بانوی زیبای من
یقینا دارای اسپویل:
تو نگاه اول داستانش کلیشهای به نظر میاد. یه دختر جوان، زیبا و فقیر و بیچاره که به طور اتفاقی با یه جنتلمن ثروتمند و متشخص و باهوش ملاقات میکنه و اون مرد تصمیم میگیره از دختر یه پرنسس فریبنده و باوقار بسازه. ولی خب اولا اونقدری که به نظر میاد کلیشهای نیست و خیلی قسمتهاش قشنگ و جذابه، دوما آخه پنجاه و هفت، هشت سال پیش چه کلیشهای؟! صرفا کلیشهای به نظر میاد چون بعدها داستانهای تکراری سطحی آبکی از روش زیاد نوشته و ساخته شده، سوما اگه کلیشه محض هم بود بخاطر پرداخت خوبش من میدیدمش. هرچند بینقص هم نبود و شاید بخاطر اینکه زمان فیلم بیشتر از سه ساعت نشه سازندهها میخ آخر شخصیتپردازی الیزا رو خیلی کامل نکوبیدن. که قابل اغماضه. چهارما یه فیلم موزیکال نیازی نداره غیرکلیشهای باشه تا ارزش تماشا شدن رو به دست بیاره.
الیزا قهرمان قصه بود و جذابترین ویژگیاش برای من این بود که از اول تا آخر فیلم تغییری نکرد. الیزا خودش بود. چه اون نصفه شبی که وسط آشغالدونی بین زبالههای کلم و کاهو نشسته بود و همراه با معتادها و کارتنخوابها آواز می خوند، چه شبی که تو سرسرای قصر باکینگهام شاهزادهی انگلستان بهش پیشنهاد رقص داد. الیزا همون الیزا بود. حتی زیباییاش و چهرهاش هم همون بود. صرفا یکم ظاهرش عوض شده بود و رنگ و لعاب جدیدی به خودش گرفته بود. همین.
الیزایی که جلوی هیکینز وایستاد و گفت «حتی بدون تو هم باران بر دشتهای اسپانیا میباره» [و چه قشنگ گفت این جمله رو😂] و گفت تصمیم داره خودش تدریس کنه و پول در بیاره، همون الیزاییه که وقتی بابای معتاد سیاه مستش ولش کرد، وایستاد روی پای خودش، غرور و نجابت خودش رو حفظ کرد و با دستفروشی زندگی خودش رو گردوند. الیزایی که موقع فقر و فلاکت خودش رو حفظ کرد و تن به تنفروشی نداد دقیقا همونیه که بعد از جذابتر و به ظاهر باشخصیت شدنش حاضر نشد بخاطر پول بره زن یه مرد پولدار بانفوذ بشه. هیچ تغییر خاصی اتفاق نیفتاده.
واسه همینم بعد از تموم شدن شیش ماه پروسهی یادگیری تلفظ درست زبان انگلیسی، خودش رو به کل باخت. تو آینه نگاه میکرد و خودش رو نمیشناخت. چون پوستهاش تغییر کرده بود، به درون خودش هم شک کرد. گمش کرد. دنیا حالا یه جور دیگه بهش نگاه میکرد. انگار یه آدم دیگه است. واسه همین مونده بود که واقعا یه آدم دیگه شده؟ کی؟ برگشت به محلهی دستفروشها. هیچکدوم از دوستاش نشناختنش. هیچکس اونجا قبولش نکرد. چون طرز لباس پوشیدن و رفتار و گفتارش تغییر کرده بود. فقط همینا. وگرنه شخصیتش، خلقیاتش، آرزوها و رویاهاش، باورهاش، عقایدش، علایقش و... همه همون بودن.
بانوی زیبای من احمقانه بودن شکاف طبقاتی رو نشون میده. اینکه نژاد برتر و خون اشرافی و طبقهی برتر و فرهیختهتر و... اینها همش چرنده. فقط پوستهی این آدمها با بقیه فرق داره.
و ارزش زن رو نشون میده. مثل سیندرلا نیست که دخترک فقیر بیچاره بخاطر زیبایی بیاندازهاش هوش و حواس از سر پرنس ببره و با هم به خوبی و خوشی تا اخر عمر زندگی کنن. الیزا خودش رفت به خونهی پرفسور تا نحوهی تلفظ صحیح رو یاد بگیره. چون از زندگی چیزی بیشتر از گذروندن عمر تو آشغالدونی می خواست. چون پیشرفت می خواست. و خودش براش تلاش کرد. به قول خودش حاضر بود پولش رو هم بده. تازه خبری از عشقهای عیرقابل باور و پوچ و احمقانه و آبکی تو فیلم نبود. عاشق دلسوختهی احمق پیدا شد این وسط، ولی خدا رو شکر الیزا اونقدری عاقل بود که محل سگ هم بهش نذاره و دل من خنک شه. آی کیف کردم وقتی داد زد «از سوختن ستارهها با من حرف نزن! اگه عاشقی نشونم بده!»
آخیش کل داستان رو اسپویل کردم راحت شدم :/
دیگه اینکه یک بار تماشای این فیلم توصیه میشه :)
- ۰۰/۰۸/۰۴
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
هم میهن ارجمند! درود فراوان!
با هدف توانمند سازی فرهنگ ملی و پاسداری از یکپارچگی ایران کهن
"وب بر شاخسار سخن "
هر ماه دو یادداشت ملی – میهنی را به هموطنان عزیز پیشکش می کند.
خواهشمنداست ضمن مطالعه، آن را به ده نفر از هم میهنان ارسال نمایید.
آدرس ها:
http://payam-ghanoun.ir/
http://payam-chanoun.blogfa.com/
[گل]
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥