غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

چالش فصل پایان

جمعه, ۶ تیر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۱ ب.ظ

 

سیارکی که حدود نودوشش کیلومتر قطر دارد، با سرعتی نزدیک به بیست‌وپنج‌هزار کیلومتر در ساعت در حال نزدیک‌شدن به زمین است. پیش‌بینی‌ها حاکی از آن است که سه‌ماه و ده‌روز دیگر این سیارک به زمین برخورد خواهد کرد و احتمال عدم برخورد آن چیزی کم‌تر از یک‌دهم درصد است. روش‌های مصنوعی جلوگیری از برخورد آن نیز به‌دلایل گوناگون موفق نخواهد بود و راهکاری برای مقابله وجود ندارد. چنین رویدادی در نوع خود کاملاً بی‌سابقه است و تا کنون هیچ‌گاه زمین در معرض تهدیدی در این سطح قرار نگرفته بوده. بر اساس پیش‌بینی‌ها، این رویداد باعث ازمیان‌رفتن حیات بر روی این کرهٔ خاکی خواهد شد و تاریخ بشریت به‌انتها می‌رسد.



© نقل‌شده از وبلاگ زلال : Zolal.blog.ir

 

 

 

 

قسمت اول:

با خنده ای مصنوعی می گویم :«حالا کنکور حذف میشه؟» کسی جوابم را نمی دهد. مادر که با قیافه ی ماتم زده همچنان به صفحه ی خاموش تلوزیون خیره است و برادر کوچکم هاج و واج مرا می نگرد. لابد انتظار دارد یک دلیل علمی دیگر برای امکان ناپذیر بودن این اتفاق سر هم کنم. اما بهانه های من هم تمام شده. همانطور که اشک توی چشمانم مادر تمام شده و دیگر نایی برای گریه ندارد. سعی میکنم لحن مسخره آمیزی به خودم بگیرم :« آخه یکم منطقی فکر کن مامان! اگه همچین چیزی به فرض محال درست بود نباید زودتر می فهمیدیم؟! این سیارک این همه راه رو گذرونده تا به اینجایی که اینا میگن برسه، تو این همه مدت یعنی هیچکس ازش خبر نداشت؟ یا یه دفعه از عالم غیب ظاهر شده؟! دست بردار دیگه! چقدر زود باوری تو مادر من!» مادر با مهربانی نگاهم می کند. باز هم از آن نوع جنس محبت هایی که ازش متنفرم :« مینا جان... دخترم...» او هیچوقت در هیچ شرایطی پسوند جان پشت سر اسممان نمی گذاشت. از این وضع بدم می آید. خودم که دلم آشوب است اما سعی می کنم همه را قانع کنم که این خبر حقیقت ندارد. انگار اگر آنها باور کنند خودم هم باورم می شود. بلند می شوم و دست هایم را مشت می کنم. سعی می کنم صدایم نلرزد. محمد با چشم هایش دنبالم می کند. از حالت چهره اش معلوم است گم کرده که در کدام کهکشان زندگی مس کند. :«گوش کنین! باید این مسخره بازی رو تموم کنیم. ناسا یه شوخی بامزه کرده همه هم باورش کردن. تا یکی دو روز دیگه هم گندش در میاد و مجبور به عذرخواهی میشن. مگه نمیگفتن ۲۰۱۲ آخر دنیاست؟ چند تا از این آخر دنیا ها رو گذروندیم؟ ککمون گزید اصلا؟ مگه شما مسلمون نیستید؟ امام زمانی ظهور کرده که بخواد قیامت بشه؟ پاشید جمع کنید خودتون رو سر هیچی زانوی غم بغل گرفتید!» قبل از اینکه تاثیر حرفم بر چهره هایشان نمایان شود پدر کلید می اندازد و در را باز می کند. زیر چشم هایش گود افتاده و رنگش پریده. با صدای خش داری می گوید :«خبر تایید شده. سه ماه و ده روز وقت داریم.» مادر دوباره می زند زیر گریه. دوباره ناله و شیون می کند و از لباس عروسی که تن من ندید و کت شلواری که محمد هیچوقت نپوشید و خوشبختی که این همه سال برایش زحمت کشیده بودند و کم کم داشت به دست می آمد میگوید. اشک از چشم های محمد هم سرازیز می شود. از وقتی پشت لبش سبز شد سعی می کرد مرد بازی در بیاورد و بگوید آقای خانه است اما حالا دست و پایش مثل بید می لرزد. بابا با نگاهی جدی و صدایی مطمئن آرامشان می کند. :«شوکه شدید درسته. اما مهم نیست. یکم که بهش فکر کنید می بینید مهم نیست. همه امون با هم می میریم. همه امون با هم می ریم اون دنیا. هیچ چیزی هم باقی نمی مونه که بخوایم افسوسش رو بخوریم. مثل کوچ کردن می مونه. برخورد و انفجار اونقدر سریع هست که دردی حس نکنیم. چشم هامون رو باز می کنیم و میبینیم تو اون دنیا هستیم. خیلی هم بد نیست. فقط باید این سه ماه و ده روز تا می تونیم توشه ی آخرت واسه خودمون جمع کنیم‌. خیلی از اشتباهاتمون رو ترک کنیم. یه خاطره ی خوب از این دنیا بسازیم. مگه نه؟» نگاه نافذش را به من می دوزد.  فقط می توانم با سر تایید کنم. دهانم خشک شده. حالا من خیلی بیشتر از بقیه ترسیده ام. پدر یک کاغذ دست هرکداممان می دهد تا کارهایی که میخواهیم در این مدت انجام دهیم/ترک کنیم را رویش بنویسیم. به بهانه ی برداشتن خودکار به اتاقم می خزم. پشت در پناه می گیرم. چیزی در سمت چپ قفسه سینه ام تیر می کشد. چشم هایم دارند می سوزند. نه، من نمی توانم باور کنم. نمی خواهم که باور کنم. تمام بهانه هایی که مادر ردشان کرده بود را برای خودم ردیف می کنم. لبخند نصفه و نیمه ای میزنم و چند خودکار از جامدادی ام بر می دارم. می توانم وانمود کنم که همراهی اشان می کنم. این طوری دسته جمعی باشیم بهتر است. نوشتن یک لیست که ضرری ندارد. قبل از اینکه از اتاق خارج شوم مورد اول لیستم را می نویسم:

 

- کنکور نمی دهم.

 

قسمت دوم: 

زیر چشمی نگاهی به صفحه های کاغذ جلوی بقیه انداختم. لیست همه اشان پر و پیمان تر از لیست من بود. تا حالا بیشتر از چهار مورد ننوشته بودم.

 

- کنکور نمی دهم.

- دیگر به جان محمد نق نمی زنم.

احترام پدر مادرم را بیشتر نگه می دارم.

- شکلات خوردن را برای خودم قدغن نمی کنم. دندان هایم به هر حال سه ماه بیشتر دوام نمی آورند.

 

محمد آه می کشی :« فایده نداره‌. این لیست بیشتر جواب اگر یک صندوقچه ی گنج پیدا کنید با آن چه می کنیده. هیچ کدوم واسه ما ممکن نیست. مسخره است.»

مادر نفسش را حبس می کند تا دوباره ناله هایش را شروع کند. با اخم می گویم :« جناب عقل کل! سکه های صندوقچه ات هم یه جایی تموم میشه ولی الان تو این گیر و داد کسی به فکر پول در اوردن نیست. بعید نیست همه چیز مجانی بشه.»

محمد نگاهی عاقل اندر سفیحانه به من می اندازد :« اتفاقا اونایی که زندگی رو فقط مال همین دنیا می دونن سعی میکنن روزهای آخر تا می تونن پول به جیب بزنن و عشق و حال کنن. تا وقتی هم که کسی شکایتی کنه و دادگاه حکمی بده همه امون مردیم.» می ترسم که جو خانه دوباره رو به افسردگی و اندوه برود. :« اصلا ممکن نیست که نیست! تو لیستت چیزی جز خریدن وسایل مسخره ی گرون قیمت چیزی ننوشتی؟»

پدر با دست اشاره می کند که آرام باشم. نگاهم به مورد دوم لیستم می افتد. دست خودم نیست که اینقدر عصبی شده ام. هرچند همیشه همین طور بودم. مورد پنجم را می نویسم.

- سعی می کنم زود از کوره در نروم.

پدر با لبخندی به برادرم می نگرد :« طوری نیست باباجان. همه ی پول هایی که پس انداز کرده بودیم واسه آینده ی شما دیگه به درد کار دیگه ای نمی خورن. اون خونه ای که اجاره دادیم رو می فروشیم. تو فقط هر چی می خوای رو بنویس. بعد با هم فکر می کنیم که شدنیه یا نه.» سرمان را پایین می اندازیم. اگر واقعا قرار بود بعد از یک فصل بمیرم... اگر این آخرین بهاری بود که می دیدم...

​​​​​​- یک عالمه گلدان می خرم. و همه جور گلی تویشان می کارم. بیشتر وقت هایم را صرف آب دادن به گل ها و شعر خواندن برایشان می کنم. 

 

لبخند می زنم. تصور اینکه روزهایم را اینطور بگذارنم هم لذت بخش است. اینکه عطر نرگس ها را استشمام کنی، قهوه ات را بنوشی و برای خودت فال حافظ بگیری، بدون استرس کنکور و درس و آینده... ناگهان... ترس برم می دارد. هیچوقت هیچوقت نمی خواستم پزشک شوم. هیچ کدام از رشته های پیراپزشکی و اصلا تجربی را هم دوست نداشتم و حالا که از شرشان خلاص شده ام خوشحالم. اما برای آینده برنامه های خودم را داشتم. من قرار بود یک نویسنده ی بزرگ بشوم! قرار بود کلی رمان فوق العاده بنویسم و حسابی مشهور شوم. اما حالا... حتی اگر رمانم ویرایش شده و کامل بود و انتشاراتی ها کار می کردند و با سرعت برق و باد کتابم را چاپ و به اقصی نقا جهان صاد می کردند و مردم هم حوصله ی خواندنش را داشتند، باز هم فایده ای نداشت. من می خواستم آدم ها را به فکر کردن وادار کنم. فرهنگ سازی کنم. ذهنشان را جوری شکل دهم که فردای زیباتری را بسازند، اگر فردایی در کار نباشد نوشتن به چه درد می خورد؟  نفس عمیقی می کشم. چقدر خوب که نابود شدن زمین حقیقت ندا د و چقدر خوب که باورش نکرده ام! پوزخندزنان مورد بعدی را فقط برای مسخره بازی می نویسم.

 

- همانطور که انسان های اولیه ی عزیز زحمت کشیدند و برایمان توی غارهایشان نقاشی کشیدند؛ من هم هرچه بتوانم ازدنیای دوران خودمان می نویسم و برای نوع جدید بشر که قرار است پا به عرصه ی وجود بگذارد باقی می گذارم.

 

 

 

همین لحظه پیامکی به گوشی ام میرسد. به گوشی هر چهار نفرمان. مادر محل نمی گذرد. محمد هم همین طور. سخت مشغول نوشتن است و لبخند کمرنگی روی لب هایش. پدر با خواندن پیام سری به نشانه ی افسوس تکان می دهد. :« ببین مردم با چی شوخی میکنن!» با تعجب و کنجکاوی متن پیامک را می خوانم.

 

 

مشترک گرامی. اگر معتقدید راهی برای نجات سیاره امان وجود دارد عدد یک، و اگر در این راه مایل به همکاری با ما و تلاش برای بقا هستید عدد دو را ارسال نمایید. با تشکر، سازمان مبارزه با حوادث غیرمتقربه و ماورایی.

 

 

 

 

حدس میزنم که یک جور روش برای آمارگیری میزان امیدواری مردم باشد. عدد دو را ارسال می کنم و به سمت کاغذم بر می گردم. یک ثانیه بعد پیامک دیگری از همان شماره به دستم می رسد.

 

 

 

مشترک گرامی، از همکاری شما بسیار خرسندیم و به آن افتخار می کنیم. اطلاعات بیشتر را همکاران ما در اختیارتان خواهند گذاشت. لطفا راس ساعت چهار بامداد فردا در کوچه پشتی منزلتان حاضر شوید. با تشکر، سازمان مبارزه با حوادث غیرمتقربه و ماورایی.

 

 

شانه هایم را بالا می اندازم. همزمان که در لیستم مورد هشتم را در لیستم می نویسم عبارت خواهش می کنم را به شماره ی ناشناس پیامک می کنم.

 

 

- اگر سه ماه و ده روز از عمرم مانده باشد بجای بی محلی کردن به پیامک های عجیب غریب جوابشان را می دهم. 

 

 

 

هرچند هیچ برنامه ای برای حاضر شدن در کوچه پشتی ساعت چهار بامداد فردا نداشتم. این شماره ی ناشناس آنقدر احمق بود که حتی آدرسم را نپرسید!

 

قسمت سوم: 

تا وقتی آفتاب به بالاتربن نقطه ی خودش برسد از خواب بیدار نشدیم. یادم نمی آمد تا چه ساعتی از شب بیدار مانده و حرف زده بودیم از محبت هایی که هیچ وقت ابراز نکردیم و کدورت هایی که در دلمان مانده بود. حتی منی که به کل این ماجرا را قبول نداشتم شرشر اشک ریخته بودم و همراه اعضای خانواده ام افسوس خورده بودم برای لحظه هایی که گذشت و بعد افسوس خوردم برای وقت هایی که سر چیزهای بی خود افسوس می خوردم و بعدتر همگی تصمیم گرفتیم که دیگر افسوس نخوریم. دیشب همه امان سبک تر شده بودیم. مخصوصا مادر، حالا او بود که به ما دلگرمی می داد. 

نزدیک های ظهر همه امان شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون. دیگر نیازی به ماسک و دستکش نبود. کرونا باعث مرگمان می شد یا آن سیارک سرگردان چه فرقی می کرد؟ پا به کوچه گذاشتیم و دیدیم چه خبر است! ظاهرا همه مثل خودمان کنار گذاشتن فاصله و بی توجهی به توصیه های بهداشتی را در لیستشان نوشته بودند. همسایه هایی که سال به سال همدیگر را نمی دیدند حالا در یکدیگر را در آغوش کشیده و یکی یکی حلالیت می گرفتند. البته آقای نوری با ورود طوفانی اش حس و حال عاطفی ساختمان را با خاک یکسان کرد. چماقی برداشته بود در دست، عربه می کشید، فحش می داد، پنجره ها را می شکست و احتمالا سر کچل آقای نشاط که می خواست آرامش کند را هم شکست. می گفت:« این همه سال مراعاتتان را کردم، این همه پشت سرم غیبت کردید، حرف در آوردید برایم و انگ اعتیاد به من و برادرم چسباندید، زن و بچه ام را مسخره کردید، جیک نزدم! بس است! نمی خواهم با این همه عقده در دلم بمیرم! تا تک تکتان را پشیمان نکنم دلم آرام نمی شود!» بی سر و صدا از پله ها پایین رفتیم و نفهمیدیم التماس ها و بخشش خواستن های زری خانم به عنوان اصلی ترین شایعه ساز ساختمان به جایی رسید یا نه. 

همگی سوار ماشین شدیم و محمد پشت فرمان نشست. مورد اول لیستش یاد گرفتن رانندگی بود که پدر در شرایط عادی عمرا می گذاشت در سیزده سالگی سراغش برود. حالا کنارش نشسته بود و داشت نکات اولیه را دوباره گوش زد می کرد. مادر با هول و ولا نگاهشان می کرد و زیرلب ذکر می گفت. دعا کردم مامورین راهنمایی رانندگی هم نرفتن بر سر کار را در لیستشان نوشته باشند تا جریمه امان نکنند. بعد دفترچه ام را برداشتم و رفتم سراغ نوشتن کتاب هرآنچه آدم فضایی ها باید در مورد ما بدانند. ایده ی جالبی به نظر می رسید و بعد از گذشتن سیارک از کنارمان و راحت شدن خیال مردم می توانست پرفروش شود. لیستم را هم بین ورق های دفترچه گذاشته بودم. دو مورد جدید به آن اضافه کرده بودم.

 

 

- فیلم و داستان های تخیلی را کنار می گذارم و سعی می کنم بیشتر در دنیای واقعی زندگی کنم.

- عاشق می شوم.

 

 

مورد آخر را خیلی ریز و بدخط نوشته بودم تا کسی نتواند آن را بخواند. هم خجالت می کشیدم و هم می دانستم چقدر مضحک به نظر می رسد. اما حقیفت بود. آنقدر که از عشق های افسانه ای خوانده بودم که محال بود بتوانم قبل از تجربه کردن چنین حسی سرم را زمین بگذارم. اگر تا سه ماه و نه روز دیگر موقعیتش پیش نمی آمد و اصلا شاهزاده ای سوار بر اسب سفید پیدایش نمی شد چه کار باید می کردم؟ هیچ! مگر قرار نبود این مصخرفات را باور نکنم؟

محمد داشت با سرعت لاک پشت رانندگی می کرد. هر از گاهی پدر یادآوری می کرد که باید پایش را روی گاز فشار دهد و بر اثر همین فشار ناگهانی همه امان با سر به جلو پرتاب می شدیم، محمد پایش را عقب می کشید و دوباره با سرعت لاک پشت می رانند. کم کم اما ترسش ریخت. شیشه را پایین کشیدم و گذاشتم موقع حرکت باد گرم به صورتم بوزد. کوچه ها و خیابان ها وضع عجیبی داشتند. شیشه های اکثر مغازه ها را شکسته بودند و مردم هر چه دلشان می خواست بر می داشتند و به طرز وحشیانه ای مشتشان را پر از چیپس و پفک می کردند و در دهنشان می چپاندند. مغازه دارها هم حیران مانده بودند که اعتراضی بکنند یا نه. فقط نگاه می کردند. مردهای مسن و جا افتاده کت شلواری هشتاد برابر سرعت مجاز از کنارمان می گذشتند، صاف می رفتند به سمت تیر چراغ برق و بعد از یک تصادف جانانه ماشین را همانطور به حال خود رها کرده و سوار یکی از ماشین های بی صاحبی که گوشه و کنار خیابان رها شده بود می شدند و می راندند تا تیر چراغ برق بعدی...  گفتم از ماشین های وسط خیابان رها شده... امان از ماشین هایی که قبلا لک رویشان می افتاد صاحبش دق می کرد اما حالا با در و پنجره ی باز در هر کجای خیابان و به هرجهتی که راننده عشقش کشیده بود پارک شده بودند. به حدی که از یک جایی به بعد راه بندان شد و مجبور شدیم دور بزنیم. دور زدن برای محمد سخت ترین کار دنیا بود انگار اما چون اصرار داشت حتما خودش انجامش بدهد یک ساعتی الاف شدیم. من به آن سمت راه بندان نگاه می کردم. به زن های چادری که دوچرخه سواری می کردند، زمین می خوردند، زخمی می شدند اما دوباره بلند می شدند، ترک دوچرخه های رنگی رنگی اشان می نشستند و از خوشحالی جیغ می کشیدند. موقع غروب بود که برگشتیم خانه. از کوچه پشتی آمدیم که عریض تر بود و برای محمد راحت تر. تازه یاد آن شماره ی ناشناس و قرار ساعت چهار افتادم. ناخوداگاه دستم به سمت گوشی ام رفت. پیامک های قبلی حذف شده بودند ( در حالی که من مطمئن بودم حذفشان نکرده ام) و فقط یک پیامک جدید مانده بود.‌

 

 

مشترک گرامی. عدم مطابقت وقت قرار با ساعت خواب شما را مشکل خود دانسته و از بابت آن متاسفیم. اما به دلیل ساعت کاری محدود و مخصوص سازمان قادر به تغییر زمان آن نیستیم. برای حل این مشکل یک کیسه از قهوه ی مخصوص A.P.D.B برای شما در سمت چپ در پشتی منزلتان کنار تیره ترین آجر جاسازی کرده ایم که باید آن را چند دقیقه قبل از خواب خود به روش معمول انسان ها دم کرده و میل کنید. ما ساعت چهار بامداد فردا آماده ی ملاقات با شما و استفاده از کمک هایتان هستیم. با تشکر، سازمان مبارزه با حوادث غیرمتقربه و ماورایی.

 

 

 

نفس عمیقی می کشم. این یارو واقعا دیوانه است!محمد  آنقدر خسته است که اصرار نمی کنیم ماشین را به پارکینگ ببرد. مادر بیشتر از همیشه قربان صدقه اش می رود و همگی اعتراف می کنیم برای روز اول کارش خوب بود. نیشش تا بناگوش باز می شود. پیاده می شویم. بهانه می آورم که یک چیزی را در ماشین جا گذاشته ام، از بقیه جدا می شوم و می روم سراغ سمت چپ در پشتی. آجری که قرمزش تیره تر از بقیه ی آجرهاست بیشتر از همیشه به چشم می آید. دستم را می کنم درون حفره ی کنارآجر و یک کیسه ی کوچک پلاستیکی بیرون می کشم. سریع می اندازمش داخل کیفم. از ترس یخ کرده ام. نکند... به سمت راه پله می روم. صدای گریه ی آقای نوری بلند است و دارد بدبختی های تمام عمرش را فریاد می زند. صدای چند نفر دیگر را هم می شنوم. چند پلیس دارند از اهالی سوال می پرسند. گیج و منگ بالاتر می روم. اکثر چهره ها بهت زده و گریان است. جنازه ی زری خانم روی برانکارد است. گره روسری گلگلی اش باز شده و از گلویش خون می جهد. خانم نوری با چاقویی در دست همچنان بالای سرش ایستاده. رنگ به صورت ندارد. آقای نوری فقط نگاهش می کند. نمی تواند باور کند این همه سال با این همه نفرت زیر یک سقف زندگی کرده. پلیس ها سعی می کنند دستبند بزنند به دستش اما خانم نوری خودش را کنار می کشد. من را به سمتی هل می دهد و به دو پله ها را پایین می رود. کسی جلویش را نمی گیرد. شاید همه به او حق می دهند که نخواهد سه ماه و نه روز آخر عمرش را در زندان بگذارد. شاید هم مامورین انتظامی دستگیر نکردن قاتل های  تازه کار را در لیستشان نوشته اند. آرام و بی صدا از میان جنعیت راهم را به خانه امان باز می کنم.

 

قسمت چهارم: 

چشم هایم را باز کردم. هوا هنوز تاریک بود اما من دیگر خسته نبودم. انرژی زیادی را در بدنم حس می کردم. بلند شدم و دست هایم را از هم باز کردم. چند حرکت کششی انجام دادم. آماده بودم که پیاده تا کوه قاف بروم و حداقل نصف کوه بیستون را با تیشه از جا بکنم.  چشمم که به تاریکی عادت کرد تازه ساعتم را دیدم و عقربه هایی که ۳:۴۵ دقیقه ی صبح را نشان می دادند. خشکم زد. من زودتر از ساعت دو نخوابیده بودم. تازه آن موقع هم خیلی خوابم نمی آمد اما بعد از سر کشیدن لیوان قهوه ی مخصوص A.P.D.B فورا چشم هایم بسته شدند. هنوز هم نفهمیدم با چه منطقی آن قهوه را دم کرده و  چطور جرئت کردم آن را بنوشم. انگار انجام دادن کارهای احمقانه بدون نوشته شدن در لیست یکی از مهمترین های لیستم شده بود. حس کنجکاوی و ترس مرا وادار می کرد از دستورات آن شماره ی ناشناس پیروی کنم. باید هر طوری شده از ماجرا سر در می آوردم. روی تکه کاغذی نوشتم.

 

من توسط افرادی ناشناس که خود را سازمان مبارزه با حوادث غیرمتقربه و ماورایی می نامند و با شماره ی ۰۸۹۱۹۵۳۸۱۸۵ با من تماس گرفتند و وادارم کردند ساعت چهار بامداد در کوچه پشتی حاضر باشم ربوده شده ام. کیسه ی پلاستیکی که مشاهده می کنید حاوی مقداری از پودری است که آن را دم کرده و به زور به خورد من دادند. اگر بتوانید پادزهرش را زودتر پیدا کرده و مرا نجات دهید ممنونتان می شوم. با تشکر، الی.

 

 

یادداشت مسخره ای بود اما فکر بهتری به ذهنم نمی رسید. آن را همکار کیسه ی قهوه در کشوی کمدم گذاشتم، به سرعت لباس هایم را پوسیدم و شال سفیدم را سرم کردم (تا هم در تاریکی دیده شود و هم اگر مجروح شدم بتوانم زخمم را با آن ببندم. بالاخره آدم باید فکر همه چیز را بکند). در کیفم هم چیزی جز دفترچه ی هرآنچه آدم فضایی ها باید درمورد ما بدانند و لیستم و کیف پولم و گوشی ام نگذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و با کمترین سر و صدای ممکن زدم بیرون. تا به حال هیچوقت بدون اجازه ی پدر مادرم تا سر کوچه هم نرفته بودم. چه برسد که نصف شبی بخواهم با یک غریبه قرار بگذارم! هرچند کوچه پشتی از سر کوچه نزدیک بود. با همین استدلال خودم را آرام کردم و پاورچین پاورچین از پله ها پایین آمدم. رد دست های خونی خانم نوری هنوز هم روی نرده ها مانده بود. این سیارک چه تغییراتی که ایجاد نکرده بود! لیموزین مشکی رنگی درست جلوی در پشتی پارک کرده بود. مردد مانده بودم. شیشه هایش دودی بود و راننده دیده نمی شد. پیامکی به گوشی ام رسید.

 

 

 

 

مشترک گرامی، اعتمادتان به ما را ارج نهاده و خواستاریم از این جا به بعد نیز با ما همکاری کرده و سوار خودرویی که مشاهده می کنید شوید. اطمینان می دهیم چرخ های این خودرو تا وقتی به اتاق خود برنگشته اید به اندازه ی یک میلی متر هم حرکت نخواهد کرد. با تشکر، سازمان مبارزه با حوادث غیرمتقربه و ماورایی.

 

 

 

 

باید می فهمیدم این سازمان دیگر چه کوفتی است و چطور آدرس خانه ی ما را بلد است و اصلا چه از جانم می خواهد! باید می فهمیدم! با ترس و لرز جلو رفتم. در پشتی خود به خود باز شد. سوار شدم و در را بستم. لیموزین خالی بود. نه راننده ای داشت نه مسافری. داخلش از آسمان شب هم تاریک تر بود. نوشته ی سبزی روی سقف ظاهر شد.

آماده برای جهش/ چهار... سه... دو... یک...

قبل از آنکه فرصت جیغ کشیدن پیدا کنم برقی ناگهانی در ماشین ظاهر می شود و به همان سرعت خاموش می شود. چند بار چشم هایم را باز و بسته می کنم. وسط سالنی بزرگ روی صندلی آهنی نشسته ام. سالن پر است از آدم هایی با لباس های عجیب غریب و متفاوت. چند راهبه دور یک میز نشسته اند و چیزی یادداشت می کنند. یک روحانی با پیرمرد طاسی با لباس بودایی بحث می کند. چندین نفر با رداهای رنگارنگ عجیب غریب از جلویم رد می شوند. در این وسط آدم هایی با کت بلند سفید هم دیده می شوند. زن هایی که هر کدام چادر ملی با رنگ های متفاوت پوشیده اند. سالن حسابی شلوغ است و بین دست و پای آدم ها ربات های کوتوله هم با چرخ های ریزشان حرکت می کنند. یکی از همین ربات ها که تخته وایت بردی روی شکمش نصب شده جلویم می ایستد. با خط نستعلیق رویش نوشته : دوشیزه مینا، لطفا همراهم بیایید.

لب هایم به سختی حرکت می کنند. :«من... من دارم... دارم خواب می بینم مگه نه؟» جوهر روی شکم ربات پخش کی شود و این نوشته را شکل می دهد: خیر، برای اثبات این موضوع می توانید خود را نیشگون بگیرید. 

نیشگونی از دستم می گیرم و دردم می آید. آب دهانم را قورت می دهم. همان نوشته ی اول دوباره ظاهر می شود. به هر سختی که هست جلوی لرزیدن پاهایم را می گیرم و بلند می شوم. فکر همچین سازمانی را کرده بودم اما دیدنش را باور نمی کنم. دنبال ربات راه می افتم. دست همه ی افراد اینجا یک تبلت فوق پیشرفته می بینم و توی صورتشان خستگی مفرط. چندین در آهنی خود به خود از جلویم کنار می روند و من به یک اتاق با دیوارهای سفید و پنجره ای بزرگ رو به دریا وارد می شوم. مردی عینکی با کت بلند سفید پشت میزش نشسته و همزمان با هشت رایانه کار می کند. ربات در وردی اتاق می ایستد. مرد عینکی با لبخند به صندلی سفید پشت سرم اشاره می کند‌. :«بشینید خانم.» نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم نشان ندهم که چقدر ترسیده ام. :«شما کی هستید؟» مرد همچنان یک لبخند گل و گشاد و مصنوعی روی لب دارد. دندان هایش هم بیش از اندازه سفید و مرتب است. :«من یکی از دستیارهای معاون بخش کارآموزان هستم. در شرایط عادی قبل از ملاقات با من باید مرحله ی مصاحبه و پر کردن فرم استخدامی رو پر می کردید. ولی... خب خودتون هم می دونید که الان شرایط عادی نیست. لطفا بشینید.» لبخندش از قبل هم مصنوعی تر می شود. انگار یک نفر گوشه ی لب هایش را با دست بالا برده. چند قدم عقب می روم و می نشینم. :«اینجا دقیقا چی کار می کنید؟» همانطور که سرش را به سمت لبتاپ هایش برمی گرداند جواب می دهد:« با حوادث غیرمتقربه و ماورایی مبارزه می کنیم.»

:«مثل فیلم ها؟»

:«از لحاظ کارشناسی دقیقا نه. توی فیلم ها همه چیز با فشار دادن یه دکمه یا کشیدن یه اهرم یا شلیک یه گلوله تموم میشه. اما کار ما خیلی سخت تر و پیچیده تر از این حرف هاست. البته اگر کلی نگاه کنیم، میشه گفت مثل فیلم هاست.»

:«یعنی... با آدم فضایی ها می جنگید؟»

:«نه، بقیه رو نمی دونم ولی ما که نمی خوایم پیمان صلح ۱۶۷۸۹۰ رو بشکنیم.»

:«چند وقته که این سازمان تشکیل شده؟» 

:«گروه اولیه نزدیک سه هزار سال پیش دور هم جمع شدن. اما به شکلی که امروز می بینید ۱۱۷۸ ساله. چیز دیگه ای هست که بخواید بدونید؟»

:«توی اون قهوه توهم زا ریخته بودید، مگه نه؟»

مرد عینکی دستش را از روی لبتاپ عقب برداشت. آه عمیقی کشید و نگاه خسته و ماتم زده ای جای آن لبخند دروغین را گرفت.

:«نه خانم! نه! اون قهوه فقط یکی از ابداعات ساده ی اهالی ستاره ی A.P.D.B بود که به تنظیم زمان استزاحت نورون های مغزی اتون کمک می کرد. هیچ گونه عوارض جانبی هم نداره. ما هم اگه لازم نبود به این روش مسخره کسی رو استخدام نمی کردیم. الان مجبوریم! این سیارک پنجمین سیارکیه که در این دهه به سمتمون میاد. دوتاشون رو به موقع منهدم کردیم و دوتای دیگه رو هم تحت یه مدار مجازی قرار دادیم و دورشون کردیم ولی این یکی رو نمی تونیم کنترل کنیم! نه امکاناتی برامون مونده نه باتری هامون دیگه شارژ داره و نه زمان کافی داریم! متوجه هستید؟ احتمال انقراض گونه ی انسان ۹۹/۹۳ درصده!ذهمه ترسیدن و یکی یکی دارن استعفا میدن. سازمان داره خالی میشه در حالی که در بدترین شرایط خودشه و نیاز به صد و سیزده برابر نیروهای زمان عادی داره. باید باورمون کنید و باید کمک کنید تا این مشکل رو پشت سر بزاریم.»

خودم را جمع و جور می کنم.

:«من؟ مگه من کی ام؟ این همه دانشمند تو دنیا اون وقت من هنوز دیپلمم رو هم نگرفتم! من چی کار می تونم بکنم؟!»

این بار لبخندی از روی رضایت روی لب هایش می نشیند.

:«شما شخصیتی مقاوم، اهل مبارزه و تسلیم ناپذیر دارید. روحیه اتون ایده پرداز و خلاقانه است و همچتین امیدوار! همینطور نوع دوستی و کمک به دیگران در شما بسیار بالاست‌. یادگیری سریعی دارید و خیلی زود خودتون رو با شرایط وقف می دید. اینا تمام شرایطیه که یک کارآموز باید داشته باشه. البته شرایط دیگه ای هم هست که قابل چشم پوشی اند. مدرک تحصیلی هم هیچ چیزی درمورد مسائلی که اینجا باهاش مواجه می شید رو یادتون نمی ده. مثل تمام استخدامی های این مدت آزمون و مصاحبه رو بهتون تخفیف می دیم. میتونیم از فردا آموزش های فشرده رو شروع کنیم. چیزی رو جا ننداختم؟»

به ربات دم در نگاهی انداخت. من اخم هایم را در هم کشیده بودم و فکر می کردم. در هیچ فیلم و رمانی یک شخصیت همین طور الکی الکی قهرمان نمیشد. باید کلی جان می کند تا توانایی هایش را ثابت کند. یک جای کار می لنگید...

:«خیلی خب، حالا می تونم برم خونه؟ و... سعی کنم چیزهایی که دیدم و شنیدم رو هضم منم؟ راستش می ترسم پدر مادرم هم بیدار شن و...»

:«و این نوشته رو ببینن؟» 

کاغذی با دست خط خودم و کیسه ی قهوه ی رویش را نشانم داد. مثل فنر از جا پریدم و فریاد زدم.

:«شما وارد خونه امون شدید! و کمد من رو گشتید! این نقض حریم شخصیه! و نقض خیلی قوانین دیگه! حق نداشتید این کار رو بکنید.»

ربات کوتوله از پشت سر نزدیکم شد و بازوی آهنی اش سوزنی را در پایم فرو کرد. دبگر پاهایم را احساس نکردم و تالاپی روی صندلی افتادم. مرد عینکش را در آورد و چشم های خسته اش را مالید.

:«امان از شما! اولا ما همیشه توی خونه ی اتون هستیم. توی تمام خونه ها. همه جا هستیم. هفته ها قبل از منتشر شدن خبر برخورد سیارک اسمتون رو در لیست نیروهای تازه وارد نوشته بودیم [ پس سازمان مبارزه با حوادث غیرمتقربه و ماورایی هم یک لیست برای خودش دارد! ] و اون سوالی هم که براتون پیامک کردیم صرفا جهت احترام به شما بود. دوما، ما سال هاست در تمامی کشور ها چه دوست باشن چه دشمن بدون توجه به نوع حکومت یا حاکمانشون فعالیت کردیم. یعنی دربرابر قوانین مردم عادی مصونیت داریم. سوما،  شخصا شما رو بسیار عاقل تر و منطقی تر از این حرف ها می دونستم. همون طور که فهمیدید این سیارک یه دفعه از غیب پیداش نشده و از سال قبل احتمال برخوردش رو ناسا به افراد ما در نیویورک گذارش داده، انتظار داشتم که درک کنید هر کاری که می کنیم برای نجات دنیاست و یکی از لازمه های این موضوع مخفی موندن وجود چنین سازمانیه. هرچند اطلاعاتی که شما داشتید فقط باعث میشد سر از تیمارستان در بیارید که اون موقع ارتباطمون با شما سخت می شد. متوجه هستید؟»

:«یعنی من مجبورم برای شما کار کنم. درسته؟»

:«نه، شما مجبورید برای نجات زمین و کسانی که دوستشون دارید تمام تلاشتون رو بکنید. درست مثل همه ی ما.»

با سر تایید می کنم. کاغذم را بیرون می آچرم و در لیستم می نویسم.

 

 

 

 

- شروع کردن یه ماجرای دیوانه وار هیجان انگیز برای پی بردن به ذات حقیقی یک سازمان سری فوق پیشرفته و مخوف.

 

 

قسمت پنجم:

 

نکته: اسم ها رو به دلایلی تغییر دادم. اگه جایی از دستم در رفته بود ممنون میشم بهم اطلاع بدین :)

 

 

پشت شیشه های گل فروشی ایستادم و خودم را برانداز کردم. قدم کوتاه بود و جثه ام کوچک. طوری که همیشه دایی حامد به شوخی میگفت مینا کم خرج ترین دختر دنیاست، یک مینی تخت و یک مینی اتاق و بعدش هم یک مینی قبر برایش بس است. بعد خودش اضافه می کرد که فلفل نبین چه ریزه و این یه وجب بچه چندین کیلو شلوغ کاری می کند. تازه داشتم یاد می گرفتم به این چیزها اهمیت ندهم. یاد گرفته بود مینا را با باور ها و میران شعورم به دنیا معرفی کنم و صورت سبزه و چشم های ریزه و کشیده ی خودم را دوست داشته باشم. اما حالا هیچ کدام از اینها ماندگار نبود. آه کشیدم. در را باز کردم و وارد شدم. پسر گل فروش پشت ویترین ایستاده بود، برعکس اکثر مغازه دارها، و کتاب قطور آناتومی را جلویش گذاشته و داشت با لذت می خواند، برعکس تمام دانشجوهای دنیا! تا من وارد شدم کتابش را بست و با خوش رویی گفت :« سلام. خیلی خوش اومدین. چی می خواستین؟» 

زیرلب گفتم :« یه گلی که تو آپارتمان هم رشد کنه.»

به این طرف ویترین آمد و مشغول نشان دادن گلدان ها شد.

:« خب اکثر گیاه های ما هم همین طورن. اگه درختچه بخواید اون پشت نگه می داریم، می تونید خودتون نگاه کنید. اگه گیاه همیشه سبز می خواید شخصا آگلونما، بگونیا یا قاشقی رو پیشنهاد می کنم. بین گل ها هم تخم ارکیده و میخک رو داریم. گل مینای سفید هم خیلی قشنگه فقط مراقبت بیشتر و کود دهی می خواد. درضمن اگه...» 

پسر گل فروش زیاد حرف زد. از گیاه هایی که اسمشان را هم نمی توانستم تلفظ کنم گرفته تا انواع گل ها و شرایط نگه داری اشان را توضیح داد. حواسم پرت لبخندی بود که زمین تا آسمون با لبخند سه شب پیش دستیار معاون بخش کارآموزان فرق داشت. از سر اجبار نبود. احساس خوشبختی از چشم های زمردی اش می بارید و هیچ تناسبی با شرایط اکنون زمین نداشت. نتوانستم وسط حرفش نپرم :« شما برای چی اینجایید؟ منظورم تو این شرایطه. آخر عمری وایستادین اینجا که پول در بیارید؟» 

خندید. چشم های زمردی اش هم خندیدند :« ببخشید، تاحالا کسی بهم نگفته بود آخر عمری چی کنم! جالبه مگه نه؟» بعد زود خنده اش را جمع کرد. :« اولا که مرگ و زندگی دست خداست. دوما من پولی نمی گیرم بابت اینها. اینجام تا مراقب گل ها باشم بهشون آب بدم اگه هم کسی مثل شما خواست برشون داره راهنمایی اش کنم. همین! به نظرتون ایرادی داره؟» 

لبخندم را خوردم. مورد هشتم لیست مدام در سرم می چرخید. قد پسر گل فروش هم خیلی بلند نبود اما چهارشانه بود و هیکلش هم ورزشکاری. معلوم بود از آن آدم هایی است که اول صبح می روند در پارک می دوند و سر راهشان چندتا پیرمرد را هم از خیابان رد می کنند. جهت آشنایی بیشتر (با حفظ همان ظاهر طلبکارانه البته) پرسیدم :« پس اون کتاب رو واسه چی می خوندید؟»

میتوانست بگوید هیچ ربطی به من ندارد و بروم گم شوم پی کارم. اما فقط شانه هایش را بالا انداخت:« چون دانشجوئم.» 

:« الان که درس و دانشگاهی نیست!» 

با حوصله جواب داد :« فعلا نه، ولی خدا رو چه دیدی شاید بعد این سیارک هم یه عده زنده موندن و نیاز به کمک پزشکی داشتن. این مدتی که می تونم صرف آمادگی برای این شرایط کنم رو حیفه هدر بدم. فکر کنم از گل مینا خوشتون اومده بود.»

احساس میکردم خود سه روز پیشم را در او می بینم :« شما هم کل ماجرا رو باور نکردید. مگه نه؟» 

با تعجب گفت :« چرا باور نکنم؟! این همه منبع معتبر که دروغ نمیگن. فقط شاید یه امیدی باشه. برای ناشناخته ترین بیماری ها هم یه درمان هست، فقط به دست بشر کشف نشده. خدا هیچ گره وا نشدنی رو وارد زندگی آدم نمیکنه. تازه، ما مسلمونیم. می دونیم یه منجی هست که قبل از قیامت ظهور میکنه. الکی الکی که دنیا تموم نمیشه. ولی این سیارک خوب توی سبک زندگی مردم تاثیر گذاشته ها. همین که یه دختر بچه از آخر عمر حرف میزنه... » دوباره خندید. خنده اش تمسخر آمیز نبود. فقط برایش جالب بود. اخم کردم. می خواستم داد بزنم من بچه نیستم اما این بچگانه ترین جواب ممکن بود. چند گلدان و تخم مینا و کود و بیلچه خریدم و بیرون زدم. نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم به این فکر نکنم که تا وقتی همه به چشم یک بچه ی ریزه میزه نگاهم می کردند مورد هشتم لیست عملی نبود. هرچند ننوشته بودم این عشق یک طرفه باشد یا نه. اصلا من می خواستم عاشق چه جور آدمی شوم؟ حالا که فهمیده بودم خطر چقدر جدی است من هم دنبال انجام دادن لیستم بودم. رفتم خانه. مادر همراه دوست های دبیرستانش رفته بود به کافی شاپ. محمد و پدر هم همچنان در حال تمرین رانندگی بودند. تنهای تنها بودم. اینکه قتلی در همین واحد بغلی امان رخ داده برایم ترسناک نبود. اینجور جنایت ها آنقدر زیاد شده بود که دیگر اخبار هم حوصله ی پوشش دادنشان را نداشت. همانطور که تمام درس های شبانه ام را بلند بلند با خودم مرور می کردم خاک را در گلدان ها ریختم. سازمان روشی جالب و کاربردی برای آموزش اطلاعات تئوری داشت. یک فلش با نوک سوزنی را از نرم ترین قسمت مفصل بین استخوان های جمجمه وارد مغزمان می کردند و در کسری از ثانیه داده ها وارد نورون های مغز میشد. اولش نگران بودم مثل فیلم ها بخواهند ذهنمات را کنترل کنند اما آن فلش که مدت زیادی درون سر هر کدام از ما کارآموزها نمی ماند. تازه به دیدن صدها فیلم و عکس از نقاط مختلف کیهان در چند لحظه می ارزید. حالا هیچ کدام از ما هرگز فراموش نمی کردیم که خاک زهره برای پرورش کدام نوع گیاه سمی مناسب است و چند قنطروسی در جنگ عظیم چهاردهم کشته شده اند. نمی دانستم مینا در زهره هم می تواند رشد کند یا نه. از کسی هم نمیشد پرسید. تخم ها را در خاک گذاشتم. جز مربی تمرینات نظامی آدم زیادی را آنجا نمی دیدیم. دیگر پایم را به آن سالن شلوغ نگذاشتم. مستقیم می رفتیم آزمایشگاه و بعد سالن تمرین. به ربات ها و شکم های تخته وایت بردی اشان عادت کرده بودم. از هم دوره ای هایم هم چیزی جز اسم کوچکشان نمی دانستم. نمی گذاشتند اطلاعات زیادی بهم بدهیم. فقط درس تاریخ و ریاضیات نجومی و مکانیک و شیمی سیاهچاله ای و حیات شناسی را در مغزمان فرو می کردند و بعد هم می رفتیم مشت های جانانه ای بهم بزنیم که عمرا بدون قهوه ی A.P.D.B توانش را پیدا می کردیم. خاک روی گلدان ها را صاف کردم. بردم و در ایوان گذاشتمشان. باز هم عده ی زیادی از مردم مشغول راهپیمایی بودند و هر چیزی سر راهشان بود را آتش می زدند. از وقتی شنیده بودند یک سری سفینه هست که قیمت یک صندلی اش بدون احتساب آب و غذا چندین میلیارد دلار میشد و فقط برای یک سری افراد خاص رزرو شده بود خون مردم به جوش آمده بود. آنها که نمی دانستند این سفینه ها هم راه حل مناسبی نیستند مگر اینکه پناهنده ی نپتون می شدند و قوانین سفت و سخت آنها را تحمل می کردند. آهی کشیدم و برگشتم داخل. در سکوت یک فنجان قهوه ی معمولی برای خودم ریختم و دراز کشیدم. هنوز هم نمی دانستم چرا من یا بقیه ی پانزده هم دوره ایم انتخاب شده ایم. از لحاظ سنی بزرگتر گروه من بودم و کوچکترینمان رامین که هم سن و سال محمد بود. هیچ کدام نابغه نبودیم. قوی و نیرومند هم نبودیم، اتفاقا تنها وجه اشتراکمان همین بدن نحیفمان بود و امید کم سویی که به زنده ماندن داشتیم. قهوه ام را سر کشیدم و دفترچه ی هر آنچه آدم فضایی ها باید درمورد ما بدانند را باز کردم. این بار این داستان را برای موجودی به نام انسان نمی نوشتم. و مطمئنا به عنوان آخرین میراث آدم ها کتاب پرفروشی میشد...

 

 

قسمت ششم:

ساحل هنوز هم داشت گریه می کرد و جیغ می کشید. بخیه ی چشمش کاملا غیب شده بود اما خون تیره رنگی که کف سالن ریخته بود هنوز تازه بود. دلم برایش می سوخت. اما وقتی برای همدردی با او نداشتم. مربی این روزها حسابی جدی تر شده بود. بدون وقت استراحت پشت سرهم با شمشیر کریپتونی اش به سمتمان حمله ور می شد و اگر لحظه ای گاردمان را باز می کردیم بعید بود از کشتنمان ناراحت شود. استخوان ران پای علیرضا با شمشیرش نصف شده بود اما به او هم اجازه نمی داد به درمانگاه برود. گفته بود همانجا گوشه ی سالن تمرین به ستون آهنی تکیه دهد و صبر کند تا سرنگی که به مایغ غضروفی اش وارد کرده اند کار خودش را بکند. ساحل اما هنوز زجه می زد. وسط چشمش یک بریدگی عمیق بود. حتی بخیه ی لیزری هم بینایی اش را برنگردانده بود. مربی با لبخندی شرورانه به سمت ماهایی که پخش زمین نشده بودیم نگاه کرد. از لحظه ی شروع تمرینات هر شب مطمئن می شدم قسم خورده است ما را به فجیع ترین شکل ممکن به قتل برساند و هر روز بعد از فکر کردن به اینکه چه چیزهایی که یاد نگرفته ام به این نتیجه می رسیدم که او بهترین مربی دنیاست . هیچ کس دیگری نمی توانست در بیست روز اینقدر ما را تغییر دهد. رامین فرز و چابک از جلویش جا خالی می داد اما من سرعت عمل او را نداشتم. تمام توانم را در بازوهایم می ریختم تا ضربه هایش را دفع کنم. زانوهایم خم شدند. لبه ی شمشیر درست بین دو چشمم جای گرفته بود و فاصله ای جز شمشیر زنگ زده ای که افقی نگهش داشته بودم تا مرگ نداشتم. عرق از سر و صورتم آویزان بود. فاطمه فریادی کشید و از پشت سر کربی حمله ور شد. مهرداد و احسان هم با هم متحد شدند و به این سمت آمدند. بماند که همه اشان شکست خوردند اما من توانستم عقب تر پناه بگیرم و نفسی بکشم. شقایق هم تلاش کرد تا دوباره روی پایش بایستد اما بلافاصله زمین خورد. چراغ آبی روی در وردی روشن شد. مربی نگاه کینه توزانه اش را کنار گذاشت و زخمی ها را بلند کرد. مقنعه ام را روی سرم مرتب کردم. امشب هم توانستیم زنده بمانیم! 

نیم ساعت بعد، همه ی دخترهای گروه دور یک میز غذا خوری جمع شده بود. گرچه سوختگی کتف فرزانه هنوز خوب نشده بود و پای هلیرضا کمی می لنگید اما محال بود کیک مثلثی مخصوص L.KH را از دست بدهند. تازه شیرجلبک هم برای تجدید قوا مفید بودند. باز هم در سالن فقط ما شانزده نفر بودیم سر دو میز جدا و ربات های خدمتکاری که با سرعت سفارش هایمان را می آوردند. شقایق مشغول هم زدن قهوه اش شد :« به نظر شما هم امروز این یارو مربیه وحشی تر از همیشه شده بود؟ یا من قاط زدم؟» فاطمه اخم کرد :«چند بار بگم این طوری حرف نزن، زشته!» بهاره با ترس به اطرافمان نگاهی انداخت:« اگه بشنون چی؟ یادتون رفته اون دفعه آرش رو چطور تنبیه کردن؟» همه سکوت کردیم. بجز شقایق که شانه بالا انداخت :« یه جوری میگی انگار میدونی چطور تنبیه کردن! پسره سوسول بوده با یه تهدید گرخیده. جمع کنید خودتون رو بابا.» با این قسمت از حرف شقایق  اصلا موافق نبودم. آرش بچه ای سرکش، از خودراضی، پرادعا، نفهم، کله خر و بلوف زن بود اما هیچ جوره ترسو نبود. آن صورت رنگ پریده و وحشت زده ای که بعد از تنبیه به سالن برگفنار کاملا مطیعانه ای که از آن به بعد در پیش گرفت معلوم بود یک تهدید ساده را پشت سر نگذاشته. اما در این بیست شب به این نتیجه رسیده بودم که بحث کرپن با شقایق هیچوقت نتیجه ی خوبی ندارد. پس فقط گفتم. :« فکر کنم برای اینکه پیشرفت کنیم هر شب کمتر از قبل مراعاتمون رو می کنه. ضربه هاش سنگین تر شده. انگار براش مهم نیست چه بلایی سرمون میاد.» ساحل آه کشید. تازه متوجه شدم یک چشمش هنوز کمرنگ تر از دیگری است و احتمالا تا آخر عمر نمی بیند. 

لبخند کم رمقی تحویلش دادم :« ناراحت نباش ساحل جون، یه کاری اش می کنن. اینها برای هرچیزی یه راه حل دارن.» شقایق با دهن کجا گفت:« اگه اینطور بود که غمی نداشتی گاگول جان‌. سیارکه با یه دکمه پودر میشد. بد میگم؟» فاطمه اخم کرد. همیشه موقع صحبت کردن شقایق اول تا آخر اخم می کرد و تذکر می داد :« اگه راه حلی نداشتن که ما رو جمع نمی کردن اینجا. حتما چیزی هست که ما ازش بی خبریم.» همه دوست داشتیم حرفش درست باشد.

تحقیقاتم درمورد سازمان مبارزه با حوادث غیرمتقربه و ماورایی به معنای واقعی کلمه افتضاح پیش می رفت. هیچ اطلاعاتی جز آنچه خودشان می گفتند نداشتم. ظاهرا در زمان جنگ عظیم پنجم که نزدیکی های منظومه ی شمسی هم رخ داده گروهی از فضایی ها به زمینی ها اخطار دادند. امپراطوری های بزرگ هم هرکدام گروهی از نوابغ را انتخاب کردند تا توسط سربازان حافظ صلح کیهان آموزش ببینند و از سیاره دفاع کنند. از همان موقع این سازمان تشکیل شده و تازه ترین مقرشان را هم بیست سال قبل از تولد کریستوف کلمب در نیویورک تاسیس کرده اند. مشکلاتی را پشت سر گذاشته اند که هر کدام به تنهایی می تواند یک رمان چندجلدی شود. این سیارک هم اگر در این  زمان و شرایط خاص ظاهر نمیشد مشکلی نبود. باتری های هلیومیک یک صدم شارژ کافی هم ندارند و استخراج بیشتر انرژی از خورشید می تواند سبب مرگ زود هنگام این ستاره شود. تازه سجابی های اطراف هم تحریممان کرده اند. دستگاه های جاذبه ی مجازی هم توسط تروریست های قنطروسی منهدم شده اند. اکثر کارمندان سازمان دنبال کارهای پناهندگی نپتون هستند. روش های ماورایی هم که گویا به دلایلی نامعلوم تاثیرگذار نیست. این وسط تربیت ۱۶ نوجوان معمولی به عنوان جاسوس به چه درد می خورد؟ سعی کردم خورد؟ گازی به پای آبی آلوی خودم زدم و لیستم را برداشتم. این چند وقت از بس سرم شلوغ بود مورد تازه ای اضافه نکرده بودم. حالا خودکارم را دستم جرفتم و هرچه در ذهم بود نوشتم.

 

_ اگه دو ماه و بیست روز از عمر زمین مانده باشد... یکی از غذهای عجیب اینجا را برای خانواده ام درست می کنم. حق دارند یک بار هم دسر فضایی بخورند!

 

 

_ حالا که قوی شده ام می روم جلوی در مدرسه و آن پسرهای عوضی که به دختربچه های بیچاره گیر می دهند را یک کتک جانانه می زنم.

 

 

_ می نشینم کنار مادربزرگ و قصه اش را تا آخر گوش می کنم. هرچقدر هم که تکراری و پراکنده بگوید و هرچند بار که دوباره از اول شروع کند. اصلا شاید اگر اینقدر نپیچانمش ببینم داستانش واقعا شر و تهی هم دارد! 

 

 

_ از پسر گل فروش اسمش را می پرسم...

 

 

با مورد آخر نفسم را حبس کردم.در این بیست روز دفعات زیادی آنجا رفته بودم. برای اتاق خودم، برای پنجره ی آشپزخانه، آن یکی گوشه ی ایوان و برای خانه ی مادربزرگ هم گلدان خریده بودم. یک درختچه هم برای گوشه ی پذیرایی. اما کلمه ای اضافه حرف نزده بودیم. همچنان حواسش به کتاب هایش بود. همچنان ایمان داشت...

در سالن کنار رفت و دستیار معاون بخش کارآموزان با همان کت بلند سفید به همراه چند ربات بلندقامت و انسان مانند وارد شد. مورد دیگری به لیستم اضافه کردم.

 

 

_ آینه ای بر می داشتم و به این آقا نشان می دادم لبخندش چقدر مصنوعی و زشت است.

 

 

بعد کاغذ را تا کردم و در جیب سوشرت ورزشی ام گذاشتم. آقای دستیار دست هایش را بهم کوبید و مثلا با خوشحالی گفت:« تبریک میگم. آموزش هاتون رو با موفقیت پشت سر گذاشتید. فرداشب به اولین ماموریتتون خواهید رفت. اطلاعات بیشتر رو قبل از حرکت بهتون می دیم. شما فقط آماده باشید.»

همه بهت زده بهم خیره شدیم. مخصوصا ساجد با موهای سیخ شده اش که خودش می دانست اوضاعش چقدر خراب است و در تمام جلسات فقط کتک خورده است. آرش سکوت را شکست و فقط گفت :«چشم.» دستیار هم سر تکان داد و رفت! ما هنوز در شوک بودیم. شقایق قاشق چای خوری را از فنجانش برداشت. :« شما هم فکر می کنید امروز اینا میخوان همه امون رو بکشن و از شرمون خلاص شن یا من قاط زدم؟» 

نظرات  (۱۷)

سلام

و ممنون از شما به‌خاطر مشارکتتون و داستان جالبی که دارید درباره‌ش می‌نویسید.

این‌که یک روایت چندوجهی رو انتخاب کردید و سعی کردید نگاه‌های مختلف اعضای خانواده رو نشون بدید خیلی برام جالبه. بگومگوها و کشمکش‌ها و اختلاف‌نظرها توی قسمت‌های بعدی داستان بیش‌تر هم می‌تونه نمود پیدا کنه، و شاید از لابه‌لاش حرف‌ها و نکته‌های جالبی در بیاد. مشتاقم که ادامه‌ش رو هم بخونم و ببینم چی می‌شه. :)

 

+ پیشنهادم اینه که پایان هر قسمت لینک قسمت قبلی رو هم بگذارید. مثلاً حالا که قسمت دوم رو نوشتید، آخر قسمت اول، لینک پست قسمت دوم رو بگذارید. که هر کسی قسمت اول رو خوند بتونه راحت منتقل بشه به قسمت دوم و همین‌طور تا آخر.

پاسخ:
ممنون از شما بابت وقتی که گذاشتید :)
حتما همین کار رو می کنم :)

بااااور کن خیلی نوشتی #_# دستت واقعا درد نکنه😄

سر فرصت حتما میخونمش😅

پاسخ:
باااااور می کنم :)
چند قسمت بود گفتم جمعش کنم یه جا بهتره پست زیاد نگیره :)

بقیه ش کوووووو

 

عاشقش شدمممممممم

 

از همون بند اولش نشد دیگه چشم ازش بردارم....

 

دوستش میدارم... 

 

هر وقت ادامه ش اومد خبرممممم کن 

 

بووووووووووووووس

پاسخ:
خواهم نوشت :)
آره ایده ی اولیه اش خیلی قشنگ بود که از چالش وبلاگ زلال گرفته بودم. دستشون درد نکنه ^_^
لطف داری :)
چشم :)

سلام 

خیلی جالبه ، فردا حتما بقیش می خوانم. الان مینا خانم شمایی دیگه ؟ محمد هم دادش کوچیکه ؟ درسته؟ 

پاسخ:
علیک سلام :)
لطف دارید. بلی :)

سلام :) 

راستش من از اونایی هستم که حوصله‌م نمی کشه پست های خیلی طولانی رو، اونم اول صبح وقتی که چشمام هنوز کامل باز نشده، بخونم. اما قلمت رو خیلی دوست داشتم و وقتی یکم پیش رفت، موضوع برام جالب شد و دلم خواست ببینم چی می شه بعدش. :))

دیده بودم توی وبلاگ زلال و درنظر داشتم که بنویسم، اما از اونجایی که واقعا طولانی می شه ننوشتم. :دی

بی صبرانه منتظرم بقیه‌ش رو بخونم‌ :) 

پاسخ:
علیک سلام :)
اول یه ماشالا بگم به این سحرخیزی. واقعا اراده می خواد این ساعت پا شدن بدون اجبار. :)
دوم باید یه تشکر حسابی بکنم که وقت گذاشتی برای قلم بافی های بی سر و ته بنده. ممنون :)
سوما اعتراف میکنم قلم تو هم برام خیلی خیلی دل نشینه و خیلی از سنت پخته تر می نویسی اما نمی دونم چرا اصلا نشد بهت نظر بدم. منی که با گربه ها رابطه ی خوبی نداشتم حالا به گربه ی جناب عالی ارادت ویژه پیدا کردم. خدا برات نگهش داره  ^_^ 

سپاس :)

البته بدون اجبار نیست. :) ساعت 8 باید می رفتم سرجلسه امتحان. وگرنه درحالت عادی ساعت 2 اینطورا تازه پا می شم. :دی

خیلی لذت بردم از خوندنش و خوشحالم که خوندم. :)

ممنووون :)))) من و گربه م خیلی خیلی متشکریم ^-^

پاسخ:
بازهم جای تقدیر و تشکر داره
من نهایت احترامی که برای یه امتحان بزارم نیم ساعت زودترش پا میشم :) 
ممنون، لطف دارین ^_^ 
قربان شما :)

سلام سین دال عزیز :)

وقتی ادم نوشته ای رو یه ضرب میخونه ،بدون یک لحظه توقف

یعنی اون نوشته عالیه :)

این از همون داستان ها بود :)

ممنون که با ما به اشتراک گذاشتیش

ولی دارم فکر میکنم اگه من تو همچین شرایطی بودم

از باقی مونده عمرم لذت میبردم

و تلاشی برای بقا نمیکردم

بلاخره نسل انسانم باید منقرض بشه روزی :)

البته خب اگه امیدی و احتمالی برای زنده بودن باشه ادم باید تلاششو کنه 

راستی اون پسر گل فروشم فک کنم امتیاز اینو داشت که تو سازمان باشه ؛)

پاسخ:
سلام فائزه ی عزیز :)
وقتی آدم خواننده ای اینقدر مشتاق  و دوست داشتنی داره یعنی حالش از این بهتر نمی تونه بشه :)
بی نهایت از احساس و نظر خوبت ممنونم.

آره هرکسی یه راهی رو انتخاب میکنه... ولی من باشم انقراض رو قبول نمی کنم. هضمش سخته. مرگ خودم و همه ی عزیزانم رو شاید درک کنم اما انقراض... 
از اون پسره خوشم نیومد زیادی همه چیز تموم بود :/

همچو گل یک چند خندیدیم در گلشن، بس است

مدتی هم غنچه سان سر در گریبان می‌بریم...

 

 

ماشاءالله به این همه ذوق و سلیقه و تلاش.

و خوش به حالتون که این قدر فرصت نوشتن دارید... 

پاسخ:
:)

راستش رو بخواید فرصتی بهم داده نشده با کم کاری در دیگر حوزه ها فرصت سازی می کنم. 
شاید درست ترش این باشه که بگیم بدا به حالم با این اولویت بندی ام. 

چقد جذاب نوشتی عزیزدلم😍❤

بافائزه موافقم وقتی آدم  یه متنی رو یه ضرب میخونه

یعنی اون متن خیلی جذاب بوده

وواقعا برامن بود ویه ضرب خوندم

وهمش داشتم به ذهن خلاقت فکر میکردم:)

 

منتظر ادامش هستم❤

لذت بردم:)❤

پاسخ:
چشم هات جذاب می بینه عزیزم ♥
جفتتون لطف دارید ♥

سلام...

از قسمت پنجم هم مثل بقیه قسمت ها لذت فراوان بردم...

 

اگه من بودم همونجا عاشق اون پسره شدن رو انتخاب میکردم... خیلی خوب بود دیگه... چشم رنگی نبود که بود... کار نداشت که داشت... دانشجو پزشکی نبود که بود... مهربون نبود که بود... 

 

منتظر ادامه ش هستم :)

 

 

پاسخ:
علیک سلام :)
سپاس از نظرت زازک جان :)

چشم رنگی عجب معیار مهمی بود =)

در اسرع وقت...

بهت تبریک میگم که میتونی انقدر طولانی و باکیفیت بنویسی :))

من که اگر بخوام از پنج - شش خط بیشتر بنویسم ، ناخودآگاه متنم تبدیل به چرت و پرت نوشت میشه :دی

پاسخ:
سپاس ^_^
من اگه بخوام از پنج شیش کمتر بنویسم ناخوداگاه متنم تبدیل به یه کتاب قطور میشه، کیفیت رو نمی دونم ولی دستم به کم نمیره تو نوشتن =)
  • نــفــ♥س .مـ
  • باید قسمت قسمت بخونم یهویی همشو نمیتونم :)

    پاسخ:
    :)
  • محمدحسین قربانی
  • نمیدونم پیش بینی ناسا را دنبال میکردی یا نه. ولی یه پیش بینی کرده بود که ۱۰ اردیبهشت یه شهاب سنگ از کنار زمین رد میشه. اولاش همه نگران شده بودن اما بعد یه مدت همه یادشون رفت اصلا یه همچین مهمون ناخونده‌ای شاید نسل ما را واقعا منقرض کنه.

    فیلمش که از کنار زمین رد شد هم دوست داشتی نگاه کن جالبه. همین جور چرخ خورد و از کنارمان رد شد. آدم دلش میخاست با شهاب سنگه حرف بزنه

     

    پاسخ:
    مگه میشه این خبر رو نشنیده باشی؟ :)
    ولی احتمال برخوردش کم بود دوست داشتم هیجان بازی کمی بالاتر بره :دی
    گونه ی انسان سرتق تر از این حرف هاست که بخواد به این زودی ها منقرض بشه. اگه هم منقرض بشه به نظرم به علت یکی از فجایع اختراع خودش خواهد بود.
    فیلمش رو ندیدم باید برم پیدا کنم. ممنون :)
  • چوی زینب دمدمی
  • میدونی چیه؟تو واقعا باید این داستانتوچاپ کنی!

    ما توی کتابهای ایرانی به یه همچین داستان جذاب وهیجان انگیزی واقعا احتیاج داریم.

    ورژن ایرانیش باشخصیتای ایرانی.

    استادمون یه بارهمینوبه من گفت.داستانه عجیب غریب بود ولی شخصیتا اسم ایرانی داشتن گفت خیلی جالبه که اسماشونو خارجی انتخاب نکردی!😂✌

    پاسخ:
    خیالت راحت داستان هیجان انگیز کم ندارم =)
    مرحله ی چاپ و انتشار بعد از کنکوره ایشالا که درست پیش بره...
    همینه، عادت کردیم داستان های عجیب غریب مال خارجی ها باشه در حالی که ذهنیت اشتباه و کلیشه ایه.
  • چوی زینب دمدمی
  • تقصیرنویسنده هامونه:////

    ماداستان هیجان انگیزم کم نداریم ها.ولی چرت وپرتا خیلی بیشترن.😐😐😐

    پاسخ:
    شاید...
    نمی دونم فکر نمی کنیم در حدی باشم که به این مورد نظر بدم، خیلی بیشتر از اینها باید کتاب خونده باشم که تحلیلش کنم.

    منظورم خودم بود :)

    سلام :)

     

    کتاب هاتو با اسم واقعی چاپ میکنی دیگه نه؟؟؟

    میشه بدونم اسمت چیه ؟!!!

    پاسخ:
    علیک سلام جانا  :)

    حالا کوووو تا چاپ کتاب :))
    شما دعا کن کارهام درست پیش بره بعد مشهور میشم همه می فهمید اسمم رو :))) [وی اندکی، فقط اندکی خود بزرگ بینی دارد]

    درست میشه انشاءالله

     

    باشه پس تا مشهور شدنت صبر میکنم :)))

    اگه خودت بهش اعتقاد داری پس همون میشه [آفرین بهت]

    پاسخ:
    همگی بگید ایشالا :)

    مرسی ^_^
    امیدوارم تو هم به هر چی آرزو داری برسی

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.