غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

ادامه ی چالش فصل پایان

سه شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۳۹ ب.ظ

 

قسمت قبلی رو می تونید اینجا بخونید.

 

 

 

 

زیر چشمی نگاهی به صفحه های کاغذ جلوی بقیه انداختم. لیست همه اشان پر و پیمان تر از لیست من بود. تا حالا بیشتر از چهار مورد ننوشته بودم.

 

- کنکور نمی دهم.

- دیگر به جان صدرا نق نمی زنم.

احترام پدر مادرم را بیشتر نگه می دارم.

- شکلات خوردن را برای خودم قدغن نمی کنم. دندان هایم به هر حال سه ماه بیشتر دوام نمی آورند.

 

صدرا آه می کشی :« فایده نداره‌. این لیست بیشتر جواب اگر یک صندوقچه ی گنج پیدا کنید با آن چه می کنیده. هیچ کدوم واسه ما ممکن نیست. مسخره است.»

مادر نفسش را حبس می کند تا دوباره ناله هایش را شروع کند. با اخم می گویم :« جناب عقل کل! سکه های صندوقچه ات هم یه جایی تموم میشه ولی الان تو این گیر و داد کسی به فکر پول در اوردن نیست. بعید نیست همه چیز مجانی بشه.»

صدرا نگاهی عاقل اندر سفیحانه به من می اندازد :« اتفاقا اونایی که زندگی رو فقط مال همین دنیا می دونن سعی میکنن روزهای آخر تا می تونن پول به جیب بزنن و عشق و حال کنن. تا وقتی هم که کسی شکایتی کنه و دادگاه حکمی بده همه امون مردیم.» می ترسم که جو خانه دوباره رو به افسردگی و اندوه برود. :« اصلا ممکن نیست که نیست! تو لیستت چیزی جز خریدن وسایل مسخره ی گرون قیمت چیزی ننوشتی؟»

پدر با دست اشاره می کند که آرام باشم. نگاهم به مورد دوم لیستم می افتد. دست خودم نیست که اینقدر عصبی شده ام. هرچند همیشه همین طور بودم. مورد پنجم را می نویسم.

- سعی می کنم زود از کوره در نروم.

پدر با لبخندی به برادرم می نگرد :« طوری نیست باباجان. همه ی پول هایی که پس انداز کرده بودیم واسه آینده ی شما دیگه به درد کار دیگه ای نمی خورن. اون خونه ای که اجاره دادیم رو می فروشیم. تو فقط هر چی می خوای رو بنویس. بعد با هم فکر می کنیم که شدنیه یا نه.» سرمان را پایین می اندازیم. اگر واقعا قرار بود بعد از یک فصل بمیرم... اگر این آخرین بهاری بود که می دیدم...

​​​​​​- یک عالمه گلدان می خرم. و همه جور گلی تویشان می کارم. بیشتر وقت هایم را صرف آب دادن به گل ها و شعر خواندن برایشان می کنم. 

 

لبخند می زنم. تصور اینکه روزهایم را اینطور بگذارنم هم لذت بخش است. اینکه عطر نرگس ها را استشمام کنی، قوه ات را بنوشی و برای خودت فال حافظ بگیری، بدون استرس کنکور و درس و آینده... ناگهان... ترس برم می دارد. هیچوقت هیچوقت نمی خواستم پزشک شوم. هیچ کدام از رشته های پیراپزشکی و اصلا تجربی را هم دوست نداشتم و حالا که از شرشان خلاص شده ام خوشحالم. اما برای آینده برنامه های خودم را داشتم. من قرار بود یک نویسنده ی بزرگ بشوم! قرار بود کلی رمان فوق العاده بنویسم و حسابی مشهور شوم. اما حالا... حتی اگر رمانم ویرایش شده و کامل بود و انتشاراتی ها کار می کردند و با سرعت برق و باد کتابم را چاپ و به اقصی نقا جهان صاد می کردند و مردم هم حوصله ی خواندنش را داشتند، باز هم فایده ای نداشت. من می خواستم آدم ها را به فکر کردن وادار کنم. فرهنگ سازی کنم. ذهنشان را جوری شکل دهم که فردای زیباتری را بسازند، اگر فردایی در کار نباشد نوشتن به چه درد می خورد؟  نفس عمیقی می کشم. چقدر خوب که نابود شدن زمین حقیقت ندا د و چقدر خوب که باورش نکرده ام! پوزخندزنان مورد بعدی را فقط برای مسخره بازی می نویسم.

 

- همانطور که انسان های اولیه ی عزیز زحمت کشیدند و برایمان توی غارهایشان نقاشی کشیدند؛ من هم هرچه بتوانم ازدنیای دوران خودمان می نویسم و برای نوع جدید بشر که قرار است پا به عرصه ی وجود بگذارد باقی می گذارم.

 

 

 

همین لحظه پیامکی به گوشی ام میرسد. به گوشی هر چهار نفرمان. مادر محل نمی گذرد. صدرا هم همین طور. سخت مشغول نوشتن است و لبخند کمرنگی روی لب هایش. پدر با خواندن پیام سری به نشانه ی افسوس تکان می دهد. :« ببین مردم با چی شوخی میکنن!» با تعجب و کنجکاوی متن پیامک را می خوانم.

 

 

مشترک گرامی. اگر معتقدید راهی برای نجات سیاره امان وجود دارد عدد یک، و اگر در این راه مایل به همکاری با ما و تلاش برای بقا هستید عدد دو را ارسال نمایید. با تشکر، سازمان مبارزه با حوادث غیرمتقربه و ماورایی.

 

 

 

 

حدس میزنم که یک جور روش برای آمارگیری میزان امیدواری مردم باشد. عدد دو را ارسال می کنم و به سمت کاغذم بر می گردم. یک ثانیه بعد پیامک دیگری از همان شماره به دستم می رسد.

 

 

 

مشترک گرامی، از همکاری شما بسیار خرسندیم و به آن افتخار می کنیم. اطلاعات بیشتر را همکاران ما در اختیارتان خواهند گذاشت. لطفا راس ساعت چهار بامداد فردا در کوچه پشتی منزلتان حاضر شوید. با تشکر، سازمان مبارزه با حوادث غیرمتقربه و ماورایی.

 

 

شانه هایم را بالا می اندازم. همزمان که در لیستم مورد هشتم را در لیستم می نویسم عبارت خواهش می کنم را به شماره ی ناشناس پیامک می کنم.

 

 

- اگر سه ماه و ده روز از عمرم مانده باشد بجای بی محلی کردن به پیامک های عجیب غریب جوابشان را می دهم. 

 

 

 

هرچند هیچ برنامه ای برای حاضر شدن در کوچه پشتی ساعت چهار بامداد فردا نداشتم. این شماره ی ناشناس آنقدر احمق بود که حتی آدرسم را نپرسید!

 

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

 

خواندن قسمت بعدی این داستان

 

  • میخک

نظرات  (۵)

الان چی کامنت بذارم؟ :دی

اصن هروقت یکی داستان و رمان مینویسه تو وبش من نمیدونم چی بگم😂

آی اَم حاضر :) 

پاسخ:
هر چه می خواهد دل تنگت بزار :)
فقط غلط تایپی داشتم حتما بگو چون دیگه حوصله ام نمی کشه دوباره بخونم
غلط املایی هم که تو بزارش به حساب غلط تایپی در گوشی بهم بگو :)


تنک یو وری ماچ :)))

پیش میاد :))

منم چون با عجله مینویسم هر دفه دو-سه تا غلط تایپی پیدا میکنم 😄

پاسخ:
منم تند تند می نویسم ولی نگفتم چون توی اون پست راجب غلط دار نویس ها حرف های خوبی نزده بودی

حذف های خوبی نزده بودی=حدس های خوبی نزده بودی😑

بعدشم من که نگفته بودم...یه جایی پیدا کردم این مطلبو 😄

پاسخ:
اون حرف بود درستش کردم
معلم ها هم یه ثانیه فرصت میدن شاید بچه خودش متوجه اشتباهش شد!

آره به منبعش بگو چون ما ذوق داریم که زودتر حرفهامون رو به بقیه بزنیم و واکنششون رو ببینیم ابنطوری میشه.
در جریان باشه خلاصه

باوشه بهش میگم 😃

پاسخ:
:)
  • چوی زینب دمدمی
  • بابت تاخیرمعذرت!

    امتحان داشتیم نتونستم بیام.

    طبق معمول خیلی قشنگ نوشته بودی(ادامه دداره؟انقدر زود داستان شد؟ایول بابا😂کاش منم اینجوری بودم)

    اماواقعا اگه بهم بگن سه ماه دیگه بیشترزنده نیستم نمیتونم ازباقی مونده ش لذت ببرم‌میدونم که بده ولی دست خودم نیست.دائم باخودم فکرمیکنم چه فایده...متنت خیلی قشنگ بودپرازخلاقیت چیزایی رونوشته بودی که حتی فکرشم به ذهنم نمیرسید.امادرمورد نویسنده شدن...من اصلادوست ندارم یه نویسنده ی معروف بشم یاروآدماتاثیربذارم.اصلا.همین که برای خودم بنویسم ویکی دوتاهم مخاطب داشته باشم،همین کافیه برام.

    من بایدبرم یه لیست بنویسم ازکارایی ک اگه سه ماه دیگه بیشترزنده نبودم میخواستم انجام بدم‌.خیلی توفیلم وکتاباهمچین چیزیودیدم.منم ک پایه لیست نوشتن😂

    پاسخ:
    خواهش :)
    راستی امتحانات شما چطور می گذره؟
    بلی ادامه دار است طبق معمول من از کاه کوه می سازم از یه سوال رمان :)))
    تو هم لیست رو بنویس و لینکش رو به وب زلال بفرست (آدرسش تو قسمت اول هست) 
    دیگه هرکی هدفی از زندگی داره دیگه

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.