غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۰ مطلب با موضوع «مثلا داستان» ثبت شده است

یکی بود یکی نبود. یه جوجه اردک زشت بود که با اون جوجه اردک زشت معروف قصه‌ها توی یه مزرعه زندگی می‌کردن. شاید هم باهم برادر بودن اصلا. باهمدیگه از تخم در اومدن. باهمدیگر قد کشیدن و بال درآوردن. باهمدیگه بخاطر صورت زشتشون مسخره شدن. باهمدیگه از جمع باقی جوجه اردک‌ها طرد شدن. باهمدیگه بابت سرنوشت تیره و تارشون غصه خوردن.

ولی می‌دونید چیه؟ این جوجه اردک درواقع جوجه‌ی قو نبود. هیچوقت بال‌های بلند سفید و زیبا در نیاورد و برفراز مزرعه پرواز نکرد و باقی جوجه اردک‌ها انگشت به دهن نگاهش نکردن. هیچوقت زیبا نشد. چون اون فقط یه جوجه اردک زشت بود، که بعد گذر ایام شد یه اردک بالغ و کامل زشت. با یه منقار کج و کوله و بال‌های خاکستری بدرنگ و صدای نخراشیده و... خلاصه هر معیاری که برای شناخته شدن به زشتی بین اردک‌ها مرسومه رو داشت.

اون اردک باید چند برابر باقی اردک‌ها و مرغ‌ها و خروس‌ها و سایر جک و جونورهای توی مزرعه تلاش می‌کرد تا شاید... خودتون می‌دونید که؟ شاید کمتر بابت زشت بودنش سرزنش شه و برای یه بار هم شده بجای سرکوفت شنیدن، یه نفر تشویقش کنه. هیچ‌کدوم از تلاش‌هاش فایده‌ای نداشت. اردک‌ها عقلشون به چشمشون بود. جز زشتی این بنده‌ی خدا هیچی رو نمی‌دیدن.

اردک زشت تنها و غریب بود. بعد از اینکه دوست بچگی‌اش و تنها همدمش قو از آب در اومده بود و با دسته‌ی قوها مهاجرت کرده بود و رفته بود یه سرزمین خیلی خیلی دور، تنهاتر و غریب‌تر از قبل هم شده بود. هیچ یار و یاوری نداشت. هیچکس اون رو اردک به حساب نمی‌آورد. حتی صاحب مزرعه هم زحمت نمی‌کشید بهش آب و دون بده. از دیدن زشتی اردک چندشش می‌شد. خودش باید می گشت تا واسه خودش چیزی برای خوردن پیدا کنه.

یه مدت از جوونی‌اش رو تو روستاها و شهرها و جنگل‌های مختلف گشته بود، که شاید اونم مثل جوجه ارک زشت معروف توی قصه‌ها بتونه خانواده‌ی واقعی‌اش رو پیدا کنه. اما خب شکست خورده بود‌. همه‌جای دنیا اردک‌ها یه شکل بودن‌ و همه‌اشون یه جور معیار واسه زشتی و زیبایی داشتن. 

زمان عین برق و باد می‌گذشت. اردک زشت به خودش اومد و دید داره پیر میشه. هم‌سن و سال‌هاش همه واسه خودشون جفت پیدا کرده بودن و کلی تخم گذاشته بودن، ولی اون هنوز تنها بود.​​​​دیگه از این همه بدبختی خسته شده بود. از زندگی مسخره‌ای که داشت حالش بهم می‌خورد. از خودش حالش بهم می‌خورد. 

راستش رو بگیم، اردک زشت خودش هم می‌دونست چیرهایی هست که دلش بهشون خوش باشه. مثلا همین که این همه سال زندگی کرده بود و هیچوقت مثل باقی اردک‌ها ترس به دلش نیفتاده بود که نکنه صاحب مزرعه واسه شام امشب سرش رو ببره. چون زشت بود و همین باعث شده بود صاحب مزرعه همیشه با خودش فکر کنه لابد گوشتش هم بدمزه است. اما... اما اردک زشت حتی بابت اینکه ممکنه گوشتش بدمزه باشه هم خودش رو سرزنش می‌کرد. مگه یه اردک چه هدفی می‌تونست تو زندگی‌اش داشته باشه؟

راستی... راستی آخر این قصه چی میشه؟ اردک زشت چطور پایانی می‌تونه داشته باشه؟ هوم؟

 

  • میخک

این چهار جمله را استاد همین چند لحظه پیش گفت. داشت برای جملات بی‌ربطی که پشت سر هم ردیف می‌شوند و قصه‌ای نمی‌سازند مثال میزد. گفت اگر همین‌طور بی‌دلیل جملات این چنینی بنویسیم که به جایی نخواهیم رسید و داستان شکل نمی‌گیرد هیچوقت.

هیچ دیگر. آمده‌ام اینجا تا اثبات کنم این جملات خیلی هم به جایی می‌رسند. دفتر یادداشتم را خط‌خطی می‌کنم انگار. شما راحت باشید. بروید پی کار و زندگی‌اتان. انگار نه انگار

  • میخک

یکی بود یکی نبود. یه دختر بود که نه زیبا به حساب می‌اومد نه زشت. نه کوتاه قد بود نه بلند. نه سفیدپوست بود نه سیاه. نه هوش استثنائی داشت نه خنگ بود. یه دختر معمولی معمولی معمولی، که تنها فرقش با اطرافیانش این بود که کتاب زیاد می‌خوند. داستان‌های جورواجور، افسانه‌های قدیمی و رمان‌های متفاوت و جذاب. اون دختر اکثر اوقاتش رو داخل دنیای توی کتاب‌ها سپری می‌کرد. و یه روز واقعنکی وارد دنیای قصه‌ها شد. 

خودش هم نمی‌دونست این اتفاق چطوری افتاده. فقط چشم‌هاش رو باز کرد. دید توی اتاق خودش نیست. توی خونه‌ی خودش نیست. دنیای اطرافش هیچ‌جوره شبیه واقعیت نیست. دختر هم ترسید، هم ذوق کرد. با بررسی دور و اطرافش فهمید که داخل کدوم قصه است. خواست بره شخصیت اصلی داستان رو ملاقات کنه. ولی نتونست کشته شد. آخه اون قصه توی یه دنیای خطرناک پر از نیروهای اهریمنی اتفاق میفتاد. دختر زیر پای یکی از هیولاهای اونجا له شد. دوباره چشم‌هاش رو باز کرد. دید توی اتاق خودش نیست. توی خونه‌ی خودش نیست. دنیای اطرافش هیچ‌جوره شبیه واقعیت نیست. باز همون قصه بود. دقیقا در همون لحظه بیدار شده بود. دختر نمی‌دونست داره خواب می‌بینه یا چی. دوباره تلاش کرد بره سراغ شخصیت اصلی. بازهم نتونست. باز هم کشته شد. این بار یه شکل متفاوت. و دوباره قصه از نو تکرار شد. انگار این یه بازی ویدیویی بود که با هر باخت از اول شروع میشد. دختر نمی‌دونست چندتا جون داره. این بار با احتیاط پیش رفت. و تونست شخصیت اصلی رو ببینه. هرچی درموردش می‌دونست رو گفت. آخر قصه رو به قهرمان لو داد. همه‌چیز رو براش تعریف کرد. اما شخصیت اصلی هیچ‌کدوم از حرف‌هاش رو نتونست باور کنه. فکر کرد دختره یا خل و چله، یا رمال و کلاهبردار. دکش کرد دختره موند هاج و واج تو این دنیای غریب. بازهم کشته شد. دفعه‌ی بعدی که بیدار شد متقاعدکننده‌تر با شخصیت اصلی صحبت کرد. بهش گفت که کدوم اشتباهش باعث شروع شدن یه عالمه مشکل و ماجرا میشه. و از اونها جلوگیری کرد. شخصیت اصلی بدون هیچ دردسری به خوبی و خوشی زندگی کرد. ولی نتونست هیچ کمکی به دختره بکنه. دختره دیگه بیخیال شخصیت اصلی شد. خودش شروع کرد به تحقیقات، که ببینه چطور از این دنیا باید خارج بشه. سال‌ها گشت و گشت و گشت. موهاش سفید شدن. پیر شد. راه به جایی نبرد. آخرش هم بخاطر کهولت سن مرد. وقتی که مرد، انگار یه پلک زده باشه. دوباره چشم‌هاش رو باز کرد. دید توی اتاق خودش نیست. توی خونه‌ی خودش نیست. دنیای اطرافش هیچ‌جوره شبیه واقعیت نیست. باز هم قصه از اول شروع شده بود. 

تحقیقاتش چندین و چند بار تو سراسر اون دنیای سحرآمیز انجام شد. هردفعه یه جوری می‌مرد. بخاطر پیری، بیماری، ضربه‌ی شمشیر، نفرین عجوزه‌ها یا... هر بار هم قصه از اول شروع میشد. دختر فهمید باید بازی رو طبق قواعدش پیش ببره. باز رفت سراغ شخصیت اصلی. این بار اجازه داد اون اشتباه اول رو مرتکب بشه. بعد کمکش کرد تا همون روندی که توی کتاب نوشته شده بود رو طی کنه. وقتی به آخر قصه رسیدن، یه نور خیره‌کننده ظاهر شد. دختره پلک زد. وقتی چشم‌هاش رو باز کرد....

این بار نه توی دنیای واقعی بود، و نه توی قصه‌ی قبلی. یه داستان جدید شروع شده بود. و بعد از تموم کردن اون داستان یه داستان دیگه. دختر داشت تک تک رمان‌ها و افسانه‌هایی که خونده بود رو زندگی می‌کرد. این بار به معنی واقعی کلمه. هر بار که به هر دلیلی می‌مرد، ماجرا از همون خونه‌ی اول اول شروع میشد. مهم نبود صدتا داستان رو رد کرده باشه یا هزارتا رو، باز می‌رسید به قصه‌ی اول. اما اگه زنده می‌موند موقع شروع قصه‌ی بعدی دوباره جوون میشد. و از هر دنیا یه یادگاری با خودش برمی‌داشت، یه سوغاتی. از یه جا خجنر، یه جا هنر کنگ‌فو. یه جا قدرت جادوگری، کیمیاگری، یه گردنبند و... هرچیزی! دختر رفته رفته از هر موجود افسانه‌ای قدرتمندتر شد. غول‌ها و هیولاها و دیوها و تروریست‌ها و سربازها و ربات‌های نظامی بیشماری رو قلع و قمع کرده بود. هر مدل زندگی‌ای که بگید رو تجربه کرده بود. به هرکجا که بگید سفر کرده بود. گاهی عصبی میشد. خسته، کلافه بی‌قرار. گاهی هم خودش رو می‌زد به بیخیالی. خوش می‌گذروند. از مسخره کردن قهرمان‌های دوران بچگی و نوجوونی‌اش لذت می‌برد. 

هزاران سال گذشته بود. شایدهم میلیون‌ها سال. ولی دختر هنوز دلیل این اتفاقات مسخره‌ی دنیای اطرافش رو نمی‌فهمید. ممکن بود موش آزمایشگاهی شده باشه و همه‌چیز فقط توی مغزش اتفاق افتاده باشه؟ ممکن بود این معنی تناسخ باشه؟ ممکن بود زندگی‌های قبلی‌اش همه توهم باشه و واقعیت فقط در این دنیای این لحظه جریان داشته باشه؟ ممکن بود... 

.

.

.

  • میخک

یکی بود یکی نبود. زیر این گنبد کبود یه پسربچه زندگی می‌کرد که همیشه روی لبش خنده بود. اون پسر خوشبخت‌ترین بچه‌ی روی زمین به حساب می‌اومد. پدر و مادرش مهربون و خوش‌اخلاق و صبور بودن. خواهر و برادر بزرگترش هم راهنماش بودن و هم هم‌بازی پسربچه. مادربزرگ پیرش هم همراهشون زندگی می‌کرد و هر شب برای پسربچه کلی قصه‌های قشنگ و افسانه‌های سحرآمیز تعریف می‌کرد. همه‌اشون سالم و سلامت و قبراق بودن. مشکل مالی، عاطفی، اختلاف یا هیچ جور مشکل جدی‌ای نداشتن. فضای خونه‌اشون گرم و صمیمی و نزدیک بود. همه‌چیز خوب بود. زندگی شیرین بود. تا اینکه یه روز که خانوادگی داشتن می‌رفتن مسافرت، تصادف کردن. ماشینشون چپه شد. افتاد ته دره. همه مردن. همه، جز پسربچه. پسربچه‌ای که هشت سال سن بیشتر نداشت. مرگ تمام عزیزانش رو به چشم دید. 

گفتن پسریچه از این به بعد باید پیش خاله‌اش زندگی کنه. خاله و شوهرخاله‌اش دست کمی از دورسلی‌ها تو کتاب هری پاتر نداشتن‌. اما پسربچه از یه جهت شانس آورد. اینکه پسرخاله‌اش بامعرفت و مهربون از آب در اومد. اونها خیلی زود شدن بهترین دوست‌های هم. همیشه کنار هم بودن. توی هر شرایطی پشت هم رو خالی نکردن. حتی باوجود اینکه شوهر خاله هر شب پسر بیچاره رو کتک می‌زد و سعی می‌کرد به بچه‌ی خودش یاد بده که شأنش بالاتر از دوستی با این بچه یتیم به درد نخوره. 

دو تا پسر فارغ از تمام مشکلات با هم بزرگ شدن. با هم درس خوندن. با هم رفتن دانشگاه. با هم مهندس شدن. با هم کارهای ساختمون سازی‌اشون رو شروع کردن. یه ظهر داغ تابستونی، بعد از کلی بالا پایین کردن پله‌های ساختمون نیمه کاره و جر و بحث با کارگرها و بناها حواس پسرخاله یه لحظه پرت شد. پاش سر خورد. از طبقه‌ی دهم ساختمون افتاد پایین. و مرد. جلوی چشم شخصیت اصلی داستان بدنش له و لورده شد و محتویات جمجمه‌اش بیرون ریخت. و شخصیت اصلی داستان ما که همچنان قلب یه پسربچه رو داشت ساعت‌ها به جنازه‌ی رفیقش، برادرش، عزیزترین کسش خیره موند.

پسربچه‌ی سابق بعد از اون زندگی رو باخت. خودش رو گم کرد. افسرده شد. گوشه‌گیر شد. فقط خودش رو سرزنش می‌کرد. به این نتیجه رسیده بود هرکسی که به اون نزدیک بشه می‌میره. خاطرات جلوی چشمش زنده شدن. یادش اومد روزی که با پدربزرگش تو خونه تنها بود و خونه آتیش گرفت. مامورهای آتش‌نشانی تونسته بودن اون رو نجات بدن اما پدربزرگ رو نه. و پسربچه توی پنج سالگی‌اش سوختن و مردن پدربزرگش رو به چشم دیده بود. فقط چون خیلی بچه بود تونسته بود فراموشش کنه. انگار یه جور نفرینی روش باشه که فقط اطرافیانش رو می‌کشه. فقط خودش هم نبود که به این نتیجه رسیده بود. خاله و شوهرخاله‌اش هم اون رو بابت مرگ تک پسر عزیزشون سرزنش می‌کردن.‌ اونها هم زندگی رو باخته بودن. افسرده و گوشه‌گیر شده بودن.

وضع سلامت خاله از همه بدتر بود. وقتی بردنش دکتر فهمیدن سرطان داره. و احتمال زنده موندنش خیلی پایینه. پسرک به خودش اومد. باوجود اینکه خاله‌اش چندان خاله‌ی مهربونی نبود و زیاد روی خوش بهش نشون نداده بود، اما باز هم تنها کس و کارش بود. نمی‌تونست اجازه بده اون هم بمیره. 

شال و کلاه کرد. بار و بندیلش رو بست و راه افتاد به سمت سرزمین جادو. شاید اونجا می‌تونست پادزهر این طلسم رو پیدا کنه. رفت و رفت و رفت. ساحره‌ها و جادوگرها و دیو‌ها و موجودات عجیب غریب بدون اسم زیادی رو تو مسیر دید. ولی هیچ‌کدوم به حرف‌های پسر حتی گوش نکردن. برای هیچ کدومون کوچک‌ترین اهمیتی نداشت.

به هر جون کندنی بود نشونی قصر پری‌های مهربون رو پیدا کرد. رفت. در زد. جوابی نشنید. صداشون کرد. جوابی نشنید. ماه‌ها یا شاید سال‌ها صبر کرد تا یه پری مهربون در رو به روش باز کرد. گفت از بس سرشون شلوغه مراجع‌های حضوری رو نمی‌پذیرن. اوضاع پری‌های مهربون مثل دیروز نیست که گمنام و بی اعتبار باشن. الان دیگه همه برای اینکه آرزوشون رو به پری‌های مهربون بگن سر و دست می‌شکنن. باید وقت قبلی بگیری. پسرک اونقدر التماس و خواهش کرد که اون پری مهربون حاضر شد آرزوش رو بشنوه. 

پری مهربون بعد از معاینه و بررسی کامل گفت:« درست فکر می‌کردی. یه عجوزه‌ی بدجنس طلسمت کرده. و جالبه بدونی بعد اینکه خاله‌ات بخاطر سرطان می‌میره، شوهرخاله‌ات هم معتاد میشه و اوردوز می‌کنه و می‌میره. بعد تو افسردگی‌ات خیلی حاد و خطرناک میشه و تیمارستان بستری‌ات می‌کنن. اونجا یه دختر جوون زیبا رو می‌بینی که اون هم تو زندگ‌اش سختی زیادی کشیده و افسرده شده. با هم حرف می‌زنید. به هم انگیزه می‌دید. میشید معنای زندگی همدیگه. بعد یه مدت تیمارستان هم بخاطر خرابکاری یکی از بیمارها آتیش می‌گیره. تو با عجله و در حالی که مثل بید به خودت می‌لرزی از ترس، مبادا که اون دختر رو هم از دست بدی، می‌ری و نجاتش میدی. اون لحظه میشه شیرین‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ات. چند وقت بعد با هم ازدواج می‌کنید. بعد زنت حامله میشه. موقع وضع حمل می‌میره. بچه هم سقط میشه. دوباره تنها میشی. یه گروه از دوست‌ها و هم‌کلاسی‌های دانشگاهت اصرار می‌کنن برای اینکه حالت عوض بشه یه مدت باهاشون بری به سفر. قبول نمی‌کنی. میری تو کنج عزلت خودت. بعد توی اخبار می شنوی شهر مقصد مسافرت دوستانت زلزله اومده. و تمام آدم‌هایی که اونجا بودن زیر آوار موندن و مردن. اینجاست که دیگه به ته خط می‌رسی و خودت رو می‌ندازی تو دریا و غرق میشی و می‌میری‌.»

شخصیت اصلی قصه زد زیر گریه. گفت که این آینده رو نمی‌خواد. گفت حاضره همه‌چیزش رو بده اما این طلسم از روی زندگی‌اش برداشته بشه. پری مهربون لبخند زد. بهش اطمینان داد باوجود اینکه پری‌های مهربون دیکه سوپراستار به حساب میان و حسابی مشهور و محبوبن و وقتشون به شدت باارزشه اما همچنان کارهاشون رو رایگان انجام میدن. بعد از اون کمی فکر کرد و گفت... گفت که باطل کردن این طلسم شدیدا سخت و تقریبا غیرممکنه. مطمئن‌ترین راه اینه که برگرده به گذشته و اجازه ندیده اون عجوزه هیچوقت این طلسم رو اجرا کنه. 

پسرک فورا با این نقشه موافقت کرد. اما پری مهربون طبق دستور العمل هشدارهای آخر رو داد. براش توضیح داد مهربونی بی حد و مرز خانواده و دوستانش بخسی از طلسم بوده. چون این‌طوری مرگشون برای پسرک دردناک‌تر می شده. گفت اگه اون طلسم نباشه ممکنه مشکلات زیادی رو تو زندگی‌اش ببینه. تازه، دیگه هیچ‌چیز از زندگی امروزش و اینکه خودش همچین آرزویی کرده یادش نخواهد اومد. 

پسرک گفت که هرچی باشه بهتر از این نفرینه. قبول کرد که تمام بهای لازم رو بپردازه. پری مهربون چوب جادوش رو چرخوند و این آرزو برآورده شد. 

شخصیت اصلی داستان من الان روحش هم خبر نداره که یه زمانی شخصیت اصلی داستان من بوده.

  • میخک

من خیلی فکر کردم. دیدم بهترین کار این است که کلا بیخیال سوزان الیزابت دیویز بودن بشوم. دردسر زیاد دارد. بودنش نه، هرچند بودنش هم مصیبتی است اما نوشتنش را می‌گویم.

اولا من خیر سرم با خودم قرار گذاشته‌ بودم از تجربه‌های زیسته‌ام بنویسم. آمریکا را کجا زیسته‌ام من! بر اساس فیلم‌ها و سریال‌ها و کتاب‌ها فقط می‌شود تصور کرد. می‌توان در ذهن فرض کرد که آنجایی. اما روی کاغذ نمی‌شود پیاده‌اشان کرد. افکار با کلمات فرق می‌کنند. داخل مغز هیچ قید و بندی برای باورپذیر یا قابل تصور بودن آنچه تصور می‌کنی وجود ندارد. می‌تواند یک تصویر به شدت ناقص باشد که ناخوداگاه آن را کامل می‌پنداری. اما وقتی دست به قلم می‌شوی می‌بینی حتی یک جمله‌ی متنت هم عین بچه‌ی آدم نیست. اگر یک جمله بتوانی بنویسی البته. می‌فهمید چی می‌گویم؟ 

ثانیا اینجور که من داشتم پیش می‌رفتم در آینده‌ی نه چندان دور وبلاگم به فیلترینگ دچار میشد. حتی اگر دچار نمیشد مگر من خودم وجدان ندارم؟ نمی‌بینم اینجا خانواده نشسته؟ دنبال‌کننده‌هایم هم که اکثرا زیر هجده سال هستند. حالا که به حمد الله پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدرم (که شاید حتی پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ دوستم بوده باشد) به عشق زندگی‌اش رسیده و من هم زیر پرچم اسلام در آن حد به شرک نگرویده‌ام، چرا عفت خودم را جلوی بینندگان محترم وبلاگ زیر سوال ببرم؟

ولی همچنان معتقدم سوال‌های وات‌ ایف‌ گونه را نباید دور انداخت. با وات ایف می‌شود کل جهان خلقت را بهم ریخت و تمام قوانین فیزیک را زیر سوال برد بی‌آنکه آب از آب تکان بخورد. مثلا... مثلا چه میشد اگر نیروی جاذبه یک دفعه از بین برود؟ 

لعنت! این ایده را قبلا پاتما دزدیده و به نام خودش زده. بدتر از همه اینکه بد درش آورده! یعنی ناقص، ناکافی، نصفه و نیمه. خوب پرداخته نشده. مثل بچه‌های سه چهار ساله‌ای که ازشان می‌خواهی یک گاز از بستنی‌اشان به تو بدهند، بعد بر می‌دارند هر دو طرف بستنی را از پایین به بالا لیس می‌زنند. که تو چندشت بشود و طرف بستنی‌اشان نروی، بی‌آنکه آن را خورده باشند و تمام کرده باشند. پاتما هم همچین بلایی سر نیروی جاذبه آورده. من خودم هم بلای مشابهی را سر سوزان دیویز بودن نازل کردم. 

فکرش را بکنید. یک سهیلا دارآبادی از زاهدان بعد از تماشای سریال وات ایف به ذهنش می‌رسید چه میشد اگر طی جریاناتی پدربزرگش در آمریکا به دنیا می‌آمد و او نامش سوزان دیویز میشد؟ بعد احتمالا مثل خود من می‌رفت اینترنت را می‌گشت تا ببیند یک سوزان دیویز واقعی وجود دارد که بعد از نوشن این پست بهش بربخورد و از او شکایت کند یا نه. اگر گوگل داش‌‌مشتی بازی در می‌آورد و بر سر من منت می‌نهاد ممکن بود آدرس پست قبلی را پیدا کند و بخواندش. بعد هفت جد و آباد مرا تف و لعنت می‌فرستاد. که چرا ایده‌ی سوزان دیویز بودنش را لیس زده و دور انداخته‌ام. از همین تریبون رسما از سهیلاجان عذرخواهی می‌کنم.

می‌گویم سهیلا خانم، اگر زیادی روی سین دال بودنت حساس نباشی می‌توانی سوزان ویلیامز شوی. اتفاقا این‌طوری باکلاس‌تر است. من اگر می‌توانستم خودم نام خانوادگی‌ام را انتخاب کنم ویلیامز را به دیویز ترجیح می‌دادم. تازه ویلیامزها پولدارتر هم هستند. تلفن همراه و ساعت هوشمند و لپ‌تاب یک سوزان ویلیامز همیشه آخرین مدل آیفون هستند. پدر یک سوزان ویلیامز از شونزده سالگی یک پورشه زیر پای دخترش انداخته. که اگر موقع رالی خیابانی و کل‌کل با دوستان خفنش بزند ماشین را از وسط نصف کند هم پدرش قربان صدقه‌ی دخترش می‌رود و می‌گوید فدای سرت دخترم. بیا بریه یه بوگاتی‌اش رو برات بخرم که ضدضربه هم باشه. حتی شاید نصف سهام شرکت بین‌المللی‌اشان هم به نام سوزان کوچولوی بابا باشد. البته سوزان ویلیامز لوس و ننر نیست‌ها. اتفاقا خیلی هم خانوم و باوقار بار آمده. کت و دامن مشکی می‌پوشد و با کفش‌های تق تقی‌اش تن تک تک کارمندان شرکت را می‌لرزاند. همه از اوحساب می‌برند. نه که بی‌رحم و وحشی باشد، مدیریت در خونش است. خون که چه عرض کنم، وقتی از بچگی توسط برجسته‌ترین نخبگان و استادان سرشناس جهان آموزش ببیند همین می شود دیگر. می‌بینید که شعور را هم با پول می‌شود خرید. حالا این سوزان ویلیامز قیافه نداردها. ببین خودش را چطور می‌گیرد؟ خودشیفته و از دماغ فیل افتاده هم هست. همه را نوکر خودش می‌بیند و زمین خدا را ارث پدری‌اش. مرده شورش را ببرند. اصلا این سوزان ویلیامز هم بدبختی‌های خودش را دارد. مثلا هیچوقت نمی‌تواند بفهمد خواستگارهایش واقعا عاشقش هستند یا دنبال مال و منالش آمده‌اند. گیرم یک نفر به سرش زد و جدا عاسقش شد، اصلا سوزان ویلیامز می‌تواند کسی جز خودش را دوست داشته باشد؟

اینجور مشکلات را سوزان دیویز ندارد. او که پدرش خیلی زحمت بکشد یک پراید قسطی دست دوم برایش جور کند. از بی‌پولی است که زده توی کار مواد و در چنین منجلابی گیر افتاده. من در آمریکایش هم باشم جز فقیر بیچاره‌هایشان هستم. عوضش سوزان دیویز با همین پراید خوش‌خوشانش می‌شود. عوضش به محض اینکه سر عقل آمد و توانست از دست آن گنگسترها قسر در برود یک زندگی جدید تشکیل می‌دهد. یک زندگی خوب و آرام. از ته دل عاشق یک مرد معمولی می‌شود و با صبح تا شب کار کردن و جان کندن یک زندگی متوسط شاید رو به پایین اما شاد برای خود می‌سازند. احتمالا پنج شیش‌تایی هم بچه داشته باشند. شلوغی و خلاف‌های دوران جاهلیتش هم نشان از سرزندگی اویند. عوضش زود یاد می‌گیرد و زود به بلوغ عقلی می‌رسد. 

ببین به کجا رسیدم!!! ابدا قصد نداشتم هیچ کدام از اینها را بگویم. اما خب چالش شکستن یخ بیان یعنی پاک نکردن و حذف نکردن نوشته‌هایی که به نظرت به هیچ دردی نمی خورند. راستی چه میشد اگر من یک یخ‌شکن واقعی بودم؟ جواب این سوالات را فوری نمی‌دهم. اول باید بروم تحقیق کنم ببینم زندگی یخ‌شکن‌ها قابل تعریف جلوی خانواده و مناسب برای دوستان زیر هیجده سال هست یا نه. تا درودی دیگر بدرود.

​​​​​

  • میخک

یادمه هشت سالم که بود یه روز یه نفر برام تعریف کرد که پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگش، یه پیک نامه‌بر اهل روسیه‌ی زمان تزار بوده. اومده بوده ایران که یه نامه برسونه دست نمی‌دونم کی، توی مسیر یه زن زیبارو بی‌مانند که مادربزرگ پدربزرگ پدربزرگ ایشون بوده رو می‌بینه و عاشق میشه و همینجا ازوصلت صورت می‌گیره و مرده زمین‌گیر میشه و باقی ماجرا. فقط یادم نیست این قصه رو یکی از هم‌کلاسی‌هام واسم تعریف کرده یا پدر خودم😶. عجیب اینکه علاقه‌ای هم ندارم از بابام بپرسم ببینم واقعیت داره این ماجرا یا نکنه اصلا تمام داستان ساخته و پرداخته‌ی تخیلاتم باشه که در طول این سال‌ها بهش پر و بال دادم و تقویتش کردم. علاقه‌ای به دونستن حقیقت ندارم. تخیلات خودم و حدس‌هایی که می‌زنم به مراتب شیرین‌تره برام. 

حالا اینها همه مقدمه‌چینی بود واسه پرسیدن سوال what if. چی میشد اگه پدر بزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدر من (اگه پدربزرگ پدربزرگ پدرربزرگ پدر من اون آقای قاصد بوده باشه البته!) یه شغل دیگه‌ای رو برای خودش انتخاب می‌کرد؟ چه می‌دونم شاید توی نوجوونی یه روز موقع مسابقه دادن با هم‌سن و سال‌هاش اسبش رم می‌کرد و می‌انداختش زمین و باعث میشد فوبیای سوار شدن روی اسب بگیره و هیچوقت نتونه یه قاصد بشه. درنتیجه مثلا کشاورز میشد. یا شاید به اون گروه‌هایی ملحق میشد که بیل و کلنگ برمی‌داشتن و سوار کشتی می‌شدن و می‌رفتن که از معادن یه قاره‌ی تازه کشف شده طلا پیدا کنن. یا شاید نوادگانش این کار رو می‌کردن. به هر حال، پدربزرگ من توی بلاد کفر آمریکا به دنیا میومد. واسه اینکه مدت زیادی اونجا بودیم دیگه لازم نبود یه فامیلی روسی مثل دیمیتریوف داشته باشیم. می‌شدیم مثلا دیویز یا دیویس. توی گوگل سرچ کردم و دیدم جزء نام خانوادگی‌های پرکاربرد تو آمریکاست. از اونجایی که من سین دال هستم می‌شدم سوزان دیویز. سوزان الیزابت دیویز.

خب پست ما از همینجا شروع میشه. سلام. من سوزانم. طبیعتا فارسی نمی‌فهمم و این حرف‌ها رو هم گوگل ترنسلیت براتون ترجمه کرده و اینجا گذاشته.

خب.... من اگه سوزان باشم چطور آدمی‌ام؟ واقعا تصور کردن آدم‌ها فارغ از تاثیر محیط و فرهنگ و تربیتی که دیدن به شدت سخت و تاحدودی غیرممکنه. تازه تاثیر ژنتیک هم هست. خب نسخه‌ی ایرانی من خیلی چیزها رو از مادرش به ارث برده. و همین‌طور از مادربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدرش و همین‌طور از تمام فک و فامیل‌های ایرانی‌اش. بگذریم از تاثیری که محیط می‌تونه روی ژنتیک بذاره! به احتمال زیاد سوزان هیچ‌گونه شباهتی به میخک نداره.

ولی خب حالا که فقط داریم فرض می‌کنیم. فرص کنیم من میخک یه روز از خواب بیدار شم و ببینم سوزان هستم. یعنی روحم در خواب بین جهان‌های موازی جا به جا شده و رسیدم به اینجا. داخل بدن نسخه‌ی دیگه‌ی خودم. چراش رو بیخیال. چه واکنشی نشون می‌دم؟

با دیدن اتاقم کپ می‌کنم. فکر می‌کنم یا سرم به جایی خورده یا هنوز خوابم یا اینکه من رو دزدیدن و گروگان گرفتن. میرم توی آینه نگاه می‌کنم. احتمالا موهام بلونده و چشم‌هام سبز. قدم هم یکم بلندتر. از اونجایی که اونجا تو مدرسه‌اشون یه مانتوی گل و گشاد نمی‌پوشن و هر لحظه بدنشون توی چشمه پس حتما تلاشم رو کردم تا از تناسب اندام بهتری برخوردار باشم. اخلاقم چی؟ سوزان چجور آدمی می‌تونه باشه؟ 

​​​​​بذار فکر کنم....احتمالا یه دختر پر جنب و جوش و شلوغم. زیاد حرف می‌زنم، همیشه سر به سر معلم‌ها می‌ذارم و ذله‌اشون می‌کنم، هم‌کلاسی‌هام رو به مسخره میگیرم. کلا کالج رو می‌ذارم روی سرم. توی تئاتر بازی می‌کنم. شاید هیچوقت به نوشتن جدی نگاه نکنم. بیشتر تمرکزم روی بازیگری باشه. اونهم بازیگری فی‌البداهه، واسه همین هم تئاتر رو انتخاب می‌کنم. یقینا اونجاعاشق جازم.

احتمالا به تمام ادیان و مذهب‌هایی که می‌شناختم یه نوک زدم. یه کوچولو درمورد هرکدومشون تحقیق کردم و به طور متناوب مدت مشخصی به طور جدی پیرو یکی‌اشون بودم. بعد از همه‌اشون زده شدم و بیخیالی رو پیشه کردم. از اسلام هم جز یه مشت دروغ هیچی نشنیدم. مسیحیت رایج رو قبول ندارم. فکر کنم از بین تمامی مکاتب پوچ‌گرایی رو بپسندم. بعدش هم افسردگی و قرص خوردن و مست کردن و این حرف‌ها. شاید تو چهارده پونزده سالگی خودم رو از یه صخره پرت کنم پایین و به زندگی پایان بدم، شایدهم جوری تربیت شده باشم که خیلی به عمق و مفهوم دنیا اهمیت ندم.

قطعا برای خودم یه سری اصول اخلاقی خاص و خط قرمزهایی دارم، اما اون خط قرمزها دیگه به شرع و دین ربطی نداره. به عرف و هر پندی که در باب انسانیت و آزادگی گفته میشه هم یقینا ربطی نداره. فکر کنم اگه سوزان باشم از خلاف کردن بدم نیاد. از دزدی، فحشا، چاقوکشی، هروئین و شیشه فروختن توی مدرسه به هم‌کلاسی‌ها، شاید هم یه روز بزنه به سرم برم عضو یکی از این باندهای قاچاق مواد مخدر بشم، یا قاچاق آدم. بعدش هم عین سگ پشیمون شم. به هر حال من توی آمریکا هم باشم یه آدم جوگیر با یه عالمه تصمیمات لحظه‌ای و بدون فکرم. قطعا اونجا تشدید هم میشه این اخلاقم .

یا اینکه می‌تونم فقط یه دختر جلف بی‌بند و بار باشم. به حدی که توی همون آمریکاش هم به جلفی و بی‌بند و باری شناخته بشم. اونجا دیگه برام مهم نیست به چه طریقی توجه‌ها رو جلب می‌کنم. بعد از تموم شدن کالج سرم می‌خوره به سنگ و تازه زندگی رو جدی می‌گیرم. اون‌موقع که دیگه خونواده هیچ پول تو جیبی‌ای بهم نمیدن. 

​​​​​​از موضوع دور نشم. من بلند شدم و دیدم سوزانم. قیافه‌ی خودم رو تو آینه دیدم، اما اخلاق و شخصیتم رو که نمی‌تونم. بعد از کلی جیغ کشیدن و تعجب کردن و تو گوش خود خوابوندن و وای خدایا حالا چه غلطی بکنم گفتن، شال و کلاه می‌کنم برم کالج. خب نوزده ساله‌ها میرن کالج دیگه، نه؟ بیایید فرض کنیم تغییر شغل پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدر من باعث شده هیچوقت ویروسی به نام کرونا به وجود نیاد و قرنطینه‌ای هم در کار نیست. قطعا بابت اینکه بدون شال و روسری قراره برم بیرون از خجالت آب میشم و میرم زیر زمین. بعد از اون طرف همه‌ی بر و بچ از دیدن سوزانی که هزار قلم آرایش نکرده و لباس‌هاش تاحدودی به شئونات اسلامی نزدیکه ده تا شاخ در میارن. حالا بیا بهشون توضیح بده که من من نیستم. من اون یکی منم. :/ 

 

پ‌ن: زیادی طولانی‌اش نمی‌کنم. ولی این داستان قطعا ادامه دارد.

  • میخک

روزی روزگاری، در سرزمینی دوردست، پهناور، سحرانگیز و مخفی، نسیمی، مثل دست نوازشی روی دشت؛ شروع به وزیدن کرد. وسط دشت برکه‌ای بود و کنار برکه تک درختی. برگ‌ها و شاخه‌های تک درخت بیدمجنون آرام و بی‌صدا همراه نسیم می‌رقصیدند. سه دختر جوان و کم سن و سال در آن دشت می‌دویدند و صدای خنده‌هایشان همه‌جا را پر کرده بود. بدو بدو به سمت آبگیر آمدند. یکی‌اشان موهای بلند سبزآبی داشت. عین اقیانوس مواج و زیبا. چشم‌های درشتش معلوم نبود آبی‌اند یا بنفش. او بود که با آب و تاب داستانی را برای دو دختر دیگر تعریف می‌کرد. نامش زری بود. یا دوستانش این‌طوری صدایش می‌کردند. قصه‌ای که می‌گفت را دیشب در یک کتاب خوانده بود. درمورد یک خون‌آشام یا یک همچین چیزی. ولی خب، زری آنقدر مسخره بازی در می‌آورد و با روحیه‌ی سرزنده‌اش بقیه را به خنده وا می‌داشت که داستان از زبان او مثل یک لطیفه‌ی بامزه به نظر می‌رسید.

دخترها خسته که شدند کنار برکه اتراق کردند. روی نیمکت‌های چوبی نشستند. زنبیل‌های حصیری‌اشان را باز کردند و مشت مشت چیپس سرکه‌ای تو دهان گذاشتند. میخک خودش این چیپس سرکه‌ای ها را با عشق پخته بود. راستی، میخک اسم دختر دوم بود. قدش یک‌کمکی بلندتر از زری. صورت سفیدش پر از کک و مک و چشم‌هایش بادامی بودند. چشم‌های سبز یاقوتی‌اش البته. شبیه یک چاه عمیق و پر از آب که هرکسی را درون خودش غرق می‌کند. دخترها از ته دل می‌خندیدند.

که ناگهان... ناگهان برق و رعد یکی پس از دیگری در آسمان طنین‌انداز شدند. طولی نکشید که ابرهای تیره جلوی خورشید را گرفتند و باران شدیدی شروع به باریدن کرد. میخک داد زد:« باید سریع‌تر یه سرپناه پیدا کنیم!» هر سه دوست شروع کردند به دویدن به سمتی نامعلوم. تاجایی که چشم کار می‌کرد دشت بود و علفزاری از گیاهان بلند که با باد و طوفان خم و راست می‌شدند. یاس ناگهان فریاد زد:« اونجا رو! یه برج اونجاست!»

یاس سومی‌اشان بود. از همه ریزجثه‌تر و نحیف‌تر. به لطیفی گل می‌مانست. چشم‌هایش مشکی، ریز، و انگار همیشه پر از اشک بودند. رنگش پریده بود و داشت از سرما و ترس می‌لرزید. با این حال او بود که سرپناهی برایشان پیدا کرد. برجی بلند و خاکستری، با دری چوبی و بزرگ و پر از نقش و نگار. زری بدون توجه به ظاهر مشکوک برج، در را هل داد. بازش کرد و از پله‌های مارپیچی برج بالا رفت. میخک و بعد یاس پشت سرش. صدایی از بالا به گوش می‌رسید. یک نفر داشت حرف می‌زد. «نه مامان، دیگه بسه! مامانی لطفا! من دوست ندارم! شب‌ها کابوسش رو می‌بینم...» پسر بچه‌ای این ر ا گفت و صورت رنگ پریده‌اش را زیر پتو قایم کرد.

میخک دستش را جلوی دهانش گرفته بود. حسی به او می‌گفت صدایشان نباید توسط کسی شنیده شود. بوی خطر می‌شنید. زری اما شجاعت و کنجکاوی‌اش گل کرده بود. گوش‌هایش را تیز کرد و یک قدم جلو رفت. یاس داشت با نگاه‌های لرزان اطراف را می‌پایید. شروع کرد به عقب عقب رفتن که یکهو سنگی زیرپایش لغزید. صدای سکندری خوردن یاس در برج پیچید و منعکس شد. سایه‌ای به سمتشان آمد. زری و میحک از دیدن چیزی که روبرویشان بود خشکشان زد. نتوانستند به موقع دست دراز کنند و نگذارند یاس از تمام پله‌های برج پایین بیفتد. یاس بی‌نوا تمام بدنش درد گرفته و کوفته بود. لباس‌های خیسش گلی شده بودند. به سختی بلند شد و روی پایش ایستاد. سرش را گرداند تا موقعیت را شناسایی کند. بفهمد اصلا به کجا افتاده. گویی راهی مخفی و زیرزمینی وجود داشت که او کشفش کرده بود. به کجا؟ نمی‌دانست. از پله‌ها بدو بدو بالا رفت و با فریادش زری و میخک را صدا زد. اما زری و میخک...

زری و میخک بی‌هوش کف سنگی اتاق افتاده بودند. پسربچه زار زار گریه می‌کرد. مادرش زن قوی هیکل و پوست کلفتی بود. چماقش را دور انداخت. آستین‌های لباس سفیدش را بالا زد. نشخندی زد و دندان‌های خون آلودش را به نمایش گذاشت. با خنده گفت:« بیا بچه. اینقد لوس‌بازی در نیار. گرسنه که نمی‌تونیم بمونیم. بیا... به مرور عادت می‌کنی. هم به طعمش، هم به کابوس‌ها.» صدای زن در برج مخوف پیچید. این بار با خشم فریاد کشید:« مگه نمیگم بیا جلو؟! آخه تو چرا اینقد بی‌دست و پایی؟!» دست و پای یاس یخ کرده بود و داشت می‌لرزید. اما الان وقت ترسیدن نبود. باید فکری می‌کرد. باید زری و میخک را نجات می‌داد.

به اطرافش نگاه کرد. جز یک دفترخاطرات کهنه و پاره چیزی ندید. آرام به طرف دفتر قدم برداشت. جلدش خیس از نموری سنگ‌ها و آجرهای برج بود. دفتر را در دست گرفت و با احتیاط تمام قدم به جلو گذاشت. این دفتر بی‌دلیل اینجا نبود. باید با کمک آن نقشه‌ای می‌کشید. باید میشد قهرمان قصه. اما یاس هزار مرتبه در ذهنش تکرار کرد :« من نمی‌تونم قهرمان باشم. من بلد نیستم، نمی‌تونم. ضعیفم. نمی‌تونم....» آخر سر پایش به ظرف غذای گربه‌ی خانکی زن خورد و صدای تقش توجه زن را جلب کرد. باهم چشم در چشم شدند. و خب، چشمان سرخ و از حدقه بیرون زده‌ او در برابر چشم‌های ریز و معصوم یاس، اصلا جنگ منصفانه‌ای نبود. سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند. لبخندی تصنعی زد و گفت:« اینجا مگس زیاده، نه؟ مگس‌های مزاحم... شما اذیت نمی‌شید؟»

زن به پهنای صورتش لبخند زد و حالا سرخرگی که لای دندان پشتی‌اش گیر کرده بود دیده میشد. جواب داد:« اذیت چرا؟! خیلی خوشمزه‌ان که!» یاس آب دهانش را قورت داد و دوباره عقب عقب رفت. دلش می‌خواست همانجا بنشیند و بزند زیر گریه. نه کاری از دستش برمی‌آمد، نه می‌توانست از کسی انتظار کمک داشته باشد. مدام خودش را بابت ضعیف بودنش سرزنش می‌کرد. عرق سرد روی پیشانی‌اش سر می‌خورد. صورتش گر گرفته بود. سرش را پایین گرفت و دفتر را از وسط باز کرد و خط خرچنگ قورباغه‌اش را خواند :« امروز آنجلینا بهم گفت از تنهاییه که من و رُزا به این روز افتادیم. ما همه‌امون توی این زندون دیوونه شدیم. اگه یه دوست داشته باشیم که کنارمون بمونه حالمون خوب میشه. حرفش زر مفت بود. به خودش هم همینو گفتم...»

یاس آب دهانش را قورت داد. یک فکری به ذهنش رسیده بود. نفس عمیقی کشید و تمام سعی‌اش را کرد تا صدایش نلرزد. :«ببینید خانوم، من میتونم بهتون کمک کنم. من خودم اون دوتا رو به این برج آوردم. می‌دونید اونها...» داشت با انگشتش به دوستانش اشاره می‌کرد که متوجه شد میخک دارد تکان می‌خورد. چیزی نمانده بود به هوش بیاید. هول شد و چیزی که می‌خواست بگوید به کل از یادش رفت. اما باید به حرف زدن ادامه می‌داد تا حواس زن را پرت کند. یک چرت و پرتی بهم بافت و گفت:« چیزه... خلاصه که من به دردتون می‌خورم. نگاه به قد و هیکلم نکنید، خیلی کارها از دستم برمیاد.» و بعد دوباره با صدا آب دهانش را قورت داد و با حالتی نمایشی جلوی زن تعظیم کرد. 

میخک آرام آرام چشم‌هایش را باز کرد. خواست از شدت دردی که توی سرش می‌پیچید فریاد بزند که یاد آخرین صحنه‌ی قبل از بیهوشی‌اش افتاد و سکوت کرد. نگاهش را به اطراف چرخاند. دنبال راهی برای فرار می‌گشت. زری ناگهان با جیغ بلند و گوش‌خراشی بیدار شد و به پای زن افتاد :« تو رو خدا نکشش!» میخک و یاس با وحشت و حیرت به او خیره شدند. صورت زری خیس اشک بود. همچنان با التماس ادامه داد :«داری اشتباه می‌کنی. خواهش می‌کنم باورم کن. همش تقصیر منه. نکشش. تا همیشه کنارت می‌مونم. فقط این کار رو نکن!...» یاس و میخک نمی‌فهمیدند در بیهوشی چه بلایی سر زری آمده! زن وحشت‌زده فریاد زد :« آنجلینا!!!» 

پسر بچه از زیر پتو بیرون آمد. انگشت‌های تپلو و کوچکش را کشید روی صورت میخک. می‌خواست ببیند زنده است یا مرده. دهانش آب افتاده بود. کم کم گرسنگی داشت بر او غلبه می‌کرد. میخک نفسش را حبس کرده بود. هیچ علائم حیاتی از خود بروز نمی‌داد. زری اما همچنان داشت با اشک و آه به زن التماس می‌کرد. زن زری را عقب زد. پسربچه را از میخک دور کرد و یک سیلی محکم در گوشش خواباند. داد زد:« حواست کجاست بچه‌ی احمق! بهت گفته بودم که...» نتوانست جمله‌اش را تمام کند. میخک چاقویی از زیر تخت برداشت و از پشت در قفسه‌ی سینه‌ی زن فرو کرد. خون از دهان زن بیرون پرید. پسر بچه جیغ زد. زری هم همین‌طور.

زری به کل دیوانه شده بود انگار. بر سر میخک پرید و با مشت توی صورتش کوبید. از ته جنجره و با تمام وجود فریاد می‌کشید:« چی کار کردی؟؟؟؟!!!!!! تو چی کار کردی؟؟؟!!!!!! چطور می‌تونی بهش آسیب بزنی!!! نمی‌ذارم... من نمی‌ذارم بکشی‌اش! تو نمی‌فهمی!! من باید نجاتش بدم!! من...» می‌خواست چاقو را دست میخک بگیرد. اما میخک دست بردار نبود. زری را به عقب هل داد. دوباره و دوباره چاقو را در قلب زن فرو کرد. او به خودش اجازه داده بود کسی را بکشد. انگار یک هیولای تاریک و بی‌رحم درونش پدیدار شده بود و افسار میخک را از دست عقلش بیرون کشیده بود. نمی‌فهمید چه می‌کند. زری همچنان با گریه تلاش می‌کرد چاقو را از دستش بگیرد. یاس یک گوشه وحشت‌زده ایستاده بود. فقط جیغ می‌کشید. نه می‌توانست چشم‌هایش را ببند و نه دلش می‌خواست منظره‌ی روبرویش را تماشا کند. پسر بچه گریه می‌کرد و مادرش را صدا میزد. صدای جیغ و گریه و مویه رفته رفته بالاتر رفت. پنجره‌های برج شکستند. باد و طوفان و رگبار بی‌رحمانه به داخل برج وارد شدند و به در و دیوارش تازیانه زدند. سایه‌ی پسر بچه بزرگ و بزرگ‌تر شد. کل اتاق را در برگرفت. دهان پسرک کش آمد و آن سه نفر و مادرش را یک جا درون تاریکی بلعید.

چند لحظه بعد، سه دختر جوان و کم سن و سال در آن دشت می‌دویدند و صدای خنده‌هایشان همه‌جا را پر کرده بود. بدو بدو به سمت آبگیر آمدند. یکی‌اشان، که دوستانش زری صدایش می‌کردند، موهای بلند سبزآبی داشت. عین اقیانوس مواج و زیبا. چشم‌های درشتش معلوم نبود آبی‌اند یا بنفش. او بود که با آب و تاب داستانی را برای دو دختر دیگر تعریف می‌کرد. یک داستان وحشتناک و خون‌آشامی. اما در آن هوای آفتابی و بعد از ظهر دل‌انگیز دلیلی برای ترسیدن وجود نداشت. مخصوصا که زری یک عالمه لطیفه و مسخره‌بازی را چاشنی قصه‌اش کرده بود. آن سه مشت مشت چیپس سرکه‌ای می‌خوردند و از ته دل می‌خندیدند. که ناگهان همان برج با همان جبروتی که زری داشت تعریف می‌کرد  روبرویشان قدعلم کرد. میخک به سرفه افتاد و چیپس در گلویش پرید. یاس چشم‌هایش را با پشت دست مالید تا ببیند خواب می‌بیند یا نه. آنها همیشه عصرهای یکشنبه کنار همین برکه جمع می‌شدند و گپ می‌زدند. خیلی سال بود که برنامه‌اشان همین بود. تاحالا همچین ساختمانی ندیده بودند اما. حتی تا چند لحظه‌ی پیش هم متوجه‌اش نشده بودند. زری پرسید:« شما دو تا به چی اینطوری زل زدین؟؟» 

تا زری بخواهد رویش را برگرداند و برج را پشت سرش ببیند، آن برج ناپدید شده بود. میخک چندبار پلک زد و بعد خمیازه‌ای کشید :« فک کنم دیشب زیادی بیدار موندم.» یاس اخم مشکوکی زد، ولی سر تکان داد و گفت:« آره. حق با توئه. منم خطای دید پیدا کردم.» مکث کرد چند لحظه :« ولی انگار... یه چیزی آشنا بود...»

زری شانه بالا انداخت و بی‌هوا دستش را در بسته‌ی چیپس سرکه‌ای کرد و یک مشت دیگر برداشت. بعد برای باز هزارم از میخک پرسید که از کجا و چطور دستور پخت این چیپس‌های سحرآمیز را یاد گرفته. میخک مرموزانه خندید و سکوت کرد. اصلا به روی خودش نیاورد که خودش هم جواب را نمی‌داند، یا حداقل یادش نمی‌آید. یاس چاقو را در دست گرفت تا سیب پوست بکند. هر سه در سکوت به علفزار و ابرهای کوچک سفید توی آسمان خیره شدند. علف‌ها در باد می‌رقصیدند و می‌لغزیدند و صدای خش‌خش...

از دور دیدند، پسربچه‌ای خندان با هواپیمایی کاغذی در دست بین علف‌ها می‌دود و می‌خندد. صدای خنده‌های معصومانه‌اش را هر سه شنیدند. بدون هیچ دلیلی، احساس ناامنی به آنها دست داد. اما او فقط یک بچه بود. مگر نه؟ فقط یک بچه که داشت بازی می‌کرد و نزدیک می‌شد. نزدیک و نزدیک‌تر. صدای زنی عصبانی و خشن را از دوردست شنیدند :« آهای! وایسا ببینم! بلاگرفته‌ی وحشی! مگه دستم بهت نرسه! دارم بهت میگم وایسا!» سایه‌ی مادر بچه افق معلوم شد. زن بلندقد و درشت هیکلی بود. می‌توانست یک گاری را با دو دستش کامل بلند کند شاید. لباس سفید یک دستی پوشیده بود. دنباله‌ی دامن چین دارش روی علف‌ها کشیده میشد و در باد می‌رقصید. زری آب دهانش را قورت داد. سگرمه‌هایش رفته بود توی هم. از خودش کفری بود و نمی‌فهمید چرا تا این حد از یک زن معمولی تنها می‌ترسد. ناگهان میخک از جا پرید. چشم‌های یاقوتی‌اش درشت و افسون شده‌ بودند. انگار دنیایی را می‌دید که بقیه نمی‌دیدند. چاقو را از دست یاس کشید. بی آنکه حواسش باشد زخمی روی دست دوستش کاشته است. یک لحظه‌ی بعد میخک شروع به دویدن کرده بود.

زری کم کم داشت به خاطر می‌آورد. خاطراتی محو از جلوی چشمانش می‌گذشتند. همه‌چیز مثل یک خواب بود. یا... شاید هم یک داستان؟ آن را در کتاب نخوانده بود؟ چطور همه‌چیز داشت واقعی میشد؟! این امکان نداشت! در همین افکار بود که یاس روی نیمکت چوبی کتابی کهنه را دید، که جلدش خیس و نمور بود. آن را به سمت زری گرفت و تقریبا فریاد زد:« خودشه! زری این خانومه همونیه که توی این کتاب عکسش کشیده شده بود! ولی این کتاب تخیلیه نه؟ یه لاکتابی هم اینجا هست. زری چت شده؟ باید جلوی میخک رو بگیریم!» بعد بلند شد و دنبال میخک شروع به دویدن کرد. هم‌زمان داد زد :« خشکت نزنه زری! بدو! من مطمئنم این لاکتابی یه معنایی داره.» 

زری شقیقه‌هایش را با انگشتانش فشار داد. صحنه‌ای جلوی چشمش شکل گرفت که تا به حال ندیده بود. خودش بود. توی کتابخانه همراه یاس قدم میزد. در یک بعد از ظهر کسالت بار، خودش پیشنهاد رفتن به آنجا را دیده بود، شاید یک هفته‌ی پیش. پیرمردی داشت قفسه‌ی کتاب‌ها را تمیز می‌کرد. زیرلب زمزمه کرد:« همیشه توی یکی از صفحات یکی از کتاب‌هایی که می‌خونی، یه جمله هست که زندگی‌ات رو تغییر میده. لاکتابی رو بذار همونجا تا یادت نره. بعد منتظر باش تا تغییر اتفاق بیفته.» زری توی آن خاطره‌ی موهوم عاقل اندر سفیه به او خیره شد و زیر گوش یاس پچ‌پچ کرد:« شنیده بودم میگن دیوونه است. ولی ندیده بودم.» 

زری با فریاد یاس به خود آمد. او هم شروع کرد به دویدن. اما مطئمن نبود می‌خواهم جلوی میخک را بگیرد یا اینکه... پسربچه از گوشه‌ی لباس میخک گرفت و او را متوقف کرد. میخک بدجور نفس‌نفس میزد. چشمانش سرخ شده بودند. چشم‌های پسرک؟ آبی، خیس و معصوم بودند. ترس را لمس کرده بود انگار. زری کنارشان ایستاد. نفس عمیقی کشید. هرچه در یک ثانیه از ذهنش گذشته بود دو مرتبه ناپدید شد. پسربچه هواپیمای کاغذی‌اش را نشان میخک داد و با ذوق و شوق خندید. میخک هم خندید. همان لحظه‌ هواپیمایی قدیمی شبیه آنی که برادران رایت ساخته بودند از بالای سرشان گذشت. خلبان برایشان دست تکان داد. قیافه‌اش آشنا بود انگار.

اسمش عینک بود. جوانی لاغر و رنگ پریده. با موهای قهوه‌ای و چشمان آبی روشن. همیشه عینک خلبانی یا روی چشمانش بود یا روی سرش، لابه لای آن موهای ژولیده. معمولا با هواپیمای شخصی‌اش برفراز سرزمین‌های دوردست و پهناور و سحرانگیز و مخفی پرواز می‌کرد و وقتی از آن بالا کسی را می‌دید برایش دست تکان می‌داد. 

یاس کتاب را باز کرد و جمله‌ای را برای یاس خواند :«تو آزادی آنجلینا. تن به اسارت نده. پرواز کن و از اینجا برو.» زری چشم‌هایش  را بست و سعی کرد به یاد بیاورد. پرواز؟ یاس شانه بالا انداخت. دید میخک سرگرم بازی کردن با پسربچه شده. مادرش هم انگار غیب شده بود. دست زری را گرفت و گفت :« بیا بریم پیش پیرمرده. اون میدونه باید چی کار کنیم.» 

زری و یاس به سمت کتابخانه، که آن سوی دشت و در اعماق جنگل بلوط قرار داشت دویدند. در کتابخانه را به آرامی هل دادند و وارد شدند. هیچکس نبود. کتابخانه بدون پنجره و بدون نور در ظلمات غرق شده بود. زری روی دیوار دست کشید و چراغ را پیدا کرد. کلید را زد. توانستند اطراف را ببینند. هرچه صدا زدند و هرچه گشتند اثری از پیرمرد کتابدار نیافتند. زری به جلد پشت کتاب نگاه کرد. فریاد زد:« هی! ببین! عکس ناشر کتابه رو نگاه کن! همون پیرمرده است! همونی که هفته‌ی پیش دیدیمش. پس چرا... چرا اینجا نوشته سال‌ها پیش مرده؟!» 

یاس صدای زری را نمی‌شنید. او به نقطه‌ای دور در راهروی کتابخانه خیره بود. آنجا سایه‌ی یک نفر دیده میشد. دخترکی، سرتاپایش درون تاریکی. فقط چشم‌هایش بودند که می‌درخشیدند. فریاد زد:«فرار کن! برو آنجلینا! اگه بمونی تو هم می‌میری!» یاس و زری به‌هم نگاه کردند. اسم آنجلینا برای هردویشان آشنا بود، یادآور یک سری اسم‌های دیگر.... سایه‌ی پشت دخترک ناگهان به سمتشان هجوم آورد. صورت نداشت. آدمی‌زاد نبود. فقط تاریکی بود.

میخک کنار پسر بچه روی چمن‌ها نشسته بود که دید زری و یاس از لا به لای درخت‌ها دوان دوان به سمتش می‌آیند. نگران شد. به سمتشان دوید. اما انگار دشت لحظه به لحظه وسیع‌تر و فاصله‌اشان بیشتر. هرچه بیشتر تقلا می‌کردند از هم دورتر می‌شدند. میخک پایش درد گرفت و زمین افتاد. نگاه کرد و دید... دید پاهایش داشتند محو می‌شدند! یاس و زری انگار یادشان رفت پشت سرشان چه خبر است. متوجه حالت عجیب و غریب میخک شدند و به این فکر افتادند که چطور کمکش کنند. یاس دوباره کتاب را باز کرد و دنبال یک معجزه لا به لای صفحاتش گشت. زری دندان‌هایش را بهم سابید. چرا یاس دست از این دفتر لعنتی بر نمی‌داشت؟ دلش می‌خواست تک تک صفحاتش را آتش بزند. راستی، دفتر بود یا کتاب؟

پسرک بلند شد و رفت به سمت مادرش. که روی نیمکت‌های کنار برکه نشسته بود و بافتنی می‌بافت. هر از گاهی به جایی نامعلوم خیره میشد. انتظار چیزی یا کسی را می‌کشید. زری متوجه نگاه زن شد و رد نگاهش را دنبال کرد. گردبادی در حال نزدیک شدن بود. هواپیما داشت از کنترل عینک خارج میشد. کتاب از دست یاس رها شد و به صورت باز روی زمین افتاد. گردباد داشت همه‌چیز را با خود می‌برد. یاس چشمانش روی جمله‌ای قفل شد :« راست میگن که هرکی از دید پنهان میشه جاش امنه. تا وقتی نامرئی شدی تو خطری، همیشه زیر رگبار اتفاقات تلخ. اما اگه نامرئی باشی دیگه نگران هیچی نیستی. خوش بحال اونی که که بلده غیب بشه و نجات پیدا کنه. وگرنه ما باید تا همیشه دنبال رد نخ بافتنی رو بگیریم...» زیرلب گفت:« اونی که غیب میشه نجات پیدا می‌کنه... (بعد فریاد زد) میخککککککک!!!! بدو زری! ما هم باید محو بشیم!»

یاس و زری به طرف میخک دویدند. از او فقط چند انگشت دیده می‌شد. دیگر دیر شده بود. زری زد زیر گریه. دردی عمیق را روی قلبش حس می‌کرد. دلش از همان لحظه برای میخک تنگ شد. یک حسی به او می‌گفت دیگر میخک را نخواهد دید. ضربه‌ی انگشت یک نفر را روی شانه‌اش حس کرد. برگشت، اما کسی را ندید. صدای میخک می‌آمد که می‌گفت :« محو شین! محو شین! ما با دنیای دیگه‌ای وارد شدیم! باید اول ویززثیسصش. تا بتونیم خارج شیم. فهمیدیصم؟ اول ویشنجحکر..

کم کم تک تک کلماتش شکل متفاوتی به خود گرفتند. انگار زبان پیش فرض ذهنش تغییر کرده بود و هیچکس جز خودش معنی این لغات عجیب و غریب را نمی‌دانست. خنده‌اش گرفت. مثل خنده‌ای صادقانه و بی‌آلایش زیر رگبار باران. قبلا هم اینطوری از ته دل خندیده بود؟ 

برجی را دید. واژگون. سرش به زیر زمین رفته بود و در ورودی‌اش در آسمان‌ها، کناردرختچه‌هایی بود که از ابرها روییده بودند. دنیای بامزه‌ای را می‌دید. دوست داشت یاس و زری را هم به آنجا بیاورد. اما انگار، سایه‌ی دوستانش جلوی پنجره‌ی برج دیده میشد. زری انگار یک پسربچه‌ی نوزاد را بغل گرفته بود. هواپیما چندصدمتر بالاتر از سر میخک توقف کرد. آقای عینک شیرجه زد به سمت بالا. مرغابی‌ها را کنار زد و از در برج واردش شد. میخک بازهم خندید. تنها. هیچکس اطرافش نبود. انعکاس صدای خنده‌‌های خودش برایش نامانوس آمد. کم کم داشت حس بدی پیدا می‌کرد. 

یاس و زری آن طرف، از برگرداندن و یا رسیدن به میخک ناامید شدند. اشک‌هایشان را پاک کردند و حواسشان را جمع. نزدیک بود گردباد بلایی سرشان بیاورد و آنها را همراه خودش به ناکجاآباد ببرد. یاس گفت:« فک کنم تنها راهمون اینه که رد نخ بافتنی رو بگیریم.» هر دو به اطراف نگاه کردند. دویدند به سمت نیمکت. خبری از زن و بافتنی‌اش نبود. اما نخی درون گردباد می‌چرخید و می‌رقصید. زری هرچه تلاش کرد دستش به آن نرسید. زیادی بالا رفته بود. به آقای عینک علامت داد که آنها را سوار کند تا باهم دنبال سر نخ بگردند. می‌خواست پسربچه را بغل کند و او را هم نجات دهد. اما نتوانست پیدایش کند. دست و یاس را گرفت و با هم منتظر فرود هواپیما پیش رویشان شدند. آقای عینک اما هنوز صدمتری از زمین فاصله داشت. در هواپیمایش را باز کرد، دست دراز کرد و نخ را گرفت. فکر می‌کرد با این کار می‌تواند کمکی بکند. هرچقدر یاس و زری فریاد زدند که نخ را رها کند رها نکرد و کم‌کم چرخ‌های هواپیما شروع کردند به محو شدن. طولی نکشید که کل هواپیما به همراه خلبانش محو شد. یاس گریه می‌کرد. کتاب را تند تند ورق میزد تا بلکن راه‌حلی بیابد. زری آن کتاب را از دستش گرفت و پرتش کرد داخل گردباد. گردبادی که شدت گرفت و هردویشان را زمین زد. آسمان که قهوه‌ای و پر از گرد و خاک بود یک پارچه سیاه شد. تاریکی محض همه‌جا را گرفت. آنجلینا جیغ زد و نشست. یاس... میخک... آقای عینک... آن بچه... و آن زن... چند لحظه مکث کرد. طول کشید تا بفهمد آیا هیچ‌کدام واقعی بوده‌اند یا نه. روی زمین دست کشید و موبایلش را پیدا کرد. ساعت چهار و نیم بامداد بود. دستی به صورتش کشید. خیس کشید. این کابوس‌های مسخره هنوز رهایش نکرده بودند. تلخندی زد، رفتی آبی به سر و صورتش بزند.

هنوز به وقت اذان مانده بود. خیره شد به تصویر توی آینه. و بعد رنگ‌مویی را که خریده بود ورنداز کرد. سبزآبی، درست مثل اقیانوس. همان رنگی که از بچگی عاشقش بود و دوست داشت وقتی بزرگ شود موهایش آن رنگی شود. خب بچه بود، تا جایی که دیده بود آدم‌ها تا بزرگ می‌شدند رنگ مویشان عوض میشد. لنز آبی تیره‌اش هم همانجا جلوی آینه قرار داشت. کی جرئتش را پیدا می‌کرد تا از آنها استفاده کند. از حرف و حدیث مردم نترسد. یا از سایه‌ی خاطرات سرزنش‌های مادر قلدر مستبدش. بشود همانجوری که خودش دوست دارد. آنجلینا هم از مادر قلچماقش متنفر بود و هم دلتنگش. پلیس هفته‌ی پیش خبر داده بود بالاخره پیدایش کرده‌اند و برش گردانده‌اند به همان تیمارستانی که قبل از تولد او از آنجا فرار کرده بود. انگار این کار می‌توانست التیام بخش تمام کتک‌ها و آزارهایی که به او خواهرهایش رسیده بود باشد. راستی! آنها کجا بودند؟ کجای این دنیای درندشت؟ زنده مانده بودند اصلا؟ چرا نمی‌شود یک بار مثل خواب‌هایش دور هم جمع شوند، بگویند بخندند و فراموش کنند همه‌ی تلخی‌ها را؟ اشکی روی گونه‌اش غلتید. او بود که خانواده‌اشان را از هم پاشیده بود. خواهرهایش را وا داشته بود از آن خانه‌ی نکبتی که به برج مخوف و زندانگاه توی قصه‌ها می‌مانست فرار کنند. به آنها گفته بود اینطوری می‌توانند آینده‌ای که آرزویش را دارند بسازند برای خودشان. اما خیلی زود همدیگه را گم کرده بودند. کاش میشد... کاش میشد یک بار دیگر آنها را ببیند، یک دسته گل یاس برای رُزامند بخرد و یک شاخه میخک برای هلن. شاید هم یک بسته‌ از آن چیپس سرکه‌ای‌های سحرآمیزی که می‌خواست در کارخانه‌اش بسازد و به کل دنیا بفروشد! از پلیس نپرسیده بود چه بلایی سر برادر کوچکترشان آمده. اویی که ولش کرده بودند در آن دیوانه خانه. آن طفل معصوم با چشم‌های آبی خیس. توانسته بود به آرزویش برسد و خلبان بشود؟ برای خودش هواپیما ساخته بود؟ اصلا نکند... صورتش را شست تا خواب و خیال از سرش بپرد. و مثل رسم هر روزه به آن دفترخاطرات مشترکشان بی‌محلی کرد. همانی که هر روز هر کدام یک صفحه‌اش را می‌نوشتند و مستقیم و غیرمستقیم حرفشان را به خواهرهایشان می‌زدند. اگر کنار هم مانده بودند، نیازی نبود نگران تنهایی و افسردگی و این کوفت و زهرماری‌ها باشند. کنار هم میشد هر چیزی را تحمل کرد. کاش این را می‌فهمیدند. سال‌ها گذشته بود و آنجلینا نه تنها به رویاهایش نرسیده بود، که دیگر رویاپردازی و زندگی شاد و پرانرژی را بجز در خواب فراموش ساخته بود. 

دیگر وقتش بود. باید دست به قلم میشد. داستانی می‌نوشت و در کل اینترنت پخش می‌کرد. یک داستان رمزی. جوری که فقط خودش و خواهرها و برادر کوچولوی عینکی‌اش معنایش را بفهمند. باید آن جمع را دوباره توی دشت، کنار برکه و زیرسایه‌ی تک درخت بید مجنون دوباره دور هم جمع می‌کرد...

  • میخک

یه مدت یه بازی بامزه‌ای مد شد تو بیان. من اولین بار تو وب میس رایتر دیدمش و نمی‌دونم اگه از قبل وجود داشته یا نه. که همه جمع می‌شدن و با هم جمله به جمله یه داستان رو پیش میبردن. هر جمله‌اش نوبتی یا بی‌نوبت از طرف یه نفر. واجب نبود که حتما فقط یه جمله باشه. اما خب جوری که انصاف هم رعایت بشه و به بقیه هم نوبت برسه. بازی بدون هیچ هماهنگی قبلی‌ای، کاملا فی‌البداهه و هرچه پیش آید خوش اید طور پیش می‌رفت. خیلی وقته که دیگه خبری از این بازی‌ها نیست. خلاصه که اگه موافقین بسم الله. اگه حمایت شد از این پست عنوانش تغییر می‌کنه و هر چند وقت یه بار ستاره‌اش دوباره روشن میشه.

 

جمله‌ی اول: برگ‌ها و شاخه‌های تک درخت بیدمجنون آروم و بی‌صدا همراه نسیم می‌رقصیدند و....

 

  • میخک

نرسید که نرسید! مشکل خودش است. می‌خواست حواسش را جمع کند تا راه درست را برود و به مقصد برسد. والا! خودمان کم گرفتاری داریم، غصه‌ی به مقصد رسیدن یا نرسیدن کلاغ مردم را هم بخوریم این وسط؟!

ما فقط می‌خواستیم قصه‌ای گفته باشیم، که گفتیم. وظیفه‌امان را هم به نحو احسن انجام دادیم. قصه‌ای را انتخاب کردیم که هم تراژدیک باشد هم حماسی و هم آموزنده، با تب و تاب تعریفش کردیم. حالا تمام شد. ما که قصه‌گو نیستیم. همین‌جوری تفننی یک قصه‌ای گفتیم. دیدیم همه می‌گویند، ما هم گفتیم. گناه کردیم؟ فرصتی پیدا کردیم که هیجاناتمان را از طریق این قصه تخلیه کنیم. حالا شاید یک سودی این وسط بردیم. سود مادی‌اش چندرغاز است و نمی‌ارزد اصلا. زور زدیم، پیاز رنده کردیم تا دو قطره اشک ریخته باشیم، همین‌طوری بهشت را به نام خود زدیم. تمام گناهانمان شسته شد. از این بهتر نمی شود. شما هم زیادی جدی‌اش گرفته‌اید. همه جای دنیا از اینجور مراسمات قصه خوانی برگزار می‌شود. خیلی خوب و مفید هم هست. مثل یک کارناوال که می‌آید و می‌رود. زنگ تفریح هم برای زندگی لازم است خب.

حالا دیگر برگردیم سر خانه و زندگی‌امان. به جهنم که کلاغه کجا گم و گور شد. ما مسئول سرنوشت کلاغه نیستیم. مسئول سرنوشت شخصیت‌های قصه هم همین‌طور. به ما چه اصلا؟!

قصه پایانش تلخ بود؟ خب بود که بود! حالا که تمام شده، می‌گویید ما چه خاکی به سرمان بریزیم؟ بروید یقه‌ی قصه‌نویس را بچسبید.

جدی جدی دارید یقه جر می‌دهید برایش؟چرا اینقدر جوگیرید شما! قصه بود فقط! قصه! نشنیده‌اید تاحالا؟ گیرم که از روی یک ماجرای واقعی نوشته باشندش. روی زندگی امروز من و شما چه تاثیری دارد آخر؟ نان می شود برای خوردن؟ ثوابش را هم که همان ده روز قبل پخش کردند. با یک قطره، بهشت اوکی شد. این دست از مویه برنداشتن‌ها واسه چیست دیگر؟ مختان تاب داردها. 

​​​​​​نخیر، ادامه‌ی این داستان نوشته نشده. یعنی کارناوالی برایش نیست. اهمیتی ندارد سر باقی شخصیت‌ها چه آمده. فضولی‌اش به شما نیامده. شخصیت اصلی که مرد، قصه تمام می‌شود. راه و منش و مسلک شخصیت اصلی چی؟ چه غلط‌ها! می‌گویم مرد! تمام شد!

چی؟ دفن نشده هنوز؟ آخی، طفلکی... خب یک پی‌نوشت به صفحه‌ی آخر اضافه می‌کنیم و مراسم تدفینش را هم توضیح می‌دهیم آنجا. دیگر چه؟ دست بردارید بابا! چرا به میت اجازه نمی‌دهید میت باقی بماند؟ با این حرف‌هایتان که مرده زنده نمی‌شود.

بگذارید یک نصیحتی بهتان بکنم، آدم باید در لحظه زندگی کند. یعنی بیش از حد حرص و جوش گذشته و آینده‌اتان را نخورد. این یکی که دیگر قصه است! غمگین بود درست، ما هم کم غصه‌اش را نخوردیم. دیدید که ده روز عزایش را نگاه داشتیم. چون آخر قصه برایمان اسپویل شده بود، از ده روز قبلش می‌دانستیم قهرمان قصه به سوی مرگ می‌شتابد. ما اما همچنان دندان به‌هم می‌سابیدیم و دعا دعا می‌کردیم این بار قصه جور دیگری تمام شود. نشد. دعایمان را می‌گویم، مستجاب نشد. خودمان هم می‌دانستیم قرار نیست مستجاب شود. فقط جوگیر شده بودیم. پیش می‌آید دیگر. آدم توی حال و هوای قصه غرق می‌شود. 

اما بعد از تمام شدنش؟ هرکس غرق قصه بماند حماقت کرده. فراموشش کنید باباجان. باز قصه‌ی شادی بود یک چیزی. این که همه‌اش ماتم است. ماتم را سفت چسبیدن و رها نکردن از حماقت هم احمقانه‌تر است. دو روز بیشتر زندگی نمی‌کنیم در این دنیا. که خوش باشیم، بگوییم، بخندیم، برقصیم. مگر غیر این است؟

هان؟ سر مرد بی‌گناه توی قصه را بریده‌اند؟ فرو کرده‌اند داخل نیزه و توی شهر می‌گردانند و مردم به ریشخندش گرفته‌اند؟ دیگر چه شده؟ از گوش‌های بریده‌ی دخترک آن مرد هنوز خون می‌آید؟ مازوخیسم دارید شما؟ نگاهش نکنید دیگر! رویتان را بگیرید این طرف! بیخودی اعصاب خودتان را خورد نکنید.

دیگر این قصه تمام شده و رفته. کلاغه هم نمی‌دانم کجا گم و گور شده...

  • میخک

تو را به خداوندی خدا قسم می‌دهم خورشید، طلوع نکن! نیا! هیچوقت! بگذار این ظلمات باقی بماند. فردا که سر بزند...

وای اگر فردا سر برسد! من چه خاکی به سرم خواهم ریخت؟! جدی جدی چه غلطی بکنم؟ قرار است واقعا در مقابلش بجنگم؟ اگر فرمانده دستور داد برویش تیغ بکشم، زهره‌اش را خواهم داشت که رو به رویش دست به شمشیر ببرم؟ تا این حد پست و کثیف شده‌ام؟ تا این حد بوی نجاست و تعفن گرفته‌ام؟ نه! خدایا نه! فردا را هرگز مرسان! من نمی‌خواهم! نمی‌توانم!

من به این مرد نامه نوشتم! خود دعوتش کردم به خانه‌ام. دروغ نگفتم وقتی فریاد زدم جانم را فدایش خواهم کرد. سخن از اعماق قلبم گفتم. حالا قرار است جانش را بگیرم؟! چه شد که به این بدبختی گرفتار شدم؟

تقصیر من چیست آخر؟ حسین باید دست از لج و لج‌بازی بردارد! می‌داند مرگش حتمی است، هنوز هم پایش را کرده توی یک کفش که بیعت نمی‌کند. قصدش خودکشی است، عمدا می‌خواهد عذاب وجدانش را روی دوش ما بیندازد! این بود رسم مردانگی‌ و جوانمردی؟ عقل ندارد این مرد؟ چرا به ما رحم نمی‌کند؟

ولی او... او خودش درک می‌کند. خود حسین هم راضی نیست بچه‌هایم گرسنگی بکشند. مگر پسر همان شیرمردی نیست که هوای تمام کودکان گرسنه‌ی کوفه را داشت؟ خانواده‌ی من هم مسکین و نیازمندند. به سکه‌های ابن‌زیاد نیاز داشتند. من فقط خواستم وظیفه‌ام را در قبال خانواده‌ام انجام داده باشم. این مگر خودش بخشی از دیانت نیست؟ ولشان می‌کردم تا هلاک شوند خوب بود؟

اصلا بود و نبود من چه فرقی می‌کند؟ یک سرباز از این سی هزار نفر کم شود! اصلا... اصلا گیریم که من همین الان بلند شدم و رفتم که به لشکر حسین بپیوندم. نتیجه‌ی جنگ تغییری می‌کند؟

حسین می‌میرد. من نمی‌خواهم بمیرم ولی می‌میرد. اینکه من کنارش بمیرم یا زنده بمانم چه توفیری دارد برایش؟ 

خدا شاهد است که من راضی به این وضعیت نیستم. خدا درون قلب آدم‌ها را می‌بیند. مهم نیت است. مهم این است که از دل و جان واله و شیدای حسینم. مگر می‌شود نور رخسارش را دید و واله و شیدایش نشد؟ آه... من می‌دانم که او چه پاک مردی است. می‌دانم که آمده بود ناجی ما باشد. آمده بود با نفس مسیحایی‌اش به شهر من، این خرابه‌ی نفرین شده، رنگ و روی عدالت بدمد. ولی خب تقدیر این بود که نتواند. به خدا که اگر بر این مصیبت سال‌ها اشک بریرم حق دارم. چقدر بدبختم من... چقدر بدبختم من...

نه... به خدا تحملش را ندارم. فردا هیچ‌گاه نباید سر برسد. نه... حاضرم هرجایی در این دنیا باشم غیر از این نقطه. نمی‌توانم سکوت کنم و شاهد مرگ اویی باشم که ارباب من است. من خیر سرم مرید راه اویم. نه... باید فرار کنم. ساعت چند است؟ چقدر مانده تا طلوع آفتاب؟ تا کجا می‌توانم دور شوم؟ که نبینم بریده شدن گلویی که هیچگاه جز راست نگفت؟

​​​​​​اگر فرماندهان لشکر بفهمند چه؟ اعدامم نمی‌کنند؟ سرم را نمی‌برند که از بقیه زهر چشم بگیرند؟ راستی بقیه چطور تاب آورده‌اند؟ مگر آنها هم همراه من نامه را مهر نکردند؟ چه بی‌وجدان‌های کثیفی هستند که با خیال راحت در چادرهایشان آرمیده‌اند! گویی مرده‌اند. وجدانشان که مرده. بلند شوند یک کاری کنند! آنقدر بی‌عرضه و حقیرند که یک نفرشان نمی تواند دهان باز کند و بگوید لاقل قبل از کشتن این مرد آبش بدهید؟ خودش را هم نه، لاقل زن و بچه‌هایش را! لاشخورهای پست‌فطرت. هرچیز که سرتان بیاید حقتان است! واقعا فردا می خواهید شبیه‌ترین کس به پیامبر خدا را بکشید؟ شرم نمی‌کنید؟

من چه غلطی بکنم؟ حال که گیر کرده‌ام بین یک مشت حیوان وحشی نفهم! چاره‌ام چیست؟ اگر سخنم خریداری داشت خودم به امیر رو می‌انداختم که از خون امامم بگذرد. ولی چه کسی به حرف من گوش می‌کند؟ حسین را نبین که به خواسته‌ی ما رعیت‌ها ارج و قرب نهاد و آمد که از منجلاب نجاتمان دهد. این حرام‌زاده‌ها حرف حرف خودشان است. برای همین هم همیشه پیروزند. رسم دنیا همین است. مگر می‌تواند طور دیگری باشد؟ هان؟ اگر میشد هم که دست من نیست. دست سرنوشت است. تقدیر است. تقدیر... تقدیر می‌گوید که به زودی صبح طلوع خواهد کرد. خدای من... نه... 

  • میخک