ادامه ی چالش فصل پایان
قسمت قبلی رو می تونید اینجا بخونید.
زیر چشمی نگاهی به صفحه های کاغذ جلوی بقیه انداختم. لیست همه اشان پر و پیمان تر از لیست من بود. تا حالا بیشتر از چهار مورد ننوشته بودم.
- کنکور نمی دهم.
- دیگر به جان صدرا نق نمی زنم.
احترام پدر مادرم را بیشتر نگه می دارم.
- شکلات خوردن را برای خودم قدغن نمی کنم. دندان هایم به هر حال سه ماه بیشتر دوام نمی آورند.
صدرا آه می کشی :« فایده نداره. این لیست بیشتر جواب اگر یک صندوقچه ی گنج پیدا کنید با آن چه می کنیده. هیچ کدوم واسه ما ممکن نیست. مسخره است.»
مادر نفسش را حبس می کند تا دوباره ناله هایش را شروع کند. با اخم می گویم :« جناب عقل کل! سکه های صندوقچه ات هم یه جایی تموم میشه ولی الان تو این گیر و داد کسی به فکر پول در اوردن نیست. بعید نیست همه چیز مجانی بشه.»
صدرا نگاهی عاقل اندر سفیحانه به من می اندازد :« اتفاقا اونایی که زندگی رو فقط مال همین دنیا می دونن سعی میکنن روزهای آخر تا می تونن پول به جیب بزنن و عشق و حال کنن. تا وقتی هم که کسی شکایتی کنه و دادگاه حکمی بده همه امون مردیم.» می ترسم که جو خانه دوباره رو به افسردگی و اندوه برود. :« اصلا ممکن نیست که نیست! تو لیستت چیزی جز خریدن وسایل مسخره ی گرون قیمت چیزی ننوشتی؟»
پدر با دست اشاره می کند که آرام باشم. نگاهم به مورد دوم لیستم می افتد. دست خودم نیست که اینقدر عصبی شده ام. هرچند همیشه همین طور بودم. مورد پنجم را می نویسم.
- سعی می کنم زود از کوره در نروم.
پدر با لبخندی به برادرم می نگرد :« طوری نیست باباجان. همه ی پول هایی که پس انداز کرده بودیم واسه آینده ی شما دیگه به درد کار دیگه ای نمی خورن. اون خونه ای که اجاره دادیم رو می فروشیم. تو فقط هر چی می خوای رو بنویس. بعد با هم فکر می کنیم که شدنیه یا نه.» سرمان را پایین می اندازیم. اگر واقعا قرار بود بعد از یک فصل بمیرم... اگر این آخرین بهاری بود که می دیدم...
- یک عالمه گلدان می خرم. و همه جور گلی تویشان می کارم. بیشتر وقت هایم را صرف آب دادن به گل ها و شعر خواندن برایشان می کنم.
لبخند می زنم. تصور اینکه روزهایم را اینطور بگذارنم هم لذت بخش است. اینکه عطر نرگس ها را استشمام کنی، قوه ات را بنوشی و برای خودت فال حافظ بگیری، بدون استرس کنکور و درس و آینده... ناگهان... ترس برم می دارد. هیچوقت هیچوقت نمی خواستم پزشک شوم. هیچ کدام از رشته های پیراپزشکی و اصلا تجربی را هم دوست نداشتم و حالا که از شرشان خلاص شده ام خوشحالم. اما برای آینده برنامه های خودم را داشتم. من قرار بود یک نویسنده ی بزرگ بشوم! قرار بود کلی رمان فوق العاده بنویسم و حسابی مشهور شوم. اما حالا... حتی اگر رمانم ویرایش شده و کامل بود و انتشاراتی ها کار می کردند و با سرعت برق و باد کتابم را چاپ و به اقصی نقا جهان صاد می کردند و مردم هم حوصله ی خواندنش را داشتند، باز هم فایده ای نداشت. من می خواستم آدم ها را به فکر کردن وادار کنم. فرهنگ سازی کنم. ذهنشان را جوری شکل دهم که فردای زیباتری را بسازند، اگر فردایی در کار نباشد نوشتن به چه درد می خورد؟ نفس عمیقی می کشم. چقدر خوب که نابود شدن زمین حقیقت ندا د و چقدر خوب که باورش نکرده ام! پوزخندزنان مورد بعدی را فقط برای مسخره بازی می نویسم.
- همانطور که انسان های اولیه ی عزیز زحمت کشیدند و برایمان توی غارهایشان نقاشی کشیدند؛ من هم هرچه بتوانم ازدنیای دوران خودمان می نویسم و برای نوع جدید بشر که قرار است پا به عرصه ی وجود بگذارد باقی می گذارم.
همین لحظه پیامکی به گوشی ام میرسد. به گوشی هر چهار نفرمان. مادر محل نمی گذرد. صدرا هم همین طور. سخت مشغول نوشتن است و لبخند کمرنگی روی لب هایش. پدر با خواندن پیام سری به نشانه ی افسوس تکان می دهد. :« ببین مردم با چی شوخی میکنن!» با تعجب و کنجکاوی متن پیامک را می خوانم.
مشترک گرامی. اگر معتقدید راهی برای نجات سیاره امان وجود دارد عدد یک، و اگر در این راه مایل به همکاری با ما و تلاش برای بقا هستید عدد دو را ارسال نمایید. با تشکر، سازمان مبارزه با حوادث غیرمتقربه و ماورایی.
حدس میزنم که یک جور روش برای آمارگیری میزان امیدواری مردم باشد. عدد دو را ارسال می کنم و به سمت کاغذم بر می گردم. یک ثانیه بعد پیامک دیگری از همان شماره به دستم می رسد.
مشترک گرامی، از همکاری شما بسیار خرسندیم و به آن افتخار می کنیم. اطلاعات بیشتر را همکاران ما در اختیارتان خواهند گذاشت. لطفا راس ساعت چهار بامداد فردا در کوچه پشتی منزلتان حاضر شوید. با تشکر، سازمان مبارزه با حوادث غیرمتقربه و ماورایی.
شانه هایم را بالا می اندازم. همزمان که در لیستم مورد هشتم را در لیستم می نویسم عبارت خواهش می کنم را به شماره ی ناشناس پیامک می کنم.
- اگر سه ماه و ده روز از عمرم مانده باشد بجای بی محلی کردن به پیامک های عجیب غریب جوابشان را می دهم.
هرچند هیچ برنامه ای برای حاضر شدن در کوچه پشتی ساعت چهار بامداد فردا نداشتم. این شماره ی ناشناس آنقدر احمق بود که حتی آدرسم را نپرسید!
ادامه دارد...
خواندن قسمت بعدی این داستان
- ۹۹/۰۳/۱۳


الان چی کامنت بذارم؟ :دی
اصن هروقت یکی داستان و رمان مینویسه تو وبش من نمیدونم چی بگم😂
آی اَم حاضر :)