خبرهای خوب!
۱- ماش ها دارند سبز می شوند. و من انگار دارم یک فیلم مستند زنده تماشا می کنم. لحظه به لحظه مراحل برگ دادن و رشد کردنش را می بینم. و چه منظره ی دل نشینی است این جوانه زدن و سبز شدن و جان گرفتن!
۳- شعر گفتم! من! بعد از مدت های مدید (قریب به دو سال) توانستم شعر بگویم. و آنقدر خوب از آب در آمد که جرئت کنم نام شعر را رویش بگذارم. (البته با چاشنی کمی پررو بازی) یقین دارم ۱۴۰۰ سال بی نظیری می شود. نیامده عیدی اش را به من داد.
۴- یک دفتر تهیه کرده ام و آماده شده ام که با شروع سال جدید بولت ژورنال نویسی را آغاز کنم. هرچند هنوز هم دقیقا نمی دانم بولت ژورنال چیست اما گویا بولت ژورنال را هرکس مطابق میل خودش برای خودش تعریف می کنم. فقط چندتا نکات اولیه دارد که در اینترنت نوشته شده. خدا کند این روش موثر واقع شود و کمی نظم به زندگی ام ببخشد و افسارش را به دستم بدهد.
۵- چهارشنبه سوری امسال آرامش بیشتری داشت نسبت به سال های قبل. از اوضاع کل کشور یا حتی شهرمان خبر ندارم اما دور و اطراف ما که امن و نسبتا آرام بود. ما هم خانوادگی در سکوت کامل آتشی روشن کردیم و سوختنش را با ذوق تماشا کردیم و ادای پریدن از رویش را در آوردیم و خندیدیم و برگشتیم به داخل خانه. باقی روز سعی کردیم دل همدیگر را شاد کنیم و غصه ها را از یاد هم ببریم. همین.
۶- امشب دوباره تا مرز افسردگی رفتم. دوباره افکار عجیب و غریبی به سرم زد. قبل از آتش روشن کردن بود در واقع. مثل ابر بهار گریه می کردم. دلم می خواست دست به کاری بزنم. بلایی سر خودم بیاورم. خشمم را بروز دهم. دعوا راه بیندازم یا حتی... بگذریم. گفتنش چه فایده ای دارد؟ یک لحظه مکث کردم. نفس عمیقی کشیدم. با خودم گفتم این اتفاق های ناخوشایند هم یک جور چالش اند. باید از پسشان بر بیایم. گفتم وقتی ماش ها دارند سبز می شوند و توانایی شعر گفتنم برگشته حق ندارم زندگی را دوست نداشته باشم. حق ندارم خودم را ببازم. حق ندارم بنشینم و تمام روز غصه بخورم. بلند شدم. همراه خانواده آتشی روشن کردیم و در سکوت کامل سوختنش را با ذوق تماشا کردیم و ادای پریدن از رویش را در آوردیم و خندیدیم و برگشتیم به داخل خانه. باقی روز سعی کردیم دل همدیگر را شاد کنیم و غصه ها را از یاد هم ببریم. همین.
- ۹۹/۱۲/۲۷
سلام چه خوب و عالی .
دلتون شادو لبتون خندون.
موفق باشید.