غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۹ ثبت شده است

روز اول « از طریق نوشتن و از چشم شخص دیگری در خیابان تان قدم بزنید و به مکان مورد علاقه تان بروید»

 

 

لباس هایم را فوری تنم کردم و از محوطه ی استخر بیرون زدم. موهایم هنوز کامل خشک نشده بودند. باد سردی داشت می وزید و شاخه ی درخت ها را تکان می داد. باد که نه، طوفان بود. گرد و خاک زیادی به پا کرده بود. گوش هایم از سرما یخ زده بودند و تک تک تارهای مویم روی سرم منجمد شده بود. مغزم دذد گرفته بود. مطمئن بودم قرار است سرما بخورم. اما مهم نبود. ساک ورزشی ام را پشتم انداختم. باید تاکسی می گرفتم. باید بلافاصله خودم را به خانه می رساندم. باید عجله می کردم. اما سراشیبی ملایم جاده وسوسه ام کرد. شروع کردم به قدم زدن. آرام آرام جلو می رفتم. خودم هم دلیل رفتارهای خودم را نمی فهمیدم. پر از ترس و دلهره بودم اما داشتم انکارش می کردم. اصلا مگر مهم بود؟ مگر دویدن من می توانست چیزی را تغییر دهد؟ با عجله به چه باید می رسیدم؟ قدم هایم کوتاه و بیخیال بود. اپارتمان های یک شکل و یک رنگ زیر پایم بودند. شهر در سکوت محض بود. باد هوهو می کرد و لباس هایم را به بدنم می چسباند. نه ماشین های زیادی دیده میشد نه آدمی زادی. هیچ جنبنده ای پیدا نبود. خورشید بدون سر و صدایی داشت پشت کوه ها دفن میشد. تن آسمان خونی شده بود. همه چیز و همه کس در خواب فرو رفته بودند. باید زودتر به خانه بر می گشتم...

 

 

 

 

 

پ ن: مکان مورد علاقه ندارم ولی همین خیابونمون رو دوست دارم :)

  • میخک

پیش نوشت:

شاید بپرسید ربط ۲۲ بهمن به جواب این سوال ها چیه. سوال خوبیه. هرکی تونست جوابش رو پیدا کنه یه جایزه پیش من داره :))

 

 

 

 

۱- راست دست هستین یا چپ دست؟

راست دست. اعتراف می کنم تا همین دو سه سال پیش بابت این موضوع غصه می خوردم. فکر می کردم امتیاز این مرحله رو از دست دادم. از بس بهم گفته شده بود «چپ دست ها باهوش ترن، خلاق ترن، جذاب ترن، موفق ترن، هنرمندن، خاصن، از آسمون افتادن و...» یه جور احساس حسادت/ کینه نسبت به چپ دست ها داشتم. 

 

 

 

۲- نقاشی اتون در چه حده؟

خوب یا بدش رو نمی دونم. من متفاوت می کشم. اگه یه موضوع مشخص بدید و از صدنفر بخواید اون رو بکشن، احتمالا عجیب غریب ترین و احتمالا مسخره ترین نقاشی مال من باشه‌. طرح های فانتزی و بامزه رو دوست دارم‌. فکر کنم تو کاریکاتور کشیدن استعداد داشته باشم. هرچند هیچ وقت به صورت جدی دنبالش رو نگرفتم. باید این مورد رو به لیست اهدافم اضافه کنم.

 

 

۳- اسمتون رو دوست دارید؟

جواب حسنا به این سوال کاملا گویای احوال منه.

 

 

فقط این رو هم اضافه کنم که من اگه کسی که باهام صمیمیه به اسم رسمی صدام کنه هم یه جورایی ناراحت میشم :دی

 

 

 

۴- شیرینی یا فست فود؟

از جمله دو راهی های سخت زندگی! :(

 

 

 

۵- دوست دارین قد همسر آینده اتون چند سانت باشه؟

حالا چون روی اون سانتش تاکید شده میگم: بازه ی بین ۱۶۰ تا ۱۹۰. خارج از این بازه نباشه دیگه مهم نیست.

 

 

 

۶- عمو یا دایی؟

دایی ندارم :(

​​​​​ولی عموهام رو دوست دارم :)

 

 

 

۷- خاله یا عمه؟

با عمه هام اختلاف سنی خیلی خیلی خیلی زیاد و با خاله هام اختلاف سنی خیلی کمی دارم. ولی بازهم رقابت تنگاتنگی با هم دارن.

 

 

 

۸- اعداد مورد علاقه اتون؟

۴،۸،۱۶،۳۲ و... کلا مضرب های چهار :) اگه عدد مربع باشه که چه بهتر.

 

 

 

۹- اولین وبی که زدین رو حذف کردین؟

من نه ولی بلاگفا حذفش کرد.

 

 

 

۱۰- تو بیان با کی بیشتر صمیمی هستی؟

من شخصیتم یه جوریه که با خیلی ها احساس صمیمیت می کنم اما اون خیلی ها با من احساس صمیمیت نمی کنن. :/ احتمالا اصلا نمی دونن که من باهاشون احساس صمیمیت می کنم. :/ نمی دونم مشکل از کجاست! مسئولین رسیدگی کنن لطفا.

 

 

 

۱۱- مامان و باباتون تو بیان کیه؟

جدی شما مامان و بابا دارید اینجا؟؟!! خیلی لوسه ولی منم دلم خواست! کسی من رو به فرزند خوندگی قبول نمی کنه؟ 

(حالا دقیقا کاربردشون چی هست؟ مثلا من یکی از خدمات پولی بیان رو فعال کنم هزینه اش رو اونها حساب میکنن؟)

 

 

 

۱۲- رو جنس مخالف کراش داری؟

این سوال یه جوریه می ترسم بگم نه و یه چیز دیگه برداشت شه ://

موقع سوال طرح کردن به این جنبه هاش هم دقت کنید لطفا‌.

 

 

۱۳- مترو یا قطار؟

تاحالا مترو سوار نشدم اما دوباری که قطار سوار شدم جفتش جز بهترین خاطرات زندگی امه و بعید می دونم چیز دیگه ای بتونه باهاش رقابت کنه :)

 

 

 

۱۴- به نظرت شادی یعنی چی؟

خیلی دوست دارم جواب این سوال رو بفهمم.

 

 

۱۵- سه تا از صفاتت؟

هیجانی ام. هیجان های منفی یا مثبت خیلی راحت کنترلم می کنن. 

تنبلم. قانون دوم نیتون به شدت در من صادقه. 

خیال پردازم. در واقع خیلی کم پیش میاد روی زمین باشم.

 

 

 

​​​۱۶- اگه می تونستی هویتت رو عوض کنی دوست داشتی جای کی باشی؟

اگه به صورت موقت باشه جای همه! اگه دائمی هیچکس. 

 

 

 

۱۷- الان از چی ناراحتی؟ چی ناراحتت می کنه؟

کنکور. کرونا. کینه

 

 

 

۱۸- به چی اعتیاد داری؟

اینترنت، خیال پردازی، آدم ها

 

 

 

 

۱۹- اگه می تونستی یه جمله بگی که کل دنیا بشنوه چی می گفتی؟

این نیز بگذرد.

 

 

 

۲۰- پنج تا چیز که خوشحالت می کنه؟

خوندن یه کتاب جدید

نوشتن یه داستان جدید

خوشحال کردن یه نفر 

حرف زدن با کسایی که دوستشون دارم

تماشای یه فیلم/ سریال/ انیمه ی محشر

 

 

 

 

۲۱- اگه می تونستی به عقب برگردی چه نصیحتی به خودت می کردی؟

Calm down please! 

 

​​

 

۲۲- چه عادت ها یا رفتارهایی دارید که باعث آزار بقیه است؟

​​​​​​وقتی روح و روانم بهم می ریزه تا روح و روان بقیه رو بهم نریزم دست بردار نیستم. و این خیلی بده!

 

 

 

۲۳- صبح ها اگه مامان بابات بیدارت کنن چجوری این کار رو می کنن؟

بابام خیلی منطقی با ولوم پایین صدام می کنه و خیلی هم خوب بیدار میشم. ولی ناخوداگاهم نسبت به بیدار شو گفتن های مامانم مقاوم شده. برای همین هم مامانم خلاقیت های بیشتری به خرج میده. حالا مدت هاست که خودم بیدار میشم اما مثلا زمان مدرسه یه دفعه داد میزد واااای ساعت هشت و نیمه پا شو خواب موندی!!! و من مثل فنر از جا می پریدم و می دیدم تازه شش و نیمه :/

 

 

 

۲۴- کراشتون تو مدرسه؟

یکی معنی این سوال رو برای من توضیح بده :/

 

 

 

 

۲۵- تاحالا شده به یکی اشتباهی یه پیامی بدین و دردسر بشه؟

خیلی جالبه جواب این سوال رو تو وبلاگ های مختلف نگاه میکردم دیدم اکثرا گفتن نه! و با خودم گفتم خوش به حالتون نمی دونید چقدر شرایط بدیه و تو ذهنم خاطره ی پیام های اشتباهی که فرستادم و دردسرهای بعدش رو مرور کردم... 

اما در حال حاضر هیچی یادم نمیاد!  :/

 

 

 

۲۶- یه جمله ی تاثیرگذار برای مخ زنی؟

اهم اهم! خب فرد به فرد با توجه به شخصیت و شرایط متفاوته.

این جانب یک عدد فوق تخصص رساننده ی اشخاص به هم دیگر :) 

 

پ ن: حالا درسته که هیچ کدوم از نصیحت هام تاحالا تو دنیای واقعی اثر نکرده ولی خب همه ی کاراکترهایی که نوشتم تاحالا راضی بودن :)

 

 

۲۷- چه فرقی بین شمای مجازی با اونی که تو واقعیت هست وجود داره؟

می تونم بگم هیچ فرقی. من همون آدمم. توی دنیای واقعی تصویر سین دالی که میره بازار خرید کنه با اونی که تو کتاب خونه مشغول مطالعه است با کسی که پشت تلفن با دوست های صمیمی اش حرف میزنه چقدر فرق داره؟ مجازی هم دقیقا همین طوره. فقط یه سری تفاوت های ریز هستن که بخاطر تفاوت شرایط بروز می کنن. همین.

 

 

 

۲۸- یه دروغی که اینجا به ما گفتین؟

دروغ نگفتم اما مبالغه کرده ام. یا شاید یه حقیقتی رو از یه وری گفتم که ور دیگه اش رو کاملا نادیده گرفته. اینها دروغ حساب میشه؟

 

 

 

۲۹- تو بیان چندتا اکانت دارین؟

دوتا. دومی رو واقعا نمی دونم برای چی ایجاد کردم. تاحالا هیچ گونه استفاده ای ازش نکردم. فقط یه گوشه افتاده :/

 

 

۳۰- اولین دوستتون تو بیان؟

پاییز بود که اصلا خود ایشون  من رو دعوت کرد کوچ کنم به بیان....

 

 

۳۱- چند بار تو وبتون **ناله گذاشتید؟

مطمئنم تاحالا همه اتون متوجه شدین که وضعیت حافظه ی من چطوریه دیگه؟ خب پس قطعا انتظار ندارین جواب این سوال رو بدونم! ضمن اینکه نمی دونم دقیقا چه متن هایی همینی که تو سوال گفته شده به حساب میاد :/

 

 

 

 

پی نوشت: ۲۲ بهمن مبارک :)

پی نوشت تر: به روم نیارید که سرعت پست گذاشتنم با سرعت دویدن جناب میگ میگ برابری می کنه :/

  • میخک

از شهر که خارج می شویم با خیال راحت بر می گردم و رو به پشت در صندلی عقب ماشین می نشینم. این طوری دنیا را جور دیگری می بینم. جدا از  نمای بزرگ تر و دلچسب ترش، حرکت را احساس می کنم. دیگر به نظر نمی رسد که درخت های کنار جاده با سرعت از کنارمان رد می شوند. این من هستم که دارم دور می شوم.

 

دور و دورتر. طبیعت پشت سرم را ترک می کنم. گله ی گوسفندها، مزارعی که تازه شخم زده شده اند، کوه های پوشیده از برف، خانه های کاه گلی، تیرهای چراغ برق، دکه های وسط جاده، همه و همه در گذشته جا می مانند.

 

من به تنهایی جلو می روم. یا شاید هم عقب می روم. هیچ نمی دانم مقصدم کجاست! نیرویی ناشناخته از پشت یقه ام می گیرد و من را می کشاند به سمت دنیایی که آن را نمی بینم. آن را نمی شناسم. من هنوز هم چشم به گذشته دوخته ام. حتی تکه سنگ گوشه ی خیابان، یا علف هرزی که کف آسفالت را شکافته، نشانه هایی می شوند که فاصله گرفتن را لمس کنم. تنهایی را بچشم. مجبور باشم هر لحظه در حال وداع گفتن باشم. 

 

 

عادت عجیبی است، نه؟ راستش در در زندگی روزمره ام هم همین طورم. یک روز با خودم گفتم «این بار دیگر می روی، جدی جدی می روی، باید رفتن را یاد بگیری. مهم نیست زمینی که رویش ایستاده ای نوک کوه است یا ته دره، برای تو مثل باتلاق است. تو گیر کرده ای. همیشه ی خدا گیر می کنی. باید حرکت را یاد بگیری.»

 

حرکت باعث تغییر می شود‌. تغییر باعث پویایی و شکفتن می شود. پویایی از ما آدم های بهتری می سازد. تصمیم گرفتم همه چیز و همه کس را ترک کنم. تصمیم گرفتم از باتلاق فرار کنم. به خودم قول دادم وقتی برگردم که آدم بهتری شده بودم. کم و بیش سر قولم مانده بودم. تا همین امروز که رفته بودیم بیرون شهر.

 

 

همان طور که قسمت عقبی خیابان لاغر و لاغر تر می شد و مثل مار به خود می پیچید و قسمت جلویی اش چاق و چله با لباس های گشاد از زیر لاستیک ها بیرون می آمد، خاطراتم در ذهنم جان گرفتند. تازه آن موقع به حماقت خودم پی بردم. گفته بودم «می روم تا رفتن را یاد بگیرم.» غافل از اینکه من رفتن را بلد بودم‌. خیلی خوب هم بلد بودم. بارها و بارها بی مقدمه گذاشته و رفته بودم. رفتن هایی که شاید به چشم هیچکس نیامده اند.

 

 

مشکل بخش دوم‌ماجراست. من خودم می روم اما دلم جا می ماند. چیزی که بلد نیستم دل کندن است. دل کندن را هم نمی شود یاد گرفت!  حالا که فکرش را می کنم می بینم من تمام عمرم با احساساتم درگیر بودم.  من تمام عمرم در حال رفتن بودم تا شاید دل کندن را یاد بگیرم. رفتن هایی که عمرشان گاه چند ثانیه و گاه چند سال به درازا می کشد.

 

 

امروز خاطره ی یکی از تلخ ترین رفتن هایم را یادم آمد. خود رفتن و دوری کردن و تنها ماندن و دل تنگی را نمی گویم. قسمت عذاب آورتر ماجرا برگشتن بود. جزئیاتش را کنار می گذارم. مدتی جدا بودیم و بعد که برگشتم دیدم فلانی دیگر آن آدمی که من می شناختم نیست. فراموش کرده بود یا کنار آمده بود را نمی دانم. فقط می دانم عوض شده بود. جلو رفته بود. این من بودم که همچنان در باتلاق گیر کرده بودم.

 

 

خیلی درس ها هستند که باید یاد بگیرم. زندگی کردن هزار و یک دنگ و فنگ دارد. هزارجور قلق دارد. نمی شود از روی یک جزوه روخوانی کنی و یک شبه متخصص شوی. نمی شود چوب جادویی ات را تکان بدهی و خوشبختی را احساس کنی. فرمول حل کردن معادلات هشتاد مجهولی این دنیا را نمی دانم. اما فهمیده ام که رفتن راه حل نیست. حداقل اینطور رفتن نه! 

 

 

روراست باشیم. ترسیدم. به آینده نگاه کردم و ترسیدم. معلوم نیست چند نفر از دوستان خوبی که اینجا پیدا کرده ام تا چند سال دیگر زنده باشند. یا چند نفرشان هنوز دست به قلم باشند. چند درصد به دانشگاه و محیط های آکادمیک جدید وارد شوند و شخصیتشان از این رو به آن رو شود. چند نفر از مجردها ازدواج کنند و چند تن از متاهل ها مادر یا پدر شوند. پخته تر یا بی حوصله تر شوند. چند نفرشان دغدغه های جدیدی پیدا کنند که من نه آن را می فهمم و نه می خواهم که بفهمم. زمان همه چیز را عوض می کند، نه؟ بعد من بر می گردم و آدم هایی را می بینم (یا نمی بینم) که آنها را نمی شناسم. تصورش هم برایم ترسناک است. برای به دست آوردن بعضی چیزها باید بعضی از داشته هایت را فدا کنی. اما در این معامله من جز تنهایی به دست نمی آورم. 

 

 

نمی دانم حرف هایم برایتان هیچ معنایی دارند یا نه. شاید از بس تنها مانده ام زده است به سرم. دو سال کم زمانی نیست. قبول کنید دیوانه کننده است. از حالا به بعد فقط دو راه دارم. یا ادامه ی متنم را پر از شعار و سخنان نغز دلپذیر کنم و وعده ی تحول و دگرگونی قریب الوقوعم را بدهم. یا دست بگذارم روی دکمه ی حذف. یا شاید هم هیچ کدام. شاید بهتر است اسم جدید اینجا را قبول کنم. انتشارات دل. دل که قرار نیست حرف حسابی بزند. هوم؟ آن هم دلی که صاحبش گذاشته و رفته و خودش اینجا تنها مانده....

  • میخک

 

با خودم فکر کردم، دیدم لازم است کمی نظم در این وبلاگ جاری کنم. چگونه می شود نظم را در چیزی جاری کرد؟ دقیقا نمی دانم. اما یکی از نشانه های نظم تکرار مداوم یک چیزی است. حالا اینکه آن چیز چیست چندان مهم نیست. این تکرار باید به صورت چرخه باشد، نه؟ چند وقت یک بار رخ بدهد؟ ام... طولانی مدت که اصلا به چشم نمی آید. بگذاریمش هر هفته. در یک روز مشخص از هفته یک اتفاق باید تکرار شود. چه روزی؟ معلوم است! جمعه! از بین روزهای هفته مورد علاقه ترینم جمعه است. حالا چیز خاصی مدنظرم دارم؟ نه. فقط یک شرط دارد آن هم اینکه حرمت جمعه را نگه دارد. خب، حالا آن چیزی که باید تکرار شود چیست؟ معلوم است دیگر! در وبلاگ فقط می شود پست منتشر کرد! البته شاید کارهای خلاقانه تری هم باشد که فعلا به ذهنم نمی رسد. همین پست گذاشتن خوب است. هر جمعه پست بگذرام، هوم؟ چه جور پستی؟ باید موضوع مشخص داشته باشد دیگر! همین طور یک عنوان مشخص. مثل قرار پنج شنبه ها، یا نامه های پنج شنبه. اینطوری جدی جدی به نوشتنم نظم می دهم. دوست دارم موضوعش حول محور کتاب خوانی باشد. آقای ساربان راست می گوید. باید برگردم و با کتاب آشتی کنم. هر جمعه یک کتاب بخوانم و نقد یا معرفی اش را بنویسم؟ اینطوری که نمی شود! اولا اینکه این همه کتاب ندارم! و تازه نوشتنش هم واقعا طاقت فرساست! تازه اگر بنویسم هم ترجیح می دهم به برقراری ها هدیه اش کنم. اینطوری نمی شود. متن ادبی نوشتن هم نظم ناپذیر است! دلی است! پس چه؟ ام... خیلی وقت است دلم می خواهد بنشینم نهج البلاغه را درست حسابی بخوانم. حالا این چه ربطی به نظم هفتگی وبلاگ دارد؟ اگر بخوانم هم برای خودم می خوانم دیگر! گزیده هایی از نهج الباغه را بنویسم؟ خب هر که بخواهد می رود خودش می خواند! باید کاری کنم که حداقل سر سوزنی ارزش داشته باشد. راستی فایل صوتی نهج البلاغه موجود است؟ احتمال قوی بله. ولی به اندازه ی کتابش در همه ی خانه ها موجود نیست! نظرتان چیست که خودم از رویش بخوانم و صدایم را ضبط کنم؟ راستش این ایده چند وقت پیش به ذهنم رسید. اولش نظر خودم مثبت بود. فکر می کردم ایده ی خوبی است. بعد دیدم نه! قطعا نیست! اصلا چرا باید همچین کاری بکنم! صدایم را با چه رویی منتشر کنم؟! بعد ترسیدم! آن نیمه ی بی اعتماد به نفس وجودم شروع کرد به له کردن تمام دل و جرئتی که به زور دست و پا کرده بودم. بعد سعی کردم جلویش بایستم. تصمیم گرفتم دیگر به بهانه ی صبر کردن تا پنج شنبه خودم را گول نزنم. من برنامه ی خودم را اجرا می کنم. هوم؟ فوقش گوش نمی کنید دیگر! ضرری که ندارد! هوم؟...

 

 

  • میخک

2

۱- خیلی ناگهانی متوجه شدم مدتی میشه که از عشق ننوشتم. با عشق ننوشتم. برای عشق ننوشتم.

 

۲- دست به قلم شدم. موتورم کم کم داشت گرم میشد که یه لحظه مکث کردم و نگاهی به نتیجه انداختم. متنی بود سراسر بی احساس، یخ و خسته کننده! به حدی که حالم رو بهم زد.

 

۳- منطقی نگاه می کردی چندان پست به درد نخوری هم نبود. اما همین نقطه ضعفش بود. آخه منطق؟! من می خواستم از عشق بنویسم! با عشق بنویسم! برای عشق بنویسم! توی اون مطلب چهارصد و پنجاه و خورده ای بار کلمه ی عشق رو به کار برده بودم اما به هیچ وجه رنگ و بوی عشق نداشت.

 

۴- از سه مقدمه ی بالا میشه نتیجه گرفت که عشق از زندگی ام حذف شده؟ اگه نمیشه که خب به عنوان یه جمله ی خبری بخونیدش. به هر حال خبر جدید اینه که عشق از زندگیم حذف شده‌.

 

۵- باید زنگ بزنم به یه دکتر متخصص و وقت قبلی بگیرم. باید یه عکس برداری از قفسه ی سینه ام انجام بدن. شاید جدی جدی من قلب ندارم؟!

 

۶- جمله ی اول اون متن غیرعاشقانه این بود « آدمی که عاشق نباشد مفت نمی ارزد». فکر کنم تنها جمله ای بود که ارزش خونده شدن داشت. هنوز هم سر این حرفم هستم. و معتقدم که مفت نمی ارزم.

 

۷- من جدی جدی دیگه اون آدم سابق نیستم. آدم جدیدی هم نیستم. هیچکس نیستم. هیچی نیستم‌

 

۸- برای واضح تر شدن وضعیت بگم که نصف وجودم رو توی گذشته جا گذاشتم. نصف دیگه ام رو هم پیش پیش فرستادم به آینده. پس اگه میخواید از اون نصیحت های تکراری و مسخره تحویلم بدید «در لحظه زندگی کن» بهترین گزینه است. 

 

۹- لازمه توضیح بدم منظورم از عشق معنای مرسومش نیست؟ من کلا عاشق نیستم‌. عاشق هیچ چیزی. واسه همین هم میگم مفت نمی ارزم. 

 

۱۰- خیلی بده که یه آدم شدیدا احساساتی به چنین جایی برسه. یا شایدهم خوب باشه. هوم؟

 

۱۱- می خواستم بگم :«حالم مثل جوجه گنجشکیه که از لونه پرت شده پایین. هنوز پرواز بلد نیست. داره سقوط میکنه. داره می میره. داره با تمام وجود بال بال میزنه تا شاید بتونه خودش رو نجات بده.» اما نمی تونم بگم. چون حقیفت نداره.

 

۱۲- بیشتر شبیه یه دزد دریایی بدبختم که شنا بلد نیست و کشتی اش توی اقیانوس غرق شده. 

 

۱۳- میگم... خدا دعای دزدهای دریایی رو هم مستجاب می کنه؟

  • میخک

گفته بودم تا چه حد عاشق سبک زندگی قدیمی ها هستم؟ عاشق اون خونه های بزرگی که هر خونواده توی یه اتاقش زندگی می کردن و بچه ها دور حوض بزرگ وسطش بازی می کردن؟ خانواده هایی که تو غم و شادی و خنده و گریه ی هم شریک می شدن؟ وقت هایی که مردم  سختی می کشیدن، سخت کار می کردن و کم می خوردن اما شاکر بودن؟ عاشق اون دورانی که سینما ارج و قربی داشت برای خودش؟ عاشق خیابون هایی که آسفالت نبود، یا سنگ فرش بود یا خاکی؟ عاشق دیوارهای آجری؟ عاشق صمیمیتی که بین مردم موج می زد؟ عاشق مکتب خونه ها،  عاشق سوادی که با کتاب قرآن و دیوان حافظ یاد داده میشد؟ عاشق کول کردن یه بقچه و پیاده رفتن از این شهر تا شهری که اون طرف کوه بود؟ عاشق روزنامه های پرتیراژ با تیترهای جنجالی؟ عاشق.... عاشق خیلی چیزها!

 

اگه نگفته بودم هم مهم نیست. فقط خواستم اعلام کنم مورد جدیدی هم به این لیست بلند بالا اضافه شده. تازگی ها فهمیدم عاشق فیلم های سیاه و سفید هم هستم! چی ان این رنگی ها؟! 

 

 

 

 

پ ن: جدی جدی کسی رو سراغ ندارید ماشین زمان بفروشه؟ قیمتش هم اصلا مهم نیست...

  • میخک
  • والتر بیشاپ: «شیرین ترین رویاهات رو به یاد بیار، لذتی که موقع دیدنشون داری رو تصور کن، بعد فکر کن این سرخوشی ده برابر شدیدتر بشه، همه اش توی چند ثانیه از ذهنت می گذره. به نظر باحال میاد، نه؟ کسی که این حالت رو تجربه کن بهش معتاد نمیشه، برده ی این احساس میشه...»
  •  

فرینج

 

 

 

اینکه چه نظری راجع به کل این سریال دارم به کنار، این قسمت شدیدا من رو ترسوند. خودم رو جای آدم بده ی قصه گذاشتم. مردی نابغه و انسانی شرافتمند. دانشمندانی که به درمان اختلالات خواب بیمارانش می پردازه. بعد... نمی دونم از کی شروع می کنه به دزدیدن رویاهای دیگران. حاضره هرچند نفر که لازم باشه رو به کشتن بده، تا هر شب خواب ببینه. دیدم من هم بودم سخت می تونستم دربرابر این وسوسه مقاومت کنم...

  • میخک

 

سلامی مجدد عرض می کنم. راستی، با زحمت های ما چه می کنید؟ اجازه هست این بار بدون احوال پرسی برویم سراغ اصل مطلب؟ خب!

 

 

حتما می گویید باز این دختره پیدایش شد! نترسید. این بار خبری از لحن تند یا انتقادی نیست‌. هرچند نامه ی قبلی هم چندان تند نبود و شما هم تازگی ها زیادی دل نازک شده اید! اصلا مخاطب این نامه شما نیستید، روی سخنم با تمام عزیزانی است که به نمایندگی از شما نامه ی قبلی را جواب دادند یا ندادند‌. 

 

 

اگر خاطرتان باشد در اواخر نامه اشاره کردم که تغییر سخت است. ولیکن متوجه نبودم که تا چه حد سخت و نشدنی است! اصلا به این روی سکه دقت نکرده بودم. که خب، خامی و کم سوادی من را می رساند. می خواستم عذرخواهی کنم و بگویم نکته هایی که اینجا به صورت کامل و جامع شرح داده شد همه درست است. غلط کردم را برای همین وقت ها گذاشته اند دیگر! تا من باشم در مواردی که بر آن علم کامل و کافی ندارم اظهار نظر نکنم! خربزه ای خوردم، پای لرزش هم نشستم.

 

 

حال می پرسید آیا نوشته ی قبلی ام را پاک می کنم؟ یقینا خیر! حواستان نیست پست من چقدر خیر و برکت برایتان داشته؟ خداوکیلی همه اتان تمام حرف هایی که این روزها در گوشه و کنار بلاگستان زده می شود (و مدیونید انکار کنید که باعثش من بودم!) را از قبل می دانستید؟ یا اگر می دانستید فراموش نکرده یا اهمیتش را دست کم نگرفته بودید؟ هیچ سخن مفیدی این وسط رد و بدل نشد؟ اندکی علم بر علم هایتان افزوده نشد؟ جدی جدی نسبت به من احساس دین نمی کنید؟! جای تشکر کردنتان است؟! عجب زمانه ای شده!

 

 

حالا درست است این وسط کمی شلوغ کاری هم شد. شخص الف زد توی گوش شخص ب و شخص پ از درد فریاد کشید و شخص ت زد زیر گریه و شخص ث رفت روی بلندی و شخص جیم شروع کرد به شعار دادن و چند نفر ترقه انداختند و چند نفر دیگر خط و نشان کشیدند و... باور کنید نیازی به خشونت نبود! شما که غریبه نیستید. یعنی هستید وگرنه پنل کاربری وبلاگم را جلویتان باز می کردم و چندتا از نظرات خصوصی را برایتان می خواندم که ببینید چه آش شله قلم کاری درست شده! چه چیزها که به چه چیزهای دیگری ربط داده نشده اند و چه فاجعه سازی هایی که رخ نداده! طوری که دست و پایم شروع کرد به لرزیدن! گفتم که، همان قضیه ی خربزه و لرز و این حرف ها. سکوت را به ناله و شکایت ترجیح می دهم اما فقط بگویم تازه فهمیدم چقدر از امکان نظر ناشناس دادن بدم می آید! کجا بودیم؟ آهان! حالا درست است این وسط کمی شلوغ کاری هم شد، اما ذات این مباحثه های بلاگری (تا وقتی در کمال ادب انجام شوند) خوب و پسنیده است. به شما هم توصیه اش می کنم. بیشتر برای اینکه روی آن ناشناس های خدانشناس را کم کنم. خیال کرده اند کی هستند که دست و پای بلاگر را ببندند و حکم صادر کنند؟!

 

 

برای پاک نکردن و نسوزاندن نامه ی قبلی ام دلیل دیگری هم دارم؛ ته دلم چندان از زدن آن حرف ها پشیمان نیستم. الان می دانم چرا تا به حال این اتفاق نیفتاده! اما خب... هنوز هم احساس می کنم یک جای کار می لنگد. نظری کاملا برآمده از دل است و هیچ عقل سلیمی پشتوانه اش نیست! البته شاید باشند عقل های سلیمی که معتقدند زیادی «ز» داریم! شاید هم نباشند! من خبر ندارم. اگر هستند لطفا بیایبند و نظر کارشناسی بدهند و عرصه را برای جولان دادن نامه ی بچگانه و شوخ طبعانه ی من باز نگذارند!

 

 

در پایان سوالی از شما دوستان خوبم و خوانندگان محترم داشتم. جان مادربزرگتان بگویید شما هم غین را مثل قاف تلفظ می کنید؟؟؟!!! یعنی مثلا می گویید غندان؟! یا قزل؟؟؟!!! لازم به ذکر است سرنوشت یک جوان به جواب این سوال بند است! 

 

باتشکر، سین دال

  • میخک

 

چشم هایم را باز کردم. رنگ به دنیایم سر ریز شد، کم رمق بود اما. دست کشیدم روی دندان های جلبک بسته ی نهنگ. خواهشم را شنید شاید. دهانش را گشود. بیرون جستم. رنگ ها لباس پر زرق و برق طلوع را بر تن کردند. با دست راستم شاخه ی پر از شکوفه ی درخت سیب را کنار زدم. دست چپم ناخوداگاه دراز شد سمت سحابی جوانی با سیاره های خاکی جنون زده. باد بال های قاصدک را سفت چسبیده بود و پرواز می کرد. دریا امروز کلی رود نوشیده و حسابی مست کرده بود. سر و کله ی آتش هم پیدا شد. قلبم جرقه زد. پرستو دم گوشم تخم گذاشت. موهایم عطر پیچک گرفتند. کوتوله های سفید دور انگشتم حلقه زدند. نور رقصید در مردمک هایم. ریشه های توت سه تارشان را کوک کردند. عروس دریایی پاهای تیزش را در ظرف حنا فرو کرد و با آنها قلبی روی سقف سخت خانه ی لاک پشت کشید. سکوت شروع کرد به آواز خواندن. کوه قهقهه زد. خرگوش ها دویدند و خبر را در کل بوم پخش کردند. برکه ماه را خبر کرد. ماه فضانوردان را از سفر بر برگ شقایق بازخواند. مداد خجالت کشید. سر خورد از بین انگشتانم. چشم هایم را بستم. اتاقی را دیدم که در کنج تاریکی اش تنها بودم. باز هم نقاشی ام نیمه کاره ماند.

 

 

 

 

 

پ ن: عنوان قبلی خیلی هم برازنده ی چنین پستی بود! هرکی گفت بی ربطه خودش بی ذوقه :/

  • میخک