۲- وینچنزو:
اگه قسمت های اولش تا اون حد امیدوارم نمیکرد ادامهاش نمیتونست تا این حد ناامیدم کنه. بدترین اتفاقی که برای یه سریال میتونه بیفته اینه که قسمت به قسمت بدتر بشه. حتی اگه پایین ترین سطح کیفیتش هم ارزش دیدن داشته باشه، باز هم این افتی که صورت می گیره برای من یکی غیرقابل تحمله. قسمت چهارمش بود که با خودم گفتم با یکی از بهترین سریالهایی که تو عمرم دیدم طرفم. قسمت سیزدهم رو ولی از همون وسط رها کردم و دیگه نتونستم ادامه بدم. اون طناب محکمی که اولش مخاطب رو میکشوند دنبال ادامهی ماجرا رفته رفته به یه نخ نازک تبدیل شد و عین یه تار مو، با یه تلنگر پاره شد. البته که این نظر شخصی منه و ممکنه شما خیلی هم خوشتون بیاد. شاید خودم هم اگه حوصله کنم و ادامه بدم دوباره ازش خوشم بیاد. ولی فعلا فقط نقاط ضعفش جلوی چشممه.
اولا) منطق داستان بیثباته. یعنی چی؟ هر داستانی یه منطقی داره. یه قانون و قاعدهای برای سرزمین خودش داره. ابتدای سریال ما با یه ابرشرکت مخوف مولتیمیلیاردر و بانفوذ جهانی و شرارتی توقف ناپذیر طرف میشیم. بدمنی که هیچ جوره نمیشه جلوش رو گرفت و کل کشور رو کنترل میکنه. واکنش اولیهی من مخاطب در مقابل معرفی شدن این شرکت چیه؟ باورش نمیکنم. میگم بلوف کارگردانه. اونقدر از این بلوفهای پیش پا افتاده برای خفنتر نشون دادن بدمن های قصه دیدم که عادی شده واسم. مشکلی هم ندارم باهاش دیگه. اشکالی نداره اگه قدرت شخصیت شرور نصف یا نصف نصف اونچه ادعا میشه از آب در میاد.
اما مشکل وینچزو چیه؟ اینکه ادعاش درست از آب در میاد!! یا خود خدا!! چقدر معرکه! چقدر فوق العاده!! این آدم بدها واقعا خفنن! ولی بعدش؟ هی، اینها که چهار پنج قسمت بی نقص بودن، به نظرت خیلی راحت شکست نخوردن؟ عیب نداره پیش میاد. قسمت بعدی... وا! چرا با یه پیشتهی قهرمانهای قصه میترسن و خودشون رو خراب میکنن؟؟ قسمت بعدی... دوباره قدرتمند شدن. خوبه، گذشته رو میبخشم. ولی... بازهم که عین آب خوردن شکست خوردن!! قسمت بعدی... تازه به فکرشون رسید از نفوذ جهانی و کرور ثروتشون استفاده کنن. قسمت بعدی....
میبینید؟ این عدم ثبات من رو دیوونه میکنه! فقط همین هم نیست. سریال درمورد وکلا و دادگاه و اینچیزهاست. شخصیت ایکس یه اتهامی رو به شخصیت ایگرگ وارد میکنه. ایگرگ یه دفاعیهای از خودش به دادگاه میده. ایکس که از قبل تمام راههای دفاع ایگرگ رو تو ذهنش حساب کرده یه مدارکی رو میکنه که دفاعیه رو باطل کنه. در این لحظه شخصیت ایگرگ که تمام این روند رو پیشبینی میکرد با یه لبخند ذره بینش رو میذاره روی مدارک تازه ارائه شده و از توشون تمام نقطه ضعف های ایکس رو درمیاره و رای دادگاه رو به نفع خودش میگیره. خیلی خفنه نه؟ ولی توی دادگاه بعدی چی؟ این بار شخصیت ایگرگ یه اتهامی رو وارد میکنه. شخصیت ایکس دفاعیه خودش رو که اتفاقا بدیهیترین چیزیه که به ذهن هر بیننده ای میرسه رو ارائه میده و تمام! با همین دفاعیه پرونده بسته شد و ایگرگ شکست خورد چون اصلا فکرش رو هم نمیکرد با این دفاعیه مواجه بشه!! یعنی چی؟؟ چرا؟؟ شخصیتها به طور متناوب نابغه و خنگ میشن. و این... این واقعا غیرقابل بخششه!
قهرمانهای قصه هم زیادی بی نقص و کاملن که صدالبته نقطه صعف وحشتناکیه! میدونید؟ یه اصلی که تو سینما تو هر کشوری غالبه اینه که از زیبایی و جذابی بازیگر استفاده کنن برای جذب مخاطب. همین که آدم خوبها رو پولدار و زیبا و جوون نشون میدن. ولی وینچنزو شور این مورد رو در آورده! باز بقیه دارن از این روش کثیف غیرمستقیم بهره میبرن اما تو این سریال کاملا مستقیم و بیشرمانه درون خود فیلمنامه ازش استفاده میشه. راستی راستی فقط به این خاطر که فلانی جوون و خوشگله و لباسهای مارکدار میپوشه همه حق رو میدن بهش!! یاد قاضی شیطان افتادم که چقدر زیبا این حماقت مردم و قضاوت از ظاهر رو نشون میداد. اما وینچزو برعکسه. یاد اون سکانسی میفتم که خبرنگارها منتظر وکیل قربانیهای بدبخت و فقیر همون شرکت ابرشرورن. همه توقع دارن یه ماشین معمولی و یه آدم با ظاهری معمولی وارد شه اما؟ وااای! یه سکانس جذااااب! اتوموبیل لوکس و درخشان آقای وکیل وارد میشه دو نفر با لباسهای مارکدار و صورتهای به شدت زیبا و درخشان و عینک آفتابی شیک ازش پیاده میشن و تمام چشمها رو خیره میکنن! سر اون سکانس واقعا حالت تهوع گرفتم.
یه نکته آزاردهنده دیگه، تاحدودی اسپویله اما دونستنش خوبه. چون طبیعتا هر مخاطب منطقی و عاقلی توقع داره گذشتهی تاریک و کثیف قهرمان قصه تا ابد یه راز نمونه. گذشتهای که تازه خیلی هم ازش نگذشته و تو همون قسمت اول سریال هم آقای ویونچزو عضو مافیای مواد مخدر و یه قاتل خونسرد و بیرحم بوده. پس بهتر اینه که از همین الان تمام انتظارات منطقیاتون رو بریزید دور. نه تنها عواقبی برای فاش شدن هویتش در کار نیست، که اتفاقا همه بخاطر مافیا بودنش بهش احترام میذارن. درمورد ادمکشیهای وحشیانهای که انجام داده با هیجان و آب و تاب حرف میزنن و ستایشش میکنن. همه معتقدن که مافیا بودن چقدر خفن و جذاب و دوست داشتنیه. تنها کسایی که وقتی عکس جنازههایی که به دست وینچنزو به قتل رسیدن و خونهایی که به دست اون ریخاه شده نگاه میکنن و وحشت میکنن کیان؟ آفرین، شخصیتهای منفی و بدجنس قصه. چقدر من حرص بخورم از دست این سریال خوبه؟
بازهم طولانی شد. دلم میخواست هتل دللونا رو هم تو همین پست معرفی کنم که بمونه واسه بعد.
پن: یه چیزی رو تازه یادم افتاد. یه نقطع ضعف اتفاقا مهم دیگه. ژانر دادگاهی و وکلایی نداریم ما، اما میشه زیرمجموعهی ژانر کاراگاهی در نظرش گرفت نه؟ چون همش روند پیدا کردن مدرک و دستگیری جنیاتکاره دیگه. خب، یکی از مهمترین ارکان این ژانر سرنخه. یعنی از نون شب واجبتره براش. اگه سرنخی وجود نداشته باشه و کاراگاه یه دفعه بهش الهام بشه و قاتل رو از غیب پیدا کنه داستان غیر منطقی میشه. اینطوری مخاطب هم درگیر قصه نمیشه دیگه. از اون طرف اگه سرنخها زیادی شفاف باشن و مخلطب قبل از کاراگاه ببینتشون و پایان قصه لو بره دیگه مزهاش میره. همهچیز لوس میشه. وینچنزو سرنخهاش رو فرو میکنه تو چشم مخاطب. یه بلندگو هم برمیداره و فریاد میزنه آهااای توحه کنییید این سرنخ ماست!!! قراره با این سرنخ شما رو غافل گیر کنیم! همه نگاهش کنید! مبادا حواستون یه لحظه از سرنخمون پرت شه!
میتونید تصور کنید چه افتضاحیه؟
جزئیات زیادی هم تو سریال وجود داره که اضافیان. جزئیات تا یه حدی به واقعیتر شدن داستان کمک میکنن و اگه زیادهروی بشه هم وقت آدم رو میگیرن هم به سرعت و ریتم لطمه میزنن. این مشکلات ا.ایل اصلا وجود نداشتن و هروی پیش رفت ذره ذره نمایانتر شدن. درست عین مسخ ه بازی کرهای که نگم براتون.
فکر کنید شما یه آش خوشمزه و خوشرنگ پختید و دارید بین مهمونها پخشش میکنید. یه لحظه نگاه میکنید میبینید ۷۰،۸۰ درصد قابلمه خالی شده و فقط یه ذره آش تهش مونده. در حالی که کلی کاسه خالی جلوتونه و کلی مهمون منتظر، برمیدارید یه پارچ آب میریزید تو قابلمه که آش باقی مونده به بقیه هم برسه. وینچنزو دقیقا همچین حالتی داره.
- ۱۰ نظر
- ۱۱ بهمن ۰۰ ، ۱۳:۲۳