غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

روز چهارم :«تصور کنید که شخصیت اصلی تان به تندیس تبدیل شده است.افکارش را توصیف کنید.»

 

 

سیندرلا بدو بدو از کنارم گذشت و به سمت جنگل رفت. سر و وضعش بهم ریخته تر از همیشه بود و گرد خاکستر بیشتری رو لباسش نسسته بود. مرغ و اردک هایی که قبلا در دامانش پناه می گرفتند با وحشت از سر راهش کنار رفتند. کنجکاو شدم دارد با این عجله کجا می رود. تعقیبش کردم. پشت درخت ها قایم شدم و دیدم که پیش زن عجیب غریبی با لباس جادوگرها ایستاد. بعد زد زیر گریه :«پری آرزو ها! دستم به دامنت! نجاتم بده! پری آرزوها بدبخت شدم...»

زن گیس سفید با دستپاچگی گفت :«چی شده عزیز دلم؟ چه اتفاقی افتاده؟»

هق هق سیندرلا شدیدتر شد. بریده بریده گفت :«مگه نشنیدی؟ شاهزاده... شاهزاده داره خونه به خونه دنبال صاحب کفش بلوری می گرده. الانم نزدیکی های محله ی ماست... چیزی نمونده پیدام کنه... من چقدر بدبختم...» 

:« من نمی فهمم. اینکه خبر خوبیه! الان نباید خوشحال باشی؟»

سیندرلا مکث کرد و اخم هایش را در هم کشید :« خوشحال؟؟!! یه نگاه به سر و وضعم بنداز! من جز این لباس های پاره پوره هیچی ندارم! باید همین ها رو بپوشم؟ ببین پوستم خشک شده! می تونم کرم پودر خواهر ناتنی هام رو کش برم ولی مال اونها هم بنجله و به درد نمی خوره. شبی که شاهزاده من رو دید و عاشقشم شد عین پرنسس ها بودم. الان چی؟ همین که ببینتم فرار می کنه...» بعد دوباره آبغوره گرفت.

پری تمام تلاشش را می کرد جلوی سرریز شدن سیل اشک های دخترک را بگیرد :« خب الان میگی چی کار کنیم؟ چه کمکی از دست من بر میاد؟»

گریه ی سیندرلا فورا بند آمد.:« قربون دستت پری جون، یه قصر برام بساز.»

:«قصر؟؟!!!!!»

سیندرلا دست هایش را روی کمرش گذاشت و قیافه ی حق به جانبی گرفت :« پس چی؟ تو دنیای ما فقط دو حالت برای خوشبخت شدن هست، یا باید شاهزاده باشی یا با یه شاهزاده ازدواج کنی. که مورد دوم معمولا تا وقتی مورد اول مهیا نباشه اتفاق نمی افته! حالا تقصیر من چیه بابام شاه نشد؟ من یتیم بی کس و کار... دلم به تو خوش بود پری جون! فکر می کردم دوستم داری... میخوای کمکم کنی... تازه! خودت اون دفعه من رو شکل پرنسس ها کردی و فرستادی به مهمونی! من که ازت نخواسته بودم. نمی دونی مردم چه افسانه هایی درموردم میگن! زشت نیست جلو در و همسایه؟ معلوم شه اون بانوی مرموز که در زیبایی همتایی نداشت یه دونه قصر هم نداره؟ حالا خزانه ی پر از پول پیشکش! باید بتونم نظرشون رو جلب کنم یا نه؟ شاهزاده که نمیاد همین جوری یه دختر کشاورز رو بگیره! ولی اگه قصر داشته باشم... فکرش رو بکن! چشم نامادری ام از کاسه در میاد! چه کیفی بکنم وقتی حرص و جوش بخوره...» 

پری شروع کرد به خاراندن موهایش :« اما سیندرلا جون، اینهایی که تو میگی اصلا تو فیلم نامه نیست! شاهزاده باید عاشق اخلاق و شخصیتت بشه!»

سیندرلا زد زیر خنده:« اوووووه! کجای کاری پری جون؟ اخلاق دیگه چه صیغه ایه! نمی دونم دقیفا چند سالته ولی تو این دوره و زمونه مردم عقلشون به چشمشونه. مثلا همین نازلی دختر همسایه ی سر کوچه امون. قیافه اش شبیه ته دیگ ماکارونی بود. دختر خوبی بودها اما هیچکس قد سوسک هم براش ارزش قائل نمیشد. از وقتی لوازم آرایشی ایکس با تخفیف هشتاد درصد رو مصرف میکنه عین فرشته ها شده! اووونقدر قشنگ شده که نگو! از همون موقع روزی ده تا خواستگار دکتر و مهندس دم در خونه اشون صف میکشن! حالا من خداروشکر، چشم حسود کور، ژنتیکی خوشگل و تو دل برو هستم. اما قصر ندارم. یه قصر با تمام مخلفات. خودت دیگه بهتر از من می دونی. کف مرمری و فرش تمام ابریشم و چلچلراغ بلوری و قاشق چنگال نقره و کلی زلم زیمبو و خدم حشم و کمد پر از لباس و این چیزها. اگه قصر بسازی دیگه ازت لوازم آرایشی ایکس رو هم نمی خوام. جاش همین جا باشه خوبه. ویوش عالیه! فقط باید یه جوری مامورهای جنگل بانی رو دک کنیم... الهی دورت بگردم پری جون، لطفا زودتر دست به کار شو. هر لحظه ممکنه شاهزاده سر برسه ها!» 

پری آرزوها دست به کار شد. با دهان باز ایستاده بودم و جادویش را تماشا می کردم. با چشم خودم دیدم که درخت یکی یکی تبدیل به ستون های قصر شدند و ساختمان بی مانندی شکل گرفت. چوب پری آرزوها یک لحظه از جلوی من گذشت. تبدیل شدم به یک تندیس.

مسخره بود. همیشه می دانستم فضولی هایم قرار است کار دستم بدهد، اما نه در این حد! نوک دماغم شروع کرد به گزگز کردن. خواستم بخارانمش، نتوانستم. خواستم سرم را کج کنم و برگردم، نتوانستم. خواستم نفس بکشم، نتوانستم. کلا قادر به هیچ کاری نبودم. شده بودم یک مجسمه ی سنگی تراش خورده وسط سرسرای قصر! عجیب بود که با این وجود چشم های سنگی بی حرکتم هنوز هم می دیدند و گوش هایم می شنیدند. مثلا می فهمیدم الان بانو‌سیندرلا کفش های پاشنه بلندش را پوشیده و سرخاب سفیدآب کرده و دارد ترق ترق در سرسرا قدم می زند. منتظر است شاهزاده ی رویاهایش از راه برسد. من هم منتظر بودم. اگر او زودتر می رسید نقش من هم زودتر تمام می شد و پری مرا به حالت اولیه ام بر می گردادند. بعد از آن بدو بدو به خانه بر می گشتم و پشت دستم را داغ می کردم که دیگر در زندگی مردم فضولی نکنم. فقط بدم نمی آمد قبل از رفتن ببینم سرنوشت این دو جوان چه می شود...

 

 

 

پ ن: حالا درسته که افکارش رو زیاد توصیف نکردم. ولی خب به نظرم اینکه چرا و چگونه تبدیل به تندیس شد خیلی مهم تر بود. با احترام به طراح چالش :)

  • میخک

روز سوم : «شخصیت را به ملاقات مادربزرگ غرغرویش بفرستید.صحنه رسیدن شخصیت را بنویسید.» 

 

 

 

 

 

کالاسکه متوفف شد. نفس عمیقی کشیدم. خواهر و برادرهای کوچکترم از مادربزرگ فقط چند قصه شنیده بودند و حالا همه ذوق زده بودند که برای اولین بار با او ملاقات کنند. اما من؟ قیافه ام داد میزد که ترجیح می دادم هرجایی باشم بجز دم در خانه ی او!

 

در کالاسکه باز شد و‌سرباز هایی که جلویمان صف کشیده بودند تا کمر خم شدند و تعظیم کردند. دست راست امیلی را گرفتم. پاپیون روی سر ماریا را مرتب کردم، یقه ی پیراهن ابریشم اولیور را صاف کردم. بخاطر خستگی راه طولانی و سختی که پیموده بودیم و هول و هراس های پایان ناپذیر این روزها زیر چشمم گود افتاده و صورتم بی روح بود. با این حال سعی کردم به پیتر چشمک بزنم و جواب لبخندش را بدهم.

 

با همدیگر پیاده شدیم. قدم گذاشتیم روی سنگ فرش خیابان.  آسمان صاف و آفتابی بود. مردم پشت سر سد محافظین جمع شده بودند، روی پاشنه های پایشان بلند شده بودند تا صورت ما را بهتر ببینند. سعی کردم پچ پچ هایشان را نادیده بگیرم. دست امیلی را محکم تر گرفتم. پدر موقع خداحافظی دست راستم را را فشرده بود و دم گوشم گفته بود :«کوهی از طلا و سکه و جواهر توی خزانه هست. کلیدش هم دست منه. مردم من بهم اعتماد کردن و ثروتشون رو بهم سپردن. منم گنجینه ام رو میسپارم به تو. نازنین پدر، مراقب خواهر و برادرهات باش.» 

 

جلوی دروازه ی آهنی هیأت پیشواز دوسه نفره ای متشکل از خدمتکاران و کارکنان خانه ی مادربزرگ جمع شده اند. وسطشان هم پیرزنی چاق و اخمو، با لباس های نخ نما و رنگ و رو رفته، صورتی چروک، کلاه کهنه که موهای سفیدش را پوشانده و عصیای چوبی شدیپا بدقواره ایستاده است. اگر او را نمی شناختم محال بود باور کنم صاحب این عمارت اعیانی همچین سر و وضعی داشته باشد. ندیمه ها تعظیم می کنند و زیرلب خوشامد می گویند. مادربزرگ هنوز با اخم تک تکمان را برانداز می کند. بچه ها برای ادای احترام تردید دارند. بدجوری خورده است توی ذوقشان.

 

لبخندی زورکی می زنم و می گویم:« سلام مادربزرگ عزیز. حالتون چطوره؟ روز دلپذیری نیست؟» با بیخیالی سر تکان می دهد :« سلام بچه جون، تو همون دختر فسقلی زشت و دماغو نیستی؟ همچین خوب نیستم. امروز روز گندیه ولی خب... راستی شنیدم باباتون شاه شده. تبریک میگم.» چشم های پیتر چهارتا می شوند. با تعجب می گوید :« اما بانوی من! پدر دوازده سال پیش تاج گذاری کرد. شما تازه شنیدین؟!» مادربزرگ با عصایش روی موهای روغن زده و مرتب پیتر می کوبد :« اول بگو سلام! ادب که نداری! انگار تو کله ات مغز هم نداری! معلومه که شنیدم! هرچند از باباتون که به من خیری نرسید... ولی خب نمیشد که جلوی این همه آدم بگم سلام بچه جون، شنیدم باباتون داره با کله سقوط میکنه و همه ی دار و ندارش رو از دست میده. سربازهایی که اینقدر پزشون رو میداد هم یه مشت لاشی ترسو به درد نخور از آب در اومدن که یا درجا می میرن یا فرار می کنن و برای مرگش لحظه شماری میکنن! نمیشد که بگم برای شکست مفتضحانه و وضع کشورداری خفت باورش متاسفم! یا دعا کنم وقتی که قصرش رو سرش خراب کردن بدون درد بکشنش و سر قطع شدش رو از دروازه ی شهر آویزون نکنن یه جوری که خون دلمه بسته از گردنش بریزه رو سر مسافرهای بخت برگشته و حال همه خراب بشه! اگه تو اون کله ات بجای یونجه مغز داشتی این چیزها رو می فهمیدی!» 

 

بعد هم راهش را کشید و به داخل عمارت رفت. همه ی خدمتکارها از شرم و ترس به خود می لرزیدند. به غرور نوجوانانه ی پیتر برخورده بود و صورتش برافروخته بود. مباشری که همراهی امان می کرد هاج و واج مانده بود که باید چه کار کند! حس کردم که امیلی بغضش را فرو خورد. به زور قانعش کرده بودم که اوضاع آنقدرها هم بد نیست و جنگ خیلی زود تمام می شود و ما هم به پایتخت برخواهیم گشت. تنها کاری که از دستم بر می آمد یک خنده ی مسخره ی کشدار بود :« جدی نگیرید بچه ها، مادربزرگ خیلی شوخ طبعه. این مدت قراره حسابی بهمون خوش بگذره. مثل یه تعطیلات بهش نگاه کنید. بیایید بریم تو.» 

 

نمی دانستم کدام یک آزار دهنده تر است. صدای کوبنده ی برخورد عصایش با زمین سنگی خانه و پژواکش در راهرویی طولانی و تاریک، صدای ملچ ملوچی که بدون وقفه از دهانش بلند میشد بدون اینکه مشغول خوردن چیزی باشد، یا غرولند ها و فحش هایی که نثار زمین و زمان می کرد. 

 

به بزرگ ترین اتاق خواب عمارت رسیدیم. با شش تخت زوار در رفته و خاک گرفته، پنجره ای شکسته، بدون هیچ پرده یا کمدی، بیشتر شبیه یتیم خانه بود. البته از مادربزرگ انتظار هم نداشتم پولش را صرف خرید این چیزها کند. هیچ چیز اتاق هیچ جور سنخیتی با لباس های فاخر و رنگین ما نداشت. شنیدن لفظ شاهدخت و شاهزاده که به آن عادت کرده بودیم  اینجا تمسخر آمیز به نظر می رسید‌ خدمتکارها هم نمی دانستند چمدان های ما را باید کجا بگذارند. اولیور به دیوار خیس و ترک برداشته دست کشید و وقتی یک عالمه کپک به انگشتانش چسبید عقب پرید و گفت :«خواهر جون قراره اینجا بمونیم؟!!» 

 

خوشبختانه مادربزرگ صدایش را نشنید. چشم هایش را تیز کرده و مشغول وراندازی پیتر بود. در همین حین بلند بلند با خودش حرف میزد :« ۱۲ سال پیش، هان؟ اگه واقعا خبر نداشتم هم جای تعجب نداشت. روز شادی اشون که من رو دعوت نمی کنن! تو اون جشن مثلا تاج گذاری! فقط هر وقت یه گندی بالا آوردن یاد من می افتن. با این سنم باید پرستاری این از دماغ فیل افتاده ها رو هم بکنم! باید تا روزی که خبر مرگ باباشون میرسه تر و خشکشون کنم. چندش آوره! ولی بعدش چی؟ قراره چه خاکی به سرشون بریزن؟ توله های بدبخت...» برای اینکه بیش از آن احساس فلاکت نکنیم باید بحث را عوض می کردم. دوباره با لبخند شروع کردم. :« ولی تاجایی که من به خاطر دارم پدر رسما ازتون دعوت کردن. باعث افتخار بود اگه مراسم تاج گذاری رو با حضور گرمتون دلپذیرتر می کردین. وقتی فرمودین به دلایلی قادر به تشریف فرمایی نیستین پدر خیلی ناراحت شد...»

 

مادربررگ عصایش را بالا اورد و به صورت تهدیدآمیزی جلوی چشمم تکان داد. بعد فریاد زد :« یه چیزی رو یادت نره! تو خونه ی من حق نداری اینقدر لفظ قلم صحبت کنی. مثل این داداش اتوکشیده ات هم بی ادب نباش اما حالم رو با کلمات مزخرفت بهم نزن! بعدش هم! معلومه که خودم نیومدم! مگه مغز خر خورده بودم که پام رو تو اون قصر نفرین شده بذارم؟ فکر کردید چرا تو این کشور هر روز یه شورش جدید راه میفته و یه گله گاو یه گله ی گاوتر از خودشون رو میکشن تا رییس خودشون رو به تخت بنشونن؟! همه اش طلسمه احمق جون! سرنوشت تمام کسایی که به اون سرسرای جن زده بذارن تاریک و سیاه میشه. برای تو هم از مال همه بدتر! واسه همینه که بختت کپک زده!»

 

امیلی تاحالا با بیخیالی روی تخت جدید بدون ملافه اش دراز کشیده بود و با پاپیونش بازی می کرد، سرش را خم کرد و با لحن بامزه ای گفت :« الیزابت کلییییی خواستگار داره. از همه ی کشورهای دوووور، همه ی شاهزاده ها و ولیعهد ها دوست دارن باهاش ازدواج کنن.» مادربررگ پوزخند زد:« معلومه! چون که کشور اونها زیادی دوره نمی تونن بیان و ریختت رو ببینن! بیچاره ها خبر ندارن تا چه حد زشت و بدهیکل و نچسبی! تو هم اگه مثل این داداش اتوکشیده ات ینجه تو کله ات نبود فوری خودت رو به یکی اشون قالب می کردی! البته الان که دم و داستگاه بابات هم داره نفس های آخرش رو میکشه و نمی تونه کسی رو گول بزنه. باعث تاسفه اما گاهی وقتها آرزو می کنم کاش شیطان صفتی و طمع رو از مادر مرحومت به ارث برده بودی. ولی حیف، حیف که عین پسر خودم خنگی!» بعد هم راهش را کشید و از اتاق بیرون رفت...

  • میخک

داستانکی نوشته بودم کاملا فی البداهه و بی سر و ته و بی معنی. حالا اگر بعضی وقت ها معنی دار به نظرتان رسید اتفاقی است که افتاده. خلاصه که پست باارزشی نبود. فقط نوشتم که چیزی نوشته باشم و یادم نرود که باید بنویسم و اصلا چطور می شود نوشت. حالا هم ادامه اش را می نویسم که تمامش کرده باشم و در این روزها یادم نرود که باید بنویسم و اصلا چطور میشود نوشت!

 

 

 

 

 

  • میخک

داستانکی می نویسم کاملا فی البداهه و بی سر و ته و بی معنی. حالا اگر بعضی وقت ها معنی دار شد اتفاقی است که افتاده. خلاصه که پست باارزشی نیست. فقط می نویسم که چیزی نوشته باشم و یادم نرود که باید بنویسم و اصلا چطور می شود نوشت!

  • میخک

مثلا همایش جمع بندی شیمی حضوری برگزار شود، تا نزدیکی های غروب هم ادامه داشته باشد مثلا بعد از همایش از بچه ها خداحافظی کنم و تا شریعتی پیاده روی کنم. مثلا یک ماشین در نور کم و هوای بارانی من را تشخیص ندهد و با سرعتی خیلی بیشتر از حد مجاز زیرم بگیرد. من ضربه مغزی شوم. به کما بروم. مادرم بالای سرم شرشر اشک بریزد و دعا کند. مثلا بگوید :« خدایا، به تمام اولیایت قسمت می دهم، اگر همه ی دنیایم را زیر و رو کنی مهم نیست، بچه ام را به من برگردان. اگر در تمام کیهان یک احتمال برای زنده ماندش باشد، همان را از تو می خواهم.»

  • میخک