روزی روزگاری، در سرزمینی دوردست، پهناور، سحرانگیز و مخفی، نسیمی، مثل دست نوازشی روی دشت؛ شروع به وزیدن کرد. وسط دشت برکهای بود و کنار برکه تک درختی. برگها و شاخههای تک درخت بیدمجنون آرام و بیصدا همراه نسیم میرقصیدند. سه دختر جوان و کم سن و سال در آن دشت میدویدند و صدای خندههایشان همهجا را پر کرده بود. بدو بدو به سمت آبگیر آمدند. یکیاشان موهای بلند سبزآبی داشت. عین اقیانوس مواج و زیبا. چشمهای درشتش معلوم نبود آبیاند یا بنفش. او بود که با آب و تاب داستانی را برای دو دختر دیگر تعریف میکرد. نامش زری بود. یا دوستانش اینطوری صدایش میکردند. قصهای که میگفت را دیشب در یک کتاب خوانده بود. درمورد یک خونآشام یا یک همچین چیزی. ولی خب، زری آنقدر مسخره بازی در میآورد و با روحیهی سرزندهاش بقیه را به خنده وا میداشت که داستان از زبان او مثل یک لطیفهی بامزه به نظر میرسید.
دخترها خسته که شدند کنار برکه اتراق کردند. روی نیمکتهای چوبی نشستند. زنبیلهای حصیریاشان را باز کردند و مشت مشت چیپس سرکهای تو دهان گذاشتند. میخک خودش این چیپس سرکهای ها را با عشق پخته بود. راستی، میخک اسم دختر دوم بود. قدش یککمکی بلندتر از زری. صورت سفیدش پر از کک و مک و چشمهایش بادامی بودند. چشمهای سبز یاقوتیاش البته. شبیه یک چاه عمیق و پر از آب که هرکسی را درون خودش غرق میکند. دخترها از ته دل میخندیدند.
که ناگهان... ناگهان برق و رعد یکی پس از دیگری در آسمان طنینانداز شدند. طولی نکشید که ابرهای تیره جلوی خورشید را گرفتند و باران شدیدی شروع به باریدن کرد. میخک داد زد:« باید سریعتر یه سرپناه پیدا کنیم!» هر سه دوست شروع کردند به دویدن به سمتی نامعلوم. تاجایی که چشم کار میکرد دشت بود و علفزاری از گیاهان بلند که با باد و طوفان خم و راست میشدند. یاس ناگهان فریاد زد:« اونجا رو! یه برج اونجاست!»
یاس سومیاشان بود. از همه ریزجثهتر و نحیفتر. به لطیفی گل میمانست. چشمهایش مشکی، ریز، و انگار همیشه پر از اشک بودند. رنگش پریده بود و داشت از سرما و ترس میلرزید. با این حال او بود که سرپناهی برایشان پیدا کرد. برجی بلند و خاکستری، با دری چوبی و بزرگ و پر از نقش و نگار. زری بدون توجه به ظاهر مشکوک برج، در را هل داد. بازش کرد و از پلههای مارپیچی برج بالا رفت. میخک و بعد یاس پشت سرش. صدایی از بالا به گوش میرسید. یک نفر داشت حرف میزد. «نه مامان، دیگه بسه! مامانی لطفا! من دوست ندارم! شبها کابوسش رو میبینم...» پسر بچهای این ر ا گفت و صورت رنگ پریدهاش را زیر پتو قایم کرد.
میخک دستش را جلوی دهانش گرفته بود. حسی به او میگفت صدایشان نباید توسط کسی شنیده شود. بوی خطر میشنید. زری اما شجاعت و کنجکاویاش گل کرده بود. گوشهایش را تیز کرد و یک قدم جلو رفت. یاس داشت با نگاههای لرزان اطراف را میپایید. شروع کرد به عقب عقب رفتن که یکهو سنگی زیرپایش لغزید. صدای سکندری خوردن یاس در برج پیچید و منعکس شد. سایهای به سمتشان آمد. زری و میحک از دیدن چیزی که روبرویشان بود خشکشان زد. نتوانستند به موقع دست دراز کنند و نگذارند یاس از تمام پلههای برج پایین بیفتد. یاس بینوا تمام بدنش درد گرفته و کوفته بود. لباسهای خیسش گلی شده بودند. به سختی بلند شد و روی پایش ایستاد. سرش را گرداند تا موقعیت را شناسایی کند. بفهمد اصلا به کجا افتاده. گویی راهی مخفی و زیرزمینی وجود داشت که او کشفش کرده بود. به کجا؟ نمیدانست. از پلهها بدو بدو بالا رفت و با فریادش زری و میخک را صدا زد. اما زری و میخک...
زری و میخک بیهوش کف سنگی اتاق افتاده بودند. پسربچه زار زار گریه میکرد. مادرش زن قوی هیکل و پوست کلفتی بود. چماقش را دور انداخت. آستینهای لباس سفیدش را بالا زد. نشخندی زد و دندانهای خون آلودش را به نمایش گذاشت. با خنده گفت:« بیا بچه. اینقد لوسبازی در نیار. گرسنه که نمیتونیم بمونیم. بیا... به مرور عادت میکنی. هم به طعمش، هم به کابوسها.» صدای زن در برج مخوف پیچید. این بار با خشم فریاد کشید:« مگه نمیگم بیا جلو؟! آخه تو چرا اینقد بیدست و پایی؟!» دست و پای یاس یخ کرده بود و داشت میلرزید. اما الان وقت ترسیدن نبود. باید فکری میکرد. باید زری و میخک را نجات میداد.
به اطرافش نگاه کرد. جز یک دفترخاطرات کهنه و پاره چیزی ندید. آرام به طرف دفتر قدم برداشت. جلدش خیس از نموری سنگها و آجرهای برج بود. دفتر را در دست گرفت و با احتیاط تمام قدم به جلو گذاشت. این دفتر بیدلیل اینجا نبود. باید با کمک آن نقشهای میکشید. باید میشد قهرمان قصه. اما یاس هزار مرتبه در ذهنش تکرار کرد :« من نمیتونم قهرمان باشم. من بلد نیستم، نمیتونم. ضعیفم. نمیتونم....» آخر سر پایش به ظرف غذای گربهی خانکی زن خورد و صدای تقش توجه زن را جلب کرد. باهم چشم در چشم شدند. و خب، چشمان سرخ و از حدقه بیرون زده او در برابر چشمهای ریز و معصوم یاس، اصلا جنگ منصفانهای نبود. سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند. لبخندی تصنعی زد و گفت:« اینجا مگس زیاده، نه؟ مگسهای مزاحم... شما اذیت نمیشید؟»
زن به پهنای صورتش لبخند زد و حالا سرخرگی که لای دندان پشتیاش گیر کرده بود دیده میشد. جواب داد:« اذیت چرا؟! خیلی خوشمزهان که!» یاس آب دهانش را قورت داد و دوباره عقب عقب رفت. دلش میخواست همانجا بنشیند و بزند زیر گریه. نه کاری از دستش برمیآمد، نه میتوانست از کسی انتظار کمک داشته باشد. مدام خودش را بابت ضعیف بودنش سرزنش میکرد. عرق سرد روی پیشانیاش سر میخورد. صورتش گر گرفته بود. سرش را پایین گرفت و دفتر را از وسط باز کرد و خط خرچنگ قورباغهاش را خواند :« امروز آنجلینا بهم گفت از تنهاییه که من و رُزا به این روز افتادیم. ما همهامون توی این زندون دیوونه شدیم. اگه یه دوست داشته باشیم که کنارمون بمونه حالمون خوب میشه. حرفش زر مفت بود. به خودش هم همینو گفتم...»
یاس آب دهانش را قورت داد. یک فکری به ذهنش رسیده بود. نفس عمیقی کشید و تمام سعیاش را کرد تا صدایش نلرزد. :«ببینید خانوم، من میتونم بهتون کمک کنم. من خودم اون دوتا رو به این برج آوردم. میدونید اونها...» داشت با انگشتش به دوستانش اشاره میکرد که متوجه شد میخک دارد تکان میخورد. چیزی نمانده بود به هوش بیاید. هول شد و چیزی که میخواست بگوید به کل از یادش رفت. اما باید به حرف زدن ادامه میداد تا حواس زن را پرت کند. یک چرت و پرتی بهم بافت و گفت:« چیزه... خلاصه که من به دردتون میخورم. نگاه به قد و هیکلم نکنید، خیلی کارها از دستم برمیاد.» و بعد دوباره با صدا آب دهانش را قورت داد و با حالتی نمایشی جلوی زن تعظیم کرد.
میخک آرام آرام چشمهایش را باز کرد. خواست از شدت دردی که توی سرش میپیچید فریاد بزند که یاد آخرین صحنهی قبل از بیهوشیاش افتاد و سکوت کرد. نگاهش را به اطراف چرخاند. دنبال راهی برای فرار میگشت. زری ناگهان با جیغ بلند و گوشخراشی بیدار شد و به پای زن افتاد :« تو رو خدا نکشش!» میخک و یاس با وحشت و حیرت به او خیره شدند. صورت زری خیس اشک بود. همچنان با التماس ادامه داد :«داری اشتباه میکنی. خواهش میکنم باورم کن. همش تقصیر منه. نکشش. تا همیشه کنارت میمونم. فقط این کار رو نکن!...» یاس و میخک نمیفهمیدند در بیهوشی چه بلایی سر زری آمده! زن وحشتزده فریاد زد :« آنجلینا!!!»
پسر بچه از زیر پتو بیرون آمد. انگشتهای تپلو و کوچکش را کشید روی صورت میخک. میخواست ببیند زنده است یا مرده. دهانش آب افتاده بود. کم کم گرسنگی داشت بر او غلبه میکرد. میخک نفسش را حبس کرده بود. هیچ علائم حیاتی از خود بروز نمیداد. زری اما همچنان داشت با اشک و آه به زن التماس میکرد. زن زری را عقب زد. پسربچه را از میخک دور کرد و یک سیلی محکم در گوشش خواباند. داد زد:« حواست کجاست بچهی احمق! بهت گفته بودم که...» نتوانست جملهاش را تمام کند. میخک چاقویی از زیر تخت برداشت و از پشت در قفسهی سینهی زن فرو کرد. خون از دهان زن بیرون پرید. پسر بچه جیغ زد. زری هم همینطور.
زری به کل دیوانه شده بود انگار. بر سر میخک پرید و با مشت توی صورتش کوبید. از ته جنجره و با تمام وجود فریاد میکشید:« چی کار کردی؟؟؟؟!!!!!! تو چی کار کردی؟؟؟!!!!!! چطور میتونی بهش آسیب بزنی!!! نمیذارم... من نمیذارم بکشیاش! تو نمیفهمی!! من باید نجاتش بدم!! من...» میخواست چاقو را دست میخک بگیرد. اما میخک دست بردار نبود. زری را به عقب هل داد. دوباره و دوباره چاقو را در قلب زن فرو کرد. او به خودش اجازه داده بود کسی را بکشد. انگار یک هیولای تاریک و بیرحم درونش پدیدار شده بود و افسار میخک را از دست عقلش بیرون کشیده بود. نمیفهمید چه میکند. زری همچنان با گریه تلاش میکرد چاقو را از دستش بگیرد. یاس یک گوشه وحشتزده ایستاده بود. فقط جیغ میکشید. نه میتوانست چشمهایش را ببند و نه دلش میخواست منظرهی روبرویش را تماشا کند. پسر بچه گریه میکرد و مادرش را صدا میزد. صدای جیغ و گریه و مویه رفته رفته بالاتر رفت. پنجرههای برج شکستند. باد و طوفان و رگبار بیرحمانه به داخل برج وارد شدند و به در و دیوارش تازیانه زدند. سایهی پسر بچه بزرگ و بزرگتر شد. کل اتاق را در برگرفت. دهان پسرک کش آمد و آن سه نفر و مادرش را یک جا درون تاریکی بلعید.
چند لحظه بعد، سه دختر جوان و کم سن و سال در آن دشت میدویدند و صدای خندههایشان همهجا را پر کرده بود. بدو بدو به سمت آبگیر آمدند. یکیاشان، که دوستانش زری صدایش میکردند، موهای بلند سبزآبی داشت. عین اقیانوس مواج و زیبا. چشمهای درشتش معلوم نبود آبیاند یا بنفش. او بود که با آب و تاب داستانی را برای دو دختر دیگر تعریف میکرد. یک داستان وحشتناک و خونآشامی. اما در آن هوای آفتابی و بعد از ظهر دلانگیز دلیلی برای ترسیدن وجود نداشت. مخصوصا که زری یک عالمه لطیفه و مسخرهبازی را چاشنی قصهاش کرده بود. آن سه مشت مشت چیپس سرکهای میخوردند و از ته دل میخندیدند. که ناگهان همان برج با همان جبروتی که زری داشت تعریف میکرد روبرویشان قدعلم کرد. میخک به سرفه افتاد و چیپس در گلویش پرید. یاس چشمهایش را با پشت دست مالید تا ببیند خواب میبیند یا نه. آنها همیشه عصرهای یکشنبه کنار همین برکه جمع میشدند و گپ میزدند. خیلی سال بود که برنامهاشان همین بود. تاحالا همچین ساختمانی ندیده بودند اما. حتی تا چند لحظهی پیش هم متوجهاش نشده بودند. زری پرسید:« شما دو تا به چی اینطوری زل زدین؟؟»
تا زری بخواهد رویش را برگرداند و برج را پشت سرش ببیند، آن برج ناپدید شده بود. میخک چندبار پلک زد و بعد خمیازهای کشید :« فک کنم دیشب زیادی بیدار موندم.» یاس اخم مشکوکی زد، ولی سر تکان داد و گفت:« آره. حق با توئه. منم خطای دید پیدا کردم.» مکث کرد چند لحظه :« ولی انگار... یه چیزی آشنا بود...»
زری شانه بالا انداخت و بیهوا دستش را در بستهی چیپس سرکهای کرد و یک مشت دیگر برداشت. بعد برای باز هزارم از میخک پرسید که از کجا و چطور دستور پخت این چیپسهای سحرآمیز را یاد گرفته. میخک مرموزانه خندید و سکوت کرد. اصلا به روی خودش نیاورد که خودش هم جواب را نمیداند، یا حداقل یادش نمیآید. یاس چاقو را در دست گرفت تا سیب پوست بکند. هر سه در سکوت به علفزار و ابرهای کوچک سفید توی آسمان خیره شدند. علفها در باد میرقصیدند و میلغزیدند و صدای خشخش...
از دور دیدند، پسربچهای خندان با هواپیمایی کاغذی در دست بین علفها میدود و میخندد. صدای خندههای معصومانهاش را هر سه شنیدند. بدون هیچ دلیلی، احساس ناامنی به آنها دست داد. اما او فقط یک بچه بود. مگر نه؟ فقط یک بچه که داشت بازی میکرد و نزدیک میشد. نزدیک و نزدیکتر. صدای زنی عصبانی و خشن را از دوردست شنیدند :« آهای! وایسا ببینم! بلاگرفتهی وحشی! مگه دستم بهت نرسه! دارم بهت میگم وایسا!» سایهی مادر بچه افق معلوم شد. زن بلندقد و درشت هیکلی بود. میتوانست یک گاری را با دو دستش کامل بلند کند شاید. لباس سفید یک دستی پوشیده بود. دنبالهی دامن چین دارش روی علفها کشیده میشد و در باد میرقصید. زری آب دهانش را قورت داد. سگرمههایش رفته بود توی هم. از خودش کفری بود و نمیفهمید چرا تا این حد از یک زن معمولی تنها میترسد. ناگهان میخک از جا پرید. چشمهای یاقوتیاش درشت و افسون شده بودند. انگار دنیایی را میدید که بقیه نمیدیدند. چاقو را از دست یاس کشید. بی آنکه حواسش باشد زخمی روی دست دوستش کاشته است. یک لحظهی بعد میخک شروع به دویدن کرده بود.
زری کم کم داشت به خاطر میآورد. خاطراتی محو از جلوی چشمانش میگذشتند. همهچیز مثل یک خواب بود. یا... شاید هم یک داستان؟ آن را در کتاب نخوانده بود؟ چطور همهچیز داشت واقعی میشد؟! این امکان نداشت! در همین افکار بود که یاس روی نیمکت چوبی کتابی کهنه را دید، که جلدش خیس و نمور بود. آن را به سمت زری گرفت و تقریبا فریاد زد:« خودشه! زری این خانومه همونیه که توی این کتاب عکسش کشیده شده بود! ولی این کتاب تخیلیه نه؟ یه لاکتابی هم اینجا هست. زری چت شده؟ باید جلوی میخک رو بگیریم!» بعد بلند شد و دنبال میخک شروع به دویدن کرد. همزمان داد زد :« خشکت نزنه زری! بدو! من مطمئنم این لاکتابی یه معنایی داره.»
زری شقیقههایش را با انگشتانش فشار داد. صحنهای جلوی چشمش شکل گرفت که تا به حال ندیده بود. خودش بود. توی کتابخانه همراه یاس قدم میزد. در یک بعد از ظهر کسالت بار، خودش پیشنهاد رفتن به آنجا را دیده بود، شاید یک هفتهی پیش. پیرمردی داشت قفسهی کتابها را تمیز میکرد. زیرلب زمزمه کرد:« همیشه توی یکی از صفحات یکی از کتابهایی که میخونی، یه جمله هست که زندگیات رو تغییر میده. لاکتابی رو بذار همونجا تا یادت نره. بعد منتظر باش تا تغییر اتفاق بیفته.» زری توی آن خاطرهی موهوم عاقل اندر سفیه به او خیره شد و زیر گوش یاس پچپچ کرد:« شنیده بودم میگن دیوونه است. ولی ندیده بودم.»
زری با فریاد یاس به خود آمد. او هم شروع کرد به دویدن. اما مطئمن نبود میخواهم جلوی میخک را بگیرد یا اینکه... پسربچه از گوشهی لباس میخک گرفت و او را متوقف کرد. میخک بدجور نفسنفس میزد. چشمانش سرخ شده بودند. چشمهای پسرک؟ آبی، خیس و معصوم بودند. ترس را لمس کرده بود انگار. زری کنارشان ایستاد. نفس عمیقی کشید. هرچه در یک ثانیه از ذهنش گذشته بود دو مرتبه ناپدید شد. پسربچه هواپیمای کاغذیاش را نشان میخک داد و با ذوق و شوق خندید. میخک هم خندید. همان لحظه هواپیمایی قدیمی شبیه آنی که برادران رایت ساخته بودند از بالای سرشان گذشت. خلبان برایشان دست تکان داد. قیافهاش آشنا بود انگار.
اسمش عینک بود. جوانی لاغر و رنگ پریده. با موهای قهوهای و چشمان آبی روشن. همیشه عینک خلبانی یا روی چشمانش بود یا روی سرش، لابه لای آن موهای ژولیده. معمولا با هواپیمای شخصیاش برفراز سرزمینهای دوردست و پهناور و سحرانگیز و مخفی پرواز میکرد و وقتی از آن بالا کسی را میدید برایش دست تکان میداد.
یاس کتاب را باز کرد و جملهای را برای یاس خواند :«تو آزادی آنجلینا. تن به اسارت نده. پرواز کن و از اینجا برو.» زری چشمهایش را بست و سعی کرد به یاد بیاورد. پرواز؟ یاس شانه بالا انداخت. دید میخک سرگرم بازی کردن با پسربچه شده. مادرش هم انگار غیب شده بود. دست زری را گرفت و گفت :« بیا بریم پیش پیرمرده. اون میدونه باید چی کار کنیم.»
زری و یاس به سمت کتابخانه، که آن سوی دشت و در اعماق جنگل بلوط قرار داشت دویدند. در کتابخانه را به آرامی هل دادند و وارد شدند. هیچکس نبود. کتابخانه بدون پنجره و بدون نور در ظلمات غرق شده بود. زری روی دیوار دست کشید و چراغ را پیدا کرد. کلید را زد. توانستند اطراف را ببینند. هرچه صدا زدند و هرچه گشتند اثری از پیرمرد کتابدار نیافتند. زری به جلد پشت کتاب نگاه کرد. فریاد زد:« هی! ببین! عکس ناشر کتابه رو نگاه کن! همون پیرمرده است! همونی که هفتهی پیش دیدیمش. پس چرا... چرا اینجا نوشته سالها پیش مرده؟!»
یاس صدای زری را نمیشنید. او به نقطهای دور در راهروی کتابخانه خیره بود. آنجا سایهی یک نفر دیده میشد. دخترکی، سرتاپایش درون تاریکی. فقط چشمهایش بودند که میدرخشیدند. فریاد زد:«فرار کن! برو آنجلینا! اگه بمونی تو هم میمیری!» یاس و زری بههم نگاه کردند. اسم آنجلینا برای هردویشان آشنا بود، یادآور یک سری اسمهای دیگر.... سایهی پشت دخترک ناگهان به سمتشان هجوم آورد. صورت نداشت. آدمیزاد نبود. فقط تاریکی بود.
میخک کنار پسر بچه روی چمنها نشسته بود که دید زری و یاس از لا به لای درختها دوان دوان به سمتش میآیند. نگران شد. به سمتشان دوید. اما انگار دشت لحظه به لحظه وسیعتر و فاصلهاشان بیشتر. هرچه بیشتر تقلا میکردند از هم دورتر میشدند. میخک پایش درد گرفت و زمین افتاد. نگاه کرد و دید... دید پاهایش داشتند محو میشدند! یاس و زری انگار یادشان رفت پشت سرشان چه خبر است. متوجه حالت عجیب و غریب میخک شدند و به این فکر افتادند که چطور کمکش کنند. یاس دوباره کتاب را باز کرد و دنبال یک معجزه لا به لای صفحاتش گشت. زری دندانهایش را بهم سابید. چرا یاس دست از این دفتر لعنتی بر نمیداشت؟ دلش میخواست تک تک صفحاتش را آتش بزند. راستی، دفتر بود یا کتاب؟
پسرک بلند شد و رفت به سمت مادرش. که روی نیمکتهای کنار برکه نشسته بود و بافتنی میبافت. هر از گاهی به جایی نامعلوم خیره میشد. انتظار چیزی یا کسی را میکشید. زری متوجه نگاه زن شد و رد نگاهش را دنبال کرد. گردبادی در حال نزدیک شدن بود. هواپیما داشت از کنترل عینک خارج میشد. کتاب از دست یاس رها شد و به صورت باز روی زمین افتاد. گردباد داشت همهچیز را با خود میبرد. یاس چشمانش روی جملهای قفل شد :« راست میگن که هرکی از دید پنهان میشه جاش امنه. تا وقتی نامرئی شدی تو خطری، همیشه زیر رگبار اتفاقات تلخ. اما اگه نامرئی باشی دیگه نگران هیچی نیستی. خوش بحال اونی که که بلده غیب بشه و نجات پیدا کنه. وگرنه ما باید تا همیشه دنبال رد نخ بافتنی رو بگیریم...» زیرلب گفت:« اونی که غیب میشه نجات پیدا میکنه... (بعد فریاد زد) میخککککککک!!!! بدو زری! ما هم باید محو بشیم!»
یاس و زری به طرف میخک دویدند. از او فقط چند انگشت دیده میشد. دیگر دیر شده بود. زری زد زیر گریه. دردی عمیق را روی قلبش حس میکرد. دلش از همان لحظه برای میخک تنگ شد. یک حسی به او میگفت دیگر میخک را نخواهد دید. ضربهی انگشت یک نفر را روی شانهاش حس کرد. برگشت، اما کسی را ندید. صدای میخک میآمد که میگفت :« محو شین! محو شین! ما با دنیای دیگهای وارد شدیم! باید اول ویززثیسصش. تا بتونیم خارج شیم. فهمیدیصم؟ اول ویشنجحکر..
کم کم تک تک کلماتش شکل متفاوتی به خود گرفتند. انگار زبان پیش فرض ذهنش تغییر کرده بود و هیچکس جز خودش معنی این لغات عجیب و غریب را نمیدانست. خندهاش گرفت. مثل خندهای صادقانه و بیآلایش زیر رگبار باران. قبلا هم اینطوری از ته دل خندیده بود؟
برجی را دید. واژگون. سرش به زیر زمین رفته بود و در ورودیاش در آسمانها، کناردرختچههایی بود که از ابرها روییده بودند. دنیای بامزهای را میدید. دوست داشت یاس و زری را هم به آنجا بیاورد. اما انگار، سایهی دوستانش جلوی پنجرهی برج دیده میشد. زری انگار یک پسربچهی نوزاد را بغل گرفته بود. هواپیما چندصدمتر بالاتر از سر میخک توقف کرد. آقای عینک شیرجه زد به سمت بالا. مرغابیها را کنار زد و از در برج واردش شد. میخک بازهم خندید. تنها. هیچکس اطرافش نبود. انعکاس صدای خندههای خودش برایش نامانوس آمد. کم کم داشت حس بدی پیدا میکرد.
یاس و زری آن طرف، از برگرداندن و یا رسیدن به میخک ناامید شدند. اشکهایشان را پاک کردند و حواسشان را جمع. نزدیک بود گردباد بلایی سرشان بیاورد و آنها را همراه خودش به ناکجاآباد ببرد. یاس گفت:« فک کنم تنها راهمون اینه که رد نخ بافتنی رو بگیریم.» هر دو به اطراف نگاه کردند. دویدند به سمت نیمکت. خبری از زن و بافتنیاش نبود. اما نخی درون گردباد میچرخید و میرقصید. زری هرچه تلاش کرد دستش به آن نرسید. زیادی بالا رفته بود. به آقای عینک علامت داد که آنها را سوار کند تا باهم دنبال سر نخ بگردند. میخواست پسربچه را بغل کند و او را هم نجات دهد. اما نتوانست پیدایش کند. دست و یاس را گرفت و با هم منتظر فرود هواپیما پیش رویشان شدند. آقای عینک اما هنوز صدمتری از زمین فاصله داشت. در هواپیمایش را باز کرد، دست دراز کرد و نخ را گرفت. فکر میکرد با این کار میتواند کمکی بکند. هرچقدر یاس و زری فریاد زدند که نخ را رها کند رها نکرد و کمکم چرخهای هواپیما شروع کردند به محو شدن. طولی نکشید که کل هواپیما به همراه خلبانش محو شد. یاس گریه میکرد. کتاب را تند تند ورق میزد تا بلکن راهحلی بیابد. زری آن کتاب را از دستش گرفت و پرتش کرد داخل گردباد. گردبادی که شدت گرفت و هردویشان را زمین زد. آسمان که قهوهای و پر از گرد و خاک بود یک پارچه سیاه شد. تاریکی محض همهجا را گرفت. آنجلینا جیغ زد و نشست. یاس... میخک... آقای عینک... آن بچه... و آن زن... چند لحظه مکث کرد. طول کشید تا بفهمد آیا هیچکدام واقعی بودهاند یا نه. روی زمین دست کشید و موبایلش را پیدا کرد. ساعت چهار و نیم بامداد بود. دستی به صورتش کشید. خیس کشید. این کابوسهای مسخره هنوز رهایش نکرده بودند. تلخندی زد، رفتی آبی به سر و صورتش بزند.
هنوز به وقت اذان مانده بود. خیره شد به تصویر توی آینه. و بعد رنگمویی را که خریده بود ورنداز کرد. سبزآبی، درست مثل اقیانوس. همان رنگی که از بچگی عاشقش بود و دوست داشت وقتی بزرگ شود موهایش آن رنگی شود. خب بچه بود، تا جایی که دیده بود آدمها تا بزرگ میشدند رنگ مویشان عوض میشد. لنز آبی تیرهاش هم همانجا جلوی آینه قرار داشت. کی جرئتش را پیدا میکرد تا از آنها استفاده کند. از حرف و حدیث مردم نترسد. یا از سایهی خاطرات سرزنشهای مادر قلدر مستبدش. بشود همانجوری که خودش دوست دارد. آنجلینا هم از مادر قلچماقش متنفر بود و هم دلتنگش. پلیس هفتهی پیش خبر داده بود بالاخره پیدایش کردهاند و برش گرداندهاند به همان تیمارستانی که قبل از تولد او از آنجا فرار کرده بود. انگار این کار میتوانست التیام بخش تمام کتکها و آزارهایی که به او خواهرهایش رسیده بود باشد. راستی! آنها کجا بودند؟ کجای این دنیای درندشت؟ زنده مانده بودند اصلا؟ چرا نمیشود یک بار مثل خوابهایش دور هم جمع شوند، بگویند بخندند و فراموش کنند همهی تلخیها را؟ اشکی روی گونهاش غلتید. او بود که خانوادهاشان را از هم پاشیده بود. خواهرهایش را وا داشته بود از آن خانهی نکبتی که به برج مخوف و زندانگاه توی قصهها میمانست فرار کنند. به آنها گفته بود اینطوری میتوانند آیندهای که آرزویش را دارند بسازند برای خودشان. اما خیلی زود همدیگه را گم کرده بودند. کاش میشد... کاش میشد یک بار دیگر آنها را ببیند، یک دسته گل یاس برای رُزامند بخرد و یک شاخه میخک برای هلن. شاید هم یک بسته از آن چیپس سرکهایهای سحرآمیزی که میخواست در کارخانهاش بسازد و به کل دنیا بفروشد! از پلیس نپرسیده بود چه بلایی سر برادر کوچکترشان آمده. اویی که ولش کرده بودند در آن دیوانه خانه. آن طفل معصوم با چشمهای آبی خیس. توانسته بود به آرزویش برسد و خلبان بشود؟ برای خودش هواپیما ساخته بود؟ اصلا نکند... صورتش را شست تا خواب و خیال از سرش بپرد. و مثل رسم هر روزه به آن دفترخاطرات مشترکشان بیمحلی کرد. همانی که هر روز هر کدام یک صفحهاش را مینوشتند و مستقیم و غیرمستقیم حرفشان را به خواهرهایشان میزدند. اگر کنار هم مانده بودند، نیازی نبود نگران تنهایی و افسردگی و این کوفت و زهرماریها باشند. کنار هم میشد هر چیزی را تحمل کرد. کاش این را میفهمیدند. سالها گذشته بود و آنجلینا نه تنها به رویاهایش نرسیده بود، که دیگر رویاپردازی و زندگی شاد و پرانرژی را بجز در خواب فراموش ساخته بود.
دیگر وقتش بود. باید دست به قلم میشد. داستانی مینوشت و در کل اینترنت پخش میکرد. یک داستان رمزی. جوری که فقط خودش و خواهرها و برادر کوچولوی عینکیاش معنایش را بفهمند. باید آن جمع را دوباره توی دشت، کنار برکه و زیرسایهی تک درخت بید مجنون دوباره دور هم جمع میکرد...