کاش نمی نوشتم
نوشتن مثل بالا آوردن است. یک جور استفراغ افکار بامعنی و بی معنی. دور ریختن کلمات انبوه شده در ذهن. بعدش احساس سبکی همراه با ضعف به آدم دست می دهد. تمام عصاره ی وجودت را می مکد. بعدترش تب می کنی. می افتی گوشه ی خانه، بی روح و بی حال. اما راحت شده ای از کثافتی که مجبور بودی مدام قورت بدهی. نوشتن مثل بالا آوردن است. باید چیزی در معده ات باشد که بتوانی بالا بیاوری. وقتی روزگار درازی است گرسنگی کشیده ای و استخوان هایت بیرون زده نمی توانی بنویسی، حالا هرچقدر هم حالت بهم بخورد، هر چقدر هم دل و روده ات بهم بپیچد، با ذهن خالی نمی شود نوشت. ذهن من پر از خالی است. هر جمله ای که قورت می دهم آنقدر در درونم ورجه وورجه می کند که دو سه بند بالا بیاورم. ضعف کرده ام. چشمانم دارند سیاهی می روند. با این حال چرا هنوز دارم می نویسم؟ جواب های زیادی دارد که یکی از دیگری قانع نکننده ترند. زل می زنم به اقیانوس پر از ستاره ی اوهام، تا شاید با رویت این سراب دل فریب سیراب شوم. نمی شوم. تا مرز استفراغ پیش می روم، عضله هایم منقبض می شوند اما چیزی برای بالا آوردن ندارم. همه اش آب خالی است و اسید معده که کف کرده. حالم از این وضعیت بهم می خورد. فکر می کنم حرف های زیادی برای گفتن دارم اما ندارم. کاش آنقدر با اراده بودم که بگویم دیگر نمی نویسم. حداقل تا مدتی، تا وقتی که حسابی پر بشوم. چاق شوم، چله شوم، آماده شوم که یک غذای حسابی را تحویل مخاطبم بدهم. اما من لاغر مردنی آدم ترک کردن نیستم. شاید هم جنس این موادی که به قلم و کیبورد می زنند زیادی خوب بوده. معتادم به نوشتن. به بالا آوردن. و حالا؟ چند خط است که نوشته ام بی آنکه چیزی نوشته باشم؟ اصلا کاش نمی نوشتم...
- ۹۹/۰۴/۰۱

چه نگاه جالبی بود به نوشتن!