غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۹ ثبت شده است

داستانکی می نویسم کاملا فی البداهه و بی سر و ته و بی معنی. حالا اگر بعضی وقت ها معنی دار شد اتفاقی است که افتاده. خلاصه که پست باارزشی نیست. فقط می نویسم که چیزی نوشته باشم و یادم نرود که باید بنویسم و اصلا چطور می شود نوشت!

  • میخک

سرفه که می کند بند بند دلم پاره می شود. می دوم بالای سرش، می پرسم آب داغ می خواهد یا شربت عسل؟ چای زنجبیل دم کنم یا آویشن؟ سرفه که می کند دست و پایم می لرزد. چک می کنم ببینم چیزی نیاز نداشته باشد. ظرف ها را می شویم. فکر می کنم ببینم چه غذایی برایش درست کنم بهتر است. سرفه که می کند چشم هایم خیس می شوند. کاری از دستم ساخته نیست. می نشیم برایش از انرژی مثبت و قانون جذب و اثر تلقین ذهنی و آرامش درونی می گویم. در جواب فقط می گوید کاش همه چیز آن طور که تو می گویی بود. و بعد سرفه می کند. سرفه که می کند من می میرم. دوست داشتم که برایش بمیرم. صدای خش دارش، پیشانی تب کرده اش، چشمان بی فروغش، حال نزارش، بدتر از همه سرفه هایش طاقتم را طاق می کنند. یک لحظه با خودم فکر می کنم، نکند یک روز برای همین سرفه ها هم دلتنگ شوم؟ نکند... زبانم را گاز می گیرم. بازهم سرفه می کند...

  • میخک

من هم دلم می خواهد شیدایت باشم. دیوانه ات باشم. وقتی به گناه هایم فکر می کنم بغضم بشکند، سرم را پایین بیندازم و زیرلب بگویم شرمنده ام. دلم می خواهد شرمنده ات باشد. گدای مهربانی ات باشم. پناهنده ات باشم. من هم مثل آن پیرمرد آهی در بساطم نیست، کاش حداقل روی آه آوردن را داشتم. یا شرم می کردم از آه کشیدنم. دلم می خواهد آن آه را بر زبانم داشته باشم. دلم می خواهد گریه کنم از دوری ات. دلم می خواهد برای بودن در حرمت پر بکشد. دلم می خواهد مأنوس شوم با آن گنبد طلایی ات. دلم می خواهد پاهایم از اینکه روی کاشی هایت پابرهنه راه نرفته اند تاول بزنند. دلم می خواهد تشنه ی سقاخانه ات باشم. دلم می خواهد آرزوی دست کشیدن به ضریحت را داشته باشم. نه اینکه از جنبه ی ضریح پرستی نگاهش کنم و فشارهای بیش از حد و خفگی زن ها و بچه ها در این مسیر را جهالت بدانم. دلم می خواهد با تو صمیمی تر باشم. دلم می خواهد هر وقت مهمانت می شوم به تجملات و نقش و نگارهای خانه ات توجهی نکنم و آن را با خانه های بیست متری مشهد مقایسه نکنم. دلم می خواهد یادم نرود تو اینها را نخواسته ای. دلم می خواهد مهر و صفا و بزرگی ات را هر لحظه به یاد داشته باشم. دلم می خواهد دوست تر داشته باشمت. دلم می خواهد آرزوهایم را با شما در میان بگذارم. دعایی بکنم‌. و هر لحظه در ذهنم تجزیه تحلیل نکنم که این خواسته در واقع از خداست و شما را واسطه قرار داده ام و چیزی از خود خودتان نخواسته ام که اگر این طور بود کفر به حساب می آمد و... اصلا دلم می خواهد از خود شما چیزی بخواهم. دلم می خواهد مثل قدیمی هایی که مذهب را نه با فکر و منطق که صرفا به عنوان چیزی که هست قبول کرده اند قبول کنم. دلم میخواهد ایمان تبدیل به عادتم شود. هرچقدر هم که این نوع ایمان کم ارزش باشد مهم نیست. دلم می خواهد یاد خدا در روح و روانم جاری باشد. یاد شما هم همینطور. دلم می خواهد دنیا را یک صفحه ی خالی نبینم که یک سرش منم و یک سرش خدا. دلم می خواهد دلم گرفته باشد. دلم می خواهد با شوق بپرسم ضامنم می شوی؟ یا حداقل شرم داشته باشم از پرسیدن این سوال. دلم می خواهد جلوی ورودی حرمت زانو بزنم. بدون اینکه نگران حرف مردم باشم. دلم می خواهد زیارت نامه بخوانم. از ته دل بخوانم. با صدای دل بخوانم. و هر لحظه فکر نکنم لایق این زیارت هستم یا نه. زیارتم قبول می شود یا نه. اصلا دلم یکی از همین زیارت هایی را می خواهد که شاید هم قبول نشوند. دلم خیلی چیزها می خواهد اما... اما این حال را نمی خواهد. اینکه به این حال عادت کنم را به هیچ وجه نمی خواهد. به خدا نمی خواهد. باور کنید آقا، من هرچقدر که بد باشم، دلم این بد بودن را نمی خواهد. 

  • میخک

مثلا همایش جمع بندی شیمی حضوری برگزار شود، تا نزدیکی های غروب هم ادامه داشته باشد مثلا بعد از همایش از بچه ها خداحافظی کنم و تا شریعتی پیاده روی کنم. مثلا یک ماشین در نور کم و هوای بارانی من را تشخیص ندهد و با سرعتی خیلی بیشتر از حد مجاز زیرم بگیرد. من ضربه مغزی شوم. به کما بروم. مادرم بالای سرم شرشر اشک بریزد و دعا کند. مثلا بگوید :« خدایا، به تمام اولیایت قسمت می دهم، اگر همه ی دنیایم را زیر و رو کنی مهم نیست، بچه ام را به من برگردان. اگر در تمام کیهان یک احتمال برای زنده ماندش باشد، همان را از تو می خواهم.»

  • میخک

روزهای قرنطینه برای من روزهای خوبی نبودند. پر از افسردگی، تنهایی، بی هدفی، تنبلی، غم، دلتنگی و... هزار و یک احساس بد که عادت کرده بودم به بودنشان. تلاشی هم برای نجات نمی کردم. اتفاقا برعکس، همه ی توانم را به کار می بردم تا خودم را بیشتر و بیشتر غرق کنم در دنیای ناامیدی. مدام خودم را سرزنش می کردم، نق می زدم، سر چیزهای بی خود گریه می کردم، بغض می کردم، داد و بی داد راه می انداختم و بخاطر تمام این رفتارهای احمقانه خودم را سرزنش می کردم و گاهی مطمئن می شدم لایق زندگی کردن نیستم حتی! صادقانه می گویم، بیان حالم را خوب کرد. اولش با اکراه آمدم اما چهل روزی که اینجا گذراندم رفته رفته بهتر شدم. تیر خلاص را هم که بلاگی از آن خود به سمت دیو خود بدبخت پنداری شلیک کرد و دعوتم کرد به چالشی که هر روز بابت چیزهای کوچک زندگی ام خدا را شکر کنم. بی نهایت ممنونم از تک تک شما دنبال شوندگانی که محال است بدانید چقدر برایم ارزش دارید. حتی با وجود اینکه خیلی هایتان اصلا من را نمی شناسید. 

 

 

 

 

  • میخک

هوا پر از شاعرانگی است

لبریز از ترانه ی سکوت

سرشار از تلألوی نغمه

 

هوا جان می دهد برای نگاه

برای شراکت عشق

برای نجواهای بی صدا

 

این هوا دیوانه ام می کند

بوی شبنم مستم می کند

کاه گل خیسش زمین گیرم می کند

 

این هوا منادی باران است

پیام آور زندگی

نویدبخش اسارت دل

 

همان هوایی که نمی گذاشت عرقی بر پیشانی فرهاد بنشیند

 لب های ترک خورده و روزه دار مجنون را تر می کرد

و فرود می آورد عشق را بر حرا

 

من یقین دارم آدم با همین حال و هوا خلق شد

گلش با آب باران سرشته شد

نسیم بر روحش دمیده شد

 

هوا پر از شاعرانگی است

این قلم هم این را می داند

دستم می داند.

دلم...

 

تمام وجودم می داند، در این هوا جز شعر نباید گفت

جز عشق نباید خواست

جز مهر نباید جست

 

پس چرا من

در شاعرانه ترین هوای دنیا

شعرم نمی آید؟ 

 

  • میخک

 

 

یک روز می بوسمت. قول می دهم. به سرخی خونم قسم می خورم. یک روز دل از این کلبه ی بی نور و کپک زده ی اعماق جنگل می کنم، پا برهنه به سمتت می آیم. کل دنیا را به شوق وصالت سفر می کنم. تمام مدت فقط می دوم. ساعت ها، روزها، ماه ها، سال ها، هر چقدر که طول بکشد مهم نیست. یک روز به شهر تو می رسم. آنقدر میان بازار چرخ می زنم که پیدایت کنم. هر چقدر که طول بکشد مهم نیست، بالاخره یک روز چشمم به چشم هایت خواهد افتاد. و از برق نگاهت تو را خواهم شناخت. فقط... نکند آن روز از کف پای خونی و تاول زده ام ایراد بگیری؟ یا لباس های کهنه و پاره پاره ام؟ من تمام دار و ندارم را جا گذاشته ام تا به اینجا بیایم. به دنیای رنگارنگ تو، به قصر باشکوه تو، شهر پر از نغمه ی تو، به زانو زدن در مقابل تو. به آبی چشم هایت قسم می خورم، تمام عمر به این امید زنده بوده ام که یک روز به تو برسم. یک روز در آغوشت بگیرم. یک روز بوسه زنم بر لب های آتشینت. هر چقدر هم که طول بکشد مهم نیست. به سیاهی مژگانت قسم، یک روز می بوسمت.

 

 

  • میخک

 

سیارکی که حدود نودوشش کیلومتر قطر دارد، با سرعتی نزدیک به بیست‌وپنج‌هزار کیلومتر در ساعت در حال نزدیک‌شدن به زمین است. پیش‌بینی‌ها حاکی از آن است که سه‌ماه و ده‌روز دیگر این سیارک به زمین برخورد خواهد کرد و احتمال عدم برخورد آن چیزی کم‌تر از یک‌دهم درصد است. روش‌های مصنوعی جلوگیری از برخورد آن نیز به‌دلایل گوناگون موفق نخواهد بود و راهکاری برای مقابله وجود ندارد. چنین رویدادی در نوع خود کاملاً بی‌سابقه است و تا کنون هیچ‌گاه زمین در معرض تهدیدی در این سطح قرار نگرفته بوده. بر اساس پیش‌بینی‌ها، این رویداد باعث ازمیان‌رفتن حیات بر روی این کرهٔ خاکی خواهد شد و تاریخ بشریت به‌انتها می‌رسد.



© نقل‌شده از وبلاگ زلال : Zolal.blog.ir

 

 

 

  • میخک

من به خودم بدهکارم. به جنازه ی غرق شده ام، دست و پا زدن را بدهکارم. به نفس های قطع شده ام، بریدن طناب دور گلویم را بدهکارم. به قلب یخ زده ام، عاشق شدن را بدهکارم. به بریدگی های دستم، مرهم گذاشتن را بدهکارم. به خودروی زیر پایم، سرعت گرفتن را بدهکارم. به شقایق های وحشی پژمرده ی توی گلدان، آبیاری را بدهکارم. من به لب هایم، خندیدن را بدهکارم. به موسیقی زندگی، رقصیدن را بدهکارم. به تیک تاک ساعت روی دیوار، گوش سپردن را بدهکارم. من به معشوقم، عشق ورزیدن را بدهکارم. به اعتقاداتم، ایمان را بدهکارم. به ایمانم، اخلاص را بدهکارم. به ادعاهایم، عمل کردن را بدهکارم. به اسمی که در مسابقه نوشته ام، مسابقه دادن را بدهکارم. به این میدان نبرد، جنگیدن را بدهکارم. به شمشیرم، خون ریختن را بدهکارم. به پاهایم، ایستادن را بدهکارم. به موهایم، شانه زدن را بدهکارم. به کاغذ های لخت دفترم، نوشتن را بدهکارم. به فرصتی که برایم فراهم شده، تلاش کردن را بدهکارم. به تمام کسانی که بخاطرم جانشان را فدا کرده اند، زندگی کردن را بدهکارم. به خدایی که می پرستم، پرستش را بدهکارم. به خیل عظیم طلبکارهایم کار کردن و پول در آوردن را بدهکارم. به Bluebell یک جواب بدهکارم، یک تشکر درست و حسابی! به آن حجم احترامی که برای من قائل شده، احترام گذاشتن به خودم را بدهکارم. می بینی؟ من حسابی بدهکارم! بدتر از همه به خودم بدهکارم. هیچ امیدی هم به پرداختن این بدهی ها ندارم. و این گونه به طلبکارهای با معرفتی که زمان بیشتری دندان روی جگر گذاشته و تاحالا شکایت نکرده اند هم بدهکارم، فحش شنیدن و کتک خوردن را بدهکارم. من...

  • میخک

نوشتن مثل بالا آوردن است. یک جور استفراغ افکار بامعنی و بی معنی. دور ریختن کلمات انبوه شده در ذهن. بعدش احساس سبکی همراه با ضعف به آدم دست می دهد. تمام عصاره ی وجودت را می مکد. بعدترش تب می کنی. می افتی گوشه ی خانه، بی روح و بی حال. اما راحت شده ای از کثافتی که مجبور بودی مدام قورت بدهی.  نوشتن مثل بالا آوردن است. باید چیزی در معده ات باشد که بتوانی بالا بیاوری. وقتی روزگار درازی است گرسنگی کشیده ای و استخوان هایت بیرون زده نمی توانی بنویسی، حالا هرچقدر هم حالت بهم بخورد، هر چقدر هم دل و روده ات بهم بپیچد، با ذهن خالی نمی شود نوشت. ذهن من پر از خالی است. هر جمله ای که قورت می دهم آنقدر در درونم ورجه وورجه می کند که دو سه بند بالا بیاورم. ضعف کرده ام. چشمانم دارند سیاهی می روند. با این حال چرا هنوز دارم می نویسم؟ جواب های زیادی دارد که یکی از دیگری قانع نکننده ترند. زل می زنم به اقیانوس پر از ستاره ی اوهام، تا شاید با رویت این سراب دل فریب سیراب شوم. نمی شوم. تا مرز استفراغ پیش می روم، عضله هایم منقبض می شوند اما چیزی برای بالا آوردن ندارم. همه اش آب خالی است و اسید معده که کف کرده. حالم از این وضعیت بهم می خورد. فکر می کنم حرف های زیادی برای گفتن دارم اما ندارم. کاش آنقدر با اراده بودم که بگویم دیگر نمی نویسم. حداقل تا مدتی، تا وقتی که حسابی پر بشوم. چاق شوم، چله شوم، آماده شوم که یک غذای حسابی را تحویل مخاطبم بدهم.  اما من لاغر مردنی آدم ترک کردن نیستم. شاید هم جنس این موادی که به قلم و کیبورد می زنند زیادی خوب بوده. معتادم به نوشتن. به بالا آوردن. و حالا؟ چند خط است که نوشته ام بی آنکه چیزی نوشته باشم؟ اصلا کاش نمی نوشتم...

  • میخک