غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

خبرهای خوب!

چهارشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲:۴۵ ق.ظ

۱- ماش ها دارند سبز می شوند. و من انگار دارم یک فیلم مستند زنده تماشا می کنم. لحظه به لحظه مراحل برگ دادن و رشد کردنش را می بینم. و چه منظره ی دل نشینی است این جوانه زدن و سبز شدن و جان گرفتن!

 

۳- شعر گفتم! من! بعد از مدت های مدید (قریب به دو سال) توانستم شعر بگویم. و آنقدر خوب از آب در آمد که جرئت کنم نام شعر را رویش بگذارم. (البته با چاشنی کمی پررو بازی) یقین دارم ۱۴۰۰ سال بی نظیری می شود. نیامده عیدی اش را به من داد.

 

۴- یک دفتر تهیه کرده ام و آماده شده ام که با شروع سال جدید بولت ژورنال نویسی را آغاز کنم. هرچند هنوز هم دقیقا نمی دانم بولت ژورنال چیست اما گویا بولت ژورنال را هرکس مطابق میل خودش برای خودش تعریف می کنم. فقط چندتا نکات اولیه دارد که در اینترنت نوشته شده. خدا کند این روش موثر واقع شود و کمی نظم به زندگی ام ببخشد‌ و افسارش را به دستم بدهد.

 

۵- چهارشنبه سوری امسال آرامش بیشتری داشت نسبت به سال های قبل. از اوضاع کل کشور یا حتی شهرمان خبر ندارم اما دور و اطراف ما که امن و نسبتا آرام بود. ما هم خانوادگی در سکوت کامل آتشی روشن کردیم و سوختنش را با ذوق تماشا کردیم و ادای پریدن از رویش را در آوردیم و خندیدیم و برگشتیم به داخل خانه. باقی روز سعی کردیم دل همدیگر را شاد کنیم و غصه ها را از یاد هم ببریم. همین. 

 

۶-  امشب دوباره تا مرز افسردگی رفتم. دوباره افکار عجیب و غریبی به سرم زد. قبل از آتش روشن کردن بود در واقع. مثل ابر بهار گریه می کردم. دلم می خواست دست به کاری بزنم. بلایی سر خودم بیاورم. خشمم را بروز دهم. دعوا راه بیندازم یا حتی... بگذریم. گفتنش چه فایده ای دارد؟ یک لحظه مکث کردم. نفس عمیقی کشیدم. با خودم گفتم این اتفاق های ناخوشایند هم یک جور چالش اند. باید از پسشان بر بیایم. گفتم وقتی ماش ها دارند سبز می شوند و توانایی شعر گفتنم برگشته حق ندارم زندگی را دوست نداشته باشم. حق ندارم خودم را ببازم. حق ندارم بنشینم و تمام روز غصه بخورم. بلند شدم. همراه خانواده آتشی روشن کردیم و در سکوت کامل سوختنش را با ذوق تماشا کردیم و ادای پریدن از رویش را در آوردیم و خندیدیم و برگشتیم به داخل خانه. باقی روز سعی کردیم دل همدیگر را شاد کنیم و غصه ها را از یاد هم ببریم. همین. 

 

 

  • میخک

نظرات  (۷)

  • محسن رحمانی
  • سلام چه خوب و عالی .

    دلتون شادو لبتون خندون.

    موفق باشید.

    پاسخ:
    علیک سلام :)
    مچکر :)
    همچنین :)

    منم به شدت با بولت ژورنال موافقم و دقیقا قصد دارم واسه سال جدید یکیشو برای خودم بسازم، فکر میکنم خیلی بتونه کمک کنه در راستای اینکه حال آدم بهتر بشه و بیشتر بتونه ادامه بده. منتها نمیدونم، هنوز دفتر خوشگل و گوگولی مگولی ای براش نخریدم. هدفم یک دفتر نقطه ای بود اما خب...

    آها و در ضمن خیلی خوبه که راجبش خوندی، من هنوز در بیست و هفت اسفند ماه، اینقدر عزمم رو جزم نکردم :))

     

    خیلی خوبه که یادت مونده چیا بهت حس خوب دادن و ازشون استفاده کردی. کلا این قضیه فکر میکنم خیلی بتونه آدمو از افکار بدش دور کنه...

    + احساس میکنم خیلیامون با ذهنیات و دغدغه های مشابهی سر و کله میزنیم اخیرا...

    پاسخ:
    منم دفتر جدید نخریدم که!
    سررسید 98 رو برداشتم صفحات اولش که نوشته شده بود رو بریدم و آماده اش کردم ^_^
    دفتر خوشگلیه حیف بود می انداختیمش دور :/

    خیلی خوندم ولی فکر کنم تا شروع نکردم به جواب نمیرسم :/
    خیلی پیچیده به نظر میاد!

    چیزهای زیادی نیستن پس راحت تو یاد می مونه :دی

    اوهوم...


    راستی سلام!
    به انتشارات دل خوش اومدین :)

    پس شعر تون کو ؟ :))

    پاسخ:
    تو دفترم ^_^

    «وقتی ماش ها دارند سبز می شوند و توانایی شعر گفتنم برگشته حق ندارم زندگی را دوست نداشته باشم.»

    همین احساس وقتی به من دست میده که پرواز یه پرنده رو تماشا ‌کنم؛ چه وقتی که اوج می‌گیره یا وقتی که خودش رو رها می‌کنه روی هوا. اگه اون پرنده لک‌لک باشه که دیگه امید به زندگیم میشه صد!

    پاسخ:
    چه خوب ^_^

    بولت ژرنالت رو میتونی توی نت بزنی عزیزم ببینی چطوریه! من داشتم ودارم اگر عمل گرایی انجامش بده:)

    زندگیت بشه مثل سبزه خوش وخرم وخوب:)

    این افسردگیو میفهمم منم یه لحظه همونطوری میشم. خیلی وحشتناک خیلی

    پاسخ:
    کل نت رو شکافتم :/ 

    همچنین :)💖💖💖

    اوهوم...

    من دیگه الهه طاقت نیاوردم وبم رو بستم. نمیتونم با نخوندن و مدام تو نت چرخیدن کنار بیام. با استرس و ترس و عذابِ کنکور!

    من میرم تا بعد کنکور.

    بهت سرمیزنم

    دلم میخواد بگم توهم بری ولی میترسم بری دیگه نیای. مثل خیلیا که رفتن نیومدن دیگه

    پاسخ:
    خوب کردی

     امتحان کردم اما برای من جواب نداد
    ایشالا که‌بهترین ها برات اتفاق بیفته ^_^

    عامم، خب من کلی دفتر و اینا دارم ولی هرکدومو نگاه میکنم میگم خب، اینو بذارم برا خاطره نویسی

    اینو بذارم برا درسام

    اینو بذارم برای چیزایی که از نت یاد میگیرم و اون یکی خلاصه کتابا و خلاصه راضی کردن خودم خیلی پیر کنندست :)

     

    تو ذهن من نمیمونن :))
     

    ممنونم :))

    پاسخ:
    دیگه یکم باید وسواس رو کنار گذاشت دیگه :دی

    :)

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.