غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۵ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

پا گذاشتم در جوانی.

راستش را بخواهید یک سال قبل بود که پا گذاشتم در جوانی، منتها صدایش را در نیاوردم. نوجوانی ام را یکسال دیگر هم کش دادم. تا چه بشود؟ نمی دانم!

راستش از این خبر خوشحالم نیستم. 

از اینکه دیگر رسما آدم بزرگ به حساب می آیم. 

حال آنکه بزرگ نیستم. 

شاید هیچوقت نتوانم باشم. 

امروز تولدم است. 

و این موضوع مرا می ترساند!

نوزده سال گذشت، من هنوز هم متولد نشده ام. 

هنوز نه...

 

  • میخک

 

به اونهایی که وقتی حالشون بده و نیاز به مدتی تنها بودن دارن میرن و کنج عزلت اختیار میکنن حسودی ام میشه. من اینجور موقع ها بیشتر خودم رو می اندازم به دل شلوغی :/

اخیرا آدم های خیلی حسابی وبلاگم رو دنبال می کنن. واقعا روم نمیشه به اندازه ی کافی ناله کنم. خواهشا یه مدت قطع دنبال بزنید هر وقت برگشتم به حالت استانداردم بهتون خبر میدم :/

 

  • میخک

پیش نوشت: این پست بدون هیچ اسپویلی به آخر فیلم و‌سریال های مختلف می پردازد.

 

 

 

چرا سوئینی تاد تو سکانس آخر گریه نکرد؟

چرا ارن باید به همچین نتیجه ای برسه؟

چرا لایت یه دفعه دلرحم شد؟

چرا جولیت؟

چرا مرلین تامی رو نبرد گودال لازاروس؟ 

چرا این دو قسمت جدید رو ساختن و گند زدن به هرچی پایتخته؟

چرا وایولت سلاح شد؟

چرا روح پایانش خوش بود؟

چرا تام کروز پیر نمیشه؟ 

چرا امین حیایی و محمدرضا گلزار حس میکنن که پیر نمیشن؟

چرا فقط زنده ها متعالی میشن؟

چرا بعضیا از فلوک خوششون میاد؟ 

چرا کارگردان چشم نداشت خوشی گودرز و جواهر رو ببینه؟

چرا عشق در یک نگاه منقرض نمیشه؟

چرا آقای حمیدرضا ندیری تو نقد دفترچه ی مرگ فقط به به و چه چه نوشته؟

چرا غرور زوکو رو خورد کردن؟

چرا شخصیت مدی گریفن صد و هشتاد درجه عوض شد؟

شرلوک کی میخواد تکلیف مولی هوپر رو مشخص کنه؟

ویژن کجا رفت؟

اون عددها چه معنایی داشتن؟

جونشون بالا میومد یه خورده بیشتر به شخصیت جوانا بپردازن؟ 

دیالوگ «بیا امیدوار باشیم همدیگه رو ندیده باشن.» قراره چند دور دیگه تکرار شه؟

این بازیگرها و مجری هایی که بدون ماسک کار می کنن، واقعا کرونا نمی گیرن؟ 

میشه وقتی سریال های گاندو - دادستان- پشت بام تهران و هر سریال خوب دیگه ای که می شناسید دوباره از اول شروع به پخش کردن به منم اطلاع بدید؟ معمولا به اخر سریال ها می رسم :/

 

  • میخک

4

۱- سبزه ام خشکید. خیلی خوب و سریع رشد کردها. در عرض چند روز حسابی قد کشید و یک عالمه برگ داد. ولی بعد بوی لوبیای گندیده از آن بلند شد. یا شاید هم ماش گندیده. مامان ظرفش را برداشت و گذاشتش توی بالکن. آنجا هوا سرد بود. ماش هم که می دانید، زیادی به دما حساس است. من توی اتاقم روی شوفاژ نگهش می داشتم که خدایی نکرده سرما نخورد. همین که به بالکن رفت پلاسیده شد. از رنگ و رو افتاد. خشکید. خیلی خبر بد و مایوس کننده ای به نظر می رسد ولی ناراحتم نکرد چندان. عوضش دو تا سبزه ی دیگر هدیه گرفته ایم. یکی گندم است و دیگری سمبل. قشنگند و سرسبز. زندگی همین است دیگر. یکی می اید و دیگری می رود. 

 

۲- تولد فاطمه بود. یعنی هست. دو فروردین. ساعت یک شب که شد در جا پیام دادم و تولدش را تبریک گفتم. ذوق کرده بود. من هم همین طور. اولین باری است که اولین نفر به کسی تبریک می گویم.

 

۳- ماهی قرمز نخریده بودیم. نه راهمان به بازار می افتاد، نه حوصله اش را داشتیم. من تا توانستم برای خریدنش  اصرار کردم اما آنقدر ادامه ندادم که روی مخشان بروم. دیشب فهمیدیم ماهی قرمز دانه ای حداقل پنجاه هزار تومن!!! هشتاد و نود هزارش هم پیدا میشد. آدم برای یک ماهی قرمز که دو روز نشده می میرد این همه پول خرج می کند؟ با چیزهای ارزانی تر هم می شود دلخوش بود!

 

۴- یا ایها الخانواده هایی که فرزندانتان را علارغم میل باطنی اشان می فرستید دنبال رشته ی مورد علاقه ی خودتان. شمایی که معتقید فردا پس فردا که دیدند بازار کار/پول/آینده ی تضمین شده در فلان رشته بوده سرشان به سنگ می خورد و ممنونتان خواهند بود. مطمئن باشید فردا پس فردا سر خودتان به سنگ می خورد. بچه وقتی به درسی علاقه داشته باشد نمی خواند! علاقه داشته باشد هم معلوم نیست بخواند یا نخواند ولی در این شرایط کاملا واضح و مبرهن است که تمام تلاشش را نمی کند و نتیجه هم نمی گیرد. دیروز یک جمع پدران پشت کنکوری دیدم که فرزندان همه اشان سال قبل گند زده بودند و امسال هم پیش بینی می شود که گند بزنند و همگی متفق القول بودند کاش از اول گذاشته بودیم برود دنبال رشته ی دلخواه خودش. 

 

۵- و من همچنان اشکم دم مشکم است...

  • میخک

3

۱- طرف اومده عید دیدنی. حالا بماند که فامیل خییییییلیییییی دوریه و والا ما راضی نیستیم به زحمتش که تو این اوضاع قرنطینه اییییییین همه راه رو قدم رنجه کنه! حالا اومده، نشسته درست بغلمون، ماسکش رو در آورده گذاشته جیبش، گفته، خندیده، نفسش رو منتقل کرده، به تمام سطوح دست زده. بعد موقع رفتن به برادرش میگه :« داداش پس بچه های من با ماشین شما بیان. چون من چند روزه گلوم درد میکنه... یکم علایم کرونا دارم... فاصله ام رو باهاشون رعایت میکنم، یه وقت به بچه هام سرایت نکنه خدایی نکرده... » حداقل جلوی روی ما حرفش رو نمی زدی لعنتی! :/

حالا ما تمام مدت ماسک داشتیم ها، ولی بازهم! 

 

۲- بعد از ظهر یه مهمون خیییییییلیییییی دور دیگه اومد. تنها بود. زن و بچه هاش نیومده بودن. گفت یه تک پا میام بعد چند سال ببینمتون و برم. ما اولش مونده بودیم اصلا چای باید دم کنیم یا نه. اومد. چای خورد. میوه خورد. شیرینی خورد. چای دوم رو خورد. چای سوم رو خورد. کم کم داشت شب می شد. مامانم برگشت گفت:« گوشت چرخ کرده داریم با مرغ. چی درست کنم براتون؟» یه لحظه مکث کرد و گفت :« کتلت. هوس کتلت کردم.» هیچی دیگه جاتون خالی شام دور هم کتلت خوردیم. 😁

 

۳- سال جدید چند وقته شروع شده؟ من تا الان تو این سال شیش هفت تا سوتی وحشتناک دادم. یعنی ناجورها! اولش از شدت حماقت خودم گریه ام گرفت. ولی بعدا که فکر می کنم می بینم بامزه است. خاطره میشه همه اش.😁

 

۴- خیلی ضایع است که به یکی اعلام کنی میخوای فلان کار رو براش انجام بدی بعد موفق نشی و نتونی! خیلی! از همین تریبون اعلام می کنم نرگس مرا ببخش T-T باور کن من تمام تلاشم رو کردم. :(

چطوره تو هم اون کاری که ازت خواستم برام انجام بدی رو انجام ندی تا با هم مساوی بشیم؟ هوم؟ البته سپردم دوستان جور منو بکشن و اون کار رو از طرف من انجام بدن ولی بازهم! 

 

۵- اولین روز بولت ژورنال رو گذروندم. هیچ حس خاصی ندارم. من تا حالا هفتاد و هشت جور روش برنامه ریزی رو امتحان کردم و هیچ کدوم رو بیشتر از سه روز ادامه ندادم. واسه همین سه روز اول بولت ژورنال طبیعیه که حس خاصی نداشته باشم. امیدوارم در اینده بهتر شه. 

 

۶- شخص الف جلوی روم بغض کرد‌. گریه کرد. تو خودش جمع شد و زیرلب جملاتی گفت با این مضمون که هیچکس من رو دوست نداره. مامانش هم بالا سرش دست به کمر وایستاد و گفت «خودت با رفتارهات باعث شدی که دیگه دوستت نداشته باشیم. کس دیگه ای رو مقصر ندون!» به خودم قول دادم هیچوقت هیچوقت هیچوقت همچین حرفی رو به غزل نزنم. حتی وقتی که بزرگ شده باشه و دلش اندازه ی دل این بچه شکستنی و نازک نباشه. 

 

  • میخک