتار دشمنانش سستی کند هرکس و ناکسی جرئت میکند علیهش قیام کند و او را از تخت به زیر بکشاند و خودش امپراطوری دیکتاتوری خودش را آغاز کند. تازه بعدش تاریخ را طوری تحریف می کند که هیچوقت جملهی «خدا بیامرزد پادشاه فلانی را، خیلی باگذشت و مهربان بود.» از هیچ دهانی گفته نشود.
یک سرباز نمیتواند خودش برای اقدامات جنگی حساس تصمیم بگیرد. یک فرمانده نمیتواند خودش برای اقدامات جنگی حساس تصمیم نگیرد! نمیتواند این کار را به کس دیگری بسپارد. نمیتواند به دیگران اعتماد کند. سرباز نمیتواند به فرمانده اعتماد نکند. یک کشاورز نمیتواند به زیبایی و سلامت پوست دستش اهمیت بدهد. یک مدل یا یک بازیگر نمیتواند به سلامتی پوستش اهمیت ندهد. یک سیاستمدار نمیتواند همیشه صادق و روراست باشد...
اگر بخواهید تا خود صبح برایتان مثال بزنم میتوانم. وقتی میگفتم بحث استثناءها مطرح نیست منظورم همین بود. همانطور که قابلمه و آدمیزاد متفاوتاند، جنس آدمها هم با همدیگر فرق میکند. بر اساس شغل، موقعیت، استعدادها و تواناییها، آرزوها و اعداف شخصی، خانواده یا محل تولد، شرایط و... بر اساس خیلی چیزها اولویت آدمها هم تغییر میکند.
حالت ایدهآلش این است که تمام فضایل را در خود جمع کنیم و به نسبت زمان و موقعیت هر دفعه یکی را بیشتر بروز دهیم. و در همه حال اعتدال را رعایت کنیم و منعطف باشیم و هیچوقت هم به داشتن یکی دوتا فضیلت بسنده نکنیم و آن را کافی ندانیم و همیشه از تمام جهات همهچیز تمام باشیم و اصلا بشویم مخاطب سرودهی شاعری که میفرماید «آنچه خوبان همه دارند، تو یک جا داری!»
ولی تو را به خدا بیایید بیخیال حالت ایدهآلش شویم. کمالگرایی بیشتر مانع حرکت است تا ترقیدهنده و پیشبرنده! برای آن قابلمهی مذکور فقط نچسب بودن مهم است. همین! زندگی را سخت نمیگیرد. اهمیتی نمیدهد دیگران کلمهی «نچسب» را به عنوان ناسزا بهکار میبرند.
پاراگراف قبلی را که نوشتم متن کتاب دینی سال دهم آمد جلوی چشمم. همان هدف برتر و اینکه با یک تیر چند نشان بزنی و اصلا چون که صد آمد نود هم پیش ماست و این حرفها. حرف حق است و جواب ندارد. این حافظهام هم با من سر لج افتاده. تا همین چند لحظهی پیش هیچ حرفی نزد تا سر بزنگاه مچم را بگیرد و به من یکدستی بزند. میخواهد کل پیام اخلاقی پست را زیر سوال ببرد. اما کور خوانده. من حرف غیردینی نزدم که با این وزارت فرهنگ و ارشاد بازیها بخواهم حرفم را پس بگیرم. درست است که انسان اگر هدف «بندهی خدا بودن» را در پیش بگیرد میرسد به همان نقطهای که آنچه خوبان همه دارند را او یک جا داشته باشد. ولی این «بندهی خدا بودن» خودش همان هدف ایدهآل است. یک دفعهای و به سرعت حاص نمیشود. کلی خرده هدف در این مسیر لازم است. باید قدم به قدم جلو رفت و هر قدم یک هدف است. نمیداتم توانستم منظورم را برسانم یا نه.
خب... داشتم چه میگفتم؟ نچسب بودن! حالا چگونه میتوانیم نچسب باشیم؟ از خودم شروع میکنم. من به عنوان یکی از ساکنین آپارتمانمان لازم نیست نهار و شام تمام ساکنین طبقات دیگر را بپزم و همینکه به عنوان دختر خانواده به مادرم کمک کنم کافی است و به عنوان یک کنکوری لازم نیست بیش از یک مقدار معین مشغول خانهداری شوم و همینکه به درس و تستهایم بپردازم کافی است و به عنوان یک عشق نویسندگی که سالها در این راه تلاش کرده لازم نیست رتبهی یک کنکور تجربی باشم و....
من همیشه به قابلمه کوچولو حسادت میکنم. او آنقدر شجاعت داشته که راهش را انتخاب کند و تمام عواقبش را هم به جان بخرد. او یک اولویت را برگزیده. اولویتی که ممکن است باقی اولویتهایش را نقض کنند و خواستههای دیگرش را از او دور سازند. انتخاب خیلی سخت است. وظیفهی سنگینی است که به دوش هر جانداری گذاشته میشود و قابلمه به خوبی از پسش برآمده. به نظرتان راز موفقیتش چیست؟ من میگویم او قابلمه بودن خودش را فهمیده. ماهیت وجودیاش را درک کرده و آن را پذیرفته. برای ما آدمها این کار سختتر است. چون بخش اعظم هویتمان درون مغزمان پنهان شده و یک کاسهی جمجمهی سفت و پوست کلفت رویش و یک عالمه موی درازی که روی سر رشد کرده دست به دست هم دادهاند و اجازه نمی دهند ببینیم در مغزمان چه خبر است!
پیام اخلاقیامان چه شد؟ اینکه تبر برداریم، کاسهی جمجمهی خود را بشکافیم و داخلش را قشنگ ورانداز کنیم، نتایج به دست آمده را طبقهبندی کنیم و با بررسی دقیقشان گونهی خود را تشخیص دهیم. (چون هیچ بنی بشری قرار نیست این کار را برایمان انجام دهد و اگر هم منت بر سرمان بگذارد و پیشقدم شود هم نتیجهی واقعی را به دست نخواهد آورد.) در مرحلهی بعد برای اسم خود پسوندی را انتخاب کنیم که به ان بیاید. مثلا پسوند نچسب برای قابلمه مناسب است. درسخوان برای کنکوری مناسب است. خوشقلم برای یک بلاگر مناسب است. خلاق برای یک هنرمند مناسب است. منظم و منظبط برای یک کارمند مناسب است و...
پن: هشدار: دقت کنید که پسوند باید برای اسم اصلی شما انتخاب شود. منظور از اسم اصلی که میدانید چیست؟
راستی، اسم اصلی شما چیست؟
- ۰۰/۰۱/۱۳
جملهی «خدا بیامرزد پادشاه فلانی را، خیلی باگذشت و مهربان بود.» از هیچ دهانی گفته نشود.
چرا چرا کوروش و میگن : دی