غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۲ مطلب با موضوع «چالش ها» ثبت شده است

۱- رعنا، گروه رستاک

۲- حال من، ایهام

۳- صلح درون و آشتی با اون‌ور، مهرداد هیدن 

۴- ز من نگارا، شجریان

۵- قاف، طلیسچی

۶- سلام ای سلطان ابلفضل، علیرضا اسفندیاری

۷- امیر بی‌گزند، چاووشی

۸- Gal-Gal، گروه رستاک

۹- میم مثل مادر

۱۰- زیبای من، فرزاد بهرامی

  • میخک

من از آن آدم‌‌هایی هستم که معتقدند آدمی‌زاد فقط یک بار در طول عمرش عاشق می‌شود. پس چیزی به نام عشق اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و.... وجود ندارد. نمی‌دونم دقیقا اسم اینجور احساسات و روابط رو چی باید گذاشت، هرچه باشد عشق نیست. عشق این مدلی نیست اصلا. برای همین هم ازدواج حتی بعد از فوت همسر را گناه می‌دانم. خیانت می‌ناممش. زن و مرد هم ندارد. اگر ازدواج پیوند عاشقانه‌ی دو نفر باشد یعنی با مرگ یکی از طرفین باطل نمی‌شود. باقی‌ست تا ابدالدهر. مگر نه اینکه عشق مختص روح است و روح انسان نمی‌میرد؟

من معتقدم عشق یک معجزه است. معجزه‌ای که در درون رخ می‌دهد و لزوما نمود بیرونی مشهودی ندارد. به قول دیالوگ آن فیلمی که شبکه‌ی آی‌فیلم تبلیغش را می‌کرد«عشق آدم رو پاک نمی‌کنه. عشق انگیزه‌ی خوبیه برای پاک شدن.»

میلیاردها انسان‌ در طول تاریخ زندگی کرده‌اند که هرگز عاشق نشده‌اند. میلیاردها میلیارد هم هستند که توهم عاشقی را زده‌اند. من معتقدم آن میلیاردها انسان گزاره‌ی اول می‌توانند در زندگی خوشبخت بوده باشند. می‌توانند زندگی خوبی را پشت سر گذاشته باشند و عمرشان با رضایت خاطر از این دنیا به اتمام برسد. من عشق را اساسی‌ترین رکن خوشبختی نمی‌دانم. صرفا پله‌ی آخر به سوی کمال است و رسیدن به علو درجات انسانیت. اگر نرسیدیم هم مشکل خاصی پیش نمی‌آید. می‌آید؟

من رسیدن به یک عشق را فرایندی تدریجی و طولانی مدت می‌دانم. هرچند معتقدم منحصر کردن عشق به قبل یا بعد از ازدواج کار عبثی است. اینکه بعد وصال عشق از بین می‌رود مزخرفی بیش نیست. عشق آنقدر قدرتمند است که با هیچ طوفانی نمی‌لرزد. هرچند عاشق بسته به خلوص عشقش ممکن است بلرزد یا نلرزد. برای همین هم می‌گویم رسیدن به عشق فرایندی تدریجی است. گرچه ممکن است شروعش صرفا یک جرقه‌ی ابلهانه و لحظه‌ای باشد. بدون پرورش و نگهداری دانه‌ی خام و اولیه‌ی عشق به بار نمی‌نشیند و هرگز عشق نمی‌شود.

یقین دارم باور کردن چیزی به نام عشق در یک نگاه صد در صد احمقانه است. و همین‌طور معتقدم هرکس درمورد عشق قاطعانه اظهار نظر کند احمقی بیش نیست. 

دیگر اینکه... همین کافی‌ست؟

 

.............................

 

نیمه‌ی دوم مخصوص سوالات دوستان:

 

تا حالا عاشق شده‌ام؟ از آن نوعی که مهران مدیری و طراح این سوال مدنظرشان است، خیر

حتی حسی نزدیک به عشق؟ خیر

دوست داشتن؟ خیر

فرصتش پیش آمده؟ خیر

  • میخک

خیلی خیلی امیدوارم که بهتر باشه. چون موقع برنامه‌ریزی برای آینده سعی می‌کنم به شدت واقع‌بین باشم و تاحدودی هم بدبین. تاوقتی مطمئن نشدم و به یقین نرسیدم که امکان به حقیقت پیوستن فلان بلندپروازی‌ام به اندازه‌ی کافی موجوده سعی می‌کنم بهش دل نبندم، چون می‌ترسم از ناامید شدن. ولی خب دلیل نمیشه که ته دلم امیدوار نباشم که آینده قشنگتر از اینی باشه که پشت عینک بدبینی می‌بینم. هوم؟

  • میخک

احساس رضایت برای من بیشتر از هرچیزی وصل میشه به احساس کافی بودن. می‌دونم بدیهیه ولی خب جواب من همینه دیگه. اگه باارزش‌ترین هدیه‌ی دنیا رو بگیرن و بزرگترین لطف ممکن رو در حقم بکنن و به بالاترین مقام جهان هم برسوننم خوشحال میشم، ولی نه اونقدر عمیق و قوی. نه اینکه نسبت به کل زندگی‌ام احساس رضایت پیدا کنم. حتی شاید بابت اینکه خودم برای به دست آوردن این چیزها تلاش نکردم و لیاقتشون رو نذارم غصه بخورم و حالم بدتر بشه. می‌دونید چی میگم؟ من باید حس کنم کم نیستم، ضعیف نیستم، ناقص نیستم، عقب نیستم. شاید تو کل دنیا فقط همینه که بهم احساس رضایت میده. و برای یه آدم وسواسی کمال‌گرا بدبین خیلی کم پیش میاد این حس. برای همین دارم تلاش می‌کنم حساسیت‌های خودم رو کم کنم تا یکم زندگی شیرین‌تر بشه. دیگه همین دیگه.

  • میخک

مزخرفه. همش مزخرفه. مزخرفه. حتی ارزش نداره توضیح بدم چرا مزخرفه و چرا نباید بهش یه مثقال اهمیت داد. خداحافظ

  • میخک

پیش‌نوشت: این چرا و چگونه شده مشخصه‌ی پست‌های این چالش سی‌روزه. خیلی قشنگتر از اینه که بنویسی چالش سی روز نوشتن، روز ششم و این حرفا.

پیش‌نوشت۲: اگه سوال رو اینطور بخونم «سی‌تا از ویژگی‌های جذاب یا جالب خودت رو نام ببر.» خودم رو بکشم هم بیشتر از سه تا مورد نمی‌تونم بنویسم. پس سوال رو به این شکل تغییر دادم. «سی‌تا ویژگی که اگه در یک شخص دیگه ببینی میگی وای چه جذاب؟ چه خفن! چه باحال! چه جالب! و... رو بنویس که درون خودت هم داری‌اشون.» این‌طوری بود که تونستم [یعنی احتمالا خواهم توانست] به این چالش جواب بدم.

 

 

۱- پرانرژی‌ام. همین الان اگه یه ذره انگیزه و امید بهم بدید می‌تونم پیاده برم اورست رو فتح کنم و برگردم. می‌تونم ساعت‌ها سرپا باشم و هزارتا کار انجام بدم و هزارجا برم و بیام و خسته هم نشم. درمواردی اگه انگیزه و امید خودم رو فقط از خودم نگیرید هم کفایت می‌کنه.

۲- خون گرمم. تو معاشرت ،اگه اون دوران افسردگی رو فاکتور بگیریم، همیشه جز خوش صحبت‌هام. فکر کنم این هم مورد۳ باشه. اینکه می تونم با غریبه‌ها راحت گرم بگیرم و حرف بزنم و به حرف بکشمشون و با هم گپ بزنیم. 

۳- رک و راستم. باطنم عین ظاهرمه. این هم ویژگی بدیه هم خوبه. که خب اینجا از دید مثبتش نگاه می‌کنیم. اینکه حرفی که حس کنم لازمه زده بشه رو می‌زنم. البته سعی می‌کنم به شکل صحیح و باادب و احترام باشه. اینم مورد۴ئه که همیشه سعی می‌کنم ادب و احترام رو حفظ کنم و تو جمع بزرگترها به صفت دختر باادب آروم شناخته بشم. توی مجازی فکر نمی‌کنم در اون حد موفق بوده باشم. از همین ترییون معذرت می‌خوام ازتون.

۵- پر دل و جرئتم. می‌زنم تو دل خطر. جز اولین داوطلب‌ها توی جمعی‌ام که همه با شک و تردید همدیگه رو زیرچشمی نگاه می‌کنن. ترسیدن از چیزی باعث میشه بیشتر به نزدیک شدن بهش و انجام دادن اون کار ترغیب بشم، تا اینکه ازش فاصله بگیرم. 

۶- انعطاف‌پذیرم. اگه همین امروز خدایی نکرده سیل بیاد و خونه و زندگی‌امون رو ببره، من می‌شینم زار زار گریه می‌کنم. اما نهایتش چند ساعت. بعد بلند می‌شیم ببینم چی کار میشه کرد و از این به بعد زندگی رو چطور باید گذروند و چطور با شرایط جدید سازگار شد. می‌دونید، در زمان کوتاهی حقیقت جدید رو می‌پذیرم. نه اینکه خواسته‌های خودم رو فراموش کنم یا ازشون بگذرم. نه که پسرفت نداشته باشم و عملکردم از همون اول عالی باشه. نه. فقط وقتی مبداء و مسیر لازم برای رسیدن بهشون ناخواسته تغییر کرد جی‌پی‌اس ذهنی‌ام هم زود تغییر می‌کنه. 

۷- آشپزی بلدم. نه اون‌طوری که دستپخنم نظیر نداشته باشه و این حرف‌ها. ولی خب بلدم دیگه. اون مواقعی که LDL بابا رفته بود بالا یاد گرفتم غذاهای بدون روغن رو هم خیلی خوب درست کنم. یه جوری که اصلا نفهمید روغن نداره. 

۸- خوش خوراکم. اگه آدم بدغذایی هستین که هیچ، ولی اگه نیستید و با یه آدم بدغذا سر یه سفره نشسته باشید می‌دونید چقدر ضدحالن. کسایی که همش اشتها ندارن و با غذاشون بازی می‌کنن و هزارجور ادا اصول در میارن. امیدوارم به بدغذاهای محترم برنخوره. 

ترک‌ها معمول خوش خوراکن. منم یه ترک واقعی‌ام. خوش خوراک بودن به معنی زیاد خوردن و چاق و چله بودن و مراعات نکردن رژیم غذایی نیست. به هیچ وجه نیست. بلکه به این معنیه که ارزش غذا رو می‌دونه و با عشق غذا می‌خوره. نه صرفا برای تزریق املاح‌های لازم به بدنش.

۹- فیلم بینم. خودم می‌دونم فیلم دیدن هیچ افتخاری نداره. ولی وقتی یه شخص بیرونی که اهل فیلم و انیمه و کارتون و سریال دیدنه رو با اونی که هیچوقت فیلم نمی‌بینه مقایسه می‌کنم، می‌بینم شخص اول در نظرم آدم باحال‌تریه. کسی که بتونی کنارش فیلم‌های قشنگ ببینی و از اوقاتت لذت ببری. این هم میشه مورد ۱۰. اینکه هیچکس رو هیچوقت بدون رضایت خودش اسپویل نمی‌کنم. 

۱۱- کتاب‌خونم. نسبت به اکثریت مردم کتاب‌خونم با اینکه درمقایسه با هزاران نفر هیچی نخوندم. شاید واسه همین روم نشد این ویژگی‌ رو بالاتر بنویسم. ولی خب اگه کسی رو ببینم که به اندازه‌ی خودم کتاب خونده باشه ذوق می‌کنم و آدم باحال و کتابخونی به حساب میارمش.

۱۲- اهل پس‌اندازم. هیچوقت از ول‌خرجی خوشم نیومده. با این تفکر که دو روز زنده‌ایم و بریم عشق و حال کنیم تو این دو روز هم نمی‌تونم کنار بیام. همیشه باید یه پول برای وقت مبادا کنار گذاشت. از همون بچگی یاد گرفتم پول‌هام رو پس‌انداز کنم و حواسم باشه دخل و خرجم باهم بخونه. مهم نیست کمبود و مضیقه‌ی مالی دارم یا ندارم، آمار حساب و کتابم باید دستم باشه. برای خرج کردن پول‌هام بابرنامه پیش میرم.

۱۳- داستان می‌نویسم. این خیلی باحاله‌ها! درسته نویسنده نیستم ولی خب یک هشتم دستی بر آتش دارم دیگه.

۱۴- ذوق شاعری دارم. خیلی وقت‌ها شعله‌ور نیست اما... نیمچه شاعره که به حساب میام. نمیام؟ حداقلش اینه که اهل شعر و غزلم‌. 

۱۵- بلاگرم! برای همه‌ی ما این یه مورد عادیه اما از بیرون که نگاه کنی بلاگر بودن و وبلاگ نوشتن خیلی چیز خفنیه!

۱۶- خواهر خوبی‌ام. این رو حتی ماهانی که به هیچ عنوان اهل ابراز احساساتش نیست هم اعتراف کرده. دل‌سوز و مهربونم. نه فقط برای برادرم، واسه تقریبا همه. راستی مورد ۱۷ هم اینه که احساساتم رو می‌تونم بیان کنم. اگه یه نفر رو دوست داشته باشم بهش میگم. البته اون نوع دوست داشتنی که احتمالا تو ذهن بعضیا شکل گرفته تاحالا پیش نیومده که ببینم اون موقع هم راحت حرفم رو می‌زنم یا نه.

۱۸- دوست‌های زیادی دارم. موقع کنکور ارتباطم با همه‌اشون قطع شده بود و تک و تنها بودم. ولی الان باوجود اینکه خیلی‌هاشون رو دو مدت هاست ندیدم اما ارتباطمون خوبه الحمدالله. سعی می‌کنم دوستی های قدیمی رو نگه دارم. سعی می‌کنم با همه دوست بمونم(مگه اینکه ببینم بهم ضرر می‌رسونه). تاجایی که از دستم بربیاد هرکاری برای دوستام می‌کنم. 

۱۹- باهوشم. جز نخبگان برگزیده‌ی آسیا نیستم ولی خب باهوشم دیگه. گیرایی‌ام بالاست. هرچند خیلی وقت‌ها عدم اعتماد به نفس باعث شده خلافش رو نشون بدم یا اعتماد به نفس بیش از حد زمینم زده ولی... بگذریم. 

۲۰- باحجابم. سعی می‌کنم باحیا و عفیف هم باشم. این یکی چون سخته نمی‌دونم چقدر موفق بودم. ولی من همیشه سعی ام رو می‌کنم.

۲۱- اصولگرام. نه از نظر سیاسی. منظورم اینه که قانون‌مدارم. به اصول و قوانین احترام قائلم و همیشه سعی کردم طبقشون پیش برم؛حتی وقت‌هایی که ازشون خوشم نیومده. چون قانون قانونه و هرج و مرج فقط نابودی میاره.

۲۲- طبیعت دوستم. تا حد ممکن هیچوقت هیچ آشغالی توی طبیعت ننداختم و سعی کردم بهش صدمه نزنم. موقع گشتن و سفر کردن هم سعی می‌کنم به همراهام خوش بگذره. فکر نکنم جای این مورد زیر مجموعه‌ی ۲۲ باشه ولی خب نوشتمش.

۲۳- اهل قر و فر نیستم. ساده زیستم. اگه بخوایم بریم بیرون پنج دیقه‌ای آماده میشم. 

۲۴- روش‌های مختلف قشنگی برای حجابی سر کردن شالم بلدم. برای خودم که خیلی عادیه ولی خب بقیه خیلی تعریف می‌کنن.

۲۵- نقدپذیرم. اگه نقد رو محکم و بی‌رحمانه بکوبید به صورتم آره ناراحت میشم و شاید جوابتون رو هم بدم. ولی حتی اون موقع هم می‌شینم فکر می‌کنم چقدر این حرف درسته و اگه با منطقم سازگار بود می پذیرمش.

۲۶- دیگه نوشتن واقعا سخت شده، بگم واکسن برکت زدم؟ خب خودم اگه یه نفر رو ببینم که برکت زده یه درجه حسم بهش مثبت میشه. نه بخاطر اینکه فلان ایدئولوژی رو قبول داره یا نداره. دلیلش اینه اونقدر درمورد باور و آرمان‌هاش مصمم بوده که حاضر شده جونش رو هم در این راه ریسک کنه. برای این آدم حمایت از تولیدملی و دانشمندان داخلی و نوابغ ایران زمین شعار نیست. 

۲۷- دانشجو معلمم. آقا این خیلی چیز جذابیه دیگه. نیست؟

۲۸- بلدم چونه بزنم. خیلی وقت‌ها حوصله‌اش رو ندارم‌ها اصلا، ولی خب بلدم و خیلی وقت‌ها هم تونستم کلی تخفیف بگیرم. آیکون عینک دودی به چشم.

۲۹- کنجکاوم. این هم واسه خودم یه چیز بدیهی و حتی شاید مایه‌ی دردسره. معمولا هم معلمان گرانقدر مسئولیت سرزنش و تنبیه کردن من بابت کنجکاوی‌ام رو به عهده گرفتن.

اما آدم کنجکاو که می‌بینم عشق می‌کنم. آدمی که دنبال جوابه. دنبال فهمیدنه. دنبال درک کردنه. آدمی که هیچ چیز رو بدون منطق و بررسی عقلانی نمی‌پذیره. 

۳۰- پدر مادر خفنی دارم.

  • میخک

این پست رو نصف شب می نویسم و می‌ذارمش تو حالت انتشار در آینده. چون از اون مطلب‌هاییه که یا نصف شب نوشته میشن یا نمیشن. شاید تا لحظه‌ی انتشار هزار بار ویرایشش کنم. شاید هم بعد از انتشارش به کل پشیمون بشم. نمی‌دونم.

 

به خودکشی فکر کردم؟ بسیار. چه مواقعی؟ هروقت سختی کشیدم. بله من از اون‌موجودات تنبل و راحت‌طلبی هستم که با هر فشاری از سوی ناملایمات زندگی به خاتمه دادن کل زندگی فکر کردم. جدی فکر کردم. کمتر روی روش و نحوه‌ی انجام دادنش تمرکز کردم و بیشتر روی دلیل و فلسفه‌اش. به اساس خودکشی فکر کردم. خیلی زیاد. اگه متوجهش نشده باشید یعنی از خواننده‌های جدیدالورود این وبلاگ هستین و از آشنایی باهاتون خوش‌وقتم. :) 

توی کتاب دینی یه آیه بود درمورد کسانی که دین رو فقط در کناره، داخل پرانتز به حرف، پذیرفتن و هروقت که سختی ببینن از اون روی‌گردان میشن و آنها از دوزخیان هستند و اینطور حرف‌ها. متاسفم که حافظه‌ام ضعیفه و حوصله ندارم برم سرچ کنم ببینم اصل آیه چیه. خداجان اگه بی‌احترامی‌ای شد به محضرت به بزرگی خودت ببخش. فقط اون عبارت « علی جرف انهار» رو یادمه. که بابا هم می‌گفت اسم همون خیابونیه که برج‌های دوقلو هستن و خود آیه هم از نطر عدد شناسی به یازده سپتامبر ربط داره و اینا. اگه حوصله داشتید برید درموردش پرس‌و جو کنید، باید موضوع جالبی باشه.

داشتم می‌گفتم. لابد ایمان من هم این مدلیه که اینقدر زودرنجم و با هر بادی می‌لرزم و از زندگی می‌برم. کل فلسفه‌اش رو می‌برم زیر سوال و می‌گم آیا اصلا لازمه؟ که چی بشه؟

به نظرم آدم امیدوارم می‌تونه هر مشکلی رو تاب بیاره و بد به دلش راه نده چون یقین داره اوضاع قراره بهتر بشه. اما من متاسفانه موجود ناامیدی هستم. باز الان بهتر شدم. تمام دنبال کننده‌های قدیمی‌ام شاهدن که بعد کنکور خیلی خیلی بهتر شدم. چون انگار یه معجزه رو به چشم دیدم. من اصلا نمی‌تونستم باور کنم که کنکور تموم شه. مصیبت‌هاش تموم شه. باور نمی‌کردم بتونم کوچیکترین موفقیتی به دست بیارم. باور نمی‌کردم اصلا تا بعد کنکور زنده بمونم. احمقانه است نه؟ می‌دونم....

این حجم از ناامیدی از کجا میاد؟ فراموشکاری. احساساتی بودن. کمال‌گرای. تنبلی.

اولین مورد به نظرم واقعا دلیل نیست. اینکه هروقت آسمون سیاه میشه هرچی سفیدی هست رو از یاد ببری. حالا نه اینقدر اغراق‌آمیز ولی لحظه‌های اول واقعا اینطوری میشه. شاید هم خودش معلول دلیل دومه. به شدت احساساتی بودن. منطقی‌اش اینه بجای اینکه مغزم رو بردارم بندازم تو سطل آشغال که یه نفس راحت بکشم، قلبم رو پرت کنم توی دریا. خدایی این‌طوری خیلی راحت‌تره. من آدمی ام که همه‌چیز رو احساسی می‌کنم. مسئله رو شخصی می‌کنم. فاجعه‌سازی می‌کنم.  می‌شینم زار زار گریه می‌کنم. نشان از بچگی و نپختگی آدمه‌. نشانه‌ی حماقت و عدم کنترل هیجانه. خجالت‌آوره.

مراتب کمال‌گرایی‌ام رو نشونتون بدم؟ من آدمی هستم که اگه یه روز نمازم رو نخونم خودم رو از قرآن خوندن محروم می‌کنم. چون به نظرم لیاقتش رو ندارم. اگه هم عصبانی بشم و با مادرم دعوا کنم اون روز خودم رو از نماز خوندن محروم می‌کنم. چون به شدت لیاقتش رو ندازم. خیلی وقت‌ها گوش دادن به سخنرانی های مذهبی و پادکست‌ها رو تحریم کردم. به دلیل تک تک گناه‌هایی که اون روزها انجام داده بودم و لیاقت خودم رو زیر سوال برده بودم. احمقانه است. شایدهم نباشه‌. شب‌های قدری که گذشت هیچ دعایی نکردم. حتی جرئت بخشش خواستن رو هم نداشتم. البته دلیلش فقط این نبود که لایق برآورده شدنشون نیستم. چون هیچ رویایی برای خودم نمی‌دیدم. اعتماد به نفس زیر صفر. امید به آینده زیر صفر. اینها نه به این دلیل بود که خدا و عظمت و مهربونی اش رو قبول نداشتم. فقط خودم رو از خدا جدا می‌دونستم. راسیتش هنوز هم وصل بودن خودم به خدا رو مشروط می‌دونم. 

بابا می‌گفت من حق ندارم از طرف خدا تعیین کنم لیاقت چی رو دارم و چی رو ندارم. خیلی حرف‌های دیگه هم زد که الان یادم نیست. فقط می‌دونم ته همه‌چیز می‌رسید به اینکه این افکار برای فرار از کنکوره و ذهن من همش یه بحرانی برای خودش درست کنه که درگیرش بشه و فرصت مناسبی برای گریز از درس و مشق باشه. درست هم بودها. ته اون فاجعه‌سازی‌ها برمی‌گشت به همین. به تنبلی من. که دوست داشتم مشکل غیرقابل حل باشه و اصلا سمت حل کردنش نرم و انرژی‌ای خرج نکنم. 

 

الان‌هاست که از نوشتن کل این پست پشیمون شدم. یه نفس عمیق.....

 

چرا خودکشی نکردم؟ چون به نظرم احمقانه بود که مردم بگن بخاطر کنکور خودکشی کرد. کنکور واقعا دلیل مناسبی نیست. هرچند اون موقع که اصلا کنکور رو حتی عامل دهم هم نمی‌دونستم اما خب خودم رو قانع کردم شاید اوضاع بعد کنکور یه اپسیلون بهتر شد. این یعنی امید، نه؟ درضمن از همین تریبون بگم اوضاع بعد کنکور اپسیلون‌های بسیاری بهتر شد. این از این. وگرنه دلیل جهنم و عصبانیت خدا رو دیگه ول کرده بودم. با خودم می‌گفتم من جهنمی هستم و خواهم بود. به هر دلیلی. چه فرقی می‌کنه گناه خودکشی هم روش اضافه بشه یا نه. می‌گفتن ناامیدی گناهه. من از ناامیدی‌ام هم عذاب وجدان می‌گرفتم و بخاطرش از خودم ناامیدتر میشم. حقیقتش رو بگم. کنکور واقعا عامل اصلی نبود. فقط یه فشار سنگین بود که همیشه وجود داشت. این‌طوری کوچیکترین فشار خارجی که وارد میشد باهاش جمع میشد و از تحملم خارج. من هر روز و هر ساعت خودم رو بابت اینکه خوب درس نمی‌خونم، تست نمی‌زنم، قراره پدر و مادرم رو ناامید کنم، قراره مایه‌ی آبروریزی بشم، به هیچ جایی نخواهم رسید، قراره کارتن‌خواب ولگرد بشم و... سرزنش می‌کردم. سرزنش بابت سر و وضع بهم ریخته و پرتنش و اضافه وزن و از دست رفتن مهارت‌های ارتباطی و و قیمت تک تک کتاب تست‌هایی که خریدم و قرار بود پولشون هدر بشه و اون دعواهایی که بخاطر کنکور با خانواده‌ام کردم و.... هم جز ملزومات کنکور بود خب. حالا فکر کنید این وسط می‌زدم یکی از چینی‌های عزیز مادرم رو می‌شکستم. بجای اینکه مامان شکایتی بکنه خودم می‌توپیدم و دعوا راه مینداختم. چون واقعا به اعلا درجه خودنابودگری‌ام می‌رسیدم.

 

دوست ندارم حتی برگردم و جملات قبلی رو بخونم. همشون مایه‌ی خجالتن. گذشته‌ها گذشته. اون دوران هم گذشت. هرچند من هنوزهم با اون ویژگی‌ها باقی موندم. ولی دارم سعی می کنم بهتر بشم. واقعا سعی می‌کنم.

ماه محرم امسال رو به شدت دوست داشتم. چون رسیدم به اینکه حتی قاتل‌ها و دزدها و عوضی‌ها و نامردها هم می‌تونن واسه امام حسین گریه کنن. چرا من نه؟  اولین باری بود که چیزی رو برای خودم تحریم نمی‌کردم. حس و حال عجیب و قشنگی بود. مخصوصا اینکه امام حسین پسم نزد. بیرونم نکرد. اون روزی که بیرون مسجد، جلوی درش تنها توی تاریکی کوچه به دیوار سیمانی تکیه داده بودم و زار زار گریه می‌کردم [بیشتر به حال خودم و بی‌لیاقتی خودم] این حس رو نداشتم. ولی در کل امام حسین قبولم کرد. توبه این مدلی نیست. خدا.‌.‌. 

بگذریم. روز پنجم چالش هم تموم شد الحمدالله. 

  • میخک

ستاره‌ی قبلی ارزش روشن شدن نداشت. از اونهایی که وقتشون با خوندنش تلف شد معذرت می‌خوام. از دوستانی که قراره وقتشون با خوندن این پست جدید گرفته بشه هم معذرت می‌خوام.

 

من باور دارم خدا وجود داره. خدایی که این دنیا رو خلق کرده. جزء ویژگی‌های خدا کامل بودن و بی‌نقص بودن رو هم پذیرفتم. خدایی که همین‌طور الکی کاری رو انجام نمیده. پس همین‌طور الکی این دنیا رو خلق نکرده. هدفی داشته لابد. بدون منظور و همین‌طور برای تنوع که دنیا رو خلق نکرده و این همه آدمی‌زاد رو عین عروسک خیمه شب بازی برای تفریحش نساخته و سختی‌های زندگی رو پیش روشون نذاشته. چون اگه اینطوری بود خیلی خدای مردم‌آزاری میشد. ولی من کامل و بی‌نقص بودن خدا رو پذیرفتم. پس این فرضیه رو رد می‌کنم.

خدا از خلقت من و دنیای من منظوری داشته. ولی من از بدو تولد و به صورت ناخودآگاه این دلیل و منظور رو نمی فهمم. روحم هم ازش خبر نداره. حتی اگه یه نابغه‌ی فلسفه و عرفان باشم، با سالیان سال مطالعه و تحقیق و تفکر و کمک گرفتن از هزاران نابغه‌ی فیلسوف دیگه، بازهم جای شک هست که آیا بتونم این منظور رو کامل درک کنم و بهش برسم یا نه. چون خدا من رو یه موجود کامل و بی‌نقص خلق نکرده. چون مغز من، فهم و درک من، دانش من محدوده. همینه که هست.

خب ما اینجا یه دنیای آشفته و پر هرج و مرج داریم. که توش هم بدی هست هم بدی. ما واردش شدیم. ما رو واردش کردن درواقع. ما رو واردش کردن به یه هدفی. باید دنبال اون هدف بریم چون اصلا اساس وارد شدن ما به این آشفته بازار همینه. عین یه بازی می مونه، تو از نقطه‌ی شروع می‌گذری تا به خط پایان برسی دیگه. حالا تو این دنیلی وحشی هزارتا بی‌راهه هست. خودمون هم که مادرزاد راه رو بلد نیستیم. اگه همچنان کامل و بی‌نقص بودن خدا رو باور داشته باشیم منطق حکم می‌کنه که اینجا یه راهنمایی قرار بده. یه مسیری نشون بده. 

خب من به اون مسیری که خدا خودش مستقیما توی سیاره‌ی آدم‌ها قرار داده و راهی که تعیین می‌کنه تا به اون منظور برسونتمون رو دین صدا می‌کنم. تامام. 

 

پ‌ن: شاید بیام دوباره ادامه‌اش بدم باز

  • میخک

از منی که تا دکتر برام استامیتیوفین تجویز کنه جیغ می‌کشم و یه متر بالا می‌پرم که وای نه آخرش «فین» داره و اعتیاد آوره و معتاد و شیره‌ای و کارتن‌خواب میشم و عمرا اگه بهش لب بزنم و... این چه سوالیه میپرسید خداوکیلی؟😂

تازه کدئین هم نداشت و استامینیوفن خالی بود. دندون درد داشتنی هم باید برام وثیقه می‌ذاشتن تا ژلوفن بخورم. :/ من از اینهایی که سیگار رو جز مواد مخدر حساب نمی کنن هم بدم میاد. :/

 

دیگه اینکه واقعا حرفی برای گفتن ندارم.خداحافظ

  • میخک

این سوالی بود که موقع مصاحبه هم ازم پرسیدن. چرت و پرت جواب دادم. ۱۰ سال بعد نه مثل ۲۰ سال بعد اونقدر دور و درازه که بشه براش خیال‌بافی کرد و رویاهای مخملی صورتی ساخت، و نه اونقدر نزدیک و قابل دسترسه که برنامه‌ی مشخص و دقیقی براش تنظیم کرد.

البته بابا اینطور نیست. نه ده سالم بود که واسه اولین بار دیدم بابا داره جدول می‌کشه و برنامه ریزی می‌کنه. برای سال بعد، دو سال بعد، پنج، ده و بیست سال بعد. برای هر خونه‌ی جدول هدف تعیین کرده بود. توی ستون دیگه‌اش اجتماعی و معنوی و شغلی و خانوادگی بودن اه افش رو جدا کرده بود. تاجایی که من می‌دونم تا الان هم کم و بیش طبق برنامه‌اش پیش رفته. من و ماهان رو هم تشویق کرد به کشیدن همون مدل جدول. فقط یادمه جلوی چهل سالگی نوشتم یه عارف بزرگ میشم. چون بابا هم یه همچین چیزی نوشته بود؛ البته جلوی پنجاه یا شصت سالگی. من هم دوست داشتم فرزند خلف پدر باشم، وگرنه اصلا نمی‌دونستم عارف چی هست. بابا از نوشته‌هام خوشش اومد. تشویقم کرد. و من رفتم که ببینم عارف و عرفان چی هست. یادمه هرچی بیشتر بلندپروازی می‌کردیم بابا خوشحال‌تر میشد. خیلی چیزها نوشتم که معتقد بودم رسیدن بهشون برام ممکن نیست. نمی‌دونم نوشتنشون دقیقا چه فایده‌ای داشته. البته، یکی از اولین درس‌هایی که تو دانشگاه گرفتم این بود که ادبیات کودک و نوجپان سه هدف داره. هدف دوم آموختن هدف به کودکه. نه صرفا رویا و آرزو، که منظور معناست. واسه همین میگن حتی لالایی بچه هم نباید کلمات بی‌ربط و بی‌معنای صرفا قافیه‌دار باشه. باید منظوری پشتش باشه. که بچه تو ذهنش حک نشه مامانم ممکنه یه سری کلمه و جمله الکی و پوچ رو به زبون بیاره. ممکنه کارهاش مسخره و بی‌معنی و بدون هدف باشه. چون بچه یاد می‌گیره. یاد می‌گیره زندگی رو بی‌معنی و همین‌طور الکی بگیره یا یه جهتی بهش بده. حالا اینکه جهت چی باشه گام دومه.

بازهم بی‌راهه رفتم. ببخشید. داشتم میگفتم که ۱۰ سال بعد (اگه خدا بخواد و عمرم به دنیا باشه) من ۲۹ سالمه. احتمالا در آستانه‌ی بحران سی سالگی قرار دارم. احتمالا به خیلی از رویاها و فانتزی‌هایی که برای این سن داشتم نرسیدم. چون زندگی اون‌طوری که ما تو بچگی‌هامون فکر می‌کنیم نیست. تلاش‌های آدم بلافاصله نتیجه نمیده. خیلی زمان می خواد. خیلی حوصله می‌خواد. فکر می‌کنم ۲۹ سالگی کم کم می‌ترسم از اینکه هیچوقت جواب تلاش‌هام رو نبینم.

احتمالا احساس شکست بهم دست داده. اولین چین و چروک تو صورتم دیدم میشه. دست به دامن کرم و ماسک صورت و این چیزها میشم. کم کم پیری رو باور می‌کنم. مرگ رو باور می‌کنم. روزمرگی رو می‌پذیرم. در عین حال که ازش بیزارم اسیرش میشم. دیگه توی شغلم جا افتادم (انشالله). بهش عادت کردم. جنبه‌ی جدید و قابل کشفی نداره دیگه برام. و می‌ترسم از دل به دریا زدن و کشف جنبه‌های جدید دیگه. از سفر. از دور شدن از خونه‌ی امن. 

۱۰ سال دیگه با سولماز قرار دارم. راس ساعت ۱۰ صبح ۱۴۱۰/۱۰/۱۰. پس خواه یا ناخواه این یازده دوازده سالی که گذشته رو با خودم مرور می‌کنم. اینکه از کجا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم. چی بودیم و چی شدیم. چند بار زمین خوردیم و چندبار بلند شدیم. کجاها شکست خوردیم و کجاها بردیم. اینکه چقدر تغییر کردیم. چرا تغییر کردیم. چطور تغییر کردیم.

خدا می‌دونه ده سال دیگه ازدواج کردم یا نه. بچه‌دار شدم یا نه. بین خودمون بمونه، اگه به خودم باشه که دوست دارم اون موقع هم غزل رو داشته باشم هم عرفان رو. احتمالا اولین کتابم رو نوشتم و بدجوری شکست خورده. نمی‌دونم چرا همچین حسی دارم. ولی خب حسه دیگه... اینکه بعد اون شکست افتضاح بازهم بتونم ادامه بدم و از آرزوهام دست نکشم، یا نتونم و آرزوهام رو برای همیشه ببازم و بچسبم به بچه‌ها و خونه‌داری و شغل مشخصم و زندگی عادی خودم، این دوراهیه که هویت من رو می‌سازه. چون تازه بعد ۲۹ سالگیه که درخت میوه کم کم ثمر میده. 

۲۹ سالگی پخته‌تر شدم. سالکت‌تر. درون‌گراتر. حالا امیدوارم سر و کله زدن با بچه کوچولوها و دخمل‌های کلاسم جلوی پژمردگی کاملم رو بگیره. شاید هم اون موقع اصلا بمب انرژی باشم. کسی چه می‌دونه. حتی عقاید و باورهام هم تا اون موقع ممکنه کلی تغییر کرده باشه. ممکنه از چیزهایی که الان عاشقشونم متنفر بشم. ممکنه جملاتی رو به زبون بیارم که یه روز با مشت می‌کوبیدم تو دهن گوینده‌اش. فقط امیدوارم به «فرزند کمتر، زندگی بهتر» ایمان نیارم. هر بچه‌ای حق داره هم خواهر داشته باشه هم برادر. اگه تا سی سالگی خدا نخواست و قسمتمون تجرد بود میرم سراغ به فرزندی گرفتن چندتا بچه. ترجیحم دخترهای بالای ده دوازده ساله. شایدهم پونزده. اونایی که دیگه امیدی ندارن هیچوقت مادری داشته باشن. اونایی که تا سه چهار سال دیگه قراره پرت شدن توی جامعه‌ای که هیچ شناخت درستی ازش ندارن و هیچ پشت و پناهی هم. ما می‌تونیم تنهایی هم رو پر کنیم. کمک حال هم باشیم. اینجوری به قول عمه سر قبرم دو سه تا گریه‌کن پیدا میشه. 

۲۹ سالگی تصمیم می‌گیرم خیلی از تصمیماتم رو عملی کنم. چون دیگه ضرب العجل پیدا کردم. چون دیدم سه دهه از عمرم گذشته و هیچی به هیچی. احتمالا پنجاه درصدش.

۱۰ سال دیگه مرگ‌های زیادی دور و اطرافم دیدم. متاسفم و خجالت می‌کشم از گفتنش اما خب عزیزانی رو از دست دادم. تقریبا راه و رسم دنیا رو یاد گرفتم.

۱۰ سال دیگه...

  • میخک