غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سین دال» ثبت شده است

من متولد محرمم. زاد روزم حوالی غروب تاسوعاست. و خب، پدرم معتقد بود و هست که تولد زود هنگام و پر ماجرایم در در غم بار ترین زمان ممکن حتما حکمتی داشته. من قبول نداشتم. هیچوقت عاشق حسین (ع) نبودم. دوستش داشتم ها، ارادت و احترام خاصی به ایشان قائل بودم اما عاشقش نبودم. دیوانه اش نبودم، نه آنقدر که پا برهنه دنبال کاروانش بدوم، نه آنقدر که با عطر پرچم لبیک یا حسین مست شوم. راستش را بخواهید، هنوز هم دلم آنقدر صاف نیست که با مهرش لبریز شود. از این بابت شدیدا شرمنده ام. همانطور که همیشه بوده ام. من حسینی نبودم. عاشورایی نبودم. نیستم. 

 

حالا که دارم فکر می کنم... تولد من یک جورهایی شبیه داستان حضرت آدم است. نمی دانم گول کدام جلوه از درخت دنیا را خوردم. که حوالی غروب تاسوعا از خیمه بیرون زدم، بی سر و صدا. کسی نفهمید که فرار کرده ام، یا شاید هم فهمیدند و برویم نیاوردند. آری، سرورمان فهمید. چشم هایش را بسته و شمع ها را خاموش کرده بود. همه جا را ظلمت فرا گرفته بود‌. تاریکی، جهالت ، ترس. او گذاشت که خودم انتخاب کنم. نوری که بر وجودم می تاباند یا شبی به درازای چند هزار سال... من پا گذاشتم به زمین. آمدم به این دنیای نحس. مادرم بیهوش شد. زدم زیر گریه. پدرم می گوید ماه های اول شب و روز گریه می کردم. با هیچ چیز و هیچ حرفی آرام نمیشدم. تازه فهمیده بودم چه بهشتی را از دست داده ام. صحرای محشر در نزدیکی کوفه به پا شده بود و من در شهری غریب هنوز زنده بودم. هنوز نفس می کشیدم. تمام نفس هایم رنگ شرمندگی را داشت. من حسینی نبودم. عاشورایی نبودم. نیستم. 

  • میخک

پرسیده بودم که به نظرتان وبلاگم جز کدام دسته بندی است. دروغ چرا؟ از اینکه روزانه نویس باشم متنفرم. نه اینکه بخواهم به شغل شریف روزانه نویسی ایرادی بگیرم، ابدا ! فقط معتقدم روزانه نویسی و خاطرات مختص بعضی آدم هاست، آدم های به خصوصی که خواندن روزمرگی هایشان جذابیت دارد. اینکه دقیقا چه جور آدم هایی را خودم هم نمی دانم. فقط می دانم من در جرگه ی آن آدم ها قرار نمی گیرم. از آنجایی که گذشته راهنمای آینده است کمی تاریخچه ی خودم را مرور می کنم تا بفهمم درباره ی نوشتن دقیقا چیست و برای چه هنوز فعالیت می کند. 

  • میخک

هوا پر از شاعرانگی است

لبریز از ترانه ی سکوت

سرشار از تلألوی نغمه

 

هوا جان می دهد برای نگاه

برای شراکت عشق

برای نجواهای بی صدا

 

این هوا دیوانه ام می کند

بوی شبنم مستم می کند

کاه گل خیسش زمین گیرم می کند

 

این هوا منادی باران است

پیام آور زندگی

نویدبخش اسارت دل

 

همان هوایی که نمی گذاشت عرقی بر پیشانی فرهاد بنشیند

 لب های ترک خورده و روزه دار مجنون را تر می کرد

و فرود می آورد عشق را بر حرا

 

من یقین دارم آدم با همین حال و هوا خلق شد

گلش با آب باران سرشته شد

نسیم بر روحش دمیده شد

 

هوا پر از شاعرانگی است

این قلم هم این را می داند

دستم می داند.

دلم...

 

تمام وجودم می داند، در این هوا جز شعر نباید گفت

جز عشق نباید خواست

جز مهر نباید جست

 

پس چرا من

در شاعرانه ترین هوای دنیا

شعرم نمی آید؟ 

 

  • میخک

 

 

یک روز می بوسمت. قول می دهم. به سرخی خونم قسم می خورم. یک روز دل از این کلبه ی بی نور و کپک زده ی اعماق جنگل می کنم، پا برهنه به سمتت می آیم. کل دنیا را به شوق وصالت سفر می کنم. تمام مدت فقط می دوم. ساعت ها، روزها، ماه ها، سال ها، هر چقدر که طول بکشد مهم نیست. یک روز به شهر تو می رسم. آنقدر میان بازار چرخ می زنم که پیدایت کنم. هر چقدر که طول بکشد مهم نیست، بالاخره یک روز چشمم به چشم هایت خواهد افتاد. و از برق نگاهت تو را خواهم شناخت. فقط... نکند آن روز از کف پای خونی و تاول زده ام ایراد بگیری؟ یا لباس های کهنه و پاره پاره ام؟ من تمام دار و ندارم را جا گذاشته ام تا به اینجا بیایم. به دنیای رنگارنگ تو، به قصر باشکوه تو، شهر پر از نغمه ی تو، به زانو زدن در مقابل تو. به آبی چشم هایت قسم می خورم، تمام عمر به این امید زنده بوده ام که یک روز به تو برسم. یک روز در آغوشت بگیرم. یک روز بوسه زنم بر لب های آتشینت. هر چقدر هم که طول بکشد مهم نیست. به سیاهی مژگانت قسم، یک روز می بوسمت.

 

 

  • میخک

من به خودم بدهکارم. به جنازه ی غرق شده ام، دست و پا زدن را بدهکارم. به نفس های قطع شده ام، بریدن طناب دور گلویم را بدهکارم. به قلب یخ زده ام، عاشق شدن را بدهکارم. به بریدگی های دستم، مرهم گذاشتن را بدهکارم. به خودروی زیر پایم، سرعت گرفتن را بدهکارم. به شقایق های وحشی پژمرده ی توی گلدان، آبیاری را بدهکارم. من به لب هایم، خندیدن را بدهکارم. به موسیقی زندگی، رقصیدن را بدهکارم. به تیک تاک ساعت روی دیوار، گوش سپردن را بدهکارم. من به معشوقم، عشق ورزیدن را بدهکارم. به اعتقاداتم، ایمان را بدهکارم. به ایمانم، اخلاص را بدهکارم. به ادعاهایم، عمل کردن را بدهکارم. به اسمی که در مسابقه نوشته ام، مسابقه دادن را بدهکارم. به این میدان نبرد، جنگیدن را بدهکارم. به شمشیرم، خون ریختن را بدهکارم. به پاهایم، ایستادن را بدهکارم. به موهایم، شانه زدن را بدهکارم. به کاغذ های لخت دفترم، نوشتن را بدهکارم. به فرصتی که برایم فراهم شده، تلاش کردن را بدهکارم. به تمام کسانی که بخاطرم جانشان را فدا کرده اند، زندگی کردن را بدهکارم. به خدایی که می پرستم، پرستش را بدهکارم. به خیل عظیم طلبکارهایم کار کردن و پول در آوردن را بدهکارم. به Bluebell یک جواب بدهکارم، یک تشکر درست و حسابی! به آن حجم احترامی که برای من قائل شده، احترام گذاشتن به خودم را بدهکارم. می بینی؟ من حسابی بدهکارم! بدتر از همه به خودم بدهکارم. هیچ امیدی هم به پرداختن این بدهی ها ندارم. و این گونه به طلبکارهای با معرفتی که زمان بیشتری دندان روی جگر گذاشته و تاحالا شکایت نکرده اند هم بدهکارم، فحش شنیدن و کتک خوردن را بدهکارم. من...

  • میخک