غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۳۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است

می دانید نگاه کوانتومی به چه معناست؟ خب کلی بخواهم بگویم نگاه کوانتومی یعنی انقدر روی پدیده ای زوم کنی و برویش دقیق شوی که کمیت را گسسته و به قولی جدا جدا ببینی. مثال رایجش هم راه پله است. شخص می تواند یا در پله ی اول بایستد یا پله ی دوم یا سوم یا.... اما هیچوقت در پله ی یک و بیست و پنج صدم نمی ایستد! یعنی نمی تواند! بین دو پله جایی برای ایستادن وجود ندارد. 

 

سال ها هم تا همین چند وقت پیش کمیتی کوانتومی محسوب می شدند. ما اصولا یا در سال ۱۳۹۹ باید باشیم یا ۱۴۰۰. جایی میان این دو اساسا نباید وجود داشته باشد. اما دارد!

 

ما الان دقیقا در یک جور خلاء زمانی گیر کرده ایم. سال تحویل شده. یعنی ۹۹ دمش را گذاشته روی کولش و رفته. اما هنوز ۱ فروردین نشده. با وجود اینکه زمستان رفته و اسفند تمام شده، هنوز بهار نیامده! 

 

نمی دانم شما چطور با این مسئله کنار آمده اید. برای خود من که هضم کردنش خیلی سخت است. کلافه کننده و تا حدودی ترسناک هم هست. بگذارید بیشتر توضیح دهم تا عمق فاجعه را متوجه شوید.

 

اگر همچنان در ۳۰ اسفند ۹۹ هستیم که خب پس در ساعت ۱۳:۰۷:۲۸ دقیقا چه تحولی رخ داد؟ چرا ما به هم تبریک گفتیم و ابراز شادی کردیم؟ برای چه هفت سین چیدیم، لباس نوهایمان را پوشیدیم و به دوست و آشنا پیامک تبریک فرستادیم؟ الان که هنوز اسفند است! اگر نیست، پس چرا تقویم می گوید که هست؟ اصلا الان چه روزی است؟! چه ماهی؟! چه فصلی؟! چه سالی؟! چه قرنی حتی؟!

 

جان سین دال بگویید ببینم ترسناک نیست؟ نیست؟! نیست؟!!! خب... حالا که فکر می کنم می بینم واقعا هم چندان ترسناک نیست. مهم هم نیست حتی. چه اهمیتی دارد که روی کاغذ چه نوشته می شود؟ اعداد و ارقام داخل تقویم چقدر ارزش دارند؟ هیچی! مهم نیت است. مهم خوش بودن و شیرینی خوردن و  خندیدن است‌. مهم شنیدن صدای دوست و آشنا، به بهانه ی تبریک عید است. مهم نو شدن احوال روح است. مهم امید بستن به روز های بهتر است. مهم شکوفه زدن طبیعت است. مهم جاری شدن رودها و گرم شدن دل هایمان است. 

 

می دانید... سال ۹۹ کلا برای من مثل همین ساعاتی بوده که نه جز ۹۹ حساب می شوند و نه ۱۴۰۰. معلق. بلاتکلیف. پا در هوا و سر سنگین خودم. می دانم «سر سنگین» ادامه ی عبارت  «پا در هوا» نیست. این دو گزاره هایی مجزا هستند که اشتباهی به هم وصل شده اند. کل روزهای ۹۹ هم انگار اشتباهی بودند. خنده هایش زهرآلود و گریه هاش مسخره و احمقانه بودند. 

 

نمی خواهم هیچ جمع بندی ای برای سالی که گذشت بنویسم. این مطلب را هم همینطوری نوشتم. نیازی به جمع بندی هست یا نه را نمی دانم. دوستش ندارم. دوست ندارم هیچ کدام از لحظه هایش را با خودم مرور کنم. دیگر چه اهمیتی دارد؟ «از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن» و این حرف ها. 

 

چند ساعت دیگر سال جدید به شکل رسمی آغاز می شود. من هم اجازه داده ام زندگی ام چند ساعت پیش رو نیز معلق باشد. اما بعدش؟ قرار است چوب جادویی ام را بچرخانم و دنیا را کن فیکون کنم و با یک پرش بلند ره صد ساله روم و قله های موفقیت را درنوردم؟ فکر نکنم. با شروع ۱ فروردین سعی می کنم حالم خوب باشد. سعی می کنم زندگی کنم. بهتر است بگویم سعی میکنم نهایت سعیم را بکنم.

  • میخک

می گشاید چشم خود را سال نو

پا گذارد نم نمک روی زمین

 

خنده آرد بر لب هر رهگذر

مثل طفلی شوخ و شیرین، دل نشین

 

سال نو هیچش خبر نیست از بدی

از مریضی، از گرانی، از حسد

 

سال نو، نو کودکی است بی گناه

مانده تا مانند انسان ها شود

 

بخل ورزد، کینه توزد، بشکند

قلب های عاشقان را بی امان

 

مانده تا او عاشقی یادش رود

رسم نامردی دهد یادش زمان

 

سال نو سوغاتی اش عید و بهار

پاگشایش را خودش بر ما دهد

 

کوله بارش یاس و نیلوفر بود

غنچه، امید، عشق، باران آورد

 

مادر این سال جز ما نیست کس

ما که سی صد روز آن را زنده ایم

 

طفل را تقلید مادر عادت است

سال بد یا خوب، ما یادش داده ایم

 

 

 

پ ن: این شعر تازه ی تازه، از تنور در اومده، همین الان سروده شده، تقدیم به تمام بیانی های عزیز ^_^

 

پ ن۲: سال نو مبارک 💖💖💖💖

 

  • میخک

خواب دیدم رفته ام به دنیای مردگان. فقط همین قدرش یادم مانده. لعنتی ها از بس گفتید «واااای چقدر حافظه ی خوبی داری و چقدر تمام خواب هایت یادت می ماند» چشمم زدید. 😒😒😒

 

فقط یک تصویر در ذهنم مانده. اینکه دو تا آدم مرده نشسته بودند روی مبل راحتی و داشتند کتاب می خواندند. ظاهرشان تفاوت چندانی با زنده ها نداشت. هیچکس جز من و خود مردگان در آن جزیره ی لعنتی نمی دانست که اینجا سرزمین مردگان است و نیمی از اهالی اش جنازه های متحرک هستند. نیم دیگر هم جوری طلسم شده بودند که نه می خواستند و نه می توانستند از جزیره خارج شوند.

 

حالا که فکر می کنم می بینم چقدر شبیه جزیره ی طلایی خواب قبلم بود! مردمانش مشت مشت جواهر خرج می کردند و در و دیوار تمام خانه ها از طلا بود. همه خوشبخت و شادان به نظر می رسیدند اما خوشبختی اشان تصنعی بود. این را فقط من می دانستم انگار.

 

خب یک ذره بیشتر یادم آمد. ولیعهد (که صورتش را یادم نیست اما نقشش به طرز عجیبی شبیه به پسر شهردار بود) از کودکی جزیره را ترک کرده بود و تحت تعلیم بهترین استادان جهان قرار گرفته بود و سفرهای بسیار کرده بود.مرد شده بود به قولی. حالا برگشته بود که به تخت شاهی بنشیند. ولیعهد روحش خبر نداشت آنجا چه گورستانی است! تا الان هم وزیر اعظم جزیره را اداره می کرده که خودش جز مرده ها بود و اجازه نداده بود رازشان برملا شود.

 

بعد از بیدار شدنم یک سری اطلاعات را در ذهنم طبقه بندی کردم. مثلا حدس زدم نصف مرده ی جزیره همان شهروندان واقعی اش هستند که بخاطر جادوی پدر نرگس به این روز افتاده اند. نصف زنده هم جویندگان گنج اند و بعد از رسیدن به اینجا دیگر حق ترک کردنش را ندارند. 

 

من جز هیئت همراه ولیعهد بودم. یک دامن چین دار دوران ویکتوریایی به تن داشتم و یک دفتر هم دستم بود. کاتب باشی بودم انگار. هرچیزی که می دیدم را یادداشت می کردم تا در تاریخ ثبت شود. در کوچه پس کوچه های جزیره قدم می زدم که به منطقه ی مخوفی رسیدم. تمام چراغانی ها و زلم زیمیوهایی که به مناسبت تاج گذاری از شهر آویزان شده بود پشت سرم مانده بود. تمام خنده ها و قهقهه ها و سر و صپای بازار هم همینطور. در آن محله تاریکی مطلق حکم فرما بود. بوی گوشت فاسد و گندیده به مشام می رسید. همه جا را خاک و کپک فرا گرفته بود. 

 

با ترس و لرز جلو رفتم. انجا بود که راز مرده ها را فهمیدم. اینجا اشتراحت گاهشان بود. شکل اسکلت می شدند اینجا. یا خشکشان می زد یا اسلومویشن حرکت می کردند. اگر یک ذره نوری از لامپ نیم سوخته ای سوسو میزد همه عین مسخ شده ها دورش جمع می شدند و به آن خیره می ماندند. 

 

دوان دوان پا به فرار گذاشتم. بعد از این را دیگر به هیچ وجه یادم نیست! یعنی خب یک جنگ اساسی بین ما همراهان ولیعهد و مرده ها و زنده هلی طلسم شده در گرفت. همه اش هم در روز تاج گذاری اتفاق افتاد. این وسط نرگس هم رفته بود گل بچیند احتمالا چون هیچ جا حضور نداشت.

 

نتیجه ی جنگ چه شد را هم یادم نیست. فقط انگار کشف کردیم باعث و بانی واقعی این بلایی که سر جزیره آمده بود چیست. انگار اینجا پاتوق جادوگران دیگر شده بود. تلفات بسیاری دادیم اما می دانم که اخرش ان جادوگران بدجنس خودشان به اسکلت بدل شدند و روی مبل های راحتی نشستند و کتابشان را با حرکت آهسته ورق زدند. یا شاید هم با نور مهتابی کنارشان مسخ شدند. شورشی ها جیغ و داد می کردند. صدای چکاچک شمشیرها لحظه ای قطع نمیشد. خون های بسیاری بر زمین ریخته شد. و در آخر...

 

لعنت! لعنت بر آنهایی که چشمم زدند و نگذاشتند یادم بماند نتیجه ی نهایی جنگ چه شد! زنده ماندیم یا مردیم! گیر افتادیم یا فرار کردیم یا حتی شاید جزیزه را در کنترل خودمان گرفتیم! ولیعهد تاج گذاری کرد یا نه! با آن نامزد شرقی اش که می گفتند در زیبایی نظیر ندارد و قرار بود جشن عروسی اشان یک روز بعد از مراسم تاج گذاری باشد ازدواج کرد یا نه! 

هی...

  • میخک

هر آرزویی که دلت خواست 

هرچندتا که دلت خواست

 

انشالله تو سال جدید...

  • میخک

مانده تا برف زمین آب شود

 

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

​​​​

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه‌ام.


مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم
من که در لخت‌ترین موسم بی‌چهچه سال
تشنه زمزمه‌ام؟

بهتر آن است که برخیزیم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.

 

 

 

 

راستی راستی راستی! این سه روز به طور ویژه بر همگان مبارک 💝💝💝

  • میخک

۱- ماش ها دارند سبز می شوند. و من انگار دارم یک فیلم مستند زنده تماشا می کنم. لحظه به لحظه مراحل برگ دادن و رشد کردنش را می بینم. و چه منظره ی دل نشینی است این جوانه زدن و سبز شدن و جان گرفتن!

 

۳- شعر گفتم! من! بعد از مدت های مدید (قریب به دو سال) توانستم شعر بگویم. و آنقدر خوب از آب در آمد که جرئت کنم نام شعر را رویش بگذارم. (البته با چاشنی کمی پررو بازی) یقین دارم ۱۴۰۰ سال بی نظیری می شود. نیامده عیدی اش را به من داد.

 

۴- یک دفتر تهیه کرده ام و آماده شده ام که با شروع سال جدید بولت ژورنال نویسی را آغاز کنم. هرچند هنوز هم دقیقا نمی دانم بولت ژورنال چیست اما گویا بولت ژورنال را هرکس مطابق میل خودش برای خودش تعریف می کنم. فقط چندتا نکات اولیه دارد که در اینترنت نوشته شده. خدا کند این روش موثر واقع شود و کمی نظم به زندگی ام ببخشد‌ و افسارش را به دستم بدهد.

 

۵- چهارشنبه سوری امسال آرامش بیشتری داشت نسبت به سال های قبل. از اوضاع کل کشور یا حتی شهرمان خبر ندارم اما دور و اطراف ما که امن و نسبتا آرام بود. ما هم خانوادگی در سکوت کامل آتشی روشن کردیم و سوختنش را با ذوق تماشا کردیم و ادای پریدن از رویش را در آوردیم و خندیدیم و برگشتیم به داخل خانه. باقی روز سعی کردیم دل همدیگر را شاد کنیم و غصه ها را از یاد هم ببریم. همین. 

 

۶-  امشب دوباره تا مرز افسردگی رفتم. دوباره افکار عجیب و غریبی به سرم زد. قبل از آتش روشن کردن بود در واقع. مثل ابر بهار گریه می کردم. دلم می خواست دست به کاری بزنم. بلایی سر خودم بیاورم. خشمم را بروز دهم. دعوا راه بیندازم یا حتی... بگذریم. گفتنش چه فایده ای دارد؟ یک لحظه مکث کردم. نفس عمیقی کشیدم. با خودم گفتم این اتفاق های ناخوشایند هم یک جور چالش اند. باید از پسشان بر بیایم. گفتم وقتی ماش ها دارند سبز می شوند و توانایی شعر گفتنم برگشته حق ندارم زندگی را دوست نداشته باشم. حق ندارم خودم را ببازم. حق ندارم بنشینم و تمام روز غصه بخورم. بلند شدم. همراه خانواده آتشی روشن کردیم و در سکوت کامل سوختنش را با ذوق تماشا کردیم و ادای پریدن از رویش را در آوردیم و خندیدیم و برگشتیم به داخل خانه. باقی روز سعی کردیم دل همدیگر را شاد کنیم و غصه ها را از یاد هم ببریم. همین. 

 

 

  • میخک

داشتم فکر می کردم اگر جدی جدی یک ساعت مانده به ساعت تحویل بیفتم و بمیرم ممکن است فرصت نکنم وصیت نامه ام را منتشر کنم. راستش اصلا وصیت نامه ای ندارم. فقط خواستم آخرین خواسته ام از شما را می نویسم

جان مادرتان، جان هرکسی که دوست دارید، قسم به هرکسی که می پرستید، لطفا این عید را در خانه بمانید! مسافرت غیر ضروری و نیمه ضروری و ترجیحا حتی ضروری هایش را هم کنسل کنید! با چشم هایتان لبخند بزنید! با تماس تصویری دید و بازدید ها را به جا بیاورید، ماسک بزنید، دست هایتان را ضد عفونی کنید، پدر و مادرتان را تا اطلاع ثانوی نبوسید و اجازه دهید این بیماری ملعون گورش را از زندگی امان گم کند. اگر مورد دیگری هم یادم افتاد اضافه می کنم.

با تشکر. سین دال

  • میخک

۱- من دث نوت رو که دیدم دلم می خواست یه اسلحه به کمرم ببندم و به هر شخص مذکر جوانی که نزدیکم میشه بدون تردید شلیک کنم. جدی اونهایی که تو یه رابطه شکست میخورن یا خیانت می بینن یا ازشون سو استفاده میشه چطور با آرامش تو خیابون ها تردد میکنن؟ 

 

۲- لعنت بر زمینی که بی موقع بلرزد.

 

۳- یکی بیاد با وایولت صحبت کنه و بهش بگه فامیلی اش Evergarden نیست و Overgarden ئه! تازه تیتراژ هم اشتباه نوشته. خود سازنده ها هم از تلفظ صحیحش خبر ندارن. ایش!

 

۴- ایساما هاجیمه گفته آخر کار با اشک خوانندگانم حمام خواهم کرد یا یه همچین چیزی. بعد من فکر میکردم ایشدا سوییه که از تیمارستان داستانش رو مینویسه میفرسته براش منتشر کنن :/

 

۵- اون لحظه ای که لایت دفتر مرگ رو برداشت از خوشحالی مثل فنر از جام پریدم و فریاد کشیدم :«آخ جون! با یه انیمه ی عمیق فلسفی محشر طرفم! قطعا قراره تقابل ایدئولوژی ها رو نشون بده و کاراکترهای مختلف هرکدوم تعریف خودشون رو از خوب و بد خواهند داشت. چه شود!» که خب زهی خیال باطل!

 

۶- یا مثلا اونجا که قاتل نابغه ی خونسرد و کاراگاه فوق نابغه ی مرموز همزمان دیالوگ «من خود عدالتم!» رو فریاد زدن، کم مونده بود کف و خون قاطی کنم. ایده ی فوق العاده ای داشت و میتونست بی نظیر باشه ولی خب بازهم زهی خیال باطل.

 

۷- خداوکیلی هفته ای یه قسمت کمه! یه قسمت بیست دقیقه ای واقعا کمه! بعد فکر کنید زلزله هم بیاد!

 

۸- یه موجی راه افتاده تازگی ها، عاشقان مانگای تکیو غول. در حد پرستش شخصیت هاش پیش رفتن! یا اینها از به سیاره ی دیگه اومدن یا من کلا اشتباهی خوندمش :/ 

 

۹- یادمه یه روز می خواستم یه پست بنویسم بدین شرح:

دوستان عزیز فمنیست، لطفا بیایید به من توضیح بدید اینکه تو یه فیلم نشون بدید تمام جنگجوها زن هستن و تمام فرماندهان و رهبران (به شرط موفق و باهوش بودن البته) بازهم زن هستن و همه ی زن ها در تمام هنرهای رزمی بی نظیر هستن و هیچ مردی توان مقاومت در برابر هیچ کدومشون رو نداره و با یه مشتشون ده تا مرد پخش زمین میشن و اصلا کاراکتر مذکر رو به فیلم راه نمیدید مگه اینکه نوچه ی پر زور و کم عقل خانوم ها باشه یا یه شخصیت منفی سطحی و کلیشی و در عین رعایت تمام این موارد بانوان بازیگر آرایش کاملشون رو هم میکنن و حد الممکن لباس هایی می پوشن که تمام زیبایی های بصری اشون رو به نمایش بذاره و مخاطب رو جذب کنه، دقیقا کدوم یک از حقوق زنان رو احیا میکنه؟

نه اینکه الان نظرم عوض شده باشه. هنوز هم چنین سوالی رو تو ذهنم دارم. منتها خواستم بگم دیگه در حد دث نوت ضد زن بودن هم کار خوبی نیست. انصاف داشته باشیم یکم. 

 

۱۰- از اسم «عروسک تایپیست» و ظاهر شغلشون هم خوشم نمیاد. یه جورهایی توهین آمیزه به نظرم. 

  • میخک

سبزه کاشته ام برای عید امسال.

جمله ای که گفتم شاید بیش از حد عادی و بی اهمیت جلوه کند. اما برای من اینطور نیست. من سبزه کاشته ام برای عید امسال. با این حرکت نمادین رسما به خودم اعلام کردم که قرار است یک تغییر اساسی به زندگی ام بدهم. هرچند کمی دیر دست به کار شدم و ماش هایم هنوز هم جوانه نزده اند و شاید تا خود عید هم سبز نشوند اصلا. اما من سبزه هایم را کاشته ام. قدم بزرگی نیست؟ خارق العاده نیست؟

 

من همیشه ی خدا نسبت به عید بی ذوق بودم‌. از منی که تقی به توقی میخورد چشمانم قلبی می شدند و ذوق و شوق فراوانم را به تمام ترک های روی دیوار ابراز می کردم بعید بود این رفتار. اما نمی دانم چرا در برابر عید نوروز «خب که چی؟» ترین حالت ممکن را داشتم. می گفتم «یه سال دیگه هم گذشت. خب گذشت که گذشت! جشن داره مگه؟» 

 

نمی گویم چون امسال پر از مصیبت و بلا بوده گذشتنش جشن دارد. (که دست بر قضا دارد.) من تازه فهمیده ام شروع سال جدید را جشن می گیریم، نه پایان قبلی را. تازه فهمیده ام اینکه حضرت عزرائیل مهلتمان داده تا شکوفه زدن درخت سیب را ببینیم جشن دارد. اینکه یک سال دیگر هم فرصت داریم زندگی کنیم جشن دارد. نوروز فقط یک جشن نمادین است. بسم الله می گوییم و با امید شروع می کنیم. حتی وقتی که چیزی برای امید بستن به آن موجود نباشد. زمان درست عین اکسیژن است. همان قدر که ما را به سمت مرگ هدایت می کند به ما زندگی می بخشد.

 

خب سبزه کاشتن من هم نمادین است. مخصوصا وقتی که اهالی خانه در «خب که چی؟» ترین حالت ممکن هستند. وقتی غم و غصه و فشارهای روحی و روانی و اقتصادی همه را بی ذوق کرده. دومین عیدی است که خرید عید درست و حسابی نداشته ایم. برای تعطیلات عید لحظه شماری نکرده ایم. نسیم بهاری از پشت پنجره ی کلاس هوش و حواسمان را نبرده و معلم برای اینکه تمرکزمان را بروی درس نگه دارد و هوای عید را از سرمان بیندازد حرص و جوش نخورده است. دید و بازدید نخواهیم داشت. عیدی چندانی نخواهیم گرفت و اگر مطابق پارسال پیش برویم هفت سین هم نخواهیم چید.

 

تازه، اگر من دست روی دست گذاشته بودم امسال سبزه هم نمی کاشتیم! یک پله بیشتر به سمت اعماق افسردگی بی ذوقی پیش می رفتیم. حالا من، نه اینکه بخواهم خودم را ابرقهرمانی با شنلی سپید و شمشیر برنده ی عدالت سوار بر مرکب سعادت و مرام فتوت معرفی کنم! ولی خب، من در چنین شرایطی در  یک ظرف پلاستیکی سبزه کاشته ام!

 

ماش کاشته ام در واقع. رنگش امروز کمی به سبزی گراییده، اما هیچ تضمینی نیست که جوانه بزند و رشد کند. همه چیز که دست من نیست. زندگی پر از اتفاقات غیر متقربه (مترقبه؟) است. دلیل نمی شود ما دست روی دست بگذاریم! دلیل نمی شود که زندگی نکنیم! زندگی کردن فقط نفس کشیدن نیست. #من-ماسک-می زنم و #در خانه بمانیم توصیه هایی صرفا برای نمردن است.

 

مانده ام چرا کسی برای زندگی کردن توصیه ای ندارد. اینکه چطور در خانه نپوسیم. چطور با وجود غم ها بخندیم. چطور «خب که چی؟» گفتن را کنار بگذاریم. چطور به ترک های دیوار عشق بورزیم و... زیادی شعاری شد نه؟ خب من واقعا کار دیگری از دستم بر نمی آید. نهایت کاری که می توانم بکنم همین است. اینکه شما را به پویش #سبزه-بکاریم دعوت کنم. باشد که امسال ۳۶۵ روز بهتری را بسازیم.

 

 

 

 

پ ن: شعری از جناب منور الذهن:

به نظرم جا داره آخر متن تون این شعر رو هم اضافه کنین:

سبزه ای خواهم کاشت. خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب...

که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه ی عشق سبزه ای بّکارد.

مردمان غرق در افسردگیِ بی ذوقی...

پشت دریاها شهری است

که در آن سبزه ها بسیارند.

مردمانی که دگر، «خب که چی؟» گفتن را، جرم می انگارند...

ترک دیوارها، موسیقی احساس تو را می شنوند :))

کرونا هست ولی، پنجره ها رو به تجلی باز است

مردم شهر به یک سبزه چنان می نگرند، که به یک شعله به یک خواب لطیف

ناشران (یعنی شما:)) ) وارث آب و خرد روشنی اند

پشت دریاها شهری است

سبزه ای باید کاشت...

 

 

 

  • میخک

مگر می شود در طول یک سال آدم 9 عدد لبخند هم نزده باشد؟ معلوم است که نمی شود! اگر افسرده و از دنیا بریده هم که باشی نمی شود! من هم حداقل در این 365 روز 72،3 تایی لبخند زده ام! می شود کم کم هفته ای یک لبخند. اما خب، در کل هم تعداد و هم کیفیت لبخندهایم نسبت به سال های قبل یک به ده است. گفتن ندارد. پس ترجیح دادم سوال را کمی تغییر دهم. بالاخره این عدم لبخند ها به آدم درس زندگی می دهند دیگر!

 

 

1- از 99 آموختم که مرگ بغل گوشمان است. واقعا بغل گوشمان است ها. تعارف ندارد. مراعات اینکه فلان شخص عزادار است و تازه داغ دیده و بگذار اندکی آسوده باشد را هم نمی کند. باید هر لحظه، دقیقا هر لحظه آماده اش باشیم.

 

2- از 99 آموختم که به خودم دروغ نگویم. حقیقت از زهرمار هم تلخ تر است، باشد! اما دروغ فقط اوضاع را بدتر می کند.

 

3- از 99 آموختم هیچوقت دعا نکنم «کاش زمان زودتر بگذره» چون واقعا می گذرد. عمر ماست که می گذرد و از دست می رود و دیگر هیچ وقت بر نمی گردد. به خودمان می آییم و می بینیم یک سال گذشته و تنها کاری که کرده ای دعا برای زودتر گذشتن زمان بوده است.

 

4- از 99 آموختم هر آنکه از دیده برفت الزاما از دل هم نمی رود. اما احتمال این اتفاق چند درصد افزایش میابد. نزدیک آدم ها که بشوی می توانی خوب و بدشان را ببینی. احساسشان را حس کنی. منطقشان را درک کنی. می توانی دوستشان داشته باشی. اما از فاصله ی دور، مخصوصا در مجاز آباد، آدم ها کمتر شبیه آدم اند. بیشتر شماره اند، یک اسم خالی اند، عکس پروفایلشان هستند. در فاصله ی دور آدم ها کمتر دوست داشتنی هستند.

 

5- از 99 آموختم نباید دنبال مقصر بگردم. پیدا کردن کسی یا چیزی که بابت بدبختی هایت سرزنشش کنی ساده ترین کار است. اما هیچوقت جواب نمی دهد. خیلی وقت ها اصلا مقصری وجود ندارد. اگر هم داشته باشد، شناختن مقصر اوضاع را بهتر نمی کند.

 

6- از 99 آموختم به اشتباهات، ترس ها، شکست ها و حماقت های دیگران احترام بگذارم و آن را جزئی از مسیر زندگی و رشدشان بدانم. 

 

7- از 99 آموختم قرار نیست کسی به من لبخند هدیه بدهد. لبخندی هم اگر هدیه می دهند ماندگار نیست.

 

8- از 99 آموختم محبت را گدایی نکنم.

 

9- از 99 آموختم در زیر بار سنگین ترین فشارها و سختی ها، فقط صبر کنم. یاد گرفتم لازم نیست که فورا تصمیم بگیرم. یاد گرفتم همه چیز این دنیا، خواهیم نخواهیم می گذرد....

 

 

 

 

  • میخک