چقدر مانده تا آن روز؟
یک روز می بوسمت. قول می دهم. به سرخی خونم قسم می خورم. یک روز دل از این کلبه ی بی نور و کپک زده ی اعماق جنگل می کنم، پا برهنه به سمتت می آیم. کل دنیا را به شوق وصالت سفر می کنم. تمام مدت فقط می دوم. ساعت ها، روزها، ماه ها، سال ها، هر چقدر که طول بکشد مهم نیست. یک روز به شهر تو می رسم. آنقدر میان بازار چرخ می زنم که پیدایت کنم. هر چقدر که طول بکشد مهم نیست، بالاخره یک روز چشمم به چشم هایت خواهد افتاد. و از برق نگاهت تو را خواهم شناخت. فقط... نکند آن روز از کف پای خونی و تاول زده ام ایراد بگیری؟ یا لباس های کهنه و پاره پاره ام؟ من تمام دار و ندارم را جا گذاشته ام تا به اینجا بیایم. به دنیای رنگارنگ تو، به قصر باشکوه تو، شهر پر از نغمه ی تو، به زانو زدن در مقابل تو. به آبی چشم هایت قسم می خورم، تمام عمر به این امید زنده بوده ام که یک روز به تو برسم. یک روز در آغوشت بگیرم. یک روز بوسه زنم بر لب های آتشینت. هر چقدر هم که طول بکشد مهم نیست. به سیاهی مژگانت قسم، یک روز می بوسمت.

چه تشبیه های زیبایی به کار بردید:)))
+خانم شیما سبحانی یک شعر دارند که میگه:
گر قیامت قصه باشد
من کجا بینم ترا؟