غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۴ مطلب با موضوع «فیلم و سریال» ثبت شده است

۲- وینچنزو:

اگه قسمت های اولش تا اون حد امیدوارم نمی‌کرد ادامه‌اش نمی‌تونست تا این حد ناامیدم کنه. بدترین اتفاقی که برای یه سریال می‌تونه بیفته اینه که قسمت به قسمت بدتر بشه. حتی اگه پایین ترین سطح کیفیتش هم ارزش دیدن داشته باشه، باز هم این افتی که صورت می گیره برای من یکی غیرقابل تحمله. قسمت چهارمش بود که با خودم گفتم با یکی از بهترین سریال‌هایی که تو عمرم دیدم طرفم. قسمت سیزدهم رو ولی از همون وسط رها کردم و دیگه نتونستم ادامه بدم. اون طناب محکمی که اولش مخاطب رو می‌کشوند دنبال ادامه‌ی ماجرا رفته رفته به یه نخ نازک تبدیل شد و عین یه تار مو، با یه تلنگر پاره شد. البته که این نظر شخصی منه و ممکنه شما خیلی هم خوشتون بیاد. شاید خودم هم اگه حوصله کنم و ادامه بدم دوباره ازش خوشم بیاد. ولی فعلا فقط نقاط ضعفش جلوی چشممه.

اولا) منطق داستان بی‌ثباته‌. یعنی چی؟ هر داستانی یه منطقی داره. یه قانون و قاعده‌ای برای سرزمین خودش داره. ابتدای سریال ما با یه ابرشرکت مخوف مولتی‌میلیاردر و بانفوذ جهانی و شرارتی توقف ناپذیر طرف میشیم. بدمنی که هیچ جوره نمیشه جلوش رو گرفت و کل کشور رو کنترل می‌کنه. واکنش اولیه‌ی من مخاطب در مقابل معرفی شدن این شرکت چیه؟ باورش نمی‌کنم. میگم بلوف کارگردانه. اونقدر از این بلوف‌های پیش پا افتاده برای خفن‌تر نشون دادن بدمن های قصه دیدم که عادی شده واسم. مشکلی هم ندارم باهاش دیگه. اشکالی نداره اگه قدرت شخصیت شرور نصف یا نصف نصف اونچه ادعا میشه از آب در میاد.

اما مشکل وینچزو چیه؟ اینکه ادعاش درست از آب در میاد!! یا خود خدا!! چقدر معرکه! چقدر فوق العاده!! این آدم بدها واقعا خفنن! ولی بعدش؟ هی، اینها که چهار پنج قسمت بی نقص بودن، به نظرت خیلی راحت شکست نخوردن؟ عیب نداره پیش میاد. قسمت بعدی... وا! چرا با یه پیشته‌ی قهرمان‌های قصه می‌ترسن و خودشون رو خراب می‌کنن؟؟ قسمت بعدی... دوباره قدرتمند شدن‌. خوبه، گذشته رو می‌بخشم. ولی... بازهم که عین آب خوردن شکست خوردن!! قسمت بعدی... تازه به فکرشون رسید از نفوذ جهانی و کرور ثروتشون استفاده کنن. قسمت بعدی.... 

می‌بینید؟ این عدم ثبات من رو دیوونه می‌کنه! فقط همین هم نیست. سریال درمورد وکلا و دادگاه و این‌چیزهاست. شخصیت ایکس یه اتهامی رو به شخصیت ایگرگ وارد میکنه. ایگرگ یه دفاعیه‌ای از خودش به دادگاه میده. ایکس که از قبل تمام راه‌های دفاع ایگرگ رو تو ذهنش حساب کرده یه مدارکی رو می‌کنه که دفاعیه رو باطل کنه. در این لحظه شخصیت ایگرگ که تمام این روند رو پیش‌بینی می‌کرد با یه لبخند ذره بینش رو می‌ذاره روی مدارک تازه ارائه شده و از توشون تمام نقطه ضعف های ایکس رو درمیاره و رای دادگاه رو به نفع خودش می‌گیره. خیلی خفنه نه؟ ولی توی دادگاه بعدی چی؟ این بار شخصیت ایگرگ یه اتهامی رو وارد می‌کنه. شخصیت ایکس دفاعیه خودش رو که اتفاقا بدیهی‌ترین چیزیه که به ذهن هر بیننده ای می‌رسه رو ارائه میده و تمام! با همین دفاعیه پرونده بسته شد و ایگرگ شکست خورد چون اصلا فکرش رو هم نمی‌کرد با این دفاعیه مواجه بشه!! یعنی چی؟؟ چرا؟؟ شخصیت‌ها به طور متناوب نابغه و خنگ میشن. و این... این واقعا غیرقابل بخششه!

قهرمان‌های قصه هم زیادی بی نقص و کاملن که صدالبته نقطه صعف وحشتناکیه! می‌دونید؟ یه اصلی که تو سینما تو هر کشوری غالبه اینه که از زیبایی و جذابی بازیگر استفاده کنن برای جذب مخاطب. همین که آدم خوب‌ها رو پولدار و زیبا و جوون نشون میدن. ولی وینچنزو شور این مورد رو در آورده! باز بقیه دارن از این روش کثیف غیرمستقیم بهره می‌برن اما تو این سریال کاملا مستقیم و بی‌شرمانه درون خود فیلم‌نامه ازش استفاده میشه‌. راستی راستی فقط به این خاطر که فلانی جوون و خوشگله و لباس‌های مارک‌دار می‌پوشه همه حق رو میدن بهش!! یاد قاضی شیطان افتادم که چقدر زیبا این حماقت مردم و قضاوت از ظاهر رو نشون می‌داد. اما وینچزو برعکسه. یاد اون سکانسی میفتم که خبرنگارها منتظر وکیل قربانی‌های بدبخت و فقیر همون شرکت ابرشرورن. همه توقع دارن یه ماشین معمولی و یه آدم با ظاهری معمولی وارد شه اما؟ وااای! یه سکانس جذااااب! اتوموبیل لوکس و درخشان آقای وکیل وارد میشه دو نفر با لباس‌های مارک‌دار و صورت‌های به شدت زیبا و درخشان و عینک آفتابی شیک ازش پیاده میشن و تمام چشم‌ها رو خیره می‌کنن! سر اون سکانس واقعا حالت تهوع گرفتم.

یه نکته آزاردهنده دیگه، تاحدودی اسپویله اما دونستنش خوبه‌. چون طبیعتا هر مخاطب منطقی و عاقلی توقع داره گذشته‌ی تاریک و کثیف قهرمان قصه تا ابد یه راز نمونه. گذشته‌ای که تازه خیلی هم ازش نگذشته و تو همون قسمت اول سریال هم آقای ویونچزو عضو مافیای مواد مخدر و یه قاتل خونسرد و بی‌رحم بوده‌. پس بهتر اینه که از همین الان تمام انتظارات منطقی‌اتون رو بریزید دور. نه تنها عواقبی برای فاش شدن هویتش در کار نیست، که اتفاقا همه بخاطر مافیا بودنش بهش احترام می‌ذارن. درمورد ادمکشی‌های وحشیانه‌ای که انجام داده با هیجان و آب و تاب حرف می‌زنن و ستایشش می‌کنن. همه معتقدن که مافیا بودن چقدر خفن و جذاب و دوست داشتنیه. تنها کسایی که وقتی عکس جنازه‌هایی که به دست وینچنزو به قتل رسیدن و خون‌هایی که به دست اون ریخاه شده نگاه می‌کنن و وحشت می‌کنن کیان؟ آفرین، شخصیت‌های منفی و بدجنس قصه. چقدر من حرص بخورم از دست این سریال خوبه؟

 

بازهم طولانی شد. دلم می‌خواست هتل دل‌لونا رو هم تو همین پست معرفی کنم که بمونه واسه بعد.

 

 

پ‌ن: یه چیزی رو تازه یادم افتاد. یه نقطع ضعف اتفاقا مهم دیگه. ژانر دادگاهی و وکلایی نداریم ما، اما میشه زیرمجموعه‌ی ژانر کاراگاهی در نظرش گرفت نه؟ چون همش روند پیدا کردن مدرک و دستگیری جنیاتکاره دیگه. خب، یکی از مهم‌ترین ارکان این ژانر سرنخه‌. یعنی از نون شب واجب‌تره براش. اگه سرنخی وجود نداشته باشه و کاراگاه یه دفعه بهش الهام بشه و قاتل رو از غیب پیدا کنه داستان غیر منطقی میشه‌. این‌طوری مخاطب هم درگیر قصه نمیشه دیگه. از اون طرف اگه سرنخ‌ها زیادی شفاف باشن و مخلطب قبل از کاراگاه ببینتشون و پایان قصه لو بره دیگه مزه‌اش میره. همه‌چیز لوس میشه. وینچنزو سرنخ‌هاش رو فرو می‌کنه تو چشم مخاطب. یه بلندگو هم برمی‌داره و فریاد می‌زنه آهااای توحه کنییید این سرنخ ماست!!! قراره با این سرنخ شما رو غافل گیر کنیم! همه نگاهش کنید! مبادا حواستون یه لحظه از سرنخمون پرت شه! 

می‌تونید تصور کنید چه افتضاحیه؟

جزئیات زیادی هم تو سریال وجود داره که اضافی‌ان. جزئیات تا یه حدی به واقعی‌تر شدن داستان کمک می‌کنن و اگه زیاده‌روی بشه هم وقت آدم رو می‌گیرن هم به سرعت و ریتم لطمه می‌زنن. این مشکلات ا.ایل اصلا وجود نداشتن و هروی پیش رفت ذره ذره نمایان‌تر شدن‌. درست عین مسخ ه بازی کره‌ای که نگم براتون. 

فکر کنید شما یه آش خوشمزه و خوش‌رنگ پختید و دارید بین مهمون‌ها پخشش می‌کنید. یه لحظه نگاه می‌کنید می‌بینید ۷۰،۸۰ درصد قابلمه خالی شده و فقط یه ذره آش تهش مونده‌. در حالی که کلی کاسه خالی جلوتونه و کلی مهمون منتظر، برمی‌دارید یه پارچ آب میریزید تو قابلمه که آش باقی مونده به بقیه هم برسه. وینچنزو دقیقا همچین حالتی داره. 

  • میخک

اگه وایستم زمستون تموم شه تا این پست رو شروع کنم فکر کنم زیادی طول می‌کشه. تا همین‌جاش هم که به تاخیر انداختمش خیلی از صحبت‌هام یادم رفته. پس به حول قوه‌‌ی الهی شروع می‌کنم:

 

۱- سبد میوه:

خیلی به عبارتی که بتونه این انیمه رو یه بهترین و جامع‌ترین شکل توصیف کنه فکر کردم. الان وسوسه شدم فقط صداش کنم «عشق خالص» و تمام‌. اما انصاف نیست. شاید «زندگی ابرقهرمانان دنیای واقعی» محشترین ویژگی این انیمه واقعی بودنش بود. روزمرگی های واقعی، سیر بلوغ و رشد شخصیت‌های واقعی، دغدغه‌های زندگی واقعی و... انیمه چاشنی فانتزی هم داشت اما فانتزی بودنش صرفا یه بهانه بود که به این حجم واقعی بودن یکم رنگ و لعاب ببخشه و با استعاره‌هاش قابل فهم‌ترش کنه. و وای خدایا... دوباره دلم خواست برم از اول ببینمش.

هر معرفی یا توضیحی که درموردش بخونید می‌بینید نوشته به انیمه فرصت بدهید تا خودش را به شما ثابت کند. و واقعا هم حقیقت داره. اولش به نظر می‌رسه که یه کمدی عاشقانه است اما خودتون خواهید فهمید این کمدی صرفا یه یار کمکی برای هضم کرن راحت‌تر تلخی و غم پشت داستانه. و ابدا هم کمدی لوسی نیست. منی که از مسخره بازی‌های انیمه‌ای متنفرم و چندشم میشه بهتون اطمینان میدم طنزش کلملا به‌جا و قشنگه و واقعا می‌خندونتتون. جنبه‌ی عاشقانه هم... خب اگه کلا از هرچی ژانر رومانتیکه متنفرین ممکنه فصل اول رو یکم بدون رغبت ببینید (به هر حال که باید ببینید چون ادامه‌اش شاهکاره) ولی خب دندون رو جیگر بذارید دوستان. سه‌تا شخصیت اصلی در ظاهر کلیشه‌ای و تکراری به نظر میان. ولی جدا از اینکه به مرور می‌بینید اصلا هم اینطور نیست، حتی اگه بودن هم این انیمه شاهکار بود. می‌دونید چرا؟ چون هر کلیشه‌ای را مخصوص ژانری ساختند و حالا فکر کن تقابل این کلیشه‌ها با هم! نه اینکه هردو کلیشه کنار هم ایستاده باشن و تو بگی أه أه کلیشه‌ی مضائف، بلکه اون دو دقیقا کلیشه‌ای‌ترین ویژگی‌های هم رو می‌بینن و دقیقا به همون نقطه می‌توپن و زیر سوال می‌برنش از هم متنفرن! اگه گرفتید چی گفتم :/

درمورد داستان، احمقانه‌ترین و پیش پاافتاده‌ترین و ساده‌انگارانه‌ترین خلاصه‌ای که میشه از داستانش ارائه داد اینه: «یه پسر جوون جذاب، نفرین شده و تنهاست و یه دختر جوون جذاب، میاد و بامهربونی‌اش این نفرین رو می‌شکنه و خوشبختش می‌کنه.» که کاااملاااااا غلطه. فصل اول شاید یه خورده اینطوری به نظر بیاد اما عوامل سریال از همون اول با یه ترفند بدون اینکه سوءتفاهم رو کاملا برطرف کنن و راز شاهکارشون رو لو بدن بهش یه جنبه‌ی جذاب و چالش برانگیز اضافه می‌کنن. دوتا پسر جوون جذاب نفرین شده و تنها داریم، که بدجوری هم باهم دشمنن و دختره طبیعتا نمی‌تونه هردو رو خوشبخت کنه. ضمن اینکه انیمه تو فصل اول یه راز فانتزی رو هم حفظ می‌کنه و با اطلاعات قطره چکونی که به مخاطب میده اون رو همیشه تشنه نگه می‌داره‌.

راستی راستی، نسخه ی قدیمی این انیمه رو بیخیال شید. جدیده رو بچسبید که هم داستانش به مانگا نزدیکتره هم گرافیکش یه تیکه جواهره. قلبتون مچاله میشه از این همه چشم‌نوازی تصاویر‌.

یادتونه  یه چالش پاسخ به سوالات بود که می‌پرسید کراش انیمه‌ای شما کیه؟ یا اینکه تاحالا رو یه شخصیت انیمه‌ای کراش زدین یا نه؟ اگه سبد میوه رو دیده باشید خیییلییی سخت میشه که به این سوال پاسخ منفی بدید. شخصیت‌ پردازی‌هاش یکی از یکی عشق‌تر. کراش نزدن سر این انیمه پرهیزگاری بسیار زیادی می‌خواد. خودم کدوم شخصیت رو بیشتر از همه دوست داشتم؟ مومیجی! البته که مومیجی! این بشر دو بار اشک من رو درآورد و نشستم براش گریه کردم. البته برای بچگی‌های یوکی هم گریه کردم. سر فاش شدن راز توهرو هم گریه کردم. اصلا هرچه خوبان همه دارند این انیمه یک جا دارد. تمام. 

 

زیادی طولانی شد، ادامه در پست‌های بعدی

 

  • میخک

تل‌ماسه:

بی‌انصافی نکنیم، واقعا قشنگ بود. جهان سازی قشنگی داشت، شخصیت پردازی‌های نسبتا خوب، بازیگری‌های عالی [بجز زندیا البته]، و ماجرایی جذاب. فقط یه نقطه ضعف که اگه نقطه ضعف حسابش کنیم خیلی خیلی خیلی ضعف بزرگیه و اگه نه که قابل اغماضه. اینکه این فیلم به شدتتتت نصفه است. طبیعی هم هست. قراره ادامه‌اش ساخته بشه خب. ولی می‌تونست به یه جور جمع‌بندی برسونه انگار درست وسط فیلم برق‌ها رفته و تو نمی‌تونی ادامه‌اش رو تماشا کنی. تازه اونهم از قسمتی که قراره هیجان و جذابیت اصلی ماجرا شروع بشه. اینکه قراره جذابیت اصلی ماجرا تازه از قسمت دوم شروع بشه صرفا حدس منه. بقیه‌اش که ساخته نشده هنوز. امید دارم که بهتر از این قسمت باشه. در اون صورت ریتم آهسته و آروم این قسمت رو می‌بخشم. چون فقط برای نیمه‌ی ابتدایی یه فیلم مناسبه نه کل فیلم. به هر حال از تماشاش ضرر نمی‌کنید به نظرم. :")

راستی، دارم سعی می‌کنم این مسئله‌ی «منجی» و «مهدی» و « لسان الغیب» بودن و حال و هوای عربستان و اینچیزها رو صرفا یه الهام گرفتن ساده از اسلام ببینم و هیچ نظر منفی‌ای نداشته باشم بهش. 

 

 

 

شانگ‌چی:

یه فیلم بد. واقعا بد. چه موقع از دست فیلم‌های بد من حرص میخورم؟ وقتی خود فیلم بهم ثابت میکنه می‌تونست بد نباشه. سکانس اکشن تو اتوبوس محشر بود. شروع داستان عالی بود. شیمی بین کیت و شانگ هم خیلی قشنگ بود. بعد دینامیت انداختن وسط اون فیلم قشنگ انگار. به مرور به گند کشیده شد. دقیقا از همون نقطه‌ای که خواهرش رو پیدا کرد تبدیل شد به یه مزخرف محض. هرچند همچنان شخصیت پردازی ضدقهرمانش خیلی خوب بود :") 

هرکی هم از سکانس اکشن آخر داستان و اون اژدهای مسخره تعریف میکنه خیلی ندید بدیده :/ قحطی اکشن و اژدهاست مگه که به این میگین خوب؟؟؟ ایش! بدتر از همه کیت اعصابم رو خورد کرد. با وجود دافعه‌ای که تو ظاهرش داشت امید داشتم به شخصیت‌پردازی‌اش که گند زد! بهترین دوستت نشسته کنارت و بهت میگه تصمیم گرفته باباش رو بکشه. بعد تو عین کرم بروکلی فقط نگاهش میکنی؟؟ یه دیالوگ نمی‌تونستی بگی خیر سرت؟؟ ایش!

 

 

کیت:

میگن نسخه‌ی مونثه جان ویکه کلا. منی که جان ویک رو ندیدم هیچ مشکلی نداشتم :) اکشنش بسی لذت‌بخش بود. بزن بزن واقعی :)) برای من یکی که قابل پیش‌بینی بود که آدم بده کیه و راز داستان چیه و این حرف‌ها. ولی بیخیال! تو اینجور فیلم‌ها داستان پردازی و نوآورانه بودن و این صحبت‌ها چقدر اهمیت داره مگه؟ من نظرم بهش مثبت بود درکل.

 

 

CODA:

یادم نیست این فیلم رو پاییز دیدم یا تابستون ولی میذارمش تو این لیست بمونه. یه فیلم به شدت حال خوب‌کن. آروم. قشنگ. دوست داشتنی. صدای دختر شخصیت اصلی واقعا به دلم نشست. ماجراشون هم قابل لمس و زیبا بود. همین :")

 

 

آخرین دوئل:

خب اولا که از تماشاش لذت بردم. شاید حتی بشه شاهکار صداش کرد بخاطر جزئیاتش. همه‌امون این جمله رو شنیدیم که میگن چون جزئیات مهم است. آخرین دوئل  تجسم واقعی این جمله بود به نظرم. 

ایده‌ی اولیه که کاملا دم دستیه. یه داستان قرون وسطایی به چه چیز دیگه‌ای می‌تونه بپردازه؟ غیر از غرور شوالیه‌ها و پاداشاه فاسدی که به زور مالیات میگیره و ملک و زمین و زن و خیانت و... همین چیزها. بعد فکر کن همین داستانی که درون مایه‌اش تکراریه، سه بار تو داستان تکرار بشه. سه بار از اول تا آخر یه ماجرا روایت شه. و ابدا به نظر من مخاطب خسته کننده نیومد! هیچوقت نخواستم بزنم جلو یا حوصله‌ام سر نرفت! و این است هنرنمایی جزئیات :") فیلم به خوبی نشون داده که زاویه دید و برداشت شخصی آدم‌ها از یه ماجرای یکسان چقدر می‌تونه متفاوت باشه. 

راستش رو بخواید وقتی فیلم تموم شد و رفتم تو نت گشتم دنبال نقدش. فکم دو متر باز موند. همه داشتن از فمنیستی بودن اثر حرف میزدن. و منی که هیچ جنبه‌ی فمنیسیتی‌ای حس نکرده بودم!!! مونده بودم چرا؟ بعد دیدم حضرات نکته‌ی شایان تقدیر توی فیلم رو بدبختی زنان دونستن. کااام آن!!!!!!!!!!!!!!!!!! من اگه می‌خواستم به نقطه ضعف از فیلم بگم همین رو می‌گفتم!!! به شدت غیرمنطقی بود برام! یعنی که چی! چرا زن باید توش هویج باشه؟؟؟ راستش رو بخواید اسپویل.... [خیلی حرص خوردم از اینکه مارگارت بی‌گناه بود!!! یعنی چی آخه؟؟؟ چرا خیانت نکنه؟ نه اینکه الان بخوام بگم حق داشت خیانت کنه و بخوام این عمل رو چسندیده بدونم!! از لحاظ داستان‌پردازی میگم فقط. چرا شخصیتش باید چغندر باشه؟؟؟ وقتی اووون همه قشنگ به شخصیت پردازی اون دو مرد پرداخت، به زن که رسید یه برگ کاهو تحویل دادن و گفتن ببینید بلایی که قرون وسطی سر زنان میاورده اینه. همین؟؟؟ ارزشش رو داشت فیلمت رو بخاطر همچین پیام بدیهی و ساده‌‌ای خراب کنی؟؟ اینو که همه می‌دونستن! تو با زن تو فیلمت چه کردی! چه بلایی سرش آوردی!!! مارگارت هیچوقت هیچ شخصیت مستقلی نداشت؟ هیچ کاری برای خودش نکرد؟ فقط دفن شد زیر سایه‌ی مردها؟ و حالا همه به‌به چه‌چه بخاطر این اثر فمنیسیتی؟؟؟ ماذا فازا آقای کارگردان؟ 20 سال پیش این فیلم ساخته میشد که همه بهش حمله می‌کردن و داد و فغان که چرا زن اینقدر ضعیف و منفعله!!! چه اقدام شجاعانه و لایق تشویقی انجام داد الان؟ آهان پیوستن به جریان me too# ؟؟؟ اون‌وقت ببخشید این اقدام اسمش خریت نیست؟ مارگارت یه جو عقل تو کله‌اش نداشت بدونه قرون وسطی وقت این کارها نیست؟؟ شرایطش مهیا نیست؟؟ واقعا نمی‌دونست واکشن بقیه قراره چطور باشه؟؟؟ که اگه می‌دونست پشیمونی‌اش تو آخر قصه چی بود پس؟؟؟].... پایان اسپویل.

در کل از دست جریان فمنیسم خیلی عصبانی‌ام. اما از فیلم نه. فیلم قشنگی بود :")

  • میخک

همیلتون:

یه مدت افتاده بودم رو دور فیلم‌های موزیکال. (هنوز هم علاقه‌مندم البته. فیلم موزیکال خوب اگه می‌شناسید معرفی کنید حتما می‌ذارمش تو اولویت) خوبی فیلم‌های موزیکال اینه که برای لذت بردن ازشون واقعا نیاز به کیفیت عالی و شخصیت پردازی و فیلم‌نامه‌ی پرکشش و اینها نداری. تو اینجور فیلم‌ها قضیه خیلی ساده است. تنها نکته‌ی غیرقابل بخشش تو ژانر موزیکال خوب نبودن موسیقی و صداست. مثال بارزش میشه فیلم بی‌نوایان. درسته صدها اشکال دیگه هم توش پیدا میشد اما بدترینشون این بود که آهنگ‌های خوب کم داشت. بیشتر دیالوگ‌ها رو با ریتم می‌خوندن. البته الان که فکر می‌کنم شاید اون موقع حس مثبتی به موزیکال نداشتم و برای همین هم خاطره‌ی بدی ازش تو ذهنم مونده‌.

بگذریم، یه نگاه به لیست بهترین فیلم‌های موزیکال معرفی زومجی انداختم. بالاترین جایگاه برای همیلتون بود. خب منم رفتم دیدمش.

نکته‌ای که غافلگیرم کرد این بود که همیلتون فیلم نیست. تئاتره. درواقع تئاتری بوده که خیلی سر و صدا کرده و با استقبال زیادی مواجه شده، دیزنی هم اومده یه دوربین گذاشته و از صحنه‌ی نمایششون فیلم گرفته. با اینکه یقین دارم حس و حال تماشای نزدیک تئاترش می‌تونست صدها برابر بهتر باشه و اصلا این کجا و آن کجا، ولی بازهم از دیزنی ممنونم. نکته‌ی دومی که غافلگیرم کرد هم همین بود. هی منتظر بودم ماجرای تئاتر یه بخشی از فیلم‌نامه باشه و خیلی زود سر و تهش هم بیاد و بعد از اون دوربین زندگی بازیگرها رو دنبال کنه. این‌طوری نشد و در کمال تعجب من خیلی هم راضی بودم و خیلی هم لذت بردم. هم آوازها قشنگ بودن. هم بازیگرها عالی بودن. هم نمایش‌نامه پر فراز و نشیب و جذاب بود. دیگه ادم چی می‌خواد؟ :))

داستان زندگی الکساندر همیلتون رو نشون میده. من که تاحالا اسمش رو هم نشنیده بودم. ولی مهم نبود. از نظر افزایش اطلاعات تاریخی خیلی مفید بود. از اینجور فیلم‌های تاریخی و زندگی‌نامه‌ی مشاهیر جهان بیشتر کار کنید لطفا. هرچند حسم میگه به شدت یک طرفه به قضیه نگاه کرده بودن و برای قهرمان نشون دادن الکساندر ایدئولوژی شخصیت‌هلی مقابل از جمله آرون بر رو با خاک یکسان کرده بودن.

تقریبا نود درصد اهنگ‌هاش رو دوست داشتم و هنوزم تلفظ خاص اسم «الکساندر همیلتون» تو ذهنم مونده. بزرگترین نقطه قوت فیلم از نظر من که بازیگر پادشاه جرج ششم بود. می‌گید نه خودتون برید ببینید😁. نقطه ضعف... ام... خب اون بازیگرهای بدون نقشی که از اول تا اخر اون وسط می‌رقصیدن رو درک نکردم. :/ واقعا فلسفه‌ی وجودشون چی بود؟ چه نیازی بود باشن حتما؟ خود تئاتر اونقدر جذابیت داشت که نیازی به این قر و فرها واسه جلب توجه مخاطب نباشه. دلم می‌خواست واقعا سر نمایش تئاترشون اونجا بودم و سرشون داد می‌زدم: دو دیقه بشینید ببینم فیلم چی شد دیگه!! بیخودی سن رو شلوغ کردین!!! می‌خواید برقصید برید پشت صحنه!!! 

 

 

بزرگترین شومن:

همچنان در ژانر موزیکال :)  

الان یادم افتاد اسمش رو توی نقد بی نوایان دیده بودم. اونجا نوشته بود فیلم بزرگترین شومن هم ایراد زیاد داشت. اما تونسته بود مویرگی رد کنه و گرفتار عواقبش نشه و به دل مخاطب بشینه. اما بی‌نوایان تمام اشتباهات بزرگترین شومن رو کپی و تکثیر کرده بود و...

بگذریم. بزرگترین شومن واقعا هم بدون ایراد نبود‌. درواقع اینجا هم با یه زندگی‌نامه طرفیم. اما این زندگی‌نامه از هم گسیخته و شلخته است. همیلتون تونسته بود ریتم تندش رو (بدون از نفس انداختن مخاطب البته) از اول تا اخر حفظ کنه و واسه همین هم موفق شد کل زندگی قهرمانش رو تعریف کنه بدون هیچ مشکلی. اما بزرگترین شومن یک‌دستی ریتم رو نداره. سرعت گذر زمان مشخص نیست. سیر تکاملی داستان حفظ نشده و این مسئله مخاطب رو گیج می‌کنه. الباه شاید اگه نیم ساعت به زمان فیلم اضافه میشد ما می‌تونستیم یه شاهکار ببینیم. اگه اون نیم ساعت رو اختصاص می‌دادن به متصل کردن اتفاقات مختلفی که انگار مثل جزایر دور افتاده از همن و کارگردان مدام پرش کرده از این پله به اون پله و... اونطوری یکپارچگی به وجود میومد و عالی میشد.

بگذریم، عاشق شخصیت چریتی شدم. اهنگ‌ها و صدا و زرق و برق تصویر و درون‌کایه داستان هم خوب بود. ارزش دیدن داره به هر حال.

 

 

جنگ‌های تابستانی:

یه انیمه‌ی تابستونیه. یعنی مثلا یه روز داغ تابستونی که درس و مشق و کار تعطیله و تو این ظل آفتاب نمی‌تونید بیرون واسه گردش و تو خونه هم حوصله‌اتون سر رفته و فیلم بهتری دم دستتون نیست و واچ لیستتون خالیه گزینه‌ی خوبیه :/ نه اینکه بگم انیمه‌ی بدیه! نه! ایرادی هم توش نمی‌بینم. فقط هیچ ویژگی خاصی توش نمی‌بینم که ارزش معرفی داشته باشه. بد نیست. عالی هم نیست. نه داستان تازه‌ و خاصی داره، نه غافلگیری خاصی، نه جذابیت خاصی. جذابیت داره اما جذتبیتش خاص نیست :/ نمی‌دونم چطور بگم!

 

فرزندان گرگ:

اشتیاقی برای دیدنش نداشتم. چون واقعا به نظرم داستانش تکراری و کلیشه‌ای بود. کاملا می‌تونستم حدس بزنم قراره چطور داستانی داشته باشه. و قابل حدس بودن خودش یه دافعه ایجاد می‌کنه دیگه.

بالاخره دل رو زدم به دریا و دانلودش کردم. در کمال شگفتی دیدم خود انیمه همه‌ی اون‌ اطلاعاتی که من حدس می‌زدم یا استنتاج کرده بودم رو اول کاری لو داد. ذوق کردم. لابد غافلگیری‌های بیشتر و بهتری داشت که از دست دادن این‌ها براش مهم نبود دیگه.

اشتباه می‌کردم. از این خبرها نبود. عوامل تمام تمرکزشون رو جمع پرداخت همون قصه‌ای که خیلی نوآورانه و بکرهم نیست کرده بودن و خواستن فقط تو اون مسیری که میرن بهترین باشن‌. و برای همینه که فرزندان گرگ شاهکار پرداخته. نه بیشتر، نه کمتر. می‌تونست با انرژی گذاشتن تو جنبه‌های دیگه حتی بهتر هم بشه اما خب، همین‌ حالاش هم به بهترین و کامل‌ترین شکل ممکن داستان یه مادر و بچه‌هاش رو روایت کرده. من که دوستش داشتم :)

 

 

پ‌ن: جدی جدی برم یه دسته بندی فیلم و سریال درست کنم واسه وبلاگم. چه وضعشه آخه. عیح

  • میخک

بانوی زیبای من:

درموردش گفتم دیگه نه؟ اینجا. هنوزهم به نظرم قشنگ‌ترین فیلم کلاسیکیه که دیدم. 

 

وقتی هری سالی را ملاقات کرد:

به هیییییییییییچ وجه اشتباه من رو نکنید و سانسور شده‌اش رو دانلود نکنید. چون فقط روح و روانتون بهم می‌ریزه. مجبور شدم سر اینکه حیف نته یه گیگ دیگه بدم دوباره دانلودش کنم همون رو ببینم و اعصابم داغون شد. چرا؟ چون دیالوگ‌ها هم سانسور میشن. طرف دهنش رو باز می‌کنه یه کات می‌خوره به زمانی که دهنش بسته میشه. یکی دو بار هم نه‌ها! کلا! 

فیلم یه کمدی رومانتیکه و گویا به طرز زیبا و روان‌شناسانه‌ای روابط بین زن و مرد و تفاوت شخصیت‌هاشون و طرز فکر هرکدوم رو نشون نمیده [ما که ندیدیم ولی خب از اون تیکه‌های اندکی که از دست سانسور گریخته بود به نظر می‌اومد همین‌طور باشه]. البته خب مشخصا اون دیالوگ‌های حذف شده همشون به مسائل جنسی و جنسیتی پرداخته بودن [رده سنی فیلم رو از ۲۰+ رسونده بودن به ۵+ سال.] من میگم حتما ارزش دیدن داره و اگه یه اینترنت رایگان گیرم اومد حتما می‌بینمش باز. یه داستان ساده و بی‌شیله پیله بود از زندگی آدم‌های معمولی  و ماجراهایی که برای ما که نه ولی درمورد غربی ها ممکنه برای هرکدومشون پیش بیاد و هیچ‌چیز عجیبی هم توش نیست. همین سادگی و واقعی بودنش جذابه. 

 

عروس شاهزاده:

موندم چرا تو لیست فیلم‌های به یاد ماندنی نوشته بودنش. جایزه هم برده بود فکر کنم. ایش :/ اصلا خوشمان نیامد. کلیشه خالصه از اول تا آخر. البته باید موقع کلیشه خوندن یه اثر به سال ساختش هم دقت کرد. احتمالا اون‌ زمان اصلا کلیشه‌ای به حساب نمیومده و خیلی هم نوآورانه بوده‌. 

دختر شخصیت اصلی خیلی زشت بود. [ راستش خودمم فکر نمی‌کردم تا این حد در بند ظواهر باشم ولی خب واقعا برام امتیاز منفی بود. مخصوصا اینکه همه در طول فیلم داشتن از زیبایی بی‌مانندش تعریف می کردن] و بسیار بی‌اراده و کلم بروکلی‌طور بود. به نظر من که نباید پسره رو می‌بخشید. پررو پررو رفته دنبال الواتی خودش بعد عمری برگشته طلبکار هم هست. 

 

مری پاپینز:

شاهکار نیست. لذت‌بخش و دوست داشتنی و پر از حال خوبه فقط. هرچند قیول دارم جلوه‌های ویژه‌اش برای زمان خودش شاهکاره. من بیشتر به محتواش حس منفی گرفتم. تابلو بود در حال حمایت از نظام سرمایه‌داری و قال گذاشتن سر کارگرهاست. آره شما فقیر بیچاره‌ برید برقصید و آواز بخونید ‌و همیشه الکی خوش باشید چیز بیشتری نیاز ندارید که. بیشتر توصیه به تو تخیلات زندگی کردن و غافل شدن از درد و رنج زندگی بود. گفتن یه جمله عجیب‌غریب بی‌معنی، بین ابرها رقصیدن و توی توهم غرق شدن راه‌حلی بود که مری پاپینز برای حل مشکلات ارائه کرد. البته البته اگه عینک بدبینی رو دربیاریم و مخاطب این فیلم فقط بچه‌هان و قراره بهشون کک بشه که قوه‌ی تخیلشون رو رشد بدن و اینها شاید دیگه حرف‌های من معتبر نباشه. ولی خب حس من اینه که فیلم نمی‌تونه گوشه‌چشمی هم به یه سری اهداف نه چندان قشنگ نداشته باشه.  

 

ایرما خوشگله:

کلا می‌خواستم فیلم دیگه رو دانلود کنم و هرچی سرچ کردم پیداش نکردم و یکی از گزینه‌های گوگل همین فیلم بود و خب دانلودش کردم دیگه. داستان از همون اول سرراست میگه که درمورد فاحشه‌هاست. دست روی موضوع خاصی گذاشته و به نظر من که جذابه. توی نقدها نوشته شده این یه فیلم محافطه کارانه و ضد جریان نوظهور فمنیسم و طرفدار مردسالاریه. من واقعا مردسالاری خاصی توش ندیدم. کاراکتر زن قصه خنگ بود خب مرده هم خنگ بود :/ 😂 فقط تفاوتشون این بود که مرده وجدان داشت و هنوز اخلاقیات درونش باقی مونده بود. و خب خیلی بی‌رحمانه است که این موضوع رو به قضیه مرد و زن بودنشون ربط بدی. 

با یه نگاه طنز دنیایی به نمایش کشیده شده بود که توش زن‌ها کار می‌کنن و درآمدشون رو میدن به مردها که استفاده‌اش رو ببرن. و خب به نظرم نقد بجایی به افراط‌های فمنیسم بود. دقت کردین همه‌ فیلم‌ها یا موضوعش فمنیستی شده یا حول و هوش فمنیسم؟؟ سینما رو دو دیقه ول کنید دیگه! 

نمی‌دونم توصیه بکنم این فیلم رو یا نه. طبیعیه که موضوعش اصلا خانوادگی نیست ://

  • میخک

اولین دلیل برای بازنشر این مطلب این بود که بگم خیلی بی‌انصافیه چون پست بالای صفحه ثابته دیگه پست‌های بعدی دیده نشن😶 حالا درسته شما که این جملات رو می‌خونید یعنی روی خود این پست کلیک کردین و تو پیدا کردنش مشکلی نداشتین. ولی خب بازدیدهای به شدت پایین نشون میده دیده نمیشن دیگه این پست‌ها😶 حالا قطعا از شما که انتظار راه‌حل ندارم فقط خواستم یکم غر زده باشم.

 

دوم اینکه اومدم توضیح بدم فیلم‌های پاییزی چی‌چی هستن: فیلم‌هایی که من در این پاییز دیدمشون😶 خواستم یه جمع‌بندی‌ای کرده باشم فقط‌ نتیجه‌ی اخلاقی و محتوایی که از پتیان فصل نگرفتیم فقط از نظر سینمایی جمع بندی کنیم لاقل. باقی قسمت‌ها رو هم نوشتم و انتشار در اینده زدمشون. دیگه اینکه....

باتشکر

 

 

اسپایدرمن، نو وی هوم:

وقتی شدییییداااا رو اسپویل حساسی و هم‌زمان مرض خوداسپویلی داری و همه‌جا هم حرف و سخن از یه فیلمی که قصد دیدنش رو داری نقل زبون‌هاست؛ خب تنها راه‌حل اینه که کیفیت پرده‌ای رو ببینی‌. نسخه‌ای که من پیدا کردم انصافا تصویرش باکیفیت و خوب بود و فقط مشکل صدا رو داشتم. طبیعیه صدایی که با تلفن همراه ضبط میشه مثل صدای خود فیلم رسا و واضح نیست. زیرنویس هم که نداشت. منم زبانم نه که خلی خوبه :/ تقریبا هیچی از جزئیات نفهمیدم. نهایتا سی درصد :/ بقیه‌اش فقط یه کلیتی از ماجرا و خط داستانی دستم اومد :/ البته الان بخوام به یکی تعریف کنم فیلم رو مو به مو میگم براش اما لذت اینکه دیالوگ‌ها رو بشنوی و نهایت کیفت رو از فیلم بکنی کجا و اینکه فقط ماجرا رو بفهمی کجا. 

تا اینجا کلا بی‌ربط گفتم. اهم اهم. نگاه به های و هوی طرفدارهاش نکنید، این اسپایدر من شاهکار نیست. فقط:

۱- نوستالژیکه. ۲- بهتر از اسپایرمن‌های قبلی ماروله. ۳- پایانش نوید یه آینده‌ی خیلی جذاب و دارک و خفن رو میده. 

از جمله ایرادهاش می‌تونم به ریتم خیلی تندش اشاره کنم. این همه ماجرا می‌تونست بیست دیقه هم بیشتر بهش پرداخته بشه تا قشنگ جا بیفته و صرفا روایت سرسری نباشه. هرچند چندان هم بد نبود. در کل ارزش دیدن داره. 

 

 

 

بل:

خب این انیمه یه اقتباس آزاد از داستان دیو دلبر بود. در وهله‌ی اول از این همه خلاقیت و این همه تنوعی که به منبع اقتباسش وارد کرده بود خوشم اومد‌. منتها... 

خب از همون شروع فیلم ما با کلیشه مواجه میشیم. یه روش کلیشه‌ای برای توضیح فضایی که داستان توش اتفاق میفته. باز قابل درک می‌بود اگه این همه تکرار نمی‌کرد اون دیالوگ‌های توضیحی رو :/ به خدا ما کلی فیلم این مدلی دیدیم و نیازی به این همه توصیح شفاهی مستقیم نیست. قابل درک هیچی. قابل تحمل می بود اگه نمی‌فهمیدم کارگردان این انیمه همون کارگردان جنگ‌های تابستانیه. لعنتی این دنیاسازی رو که از همونجا کپی کردی دوباره آوردی! تا اینجاش اوکیه فقط چرا اسمش رو عوض کردی و وانمود می‌کنی یه اثر جدیده؟؟ حتی جزئیات این دوتا دنیا هم یکیه. نمیشد بگی U یه ورژن آپدیت شده‌ی OZ هستش و اینطوری ضمن احترام و ایستراگ به اثر قبلی خودت از تکرار مکررات جلوگیری کنی؟

از اینها بگذریم. شخصیت سوزو از نظر من به شدت نچسبه. مثلا خواستن یه عالمه عمق و پیچیدگی بهش بدن، ولی فقط تبدیل شده به یه موجود غیرقابل درک. در کل درمورد تمام شخصیت‌ها می‌تونم بگم با اینکه سطحی و تک بعدی نیستن اما بهشون که نگاه می‌کنی مجموعه‌ای از پتانسیل‌های استفاده نشده رو می‌بینی. هیچ‌کدوم به اون عمقی که لیاقتش رو دارن نرسیدن. 

بهم زدن خط زمانی صاف و صرفا رو به جلو، یه موضوع عادی تو خیلی از فیلم و سریال‌هاست. خیلی پیش میاد که یه داستان رو اول از وسطش شروع کنن، بعد برن از اول و بعد برسن به آخر. در این مورد یا خیلی بد کار شده یا چی که بیشتر لطمه زده به کیفیت اثر. ما اول یه دختر غمگین گوشه‌گیر افسرده رو می‌بینیم، بعد برمی‌گرده به گذشته و بچگی‌اش و وقتی دوباره به زمان حال می‌رسیم اون دختر شاد و پرانرژی و سرزنده است. فقط این هم نیست. چرا ماجرای افشای راز سوزو به همکلاسیش در طول همون فلش بک گفته نمیشه؟ چرا تا آخر قصه ما چیزی درمورد ارتباط خانوم‌های خواننده با مادر سوزو نمی‌فهمیم و چه نیازی داشت این مسئله راز بمونه؟؟ چرا بجای توضیح دادن مسائلی که برای مخاطب سواله بدیهیات رو به تفصیل کش میدن؟ 

شیمی بین دیو و دلبر اصلا خوب درنیومده بود. یعنی از نظر من که احمقانه بود. اولش خیلی منطقی شروع شده بودها. خیلی جذاب و خاص و قابل درک. منتها بی‌راهه رفت. چراش رو بعد خوندن نظر منتقدان فهمیدم. وقتی دیدم به‌به و چه‌چه می‌کنن برای فمنیستی بودن این انیمه و تازه متوجه شدم که بله. شاهکار فمنیسم اینه که تمام نورافکن‌ها بیفته روی بل. و دیو رو اصلا نشون ندن و کوچیک‌ترین ویژگی مثبت و دوست‌داشتنی ای از دیو وجود نداشته باشه و تازه دیو حق نداره زورش به یه بانوی متشخص برسه و اون رو تو قلعه‌اش زندانی کنه و بل چون دلش خواسته خودش عاشق یه هیالوی وحشی که مردم رو بی‌دلیل لت و پار می‌کنه میشه و با پای خودش میاد که براش آواز بخونه و بدون هیچ دعوتی باهاش برقصه. بالاخره باید قدرت اراده‌ی زنان رو یه جوری به مخاطب نشون بدن یا نه :/ من رو بگو چقدر خوشحال بودم که این عشق قراره قدم به قدم و واقعی پیش بره و حتی بهتر از داستان دیو و دلبر! چون اولش با کنجکاوی و یه وسوسه کوچیک شروع شد و بعد... با دیالوگ «حتما عاشق شده» سطل آب یخ رو ریختن رو سرم. ایش! 

از همه داغون‌تر شخصیت کی بود. چقدررر من حرص خوردم سر این بشر. مخصوصا که این همه مخاطب رو کنجکاو کرده بودن درمورد هویتش و این همه تئوری داده بودن آخرش ما رو با یه کرم بروکلی آشنا کردن که قد هویج عرضه و لیاقت نداشت یه قدم کوچیک برای زندگی خودش برداره. آخه بادمجون یه اپسیلون مردونگی تو وجود تو نیست؟؟ خجالت نمی‌کشی عین اسفناج وایستادی اونجا تا یه دختره‌ی سوسول از اون سر دنیا پا شه بیاد جلوی بابات وایسته و نذاره کتکت بزنن؟ نمی‌تونستی خودت دست داداشت رو بگیری و فرار کنی؟ یا چه می‌دونم یه جوری به مسئولین مربوطه خبر بدی و خلاصه یه کاری کنی و فقط عین گوجه فرنگی منتظر کمک نشینی و تازه از نرسیدن کمک هم غر بزنی :/ فقط بلد بودی تو فضای مجازی ول بگردی؟؟ ایش....

آهان اینکه چرا دیو تو این داستان یه قلعه داشت و چرا اون خدمتکارهاش اصلا بهش خدمت می‌کردن و چطور خدمتکارش شدن و رزهای اسرار آمیز از کجا اومدن هم هیچ جوابی داده نشد. 

الان همه‌ی اینها رو گفتم که بگم «بل» انیمه‌ی بدیه؟ نه. صرفا از بس پتانسیل خوب بودن داره و از بس هدرش داده حرص ادم رو در میاره. حداقل حداقلش دو ویژگی مثبت داره 

۱- آهنگ‌های خیلی قشنگ و دل نواز

۲- بل خیلی خوشگله :`)

 

  • میخک

استاد مبانی: خب دانشجویان عزیز مقاله‌هاتون رو کم کم جمع و جور کنید و ۱۶ آذر بارگزاری کنید تو سامانه تا من کیفیت کارتون رو ببینم.

 

استاد ادبیات: تکلیف قبلی‌اتون رو دریافت کردم، حالا می تونید برید سراغ تکلیف دوم. تا هفته‌ی بعدی تمام کتاب‌های محمدرضا سرشار رو بررسی کنید و طبق اون معیارهایی که این دو سه جلسه بهتون گفتم تحلیلشون کنید و نتیجه رو تایپ شده تو سامانه بارگزاری کنید.

 

استاد روان: برای جلسه بعدی می‌خوام درمورد کاربرد نظرات یادگیری پاولف، ثراندایک و اسکینر رو پیدا کنید و برای هرکدوم دو سه صفحه بنویسید. نمی‌خوام مطلب تکراری یا چیزی باشه که توی نت پیدا میشه. خانوم میخک شما تحقیق‌هاتون رو به صورت کنفرانس ارائه خواهید داد. همین‌طور کاربرد نظریه ویگوتسکی و برونر در اموزش رو هم اماده کنید‌.

 

دوباره استاد مبانی: خب خانوم میخک کنفرانس جلسه‌ی بعد با شماست دیگه، درسته؟

 

استاد کاربست: اون مقاله‌ی صد صفحه‌ای که تو گروه فرستادم رو همه می‌خونید برای جلسه بعد اماده میشید که خلاصه‌اش رو بگید. درمورد تاثیر فضای مجازی در رشد و بالندگی معلمان هم تحقیق می‌کنید. ممکنه ازتون بخوام تحقیفتون رو ارائه بدید. 

 

آموزش: مدارکت ناقصن (در حالی که خودم می‌دونم نیستن :/ ) باید از تمام صفحات شناسنامه و فلان و بهمان فرم دوباره کپی بگیری برامون بیاری. رسید کارت ملی هم قبول نمی‌کنیم باید اصلش باشه. این ده بیست‌تا لینک رو هم وارد می‌شید دونه دونه همه‌ی فرم‌هاش رو پر می کنید از تایدیه‌ای که آخر هر فرم می‌دتن پرینت می‌گیرید و تا آخر این هفته میارید می‌دید من وگرنه حق شرکت در امتحانات رو نخواهید داشت.

 

نهاد رهبری دانشگاه: برای جشن روز دانشجو....

کانون شعر و ادب: برای برنامه‌ی شب یلدا...

هیأت: برای آماده شدن واسه ایام فاطمیه...

امور فرهنگی: نشریه‌ای که باید این ماه به سرانجام برسه و عظیم‌ترین قسمت مسئولیتش با منه....

مقالاتی که باید بخونیم و ترجمه کنیم....

تکالیف عادی و روتین.. کارگاه‌ها و دوره‌ها... دغدغه‌‌های روزانه....

 

من: google chrome. open a new tab

search : سگ‌های ولگرد بانگو قسمت اول

  • میخک

بنده اعتراف می‌کنم درمورد معرفی فیلم و سریال همیشه یا تفراط کردم یا تفریط. یا یه عالم چرت و پرت گفتم یا کلا سکوت کردم. الان هم چون زمان زیادی گذشته و حس نوشتن درموردشون پریده می‌خواستم بیخیال شدم. فقط وقتی یادم افتاد خودم چقدر دنبال اینجور معرفی‌هام (که بدون اسپویل هم باشن) دیگه کمر همت بستم.

هر سه سریالی که اینجا آوردم ساخت کشور کره هستن. و خب سعی کردم متنم کمترین میزان اسپویل ممکن رو داشته باشه. راستش رو بگم نه معرفی سریال‌ها رو نوشتم نه نقدشون رو. صرفا چندخط نظری که درموردشون داشتم و یه بررسی اجمالی:

 

۱- بازی مرکب:

با مشهورترینشون شروع می‌کنیم. اگه تاحالا دربرابر تعریف‌ها و تمجیدهایی ازش شده مقاومت کردین و ندیدینش، لاقل اسمش رو شنیدین. خب نظرشخصی خودم رو بگم. اثر باارزشیه اما بیش از ارزش و لیاقتی که داره بهش توجه شده. دوتا اپیزود شاهکار داره اما بقیه‌اش معمولیه. معمولی رو به خوب. ارزش تماشا رو داره اما نباید انتطاراتتون زیادی بالا باشه ازش. گویا از نظر کارگردانی و فرم و حرکت دوربین به هنرمندانه‌ترین شکل ممکن کار شده منتها من از چیزها سر درنمیارم. متخصص‌هاش بیان اظهار نظر کنن. من داستانش رو میگم که بجز موضوع اصلی چیز غافل‌گیرکننده‌ی چندانی برام نداشت.

همون موضوع اصلی رو هم میگن که از روی چندتا فیلم و سریال دیگه کپی‌برداری شده ولی خب من ندیدمشون و به همین دلیل برام تازگی داشت. شخصیت‌پردازی خاص و پیچیده‌ای در کار نیست، ولی قابل باور و دوست‌داشتنیه. بازی بازیگرها هم قشنگه. درمورد محتوا و پیام داستان که نقل زبون هاست و همه درموردشون به‌به و چه‌چه می‌کنن شخصا بدم اومد. مخصوصا قسمت‌های اخرش که زیادی مستقیم و کلیشه‌ای بود. و متنفر بودم از اون آدم بدهایی که خب عوامل سریال میگن به عمد کلیشه‌ای و نمادسازی شده ساختنشون اما باعث شد دید من به کل سریال منفی بشه. خرده داستان‌ها هم خوب درنیومده بودن :/ کلا بجز قسمت اول و قسمت شیشم و تاحدودی چهارم چندان نظرم مثبت نیست بهش. اون سه قسمت اما به حدی ارزشمند و زیبا بودن که بشینم کل سریال رو ببینم.

 

۲- قاضی شیطان:

رک بگم عاشقش شدم :) اصلا بعد دیدن این سریال بود که نسبت به بازی مرکب گارد گرفتم. سریال به این قشنگی تو کره ساخته میشه و اون‌وقت اسم بازی مرکب میفته سر زبون‌ها؟ بی‌انصافیه! این سریال که خیلی خوب سلطه‌ی نظام سرمایه‌داری و فساد و تباهی و کثیفی سیاست و کنترل رسانه‌ها و حزب باد بودن مردم و.... رو نشون میده. خیلی عالی اصلا. ثابت می‌کنه مردم خودشون دوست دارن که خر بشن. اینطوری براشون راحت‌تره. برامون راحت‌تره درواقع. بازی و نمایش رو به کار درست منطقی ترجیح می‌دیم.

شخصیت‌های قاضی شیطان یکی از یکی قشنگ‌تر بودن. هرکدوم تاحدی پیچیده و به اندازه‌ی خودشون خاکستری. یکی از جذاب‌ترین ویزگی‌های سریال اصلا همینه. اینکه تا لحظه‌ی آخر نمی‌تونی تصمیم بگیری از کدوم کاراکتر بدت بیاد/خوشت بیاد. یه ظالم پست فطرت عوضی می‌بینی و یه مظلوم بیچاره که نگران خانوادشه و قلبش شکسته و معصومانه اشک می‌ریزه و... ولی وقتی بازی قدرت مهره‌ها رو دوباره از نو می‌چینه اون مظلوم میشه ظالم بی‌شرف و بی‌رحم و ظالم سابق میشه یه مظلوم بدبخت که تازه به جنبه‌های انسانی زندگی‌اش پرداخته میشه. بیننده به حال شخصیتی دل می‌سوزونه و براش آرزوی موفقیت می‌کنه که تا نیم ساعت قبل دعا می‌کرد سر به تنش نباشه. و این محشره! محشر!! از قهرمان داستان هم نگم براتون. چه شخصیت‌پردازی‌اش و چه بازیگرش. هردو خاص و به یادماندنی. پایانش هم قابل قبول بود. یه روند صعودی داشت سریال و من هر قسمت نگران بودم نکنه حالا که تمام جذابیت‌های داستان رو شده نکنه از این به بعد کیفیتش افت کنه. نگرانی‌ام جدی بود و خداروشکر که بی‌مورد از آب در اومد. تعلیق و کشش و راز و رمزها تا لحظه‌ی آخر باقی می‌مونن و بیننده رو همراه می کنن.

البته اینم بگم‌ها شاید من دارم غلو می‌کنم. شاید همه‌ی اینها به این دلیله که انتظارم از این سریال خیلی پایین بود و به همین دلیل تونست غافلگیرم کنه. و خب شما که بخاطر خوندن این پست سطح توقعتون به سقف چسبیده ممکنه با دیدنش ناامید بشید. سطح توقع خیلی چیز مهمیه‌ بچه‌ها، خیلی. همیشه سعی کنید در پایین‌ترین حد ممکن نگهش دارین.

 

۳- بی‌خانمان:

شاهد از غیب رسید. یه نمونه کامل از سریالی که بیش از حد بهش امید داشتم و خورد توی ذوقم. تقصیر دوستم شد که زیادی تعریفش رو کرده بود. منم هرکاری کردم نتونستم نگاه انتقادی‌ام رو در طول تماشای سریال کنار بذارم. از نظر اکشن هیچ کمبودی نداره. هیجان و اتفاقات جذاب یکی بعد از اون یکی رخ میدن. به عنوان یه سریال ماجرامحور نگاهش کنید راضی‌اتون می‌کنه. اما شخصیت‌ها؟ بیش از حد سطحی‌ان! آدم بدها کارهای بدی می کنن چون آدمهای بدی هستن. آدم خوب‌ها هم کارهای خوبی می‌کنن چون آدم‌های خوبی هستن. در همین حد یعنی :/ تازه از قیافه‌اشون هم معلومه کی خوبه کی بد. شاید پیچش اخرهای سریال برای بیننده‌ها جذاب باشه و غافلگیرشون کنه [مثل دوستم که به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود] اما برای من صد در صد قابل پیش‌بینی بود :/

شخصیت‌های اصلی خیلی عمیق و خاص نیستن اما کاریزمای خاص خودشون رو دارن. دختر شخصیت اصلی به شدتتتت خوشگله :`) امکان نداره کسی باشه که کله‌شقی و یک‌دندگی چا دال گون رو تحسین نکنه!! یه ویژگی به شدت مثبت سریال اینکه کسی نمیاد بگه «خودت که فلانی رو می شناسی، تا به هذفش نرسه ولکن نیست/ خودت که می‌دونی چقدر لجبازه  و...» از این قسم‌ دیالوگ‌هایی که حال من رو بهم می‌زنن. خداروشکر خبری ازشون نیست و در عوض این سریال تجسم واقعی این دیالوگ‌ها رو به تصویر می کشه. بیشتر از این چیزی نگم بهتره.

در کل سریالش موضوع جاسوسی اکشن داشت اما تم جاسوسی و اطلاعاتی اونقدر که به دل من بشینه تو گوشت و خون سریال نفوذ نکرده بود. بازهم شاید نظر شخصی من باشه.

و یه نصیحت خواهرانه؛ بی‌خانمان رو نبینید. نه به این دلیل که سریال بدیه. اصلا. به این خاطر که فصل اول به شکل عذاب‌آوری پایان پیدا می‌کنه و فصل دوم هم ساخته نشده هنوز. درسته خودم می‌تونم حدس بزنم در ادامه چه اتفاقاتی میفته اما این چیزی از بی‌وجدانی و ناجوانمردی سازندگان سریال کم نمی‌کنه. من اصلا کل این شونزده قسمت رو دیدم که به این لحظه‌ی خاص برسم و ببینم ادامه‌اش چی میشه! چطور دلتون اومد با احساسات من بازی کنید لعنتی‌ها؟!

 

 

  • میخک

اون یارو بازیگره تو تلوزیون:« خوب گوش‌هات رو باز کن مرد جوان! کی تو این دنیا از استادت در طبابت حاذق‌تره؟؟!!»

 

مامانم از آشپزخونه:« مهلقا خانیم.»

  • میخک

یقینا دارای اسپویل:

 

تو نگاه اول داستانش کلیشه‌ای به نظر میاد. یه دختر جوان، زیبا و فقیر و بیچاره که به طور اتفاقی با یه جنتلمن ثروتمند و متشخص و باهوش ملاقات می‌کنه و اون مرد تصمیم می‌گیره از دختر یه پرنسس فریبنده و باوقار بسازه. ولی خب اولا اونقدری که به نظر میاد کلیشه‌ای نیست و خیلی قسمت‌هاش قشنگ و جذابه، دوما آخه پنجاه و هفت، هشت سال پیش چه کلیشه‌ای؟! صرفا کلیشه‌ای به نظر میاد چون بعدها داستان‌های تکراری سطحی آبکی از روش زیاد نوشته و ساخته شده، سوما اگه کلیشه محض هم بود بخاطر پرداخت خوبش من می‌دیدمش. هرچند بی‌نقص هم نبود و شاید بخاطر اینکه زمان فیلم بیشتر از سه ساعت نشه سازنده‌ها میخ آخر شخصیت‌پردازی الیزا رو خیلی کامل نکوبیدن. که قابل اغماضه. چهارما یه فیلم موزیکال نیازی نداره غیرکلیشه‌ای باشه تا ارزش تماشا شدن رو به دست بیاره.

 

الیزا قهرمان قصه بود و جذاب‌ترین ویژگی‌اش برای من این بود که از اول تا آخر فیلم تغییری نکرد. الیزا خودش بود. چه اون نصفه شبی که وسط آشغال‌دونی بین زباله‌های کلم و کاهو نشسته بود و همراه با معتادها و کارتن‌خواب‌ها آواز می خوند، چه شبی که تو سرسرای قصر باکینگهام شاهزاده‌ی انگلستان بهش پیشنهاد رقص داد. الیزا همون الیزا بود. حتی زیبایی‌اش و چهره‌اش هم همون بود. صرفا یکم ظاهرش عوض شده بود و رنگ و لعاب جدیدی به خودش گرفته بود. همین. 

 

الیزایی که جلوی هیکینز وایستاد و گفت «حتی بدون تو هم باران بر دشت‌های اسپانیا می‌باره» [و چه قشنگ گفت این جمله رو😂] و گفت تصمیم داره خودش تدریس کنه و پول در بیاره، همون الیزاییه که وقتی بابای معتاد سیاه مستش ولش کرد، وایستاد روی پای خودش، غرور و نجابت خودش رو حفظ کرد و با دستفروشی زندگی خودش رو گردوند. الیزایی که موقع فقر و فلاکت خودش رو حفظ کرد و تن به تن‌فروشی نداد دقیقا همونیه که بعد از جذاب‌تر و به ظاهر باشخصیت شدنش حاضر نشد بخاطر پول بره زن یه مرد پولدار بانفوذ بشه. هیچ تغییر خاصی اتفاق نیفتاده.

 

‌واسه همینم بعد از تموم شدن شیش ماه پروسه‌ی یادگیری تلفظ درست زبان انگلیسی، خودش رو به کل باخت. تو آینه نگاه می‌کرد و خودش رو نمی‌شناخت. چون پوسته‌اش تغییر کرده بود، به درون خودش هم شک کرد. گمش کرد. دنیا حالا یه جور دیگه بهش نگاه می‌کرد. انگار یه آدم دیگه است. واسه همین مونده بود که واقعا یه آدم دیگه شده؟ کی؟ برگشت به محله‌ی دستفروش‌ها. هیچ‌کدوم از دوستاش نشناختنش. هیچکس اونجا قبولش نکرد. چون طرز لباس پوشیدن و رفتار و گفتارش تغییر کرده بود. فقط همینا. وگرنه شخصیتش، خلقیاتش، آرزوها و رویاهاش، باورهاش، عقایدش، علایقش و... همه همون بودن.

 

بانوی زیبای من احمقانه بودن شکاف طبقاتی رو نشون میده. اینکه نژاد برتر و خون اشرافی ‌و طبقه‌ی برتر و فرهیخته‌تر و... اینها همش چرنده. فقط پوسته‌ی این آدمها با بقیه فرق داره.

و ارزش زن رو نشون میده. مثل سیندرلا نیست که دخترک فقیر بیچاره بخاطر زیبایی بی‌اندازه‌اش هوش و حواس از سر پرنس ببره و با هم به خوبی و خوشی تا اخر عمر زندگی کنن. الیزا خودش رفت به خونه‌ی پرفسور تا نحوه‌ی تلفظ صحیح رو یاد بگیره. چون از زندگی چیزی بیشتر از گذروندن عمر تو آشغال‌دونی می خواست‌. چون پیشرفت می خواست. و خودش براش تلاش کرد. به قول خودش حاضر بود پولش رو هم بده. تازه خبری از عشق‌های عیرقابل باور و پوچ و احمقانه و آبکی تو فیلم نبود. عاشق دلسوخته‌ی احمق پیدا شد این وسط، ولی خدا رو شکر الیزا اونقدری عاقل بود که محل سگ هم بهش نذاره و دل من خنک شه. آی کیف کردم وقتی داد زد «از سوختن ستاره‌ها با من حرف نزن! اگه عاشقی نشونم بده!»

آخیش کل داستان رو اسپویل کردم راحت شدم :/

دیگه اینکه یک بار تماشای این فیلم توصیه میشه :)

  • میخک