آقای حداد عادل عزیز۲
سلامی مجدد عرض می کنم. راستی، با زحمت های ما چه می کنید؟ اجازه هست این بار بدون احوال پرسی برویم سراغ اصل مطلب؟ خب!
حتما می گویید باز این دختره پیدایش شد! نترسید. این بار خبری از لحن تند یا انتقادی نیست. هرچند نامه ی قبلی هم چندان تند نبود و شما هم تازگی ها زیادی دل نازک شده اید! اصلا مخاطب این نامه شما نیستید، روی سخنم با تمام عزیزانی است که به نمایندگی از شما نامه ی قبلی را جواب دادند یا ندادند.
اگر خاطرتان باشد در اواخر نامه اشاره کردم که تغییر سخت است. ولیکن متوجه نبودم که تا چه حد سخت و نشدنی است! اصلا به این روی سکه دقت نکرده بودم. که خب، خامی و کم سوادی من را می رساند. می خواستم عذرخواهی کنم و بگویم نکته هایی که اینجا به صورت کامل و جامع شرح داده شد همه درست است. غلط کردم را برای همین وقت ها گذاشته اند دیگر! تا من باشم در مواردی که بر آن علم کامل و کافی ندارم اظهار نظر نکنم! خربزه ای خوردم، پای لرزش هم نشستم.
حال می پرسید آیا نوشته ی قبلی ام را پاک می کنم؟ یقینا خیر! حواستان نیست پست من چقدر خیر و برکت برایتان داشته؟ خداوکیلی همه اتان تمام حرف هایی که این روزها در گوشه و کنار بلاگستان زده می شود (و مدیونید انکار کنید که باعثش من بودم!) را از قبل می دانستید؟ یا اگر می دانستید فراموش نکرده یا اهمیتش را دست کم نگرفته بودید؟ هیچ سخن مفیدی این وسط رد و بدل نشد؟ اندکی علم بر علم هایتان افزوده نشد؟ جدی جدی نسبت به من احساس دین نمی کنید؟! جای تشکر کردنتان است؟! عجب زمانه ای شده!
حالا درست است این وسط کمی شلوغ کاری هم شد. شخص الف زد توی گوش شخص ب و شخص پ از درد فریاد کشید و شخص ت زد زیر گریه و شخص ث رفت روی بلندی و شخص جیم شروع کرد به شعار دادن و چند نفر ترقه انداختند و چند نفر دیگر خط و نشان کشیدند و... باور کنید نیازی به خشونت نبود! شما که غریبه نیستید. یعنی هستید وگرنه پنل کاربری وبلاگم را جلویتان باز می کردم و چندتا از نظرات خصوصی را برایتان می خواندم که ببینید چه آش شله قلم کاری درست شده! چه چیزها که به چه چیزهای دیگری ربط داده نشده اند و چه فاجعه سازی هایی که رخ نداده! طوری که دست و پایم شروع کرد به لرزیدن! گفتم که، همان قضیه ی خربزه و لرز و این حرف ها. سکوت را به ناله و شکایت ترجیح می دهم اما فقط بگویم تازه فهمیدم چقدر از امکان نظر ناشناس دادن بدم می آید! کجا بودیم؟ آهان! حالا درست است این وسط کمی شلوغ کاری هم شد، اما ذات این مباحثه های بلاگری (تا وقتی در کمال ادب انجام شوند) خوب و پسنیده است. به شما هم توصیه اش می کنم. بیشتر برای اینکه روی آن ناشناس های خدانشناس را کم کنم. خیال کرده اند کی هستند که دست و پای بلاگر را ببندند و حکم صادر کنند؟!
برای پاک نکردن و نسوزاندن نامه ی قبلی ام دلیل دیگری هم دارم؛ ته دلم چندان از زدن آن حرف ها پشیمان نیستم. الان می دانم چرا تا به حال این اتفاق نیفتاده! اما خب... هنوز هم احساس می کنم یک جای کار می لنگد. نظری کاملا برآمده از دل است و هیچ عقل سلیمی پشتوانه اش نیست! البته شاید باشند عقل های سلیمی که معتقدند زیادی «ز» داریم! شاید هم نباشند! من خبر ندارم. اگر هستند لطفا بیایبند و نظر کارشناسی بدهند و عرصه را برای جولان دادن نامه ی بچگانه و شوخ طبعانه ی من باز نگذارند!
در پایان سوالی از شما دوستان خوبم و خوانندگان محترم داشتم. جان مادربزرگتان بگویید شما هم غین را مثل قاف تلفظ می کنید؟؟؟!!! یعنی مثلا می گویید غندان؟! یا قزل؟؟؟!!! لازم به ذکر است سرنوشت یک جوان به جواب این سوال بند است!
باتشکر، سین دال
- ۹۹/۱۱/۰۲
