هوا پر از شاعرانگی است
لبریز از ترانه ی سکوت
سرشار از تلألوی نغمه
هوا جان می دهد برای نگاه
برای شراکت عشق
برای نجواهای بی صدا
این هوا دیوانه ام می کند
بوی شبنم مستم می کند
کاه گل خیسش زمین گیرم می کند
این هوا منادی باران است
پیام آور زندگی
نویدبخش اسارت دل
همان هوایی که نمی گذاشت عرقی بر پیشانی فرهاد بنشیند
لب های ترک خورده و روزه دار مجنون را تر می کرد
و فرود می آورد عشق را بر حرا
من یقین دارم آدم با همین حال و هوا خلق شد
گلش با آب باران سرشته شد
نسیم بر روحش دمیده شد
هوا پر از شاعرانگی است
این قلم هم این را می داند
دستم می داند.
دلم...
تمام وجودم می داند، در این هوا جز شعر نباید گفت
جز عشق نباید خواست
جز مهر نباید جست
پس چرا من
در شاعرانه ترین هوای دنیا
شعرم نمی آید؟