خودکشی، کی؟ چرا؟ چگونه؟
این پست رو نصف شب می نویسم و میذارمش تو حالت انتشار در آینده. چون از اون مطلبهاییه که یا نصف شب نوشته میشن یا نمیشن. شاید تا لحظهی انتشار هزار بار ویرایشش کنم. شاید هم بعد از انتشارش به کل پشیمون بشم. نمیدونم.
به خودکشی فکر کردم؟ بسیار. چه مواقعی؟ هروقت سختی کشیدم. بله من از اونموجودات تنبل و راحتطلبی هستم که با هر فشاری از سوی ناملایمات زندگی به خاتمه دادن کل زندگی فکر کردم. جدی فکر کردم. کمتر روی روش و نحوهی انجام دادنش تمرکز کردم و بیشتر روی دلیل و فلسفهاش. به اساس خودکشی فکر کردم. خیلی زیاد. اگه متوجهش نشده باشید یعنی از خوانندههای جدیدالورود این وبلاگ هستین و از آشنایی باهاتون خوشوقتم. :)
توی کتاب دینی یه آیه بود درمورد کسانی که دین رو فقط در کناره، داخل پرانتز به حرف، پذیرفتن و هروقت که سختی ببینن از اون رویگردان میشن و آنها از دوزخیان هستند و اینطور حرفها. متاسفم که حافظهام ضعیفه و حوصله ندارم برم سرچ کنم ببینم اصل آیه چیه. خداجان اگه بیاحترامیای شد به محضرت به بزرگی خودت ببخش. فقط اون عبارت « علی جرف انهار» رو یادمه. که بابا هم میگفت اسم همون خیابونیه که برجهای دوقلو هستن و خود آیه هم از نطر عدد شناسی به یازده سپتامبر ربط داره و اینا. اگه حوصله داشتید برید درموردش پرسو جو کنید، باید موضوع جالبی باشه.
داشتم میگفتم. لابد ایمان من هم این مدلیه که اینقدر زودرنجم و با هر بادی میلرزم و از زندگی میبرم. کل فلسفهاش رو میبرم زیر سوال و میگم آیا اصلا لازمه؟ که چی بشه؟
به نظرم آدم امیدوارم میتونه هر مشکلی رو تاب بیاره و بد به دلش راه نده چون یقین داره اوضاع قراره بهتر بشه. اما من متاسفانه موجود ناامیدی هستم. باز الان بهتر شدم. تمام دنبال کنندههای قدیمیام شاهدن که بعد کنکور خیلی خیلی بهتر شدم. چون انگار یه معجزه رو به چشم دیدم. من اصلا نمیتونستم باور کنم که کنکور تموم شه. مصیبتهاش تموم شه. باور نمیکردم بتونم کوچیکترین موفقیتی به دست بیارم. باور نمیکردم اصلا تا بعد کنکور زنده بمونم. احمقانه است نه؟ میدونم....
این حجم از ناامیدی از کجا میاد؟ فراموشکاری. احساساتی بودن. کمالگرای. تنبلی.
اولین مورد به نظرم واقعا دلیل نیست. اینکه هروقت آسمون سیاه میشه هرچی سفیدی هست رو از یاد ببری. حالا نه اینقدر اغراقآمیز ولی لحظههای اول واقعا اینطوری میشه. شاید هم خودش معلول دلیل دومه. به شدت احساساتی بودن. منطقیاش اینه بجای اینکه مغزم رو بردارم بندازم تو سطل آشغال که یه نفس راحت بکشم، قلبم رو پرت کنم توی دریا. خدایی اینطوری خیلی راحتتره. من آدمی ام که همهچیز رو احساسی میکنم. مسئله رو شخصی میکنم. فاجعهسازی میکنم. میشینم زار زار گریه میکنم. نشان از بچگی و نپختگی آدمه. نشانهی حماقت و عدم کنترل هیجانه. خجالتآوره.
مراتب کمالگراییام رو نشونتون بدم؟ من آدمی هستم که اگه یه روز نمازم رو نخونم خودم رو از قرآن خوندن محروم میکنم. چون به نظرم لیاقتش رو ندارم. اگه هم عصبانی بشم و با مادرم دعوا کنم اون روز خودم رو از نماز خوندن محروم میکنم. چون به شدت لیاقتش رو ندازم. خیلی وقتها گوش دادن به سخنرانی های مذهبی و پادکستها رو تحریم کردم. به دلیل تک تک گناههایی که اون روزها انجام داده بودم و لیاقت خودم رو زیر سوال برده بودم. احمقانه است. شایدهم نباشه. شبهای قدری که گذشت هیچ دعایی نکردم. حتی جرئت بخشش خواستن رو هم نداشتم. البته دلیلش فقط این نبود که لایق برآورده شدنشون نیستم. چون هیچ رویایی برای خودم نمیدیدم. اعتماد به نفس زیر صفر. امید به آینده زیر صفر. اینها نه به این دلیل بود که خدا و عظمت و مهربونی اش رو قبول نداشتم. فقط خودم رو از خدا جدا میدونستم. راسیتش هنوز هم وصل بودن خودم به خدا رو مشروط میدونم.
بابا میگفت من حق ندارم از طرف خدا تعیین کنم لیاقت چی رو دارم و چی رو ندارم. خیلی حرفهای دیگه هم زد که الان یادم نیست. فقط میدونم ته همهچیز میرسید به اینکه این افکار برای فرار از کنکوره و ذهن من همش یه بحرانی برای خودش درست کنه که درگیرش بشه و فرصت مناسبی برای گریز از درس و مشق باشه. درست هم بودها. ته اون فاجعهسازیها برمیگشت به همین. به تنبلی من. که دوست داشتم مشکل غیرقابل حل باشه و اصلا سمت حل کردنش نرم و انرژیای خرج نکنم.
الانهاست که از نوشتن کل این پست پشیمون شدم. یه نفس عمیق.....
چرا خودکشی نکردم؟ چون به نظرم احمقانه بود که مردم بگن بخاطر کنکور خودکشی کرد. کنکور واقعا دلیل مناسبی نیست. هرچند اون موقع که اصلا کنکور رو حتی عامل دهم هم نمیدونستم اما خب خودم رو قانع کردم شاید اوضاع بعد کنکور یه اپسیلون بهتر شد. این یعنی امید، نه؟ درضمن از همین تریبون بگم اوضاع بعد کنکور اپسیلونهای بسیاری بهتر شد. این از این. وگرنه دلیل جهنم و عصبانیت خدا رو دیگه ول کرده بودم. با خودم میگفتم من جهنمی هستم و خواهم بود. به هر دلیلی. چه فرقی میکنه گناه خودکشی هم روش اضافه بشه یا نه. میگفتن ناامیدی گناهه. من از ناامیدیام هم عذاب وجدان میگرفتم و بخاطرش از خودم ناامیدتر میشم. حقیقتش رو بگم. کنکور واقعا عامل اصلی نبود. فقط یه فشار سنگین بود که همیشه وجود داشت. اینطوری کوچیکترین فشار خارجی که وارد میشد باهاش جمع میشد و از تحملم خارج. من هر روز و هر ساعت خودم رو بابت اینکه خوب درس نمیخونم، تست نمیزنم، قراره پدر و مادرم رو ناامید کنم، قراره مایهی آبروریزی بشم، به هیچ جایی نخواهم رسید، قراره کارتنخواب ولگرد بشم و... سرزنش میکردم. سرزنش بابت سر و وضع بهم ریخته و پرتنش و اضافه وزن و از دست رفتن مهارتهای ارتباطی و و قیمت تک تک کتاب تستهایی که خریدم و قرار بود پولشون هدر بشه و اون دعواهایی که بخاطر کنکور با خانوادهام کردم و.... هم جز ملزومات کنکور بود خب. حالا فکر کنید این وسط میزدم یکی از چینیهای عزیز مادرم رو میشکستم. بجای اینکه مامان شکایتی بکنه خودم میتوپیدم و دعوا راه مینداختم. چون واقعا به اعلا درجه خودنابودگریام میرسیدم.
دوست ندارم حتی برگردم و جملات قبلی رو بخونم. همشون مایهی خجالتن. گذشتهها گذشته. اون دوران هم گذشت. هرچند من هنوزهم با اون ویژگیها باقی موندم. ولی دارم سعی می کنم بهتر بشم. واقعا سعی میکنم.
ماه محرم امسال رو به شدت دوست داشتم. چون رسیدم به اینکه حتی قاتلها و دزدها و عوضیها و نامردها هم میتونن واسه امام حسین گریه کنن. چرا من نه؟ اولین باری بود که چیزی رو برای خودم تحریم نمیکردم. حس و حال عجیب و قشنگی بود. مخصوصا اینکه امام حسین پسم نزد. بیرونم نکرد. اون روزی که بیرون مسجد، جلوی درش تنها توی تاریکی کوچه به دیوار سیمانی تکیه داده بودم و زار زار گریه میکردم [بیشتر به حال خودم و بیلیاقتی خودم] این حس رو نداشتم. ولی در کل امام حسین قبولم کرد. توبه این مدلی نیست. خدا...
بگذریم. روز پنجم چالش هم تموم شد الحمدالله.
- ۰۰/۰۸/۰۷

به نظرت اون دنیا هم خواهیم گفت چه فرقی می کنه کمیت و کیفیت گناه هامون چه جوری باشه؟
منطقی نیست.معلومه که فرق می کنه.
بعد ببین اگه بحث لیاقت بیاد وسط که من لیاقت هیچ چیزی که الان دارم رو احتمالا ندارم ولی چون رابطه ی ما با خدا،رابطه ی نقص با کمال و وابستگی با استقلاله،
دائما یا اغلب اوقات با اعتماد به نفسی بی نظیر از خدا توقع بخشش و رحمت و کرامت دارم.
نه که کلا اعتقادی به تنبیه نداشته باشم :) باور کن دارم و حتی تنبیه می کنم خودم رو یا یه جوری میشم دیگه ولی این تقابلی با امید داشتن به بزرگی خدا نداره.داره؟
خدا بی نهایت بزرگه و اینکه ازش انتظارات کوچیک داشته باشیم یا مثلا آرزوهای کوچیک و کم ارزش کنیم،از بی سلیقگی یا باهوش نبودن یا کمال گرا نبودن ماست به نظر من.