غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۲ مطلب با موضوع «خواب نوشت» ثبت شده است

خواب دیدم یه خونه‌ی سنتی دردنشت رو دارم تزئین می‌کنم برای مراسم عروسی و بعدش سفره‌ی عقد رو می‌چینم. یعنی دارم به خانوم‌های زیادی که مشغول تزئین خونه هستن کمک می‌کنم. نمی‌دونم جز اقوام عروس بودم یا داماد. کم کم همه‌چیز خوشگل و مرتب شد و ماشین عروس داماد هم رسید و کل کشیدیم و خوش آمد گفتیم. بعدش هم دست و آواز و رقص بچه ها اون وسط مسط‌ها و اومدن عاقد و.... یه لحظه با خودم فکر کردم «هی! من اینجا چی کاره‌ام؟ کی‌ام؟ نقشم چیه؟» همون لحظه انگار از بدنم خارج شدم و رفتم بالا نزدیک سقف. هنوز هم نگاهم به جمعیت و مراسم زیر پام بود. عروس بله رو گفت و همه شادی‌اشون رو کردن و حالا نوبت این بود که داماد حلقه رو ببره تو انگشت عروس خانوم. لحظه حساس و زیبایی بود و همه‌چیز حرکت اهسته شده بود تا اینکه یکی جیغ زد و داد و فریاد اعتراضش بلند شد. نفهمیدم کی بود. نفهمیدم چی گفت. ولی مراسم کلا بهم خورد و همه شروع کردن به بحث و دعوا و گیس و گیس‌کشی :/

من هاج و واج مونده بودم که نگاهم افتاد به فیلم‌بردار پشت دوربین. یه دختر جوونی بود. همون لحظه روح من داخل بدن فیلم‌بردار بود. و حدسم درست بود. فیلم‌بردار حقیقت رو می‌دونست. زمان برگشت به عقب و یه مراسم دیگه و سفره‌ی عقد دیگه همین دختر داشت ازش فیلم‌برداری می‌کرد. داماد همون بود. عروس نه. یه زن پولدار و پر فیس و افاده بود. معلوم شد آقای داماد شلوارش دوتاست و قبلا هم یه زن گرقته که داره قایمش می‌کنه. هیچی دیگه مراسم عروسی با کشف این حقیقت به کل بهم ریخت.

دوربینم زوم شد رو یه پسربچه که وسط اتاق عقد هاج و واج وایستاده بود. نهایتا ده ساله. توی مشتش پر از نقل و نبات بود. تا چند دقیقه‌ی پیش داشت بچه‌های کوچیکتر رو سازمان‌دهی می‌کرد که بجای شلوغ‌کاری چطور مفید باشن و به وقتش گل و نقل و نبات و سکه بریزن سر عروس داماد و شاباش‌ها رو جمع کنن تحویل بزرگترها بدن و... انگار داداش کوچیکه‌ی عروس بود و می‌خواست مراسم خواهرش بی‌نقص باشه. طفلکی بدجور خورده بود تو ذوقش. هیچ نمی‌دونست چه کنه.

چند لحظه بعد من خود اون پسربچه بودم. به رگ غیرتم برخورده بود. فردای مراسم شماره فیلم‌برداره رو پیدا کردم و باهاش قرار گذاشتم تا بیاد حقیقت رو رک و پوست کنده بهم بگه. که این شایعاتی که درمورد داماد میگن راسته یا دروغ. بیشتر برای شوخی و مسخره بازی اومد. بچه کوچولویی مثل من کاراگاه بازی‌اش گرفته بود و این براش بامزه بود. خیلی جدی صحبت کردم اما یادم نیست چی گفتیم. اصلا اون موضوع انگار رفت به حاشیه. ملاقاتمون که تموم شد من باز دختر فیلم‌بردار بودم که می‌رفتم سمت خونه‌ی مجردی‌ای که با دوست‌هام گرفته بودم. 

دقیقا همون حال و هوای فرندز بود. منم میشه گفت ریچل بودم. قیافه‌ها تغییر کرده بود و من همونجا داشتم حرص می‌خوردم چرا بازیگرهای فرندز رو عوض کردن این سریال فقط به نوستالژیک بودن بازیگراشه :/// 

رسیدم خونه و کیفم رو پرت کردم رو اوپن. خسته و کوفته. مغزم درد می‌کرد. از این همه روابط پیچیده و احمقانه ذله شده بودم. برگشتم به بقیه گفتم من دیگه نمیرم سر قرار. دیگه این دوستی‌های کوتاه مدت و رابطه‌های پوچ رو نمی خوام. یه خورده هم درمورد مطالبی که توی کتاب دین و زندگی راجع به لذت‌های زودگذر دنیا سخنرانی کردم. بقیه فقط جوک گفتن و به حرف‌هام خندیدن. منم با عصبانیت کیفم رو برداشتم و از خونه‌ی مونیکا زدم بیرون. 

برگشتم خونه‌ی خودمون. مامانم گفت حالا که سر عقل اومدی و از بچه بازی‌هات دست برداشتی وقتشه که شوهر کنی‌. همون لحظه زنگ در رو زدن و خواستگارها اومدن. حدود نیم ساعتی خانوادگی گفتگو کردیم و من کلیت و ظاهر اقا پسر رو پسنیدم و اوکی رو دادم و همونجا زود دوتا صندلی چیدن و به عاقد زنگ زدن و اومد خطبه‌ی عقد رو خوند و ما ازدواج کردیم :/ تازه بعد اون زنگ زدیم فک و فامیل و اقوام رو دعوت کردیم که اره قراره به مناسبت عروسی میخک شام بدیم تشریف بیارید. الان که فکر میکنم می‌بینم محیط اتاق عقد و اون خونه عین همون‌ خونه‌ی سنتی دردنشتی بود که اول خواب خودم تزئینش می‌کردم و دقیقا خونه‌ی بابابزرگم بود.

جالب‌ترین بخشش شاید این بود من با همون لباس سفید عقد شام رو اماده کردم و خونه رو آب و جارو کردم همه هم پشت سر هم صدام می‌کردن که میخک بیا این مبل رو ببر اونجا، میخک‌ظره‌ها رو بشور، میخک بیا حیاط رو جارو کن، میخک بدو شیشه‌ها رو پاک کن، میخک زود باش و... :/ تو همون هاگیرواگیر وقتی مهمون‌ها کم کم داشتن می‌رسیدن من یه لحظه سرم خلوت شد. گوشی‌ام رو برداشتم و به فائزه زنگ زدم. گفتم که عروس شدم و کاش تو هم اینجا بودی و جات خالی.... گفت یه لحظه گوشی رو نگه دار من الان میام. و پنج دقیقه‌ی بعد رسیده بود دم در. :/ 

رفتم استقبلاش و همدیگه رو بغل کردیم و ذوق و اینها‌. بعدش باهم رفتیم اتاق پشتی که حرف بزنیم. ازم خواست داماد رو براش توصیف کنم. من شغل و تحصیلاتش رو گفتم و مکث کردم. به فکر فرو رفتم. من چی جز شغل و تحصیلات و شکل ظاهری‌اش می‌دونستم؟ هیچی. :)))))))) تازه اونجا بود که یادم اومد نه قبل از عقد و نه بعدش ننشسته بودم پنج دیقه با داماد صحبت کنم. :)))))) من هیچی ازش نمی‌دونستم! زن مردی شده بودم که اصلا نمی‌شناختمش! کشف کردن این حقیفت همانا و پقی زدن زیر خنده ام همانا‌. :))))) غش‌غش داشتم می‌خندیدم. اونقدر موضوع مسخره‌ای بود که نمی‌تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. من با چشم‌های بسته ازدواج کرده بودم. :))))) بدون شناخت. بدون فکر. هی به این موضوع فکر می‌کردم از خنده ریسه‌ می‌رفتم. فائزه زیرچشمی و عاقل اندر سفیهانه نگاهم می‌کرد و من می‌خندیدم. :)))

بعد هم دیگه فائزه مچم رو گرفت. گفت «صب کن ببینم، بدون اینکه روحیات و خلقیاتش رو بدونی جواب مثبت دادی؟؟؟ یعنی حتی کتاب مورد علاقه‌اش رو هم نمی‌دونی؟؟؟ تو واقعا کتاب مورد علاقه‌اش رو نمی‌دونی؟؟؟» به شدت کفری شد. 

با دو دستش گلوم رو چسبید و همون‌طور که محکم فشار می‌داد داد زد:« پس کتاب مورد علاقه‌اش رو نمی‌دونی!!! هان؟؟ نکنه بخاطر پول زنش شدی؟؟!! وقتی حتی کتاب مورد علاقه‌اش رو نمی‌دونی!!! خجالت نمیکشی که کتاب مورد علاقه‌اش رو نمی‌دونی؟؟؟؟» [دوستان هیچوقت اهمیت کتاب مورد علاقه‌ی خواستگارتون رو دست کم نگیرید] بعد از اونهم که شروع کرد فحش بارم کنه. اونقدر با غیض فریاد میزد و فحش می‌داد که آب دهنش می‌پاشید رو سر و صورتم [فایزه شرمنده. تو گوگولی‌ترین و مهربون‌ترین دوستی هستی که می‌شناسم نمی‌دونم خوابم چش بود😅] تازه در تمام مدت هم گلوم رو فشار می‌داد و من واقعا داشتم خفه می‌شدم. افتاده بودم زمین و فائزه روی قفسه سینه‌ام نشسته بود و تمام دست و پا زدن هام بی‌معنی بود. توی خواب واقعا چشم هام داشت سیاهی می‌رفت. :/

یه فکری به سرم زد. با اشک توی چشمام و لحن مظلومانه و معصومانه‌ای گفتم چرا خیلی خوب هم می‌دونم فلان و بهمان کتاب رو دوست داره، تو که فرصت ندادی بهت بگم. و خب این دروغ نجاتم داد :/ فائزه دوباره مهربون شد و همدیگه رو در آغوش کشیدیم و رفت.

در ادامه‌اش هم که دورهمی و شام با فامیل بود و گفتگوهایی که چیز زیادی ازشون یادم نمیاد. با داماد اونجا کمی صحبت کردم که هیچی ازش یادم نمیاد. فقط حس و حال خوبی داشتم. راصی بودم از این وصلت در کل :/

بعد از بگو بخند با دخترعموم (که مدتیه میونمون شکرآبه) از خواب بیدار شدم. دوباره یاد فائزه و حساسیتش رو کتاب موردعلاقه افتادم و غش غش خندیدم. نگاه کردم دیدم ساعت هشت و چهل دیقه است. دو دل بودم که این خواب رو بنویسم یا نه. برای خودم که خیلی باحال و جالب بود اما گفتم نکنه الان مردم فکر کنن تو همه‌اش به این‌چیزها فکر می‌کنی که خوابش رو هم می‌بینی؟ پست بذارم؟ نذارم؟ بنویسم؟ ننویسم؟.... اونقدر این سوال‌ها رو با خودم مرور کردم که دوباره خوابم رفت. و در کمال شگفتی ادامه‌ی خوابم رو دیدم. 

رفتیم ماه عسل. نکته‌ی جالبش اینه که همراه خاله‌ها و عموها و عمه‌ها و عمه‌زاده‌ها و عموزاده ها و مادربزرگ و... رفته بودیم ماه عسل. :/ من و داماد رو جا نذاشته بودن خوب بود. :/ خلاصه از جاده‌های شمال گذشتیم و گشتیم و کویر رو پشت سر گذاشتیم و رسیدیم به یه آبشار جیوه. جز شگفتی‌های افرینش و یکی از سه آبشار طبیعی جیوه در دنیا بود که تو ایران مخفی شده بود و خیلی‌ها جاش رو نمی‌دونستن. ماهم کلی گشته بودیم تا پیداش کنیم و با چشم ببینیمش. هرچند ظاهرش هیچ فرقی با آبشار معمولی نداشت.

J این شکل رو می‌بینین؟ ابشار از رو به رو همچین ظاهری داشت. یعنی سمت راستش بالاتر بود. نرچند به هر حال جهت حرکت جیوه به سمت رو به رو بود و جیوه نه به چپ می‌رفت نه به راست، که مستقیم میومد جلو پایین. ولی خب یه خورده هم به زمین سمت چپش متمایل میشد. اونجا یه مزرعه بود و نفوذ جیوه به خاکش داشت مزرعه رو نابود می‌کرد. اینجا بود که آقا داماد رفت یه چوب بامبو (از اینها که داخلش سوراخه) پیدا کرد و برش زد و یه جور لوله‌کشی کرد که جیوه‌ای که به سمت مزرعه متمایل شده بود رو هدایت کنه این یکی طرف. می‌دونم کل این قضایا غیرعلمی و مسخره است. تو خوابم ولی این یه بحران به شدت جدی بود و داماد با نبوغ و مهندسی بی‌نظیرش تونسته بود بشریت رو نجات بده و اینها. انگار تمام غذای مردم جهان از اون مزرعه تامین میشد. :/ بعد هم تازه اقدامات مهندسی‌اش رو با یه عالمه حرکات نمایشی و آب و تاب انجام داد که مثلا دل ببره و اینها‌.

اینجا بود که داداش گلم وارد میدان شد. رفت وایستاد سمت راست حرف J آبشار و با لگد اونقدر روش زد و سنگ‌هاش رو غلتوند پایین که تاحدودی صاف شد. یعنی مشکل از ریشه حل شد. هرچند شیبش صد در صد حذف نشده بود، ولی در رقابت اینکه عملکرد لگدهای ماهان بیشتر بوده یا ساقه‌ی بامبو، و اینکه چه کسی بیشتر تونسته مزرعه و حفظ کنه و بشریت رو نجات بده، برنده واضح بود. طفلک داماد اعتماد به نفسش رو از دست داد و جمع شد تو خودش. من زود وارد عمل شدم و سخن انی کردم که هردو کچبه کمک هم موفق شدین و اگه این لوله‌های هوشمندانه و مهندسی‌شده نبودن هیچوقت مزرعه کامل نجات داده نمیشد و این حرف‌ها. 

​​​​​​ناگهان پای ماهان سر خورد و کامل افتاد تو آبگیر جیوه [جیوه‌گیر؟]. من اومدم جیییییییغ بزنم که دیدم حالش خوبه. دوباره سرپا شد و رو جیوه‌ها وایستاد‌. داماد بادی غبغبش انداخت و توضیحات علمی‌اش رو شروع کرد که جیوه سطح رویی مقاومی داره و فقط اشیایی با چگالی خیلی بالا داخلش فرو میرن و انسان به سادگی می‌تونه روش وایسته و این حرف‌ها. من باورم نمیشد. ماهان برای اینکه به من ثابت کنه شروع کرد به جست و خیز کردن و بالا پایین پریدن رو جیوه. همین که خیالم راحت شد جاش امنه خنده‌ام گرفت. داشت دورتر و دورتر میشد که داماد [چرا لاقل اسمش رو تو خواب نپرسیدم واقعا؟؟؟]  بغل گوشم فریاد زد وایستا! اون قسمت جیوه نازکتره [مگه یخه؟ :/ ] به هر حال ماهان اونقدر دور بود صداش رو نشنید و یه قدم دیگه برداشت و رویه‌ی جیوه سوراخ شد و تالاپی سقوط کرد پایین. غرق شد. بدون اینکه هیچ اثری ازش بمونه.

می‌خواستم جیغ بکشم. گریه کنم‌. نفسم بالا نمی‌اومد ولی. دست و پاهام یخ کرده بود. توی جای خودم خشک شده بودم. یه دفعه با خودم گفتم نکنه زنده باشه هنوز؟ یه نگاه انداختم پدر مادرم که پشت سرم وایستاده بودن. سرشون رو به نشانه‌ی تایید تکون دادن و گفتن :« برو و نجاتش بده. اصلا نترس. از پسش برمیای. تو می‌تونی نجاتش بدی.» و من رو هول دادن جلو [واسه همه‌ی حمایت‌هاتون مرسی :/ ] 

با ترس و لرز یه پام رو گذاشتم رو جیوه‌گیر. واقعا می‌تونید تصور کنید تا چه حد وحشت کرده بودم؟ پای دومم رو هم گذاشتم اما هنوز نمی‌تونستم اعتماد کنم به زیر پاهام. زانوهام نه تنها می‌لرژیدن که عملا می رقصیدن. واسه همین از قسمت ساحلی راه می‌رفتم که اگه چیزی شد بپرم تو خشکی. هرچی به ماهان نزدیکتر می‌شدم بیشتر قوت می‌گرفتم البته و سعی می‌کردم بیشتر به ترسم غلبه کنم. کم کم قدم‌هام سرعت و قوت گرفت و رفتم و رفتم. جریان جیوه ماهان رو برده بود یه گوشه و من از کاپشنش گرفتم و کشیدمش بیرون. بغض کرده بودم بدجور. تقریبا منجمد شده بود. با هااا کردن می خواستم گرمش کنم. چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسید. می‌خواستم ناامید شدم و بزنم زیر گریه که ماهان چشم‌هاش رو باز کرد و از خواب بیدار شدم.

​​​​​​ساعت ده بود. 

  • میخک

.

چیه این محبت لعنتی که حتی وقتی مطمئنی دروغکی و تصنعیه بازهم می‌تونه حالت رو چند درجه بهتر کنه؟

  • میخک

برای اینکه بفهمید چه خبره یه سر به پست قبلی بزنید. باتشکر

 

شب شده بود. و ما تازه فهمیده بودیم هیچ پولی نداریم. همه‌اش یا تو حساب بود یا تو خونه جا مونده بود. درک نمی‌کنم با کدوم منطق به این نتیجه رسیدیم که رفتن به بانک و برداشت از حساب امن‌تر از برگشتن به خونه است. من و مامان چون کمتر شک‌برانگیز بودیم این ماموریت خطیر رو به عهده گرفتیم.

رفتیم چهارراه امام. اونجا بازارش حتی شب‌ها هم شلوغ و پر ازدحامه(تو خوابم کرونا نبود اصلا) و تعجبی نداره یه مادر و دختر اونوقت شب بیان واسه خرید. ما هم جلوی هر مغازه یکم وایمیستادیم تا قشنگ طبیعی به نظر بیاییم. وارد یه ساختمون صد طبقه شدیم. نود و هشت طبقه‌اش پاساژ بود، یکی‌اش بانک و اون یکی صرافی. اونجا باید پول‌ها رو تبدیل به دلار می‌کردیم. آروم آروم از پاساژش رد می‌شدیم که دیدیم یه عالمه از خانوم‌های فک و فامیل هم اینجان. سریع رومون رو برگردوندیم و از پله‌های مخفی رفتیم بانک و بی سر و صدا حسابمون رو خالی کردیم. موقع برگشت به مامان اصرار کردم بیخیال صرافی اینجا بشه و بریم یه جا دیگه. گفت نه جای دیگه‌ رو نمی‌تونیم بعدا پیدا کنیم. مشغپل جر و بحث بودیم که در آسانسور باز شد و با تمام فک و فامیل و دوست و آشناهای عزیز رو به رو شدیم. مو به تنمون سیخ شد. نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم اگه اونها ما رو بشناسن پلیس هم می‌تونه شناسایی‌امون کنه و دستگیر میشیم. احتمالا چون چندتا مامور نامحسوس تعقیبشون می کردن و مراقب بودن ببینن ما سراغشون می‌ریم یا نه. مامان توی جمعیت گم شد. حفظ ظاهر می‌کرد. از مارک فلان لباس و اون مغازه پارچه فروشیه و گرونی پاساژ می‌گفت و می‌شنید و می‌خندید. دیدیم از پشت سر چندتا مامور دارن نزدیک میشن. مامان چک پول‌ها رو داد دست من که وسایلم افتاده بود زمین و خم شده بودم برش دارم. کسی اون پایین حواسش به من نبود. مامان چک پول‌ها رو داد و گفت زود برم به خونه‌ی امن. اون خودش می‌دونه چی کار کنه. 

همون‌طور مثل سربازهایی که کلاغ‌پر میرن زیر زیرکی از بین دست و پاهای جمعیت عبور کردم و دور شدم. از پاساژ که پام رو گذاشتم بیرون همه‌جا در سکوت مطلق فرو رفت. سرد بود و ترسناک. گم شده بودم.

نتونستم خونه‌ی امن رو پیدا کنم. عوضش یه زن و شوهر جوون من رو برپن به خونه‌اشون. دوتا پسربچه و یه دختر همسن و سال من داشتن. خانومه هم حامله بود. من از بچه‌ها مراقبت می‌کردم. اونها داشتن روال کارهای مهاجرتشون رو انجام می‌دادن. انگار از اشناهامون بودن و به من هم قول داده بودن که به اسم دخترشون از مرز خارجم کنن تا دست پلیس نیفتم. خانواده‌ی مهربونی به نظر می‌رسیدن. هر کدوم از بچه‌هاشون یه جور بحران عاطفی مختص سن و سالشون داشتن که من کمک می‌کردم حل بشه. دقیق یادم نیست چی بودن. به هر حال، حسابی باهاشون دوست شده بودم. اما یه روز بلند شدم و دیدم نیستن. بی‌خبر از من رفته بودن. ولم کرده بودن. 

رفتم به یه آپارتمان که پاتوق خلافکارهای خرده پا بود. اونجا یه اتاق گرفتم. همسایه‌هام همه‌اشون جوون‌هایی بودن که می‌خواستن قاچاقی از مرز برن. حالا یا مجرم سیاسی بودن، یا ضد اسلام و اینها. ناچار باهاشون حرف زدم و معامله کردیم که من رو هم همراه خودشون ببرن ترکیه. 

یه شب دور هم توی لابی یا محوژه‌ی اون آپارتمان نشسته بودیم. برای هماهنگی یا یه همچین چیزی. قشنگ می‌دیدم مستاجرهای اتاق‌های دیگه وسایل دزدی رو اونجا با هم معمله می‌کنن. طلا و جواهر و ضبط‌ ماشین و تلفن همراه و کفش و کیف و پالتو و.... هرچیزی که فکرش رو بکنید. بازار شام بود قشنگ. تلفن مسئول هماهنگی گروه زنگ خورد. به ترکی چندتا فحش داد و داد و بی‌داد راه انداخت و گوشی رو از‌ پنجره پرت کرد تو آب. اونجا بود که فهمیدم تو یکی از شهرهای شمالیم.😶

پرسیدیم چی شده؟ توضیح داد که رابطش تو ترکیه دستگیر شده و همه چی خورده به هم. جایی رو نداریم بریم مگر اینکه چند برابر پول بذاریم. همه دادشون در اومد که آقا پولمون کجا بود؟؟! من تمام اون پولی که مامان بهم داده بود را دادم دستش. گفتم خرج همه رو میدم. فقط بریم! خوشحال شد و پیشنهاد داد بریم به یورد. هیچکس تو اون جمع نمی‌دونست یورد کجاست، اگه شما هم نمی‌دونید طبیعیه چون در واقعیت اصلا چنین کشوری وجود نداره، فقط من می‌دونستم و داد زدم :«بریم وسط استرالیا؟؟؟ کنار جنگل‌های آمازون؟؟؟ اون سر دنیا؟؟؟» [خوابه دیگه. غلط‌های علمی، جغرافیایی و کاملا دور از منطق توش پیش میاد.]

اونجا عمیقا افسوس خوردم به حال خودم، که کارم به کجا رسیده. یه لحظه مکث کردم. از خودم پرسیدم من چرا باید با همچین آدم‌هایی سفر کنم؟ اونهم به استرالیا؟! اصلا جرم من چیه؟ من کی مرتکب جنایتی چیزی شدم که خودم یادم نمیاد؟ فقط می دونم خونواده‌ام به یه کار خلاف ربط داشتن. تقصیر من چیه دیگه؟! گیرم مقصر باشم، فوقش یه چند سال حبس می خورم دیگه. بهتر از یه عمر آوارگی و پناهندگیه! به این نتیجه رسیدم عقلانی‌تزین کار اینه که برم خودم رو تسلیم کنم.

هم‌زمان آقای مسئول هماهنگی یا همون لیدر گروه که یه قلچماق درشت‌هیکل و کلی خالکوبی عجیب غریب روی بازوش بود داشت برای بقیه گروه داستان زندگی‌اش رو تعریف می‌کرد. اینکه یه سرباز آمریکایی بوده و نمی‌دونم از کدوم دستور فرمانده اش سرپیچی کرده و محکوم به مرگ شده. همونجا فرار کرده و تنها کشوری که ازش استقبال کردن یورد بوده. یورد خوش آب و هوا با جنگل‌های سرسبز. پر از معادن الماس و سنگ‌های قیمتی. یه کشور با مردم مهربون و مهمون‌نواز. اونجا ازدواج کرده و به آرامش رسیده. قرار بوده بعد اینکه ما رو ببره ترکیه خودش برگرده اونجا. 

یادم نرفته بود عقلانی‌ترین تصمیم چیه. ولی صرفا از روی کنجکاوی و هیجان قایمکی سفر کردن و رفتن به یه سرزمین جدید همراهشون موندم. 😶 حالا بماند که در طول مسیر چقدر غیراخلاقی بازی در می‌آوردن و منی که باوجود تمام مشکلات همچنان چادر و حجابم رو داشتم چقدر حرص خوردم از لوس بازی‌های غیراخلاقی‌اشون :/ [بابت سانسورهای این قسمت عذرخواهی نمی کنم😑]

اونجا اتفاقا درمورد چادر پوشیدن یا نپوشیدن هم درگیری ذهنی داشتم (یعنی تو خواب هم من سراپا درگیری ذهنی‌ام :/ ) آخرش گفتم باور من باور منه، مهم نیست به جرمی که خودم ازش خبر ندارم تحت تعقیب پلیس هستم یا نیستم، باور چیزی نیست که عوض بشه. 

خلاصه‌اش کنم سوار هواپیمای خصوصی شدیم مستقیم پرواز کردیم به یورد. یه منطقه‌ی گرم و استوایی و پر از دار و درخت بود. و البته همه‌ی شهر در حال ساخت و ساز بود. شهردارش یه خانوم بلوند با گوشواره‌های الماس بود، با روی باز به استقبالمون اومد و گفت می تونیم از هفته‌ی بعد تو شغل‌های دولتی با حقوق عالی استخدام بشیم. فعلا برید هتل استراحت کنید. پول هتل رفتن نداشتیم‌. آقای لیدر ما رو برد خونه‌ی خودش. یه ساختمون مخروبه و زوار در رفته. زن و بچه‌ی مهربونی داشت. اونجا سعی می‌کردم غذاهای یوردی رو یاد بگیرم و خودم بپزم. 

از فرداش ما مشغول گردش تو شهر شدیم. اقای لیدر هم رفت سر کارش. نگهبان یه پروژه‌ی معدن‌کاری بود. توی گروه پناهندگان تنها کسی که می‌شناختم و باهاش حرف زده بودم آرزو بود، که از وقتی از مرز رد شده بودیم موهاش رو رنگ یخی گذاشته بود و می‌گفت آلیس صداش کنیم😒. آرزو داشت توی جنگل می‌گشت که اتفاقی رسید به محل معاملات اون خانوم شهردار با چندنفر که تو کار ساخت و فروش مواد مخدر بودن. یورد انگار سرزمین رویایی خلافکارها و قاچاقچی‌ها و آدمکش‌ها و.... بود. آرزو چیزی رو دیده بود که نباید می‌دید. برای همین با یه جیغ تو جنگل محو شد. 

من از یونیفرم نظامی‌طور اقای لیدر خوشم اومده بود. همین‌طور از اسلحه‌های خفن و باحالی که همراهش داشت. دوست داشتم با این اسلخه‌ها بازی کنم و مسخره‌بازی در بیارم اما آقای لیدر که بعد پوشیدن این لباس به شدت اخلاقش عوض شده بود و بجای لبخند مهرلون همیشگی‌اش یه اخم غلیظ رو صورتش بود با تحکم داد زد که دست از این کارها بردارم. اهمیت ندادم. هدفونی که توی گوشش بود رو برداشتم و گذاشتم تو گوش خودم. فقط برای اینکه به نظرم باحال بود. اما...

اما همون لحظه انگار برق کل بدنم رو گرفت. نگو اون هدفون دستگاهی برای کنترل مغز آدم بوده. شهردار که نمی‌تونسته به خلافکارها و پناهنده‌های کشورهای دیگه اعتماد کنه همه رو مجبور می‌کرده از این هذفون‌ها بذارن تا بلا استثنا دستوراتش رو اجرا کنن. حتی خودشون هم بعد در آوردن هدفون یادشون می‌رفته که کارها رو به صورت غیر ارادی انجام می‌دادن. همون لحظه یه دستور رسید. آرزو رو بکشید. تا اقلی لیدر به خودش بجنبه اسلحه‌اش رو قاپیدم و دویدم به سمت جنگل. تا آرزو رو بکشم. زور می‌زپم تا کنترل خودم رو بگیرم دستم اما نمیشد. چند بار تو جنگل دور درخت‌ها چرخیدم. سعی می‌کردم راهم رو دور کنم. سردرد گرفته بودم. دندون‌هام رو به‌هم فشار می‌ذادم از درد. افتادم کف زمین. عین صرعی‌ها. تشنج کرده بودم.

اینجا دوباره زاویه دید سوم شخص شد. من دیدم که خودم کف زمینم. دیدم از دهنم کف در میاد. دیدم که هم‌سفرهام جمع شدن بالا سرم. یه لحظه همه‌چیز رو با خودم مرور کردم. اون فلش‌بکی که اول پست قبلی تعریف کردم یه خاطره بود. اما من چرا اون خاطره رو یادم میومد؟ مگه من هم اونجا بودم؟ یه سری تصاویر... پسربچه موهاش قهوه‌ای بود، راستی اون آقای کاراگاه هم موهاش قهوه‌ای بود. شبیه بودن به هم. بابای من هم تو اون ساختمون علمی تحقیقاتی کنار دریاچه کار می‌کرد دیگه. نه؟ جرمش چی بود؟ اون کاراگاه یه چیزی درمورد تحقیق روی بچه ها گفته بود اما من گوش نکرده بودم. راستی اون کاراگاهه، زیرچشمی حواسش به من نبود؟ اینجوری نبود که انگار هی می‌خواد یه چیزی بهم بگه اما تردید داره؟ من لعنتی حواسم پرت پست خداحافظی وبلاگم بود و بهش توجهی نکردم. چرا فرار کردم؟ چرا خونواده‌ام اصرار داشتن حتی اگه خودشون دستگیر شدن من به فرار ادامه بدم؟ چرا....

اونقدر فکر کردم که خودآگاهم به ناخودآگاهم غلبه کرد و بیدار شدم.

  • میخک

پیش‌نوشت: این خواب از لحاظ کارگردانی و تدوین باکیفیت‌ترین خوابم تا به حال حساب میشه. هرچند پایانش باز بود یه جورایی اما خوش‌ساخت بودنش رو نمیشه منکر شد. حدود یک ماه پیش دیدمش و بعد از این تمام خواب‌هام بی‌سر و ته و بی‌معنی و زود فراموش‌شو بودن. 

 

خوابم با یه بک استوری شروع شد. با ارجاع به چند سال پیش. زاویه‌دید سوم شخص بود و شخصیت اصلی یه پسربچه‌ی ده یازده ساله؛ که هر روز کوله و توپ فوتبالش رو بر می‌داشت و رو پایی‌زنان می‌رفت به سمت مدرسه، تنها. از یه مسیر خلوت و حاشیه‌ی شهری که کنار یه دریاچه بود. دریاچه‌ای که در حقیقت هم تو یه گوشه‌ی شهرمون وجود داره فقط نزدیکی‌هاش هیچ مدرسه‌ای نیست. جمعه‌ها و تعطیلات رسمی همه‌ی پسربچه‌ها توی چمن‌زار سرسبز کنار دریاچه جمع می‌شدن و اونجا فوتبال بازی می‌کردن. اما بقیه‌ی روزها، مخصوصا ساعت هفت صبح، پرنده اونجا پر نمی‌زد. فقط پسربچه بود و یه دختر کوچولوی شیش هفت ساله. با موهای بلند، پرپشت، لخت مشکی که تا قوزک پاش می‌رسید. دختر کوچولو همیشه اون ساعت صبح تنها، پشت به جاده و رو به دریاچه وایمیستاد و به خط افق خیره میشد. بدون کوچیکترین حرکتی. شبیه یه مجسمه بود بیشتر. یه مجسمه‌ی زیبا و افسانه‌ای. پوستش سفید سفید، مثل یه روح. مژه‌هاش مثل موهاش بلند، مشکی و پرپشت. اونقدر خوشگل و اونقدر غریب بود که انگار یه سرابه. 

پسر هر روز محو تماشای دختر می‌شد و هر روز چند دقیقه‌ای رو عمدا اونجا معطل می‌کرد. اما جرئت نداشت به دخترک نزدیک شه. نمی‌دونست چرا اما هروقت رهگذر دیگه‌ای از کنار دریاچه عبور می‌کرد، یا وقت‌هایی که پسر دست دوست صمیمی‌اش رو می‌گرفت و می‌آورد اینجا تا دختر رو نشونش بده، دختر غیبش می‌زد. پسربچه هرچقدر هم می‌گشت نمی‌تونست بفهمه کجا قایم میشه. از آدم‌ها فراری بود دختر و فقط نسبت به حضور اون پسربچه بی‌تفاوت بود. واسه همین هم نزدیک شدن بهش ترسناک بود.

یه روز پسر دلش رو زد به دریا. توپش رو عمدا هل داد به سمت دریاچه، کنار پای دختر. رفت که برش داره. دختر محلش نذاشت. برای باز کردن سر صحبت پرسید: «فوتبال دوست داری؟» دختر محلش نذاشت. :«می‌خوای بازی کنیم؟» دختر محلش نذاشت. :«میگم چه بازی‌ای دوست داری؟ اگه فوتبال نه... خب والیبال؟ وسطی؟ استوپ هوایی؟ گرگ به هوا؟» پسر پشت سر هم سوال می‌پرسید و نهایت واکنش دختر این بود که آخرش سرش رو به چپ و راست تکون داد. پسر یچه هنوز این پا و اون پا می‌کرد. دختر لبش رو باز کرد و با صدای نازک و آرومش گفت:« من هیچوقت بازی نمی‌کنم.» 

بعد هم راهش رو گرفت و رفت. به کجا؟ توی دنیای واقعی ساختمون علوم پزشکی استان ما نزدیکی‌های همون دریاچه است، توی خواب اما اونجا یه مرکز علمی فوق پیشرفته‌ی خصوصی و مرموز بود. دختر رفت اونجا. و پسر نتیجه گرفت که خب لابد پدر و مادرش کارمند اونجان.

انتظارش رو نداشت اما فردا هم اون دهتر رو همون نقطه کنار دریاچه دید. و فردا و فرداش هم. بعد از کلی اصرار پسر دختر کم کم قبول کرد که باهم فوتبال بازی کنن. درواقع قبول کرد که بازی کردن رو یاد بگیره. به مرور با هم دوست شدن. روزها اینجا خیلی سریع می‌گشت. نتونستم ببینم یخ دختر آب شه و خنده روی صورت بی‌روح دختر نشست یا نه. خواب کات خورد و رفت به قسمت بعدی.

 

زاویه‌دید لول شخص شد. من خودم بودم. توی اتاق خودم. نفس‌نفس می‌زدم و با هول و ولا لباس هام رو می‌چپیدم تو چمدونم. کل خونواده‌امون داشتیم بدو بدو چمدون می‌بستیم. چیزی نمونده بود پلیس سر برسه. نمی‌دونم دقیقا از چی می‌ترسیدم. انگار یه آدم خلافکار کله‌گنده دستگیر شده بود و تمام کارهاش لو رفته بود، ما هم جزء بدنه‌ی پروژه‌های ایشون بودیم. نمی‌خواستیم اما مجبور شده بودیم کارهایی انجام بدیم که خلاف قانون بودن. حالا هم باید تا حکم ممنوع الخروج‌امون صادر نشده فورا از مرز رد می‌شدیم و الفرار. هم‌زمان صفحه‌ی ارسال مطلب جدید وبلاگم هم باز بود. می‌خواستم یه متن خداحافظی براتون بنویسم. چون خب ممکن بود بعد از فرار از سیستمی که باهاش وارد پنل شدم رو ردیابی‌ام کنن. این آخرین فرصتی بود که می‌تونستم باهاتون حرف بزنم و حلالیت بگیرم. اما نمی‌دونستم چی بنویسم. از اون بدتر اینکه ممکن بود این پست بشه مدرک در دست پلیس! بدجور دو دل بودم. اضطراب و تنش تو فضای خونه بی‌داد می‌کرد. همه دست‌پاچه بودیم. وسایل رو اشتباهی برمی‌داشتیم یا جاشون رو فراموش می‌کردیم. اصلا یه وضعی!

زیپ چمدونم رو بستم. تازه می‌خواستم بگم :«آخیییش اینم تموم شد.» که زنگ آیفون رو زدن. دلمون هری ریخت. با دست‌های لرزون گوشی رو برداشتم. از اداره‌ی پلیس اومده بودن. می‌خواستن باهامون حرف بزنن. فقط گفتن حرف. مامور و سربازی هم همراهشون نبود که دستگیرمون کنه. هنوز این شانس وجود داشت که جرم ما لو نرفته باشه. هنوز نمی‌دونستن تا چه حد به اون کار خلاف مرتبطیم‌. فقط چندتا سوال. با اعتماد به نفس گفتم بفرمایید. تا وقتی آسانسور بیاد بالا بدو بدو با وحشت ‌و سرعت سرسام‌آوری چمدون‌هامون رو باز کردیم و خونه رو به وضعیت عادی برگردوندیم. هیچ اثری از فرار ما نباید دیده میشد. چندتا نفس عمیق تا هول بودنمون دیده نشه.... خب... بابا در رو باز کرد و بهشون خوش‌آمد گفت. همون لحظه نگاهم افتاد به لبتاپ. که صفحه‌اش باز مونده بود. انتشار مطلب جدید و پستی که نوشته بودم کاملا توی دید بود. اونجا گفته بودم که این آخرین پستمه و دارم میرم به یه سفر راه دور، با فونت درشت هم نوشته بودم! خون تو رگ‌هام منجمد شد.

همه نشستیم روی مبل. زورکی لبخند می‌زدم و سعی می‌کردم زیر چشمی به لب‌تاپ نگاه نکنم که تابلو نباشه. یه آقای کاراگاه بود و دستیارش. محترمانه و مودبانه ازمون سوال پرسیدن و ما هم خودمون رو زدیم به بی‌اطلاعی. چاره‌ی دیگه‌ای هم داشتیم؟ اجازه خواستن که خونه رو بگردن. پاورچین پاپرچین رفتم به سمت لبتاپ و دکمه‌ی خروج رو زدم. یه استرسم کم شد‌. بابا بهشون گفت هرکاری دوست دارن بکنن فقط ما به فامیل‌هامون قول دادیم فلان ساعت با هم بریم گردش. آخه روز جمعه بود. گفت نمی‌تونیم برنامه ی روز تعطیلمون رو بهم بزنیم. 

کاراگاهه خیلی باهامون راه اومد. قرار این شد ما بریم به تفریحمون بپردازیم و اونها بعد تفتیش خونه همه‌چیز رو سرجاش برگردونن و برن. کلی دفتر تو اتاقم مونده بود. دفترهایی که با عشق نوشته بودمشون. کتاب‌های عزیزم، شعرهام.... باید همه‌اشون رو می‌ذاشتم پشت سرم. این همع چمدون بستیم و حالا داشتیم دست خالی می‌رفتیم. برای آخرین بار نگاهی به خونه‌امون انداختم. اشک تو چشم‌هام جمع شد. ولی خب... در رو بستیم.

توی راهرو، آسانسور، پارکینگ نفسمون بالا نمیاد. حبسش کرده بودیم. فقط وقتی رسیدم به خیابون اصلی نفسمون رو دادیم بیرون و هم‌زمان یه آخیییش عمیق گفتیم. بعدش....

 

 

 

هوف! چقد طولانی بوده! بقیه‌اش پست بعدی ایشالا

  • میخک

خواب دیدم توی شهر ایکس جنگ راه افتاده. شهر ایکس یه مکان خیالی، یه ابرشهر با تکنولوژی مافوق پیشرفته و نیمه رباتیک، و مهد علم و دانش نوین بود. من توی آزمون قبول شده بودم و همراه خانواده‌ام داشتم می‌رفتم دانشگاه شهر ایکس ثبت نام کنم. زمزمه‌هایی از جنگ شنیده میشد اما شهر ایکس رو قدرتمندتر از این حرف‌ها می‌دونستیم که یه خراش روی آسمان‌خراش‌هاش بیفته هرچی نباشه شهر ایکس محل زندگی بزرگترین دانشمندان و نخبگان و فرهیختگان کل دنیا بود. کتابخونه‌ها و آزمایشگاه‌ها و انجمن‌های علمی‌اش هم تاثیرگذارترین ها در تاریخ بودن.

پسرعمو کوچیکه یه سال قبل من اومده بود اینجا. دستیار یه مخترع معروف شده بود و آرزو داشت یه روزی جا پای اون بذاره. پسرعموکوچیکتره اومده بهش سر بزنه که نرسیده به شهر گرفتار اولین شعله‌های جنگ شد. اسیرش کردن. برادرش روپوش سفید و پیچ و مهره‌ها و دفتر دستکش رو دور انداخت. به نیروهای داوطلب ملحق شد. جنگید تا داداش کوچیکه‌اش رو نجات بده. چند هفته بعد پسرعمو کوچیکه مفقود شد. 

عمو نمی‌دانست چی کار باید بکنه. مثل مرغ پر کنده خودش رو به در و دیوار میزد. نه می‌تونست بجنگه و نه می‌تونست ساکت و اروم بشینه و صبر پیشه کنه. پسرهاش تمام زندگی‌اش بودن. بهش گفتن :«پدرجان! کاری از دست شما ساخته نیست. شما فقط دعا کنید، همین.» عمو هم دعا کرد. یک مراسم دعا و روضه برگزار کرد تا همه با هم دعا کنیم. نه در شهر خودمان، در مرکز ایکس. ان موقع البته داخل ایکس هنوز کاملا امن به حساب می‌آید.

ما هم راه افتادیم رفتیم شهر ایکس. برای ثبت‌نام دانشگاه البته. همانجا بودیم که عمو تصمیم گرفت همه را به ایکس دعوت کند. تا بیایند و آثار جنگ را از نزدیک ببینند و درک کنند و اگر کمکی از دستشان بر می‌آمد، دریغ نکنند. 

مراسم بیشتر شبیه یک جور تئاتر بود. نقاشی‌ای از صحنه‌ی عاشورا بالای سن نصب شده بود. جزئیاتش رانمی‌دانم تعریف کنم یا نه. قصه‌ای که نقل شد ساخته‌ی ناخوداگاهم بود و از لحاظ تاریخی به احتمال نود درصد غلط است و حتی شاید تحریف دین به حساب بیاید. ولی خب در خواب مرا ،و دیگر حضار را، به شدت تحت تاثیر قرار داد..

بگذریم، خواستیم قرآن را هم ختم کرده باشیم. هرکس یک جزء برداشت. عمه در جریان غلیان احساساتش فریاد زد که من برای نجات برادرزاده‌هایم جانم را هم می‌دهم! یک جزء چیست برادر؟! چیز بیشتری از من بخواه! من هم برای اینکه دلش نشکند یک جزء خودم را دادم که عمه بخواند. مادر هم گوشم را پیچاند که چرا هیچوقت کار خودم را خودم انجام نمی‌دهم و همیشه‌ی خدا  از زیر بار مسئولیت‌هایم در می‌روم. ( :/ )

مراسم تمام شد. بیرون زدیم. شب شده بود و آسمان تاریک. نسیم خنکی می‌وزید. وی‌خواستم یک نفس عمیق بکشم و زندگی را لمس کنم که صدای آژیر خطر بلند شد. هواپیماهای دشمن نیروهای مدافع را از میان برداشته بودند و حالا موشک‌هایشان را بر سر مردم بی‌گناه می‌کوفتند و آرامششان را به آتش می‌کشیدند. دانشگاه آینده‌ی من هم سوخت و فرداهایی که رویایش را داشتم مقابل چشمانم خاکستر شد. در عرض یک ثانیه محشر به پا شد. چهار نفری دست هم را سفت چسبیده بودیم و سعی می‌کردیم وناهگاهی پیدا کنیم. خبری از باقی آشنایان و اقوام نبود. شاید اصلا زنده نمانده بودند.

دستور تخلیه‌ی شهر از تمام غیرنظامی‌ها صادر شد. که اصلا نیازی به این دستور نبود. همه داشتند مثل مور و ملخ فرار می‌کردند. بدبختی ما آنجا بود که یک بمب درست روی ماشینمان فرود آمد و منفجرش کرد. کمبود وسیله‌ی نقلیه هم که به شدت محسوس بود. راهی برای فرار نداشتیم. تمام راه‌ها را بسته بودند. فقط مانده بود قطار قراضه و از کار افتاده‌ای که دقیقا از لبه‌ی مرز و نزدیک نیروهای دشمن می‌گذشت و در وصف خطرناک بودنش همین بس که در آن وضعیت هم هیچ مسافری جز ما نداشت. ما ناچارا سوار شدیم. 

دو سه ساعت بیشتر راه نرفته بودیم که راه آهن را منفجر کردند. راننده تا همین جا هم چند بار خودش را خیس کرده بود. دید که مسیرش را بسته‌اند، فورا ما را رها کرد و نعره‌کشان و جامه‌دران سر به بیابان گذاشت. نیمه شب بود. فانوسی برداشتیم و از قطار پیاده شدیم. ظلمات محض دورمون رو گرفته بود. تنها چیزی که به سختی تشخیص داده میشد یه مزرعه‌ی وسیع آفتاب‌گردون بود با یه عالمه مترسک غمگین. و خب چندان منظره‌ی دلچسبی نبود. با ترس و لرز قدم قدم به قدم جلو رفتیم. حتی نمی‌دونستیم به کدوم سمت! از دور یه نوری دیده شد. دشمن بود یا دوست، نمیشد تشخیص داد. دل رو زدیم به دریا و نزدیکش شدیم. یه کلبه‌ی چوبی دیدیم وسط مزرعه. یه پیرمرد لاغر و نحیف و رنگ‌پریده در رو برومون باز کرد. اونجا تنها زندگی می‌کرد. می‌گفت خونه‌اش پناهگاه همیشگی راه گم کرده‌هاست. از هر دو سمت مرز همیشه مهمون داشت و حسابی مهمون‌نواز و مهربون هم بود. درواقع یه جور ترسناکی مهمون‌نواز و مهربون بود. غذای گرم و خوشمزه‌ای برامون پخت که ما از ترس اینکه نکنه بخواد مسموممون کنه جرئت نکردیم لب بهش بزنیم. زورمون نکرد. یه نقشه آورد راه برگشت به ایکس رو بهمون نشون داد، و همین‌طور راه ایستگاه راه اهن بعدی. منتها تا دو سه ماه بعد هیچ قطاری از اون جا رد نمی‌شد. گفت اگه دلمون خواست دو سه ماه پیشش بمونیم. اگه نه هم توشه‌ی سفرمپن رو آماده می کنه. شب رو اونجا خپابیدیم و صبح تصمیم گرفتیم برگردیم ایکس شاید اونجا یه ماشین گیرمون اومد. پیرمرد هم با خوش‌رویی بدرقه‌امون کرد. با طلوع آفتاب دیگه هیچی برای ترسیدن وجود نداشت. هزاران کیلومتر سرتاسر پر از آفتاب‌گردون‌، همه‌اشون خشکیده بودن. نه اینکه پژمرده و بی‌حال باشن، صاف و استوار سر جاشون خشک شده بودن. رنگشون طلایی خالص و قشنگی بود. مترسک‌ها هم گرم و دوست داشتنی بودن. 

توی ایکس همچنان قیامت بود. اینجاهاش رو با دور تند دیدم. رفتیم، جنگیدیم. باید می‌جنگیدیم. دشمن خونه و زندگی مردم رو به آتیش کشیده بود و تا کل شهر رو تسخیر نمی‌کرد و همه‌ی گنجینه‌های علمی‌اش رو نابود نمی‌کرد دست بردار نبود. فقط یادمه من کلاشینکوف برداشته بودم و چشم‌هام رو بسته بودم و دستم رو از روی ماشه برنمی‌داشتم. اون روز پیروز شدیم. تونستیم مهاجمین رو چند قدم عقب بفرستیم. با رزمنده‌های دیگه، مرد و زن و کوچیک و بزرگ، دور آتیش جمع شدیم و جشن گرفتیم و گفتیم و خندیدیم و کنسرت‌های تن‌ماهی و لوبیایی که غنیمت گرفته بودیم رو تقسیم کردیم و خوردیم و کلی خوش گذروندیم. 

فرداش شنیدم که بابا تو گوش فرمانده گفت زن و بچه رو که به یه جای امن برسونم برمی‌گردم و کنارتون می‌جنگم. مامان ولی فکر می‌کرد قراره همگی برای همیشه از ایکس بریم و تو خونه‌ی خودمون با امنیت و خیال راحت زندگی کنیم. اگه می‌فهمید قطعا عصبانی میشد. صداش رو در نیاوردم. خوش و خرم پیاده تا مزرعه‌ی افتاب‌گردون رفتیم. درست مثل قبل بود. پیرمرد هم همون‌قدر مهربون.

وارد کلبه که شدیم دیدیم همون بشقاب‌ها و غذاهایی که دفعه‌ی پیش برامون آماده کرده بود بدون کوچیکترین تغییری همونجا رو میز آشپزخونه مونده. گفتیم اشکالی نداره. این پیرمرد اجازه میده دو ماه تا رسیدن قطار بعدی اینجا بمونیم عوضش خودمون کار می‌کنیم و خونه رو تمیز می‌کنیم و این حرف‌ها. من ولی از اونجایی که ناخوداگاهم نیز تنبل تشریف داره و از شستن ظرف‌ها هم بدش میاد تمام تلاشش رو کرد که پیرمرده رو به آدم بده‌ی قصه تبدیل کنه. و موفق هم شد. صحنه کات خورد به جایی که من دوان دولن پیش پدر و مادرم رفتم و تعریف کردم توی زیر زمین خونه‌ی پیرمرد دستگاه خشک کردن انسان‌ها رو دیدم. انگار پیرمرد اونقدر احساس تنهایی می‌کرد که می‌خواست مهمون‌هاش رو تا ابد پیش خودش نگه داره. برای همین درست قبل از رفتنشون خشکشون می‌کرد و به عنوان مترسک دو مزرعه‌اش می‌ذاشت. ( :/ )

خانوادگی جییییغ کشیدیم و از اون کلبه فرار کردیم. دو ماه تو اون مزرعه‌ی آفتاب‌گردون آواره بودیم و دنبال ایستگاه راه اهن می‌گشتیم. بعد از دو ماه همه‌امون عین انسان‌های اولیه، با سر و رویی ژولیده و لباس‌های پاره پوره و بدنی لاغر مردنی و قحطی‌زده و لب‌های ترک زده، بالاخره قطار را یافتیم. یه خانواده‌ی چهار نفری دیگه سوارش بودن. می‌خواستن تو این ایستگاه یکم توقف کنن و توی مزرعه به گردش بپردازن. ما همه‌چیز رو براشون تعریف کردیم و ترسوندیمشون که زودتر برگردید داخل قطار تا برای همیشه بدبخت نشدید. 

همه‌امون که به صندلی‌های قطار تکیه زدیم تونستیم یه نفس راحت بکشیم. بعد با خودم فکر کردم مرحله‌ی بعدی خوابم چی باشه. این قطار هنوز هم قرار بود از مناطق خطرناکی عبور کنه. تازه این خانواده چرا اینقدر راحت به ما اعتماد کردن؟ به ظاهرمون که می‌خورد دیوانه و مجنون باشیم. شاید هم داشتیم دروغ می‌گفتیم و دزد و غارتگر بودیم و هدف دیگه‌ای داشتیم! اصلا ما چرا اینقدر راحت بهشون اعتماد کردیم. ممکن بود جاسوس‌های نیروی دشمن باشن. این امن‌ترین راهشون برای ورود مخفیانه به سرزمین ما بود. هر فکری به ذهنم می‌رسید رو به یه دلیلی رد می کردم. تک تک احتمالات مختلف رو بالا پایین و بررسی کردم. آخرش اونقدر به مغزم فشار آوردم که خوداگاهم کاملا به ناخوداگاهم غلبه کرد و بیدار شدم.

  • میخک

خوابی که دیدم رو فراموش کردم. خودم خواستم که فراموش کنم، وگرنه وقتی بیدار شدم تک تک لحظاتش رو یادم بود. یادم بود که در طول خواب صدها هزار بار دعا کردم «خدایا خواهش می‌کنم فقط یه خواب باشه. بگو که این فقط یه کابوسه. الان بیدار می‌شم. مگه نه؟ خدایا لطفا...» این‌که در حال گفتن این جملات چه حالی داشتم و آیا اشک می‌ریختم یا نه رو هم یادم نمی‌آد. تصمیم گرفتم که یادم نیاد. قلقش دیگه دستم اومده. بعد بیدار شدن همون دعا رو با خودم تکرار کردم. و بقیه‌اش رو گذاشتم کنار. می‌گم نکنه هنوزهم دارم خواب می‌بینم؟ هوم؟

  • میخک

هشدار: این خواب دارای اسپویل فصل چهارم سریال حمله به تایتان‌ها می‌باشد.

 

 

 

دیشب خواب دیدم آخر اتک رو اسپویل شدم. یه عکس ازش دیدم در واقع. عکس چندتا هشت‌پا که هرکدوم سوار یه کالاسکه بودن و رو به دوربین دست تکون می‌دادن. با دیدن اون عکس آه و فغان سر دادم که وای بر من! آخر اتک رو اسپویل شدم! حالا مجبورم برم مانگاش رو بخونم.

 

مانگای کاغذی رو خریدم و باز کردم. فورا به داخل کتاب کشیده شدم.( :/ )  اون چپتری که من توش بودم یکم جلوتر از اخر پارت یک بود. دیدم که هنگ اکتشاف با مارلی متحد شدن و علیه ارن مبارزه می‌کنن. ارن هم شکست خورده و تا چین فرار کرده. این‌ها هم که بیخیال نمی‌شدن تا چین تعقیبش کرده بودن. خلاصه من وسط خیابون‌های چین فرود اومدم. روز جشنشون بود. کارناوال رنگی رنگی و شلوغی داشت از همین خیابون می‌گذشت.

 

دیدم چندنفر از بالای سرم وییییییژ رد شدن. ابزار مانور سه‌بعدی داشتن. منم نمی‌دونم از کجا یه دونه برای خودم گیر آوردم و شروع کردم به پرواز کردن. تو اون شلوغی فقط می‌شد از آسمون رفت و آمد کرد. یه صحنه‌ی تعقیب و گریز محشر در جریان بود و میکاسا و ارن چندتا زد و خورد خفن هم داشتن و اون پشت مشت‌ها من که اصلا استفاده از این ابزار رو بلد نبودم داشتم خودم رو می‌کوبیدم به در و دیوار. ( :/ ) 

 

آخرش که یکم قلقش دستم اومد. موفق شدم خودم رو به نیروی‌های پشتیبانی مارلی برسونم. دیدم چندنفر که لباس‌هاشون به هیچ‌کدوم از جبهه‌ها نمی‌خورد هم دارن تعقیبمون می‌کنن و از تک تک صحنه‌ها عکس می‌گیرن. فهمیدم مانگا با عکس‌های این گروه زحمت‌کش به دست می‌آد. گروهی که از طرف هر دو جبهه مورد حمله قرار می‌گیرن و خیلی‌هاشون وسط جنگی که توش هیچ کاره‌ان کشته می‌شن. داوطلبانه رهبری‌اشون رو به عهده گرفتم. از این جا به بعد من شدم کارگردان و هر لحظه به عکاس‌ها می‌گفتم کجا قرار بگیرن تا زاویه‌ی بهتری داشته باشن. 

 

یه لحظه غفلت من کافی بود تا ارن غیبش بزنه. همه دنبالش می‌گشتن و می‌گشتیم و هیچ اثری ازش نموند. آخرش آرمین حدس زد که افتاده توی یه چاه. همه پریدیم داخل اون چاه. نگو یه تله بوده. یه دریاچه‌ی بزرگ زیر زمین بود و ارن اون زیر نفسش رو حبس و استتار کرده بود. اون‌هایی که زودتر از همه وارد شدن توی تله افتادن (یه چیزی مثل خندق بود) و مردن. میکاسا چند قدم جلوتر اومد و یه تیر از یه کمان مخفی در اومد و خورد به گردنش. بیهوش افتاد توی آب و داشت غرق می‌شد.

 

آرمین فریاد زد :«نهههههههههه!!!!» و خاطراتش از جلوی چشمش گذاشتن. ( هیچ ایده‌ای ندارم که چطوری از خاطراتش عکس گرفتیم. :/ ) نشون داد که وسط درگیری یه لحظه بقیه رو گال گذاشته و تونسته تنهایی با ارن صحبت کنه. دقیق نمی‌دونم چی بهم گفتن، به هر حال ارن تونست قانعش کنه که هدفش درست و عملی کردنش لازمه. آرمین هم بعد از اون طرف ارن رو گرفت. عمدا اون چاه رو نشون داد تا همه رو بکشونه به داخل تله و ارن بتونه راحت فرار کنه. می‌خواست همه رو بکشه، اما میکاسا رو نه. برای همین عذاب وجدان داشت. ارن هم مرگ میکاسا رو نمی‌خواست. به خروجی غار رسیده بود اما برگشت و شیرجه زد داخل آب. من همون‌جا فریاد زدم :«کاااااااات!!!»

 

همه برگشتن سمتم. توضیح دادم :« اگه الان ارن میکاسا رو بغل کنه و نجاتش بده صحنه به حساب می‌آد. تازه اگه تنفس دهان به دهان لازم نشه! سانسورش می‌کنن. منم قراره انیمه رو سانسور شده ببینم. اون‌جوری هیچ‌وقت نمی‌فهمم چی شد! چه اتفاقی افتاد که صحنه پرید! نمی‌تونم اجازه بدم این کار رو بکنید. از اول فیلم‌برداری می‌کنیم، این بار یه مرد باید تیر بخوره.» بعد از شور و مشورت‌های فراوان آخرش جان داوطلب شد که جای میکاسا تیر بخوره و بیفته داخل آب. ( الان که فکرش رو می‌کنم می‌بینم ضمیر ناخوداگاهم تو این خواب از ضمیر ناخوداگاه وایولت تقلید کرده. این بشر یه ذره هم خلاقیت نداره. :/ )

 

جان داشت غرق می‌شد و از دهنش حباب‌های اخر خارج می‌شد که این بار دستیار کارگردان کات داد. همه تو همون شرایطی که بودن متوقف شدن. دیگه نمی‌تونستن جنب بخورن‌. دستیار تو گوشم گفت :« واقعا جان اونقدر برای ارن مهمه که برای نجاتش پوشش رو کنار بگذاره؟ مگه برای دروغ گفتن و خودش رو آدم بده نشون دادن دلیل موجهی نداشت؟ مگه یه عالمه آدم بی‌گناه رو قربانی نکرد؟ جون یه نفر مگه چقدر ارزش داره؟» دیدم حرفش حقه. به فکر فرو رفتم. یه لحظه حباب‌هایی که از دهن جان در اومده و ساکن مونده بودن رو دیدم، یه لحظه چشم‌های آرمین که نگران و مضطرب بودن، یه لحظه بعد ارنی که ژست شیرجه گرفته بود. چشمم بین این سه تا صحنه در گردش بود. حباب‌ها، چشم، شیرجه. حباب‌ها، چشم، شیرجه. حباب‌ها، چشم... بشکنی و زدم و راه‌حل رو پیدا کردم. 

 

یه فلش بک نشون دادم به یه سال پیش. خیلی خوب به رفاقت و صمیمیت جان و ارن پرداختم. رفاقتی که با مال ارن و آرمین فرق می‌کرد. جنسش مردونه‌تر و زمخت‌تر و خشن‌تر بود. شاید جان بخاطر میکاسا دعا راه انداخته بود یا... راستش یادم نیست. فقط می‌دونم مخاطب کاملا قانع شد که نجات جان به دست ارن منطقیه. یک دو سه‌ای گفتم و حباب‌ها به سطح آب رسیدن و ارن شیرجه زد و جان نجات داده شد و همه در بهت و حیرت این صحنه رو تماشا کردن. آرمین خیلی سریع توضیح داد که ارن درواقع نیتش خیره و اگه مجبور نبود اون کارها رو نمی‌کرد. کسی چیزی نگفت. فقط در سکوت نگاه‌های معناداری رد و بدل شد و ارن هم فرار کرد. این راز بین اعضای هنگ اکتشاف موند.

 

سران مارلی با امپراطور چین ملاقات کردن. ازش رضایت گرفتن که ارتش چین هم تو دستگیری ارن کمکشون کنه. دولت چین هم یه فراخوان داد و تمام درشکه‌ران‌های کشور رو صدا زد. جالبه بدونید شغل شریف درشکه‌رانی فقط به هشت‌پاها سپرده می‌شد نه کسای دیگه. ( :/ ) توی این بین یه پسر جوون روستایی زبر و زرنگ نشون داده شد که خودش رو شبیه هشت‌پاها کرده بود و از این طریق تونسته بود یه درشکه رو نصف قیمت بخره و مسافرکشی کنه و پول به جیب بزنه. ( :/ ) این جوون در پاسخ به فراخوان داشت خوش و خندان به سمت قصر می‌رفت و منم آماده بودم گذشته‌ی پر فراز و نشیبش رو نشون بیننده‌های عزیز بدم که از بیدار شدم. 

  • میخک

خواب دیدم رفته ام به دنیای مردگان. فقط همین قدرش یادم مانده. لعنتی ها از بس گفتید «واااای چقدر حافظه ی خوبی داری و چقدر تمام خواب هایت یادت می ماند» چشمم زدید. 😒😒😒

 

فقط یک تصویر در ذهنم مانده. اینکه دو تا آدم مرده نشسته بودند روی مبل راحتی و داشتند کتاب می خواندند. ظاهرشان تفاوت چندانی با زنده ها نداشت. هیچکس جز من و خود مردگان در آن جزیره ی لعنتی نمی دانست که اینجا سرزمین مردگان است و نیمی از اهالی اش جنازه های متحرک هستند. نیم دیگر هم جوری طلسم شده بودند که نه می خواستند و نه می توانستند از جزیره خارج شوند.

 

حالا که فکر می کنم می بینم چقدر شبیه جزیره ی طلایی خواب قبلم بود! مردمانش مشت مشت جواهر خرج می کردند و در و دیوار تمام خانه ها از طلا بود. همه خوشبخت و شادان به نظر می رسیدند اما خوشبختی اشان تصنعی بود. این را فقط من می دانستم انگار.

 

خب یک ذره بیشتر یادم آمد. ولیعهد (که صورتش را یادم نیست اما نقشش به طرز عجیبی شبیه به پسر شهردار بود) از کودکی جزیره را ترک کرده بود و تحت تعلیم بهترین استادان جهان قرار گرفته بود و سفرهای بسیار کرده بود.مرد شده بود به قولی. حالا برگشته بود که به تخت شاهی بنشیند. ولیعهد روحش خبر نداشت آنجا چه گورستانی است! تا الان هم وزیر اعظم جزیره را اداره می کرده که خودش جز مرده ها بود و اجازه نداده بود رازشان برملا شود.

 

بعد از بیدار شدنم یک سری اطلاعات را در ذهنم طبقه بندی کردم. مثلا حدس زدم نصف مرده ی جزیره همان شهروندان واقعی اش هستند که بخاطر جادوی پدر نرگس به این روز افتاده اند. نصف زنده هم جویندگان گنج اند و بعد از رسیدن به اینجا دیگر حق ترک کردنش را ندارند. 

 

من جز هیئت همراه ولیعهد بودم. یک دامن چین دار دوران ویکتوریایی به تن داشتم و یک دفتر هم دستم بود. کاتب باشی بودم انگار. هرچیزی که می دیدم را یادداشت می کردم تا در تاریخ ثبت شود. در کوچه پس کوچه های جزیره قدم می زدم که به منطقه ی مخوفی رسیدم. تمام چراغانی ها و زلم زیمیوهایی که به مناسبت تاج گذاری از شهر آویزان شده بود پشت سرم مانده بود. تمام خنده ها و قهقهه ها و سر و صپای بازار هم همینطور. در آن محله تاریکی مطلق حکم فرما بود. بوی گوشت فاسد و گندیده به مشام می رسید. همه جا را خاک و کپک فرا گرفته بود. 

 

با ترس و لرز جلو رفتم. انجا بود که راز مرده ها را فهمیدم. اینجا اشتراحت گاهشان بود. شکل اسکلت می شدند اینجا. یا خشکشان می زد یا اسلومویشن حرکت می کردند. اگر یک ذره نوری از لامپ نیم سوخته ای سوسو میزد همه عین مسخ شده ها دورش جمع می شدند و به آن خیره می ماندند. 

 

دوان دوان پا به فرار گذاشتم. بعد از این را دیگر به هیچ وجه یادم نیست! یعنی خب یک جنگ اساسی بین ما همراهان ولیعهد و مرده ها و زنده هلی طلسم شده در گرفت. همه اش هم در روز تاج گذاری اتفاق افتاد. این وسط نرگس هم رفته بود گل بچیند احتمالا چون هیچ جا حضور نداشت.

 

نتیجه ی جنگ چه شد را هم یادم نیست. فقط انگار کشف کردیم باعث و بانی واقعی این بلایی که سر جزیره آمده بود چیست. انگار اینجا پاتوق جادوگران دیگر شده بود. تلفات بسیاری دادیم اما می دانم که اخرش ان جادوگران بدجنس خودشان به اسکلت بدل شدند و روی مبل های راحتی نشستند و کتابشان را با حرکت آهسته ورق زدند. یا شاید هم با نور مهتابی کنارشان مسخ شدند. شورشی ها جیغ و داد می کردند. صدای چکاچک شمشیرها لحظه ای قطع نمیشد. خون های بسیاری بر زمین ریخته شد. و در آخر...

 

لعنت! لعنت بر آنهایی که چشمم زدند و نگذاشتند یادم بماند نتیجه ی نهایی جنگ چه شد! زنده ماندیم یا مردیم! گیر افتادیم یا فرار کردیم یا حتی شاید جزیزه را در کنترل خودمان گرفتیم! ولیعهد تاج گذاری کرد یا نه! با آن نامزد شرقی اش که می گفتند در زیبایی نظیر ندارد و قرار بود جشن عروسی اشان یک روز بعد از مراسم تاج گذاری باشد ازدواج کرد یا نه! 

هی...

  • میخک

نمی دونم سیل اومده بود، طوفان، زلزله یا جنگ. به هر حال، خونه هامون خراب شده بود. همه امون پناه آورده بودیم به تهران. هیچ امیدی هم به برگشت به شهرهامون نداشتیم و فقط نگران این بودیم که از این به بعد چطور میخوایم زندگی کنیم. 

 

دولت به طور موقت سی صد چهارصدتا خانواده (یا بهتره بگم بازمنده هایی از هر سی صد چهارصدتا خانواده) رو فرستاده بود به یه قصر باشکوه درندشت. میگم قصر چون واقعا قصر بود نه خونه. گفته بود فعلا با هم اینجا زندگی کنید تا ببینیم چی میشه. منم بازمانده ی خانواده ی خودم بودم. نمی دونم بقیه کجا بودن ولی تو خواب می دونستم و نگرانشون نبودم.

 

تکیه داده بودم به اوپن یکی از آشپزخونه های قصر. داشتم شیر و کلوچه می خوردم. غذامون جیره بندی بود و همه اش هم از این مدل چیزها بود. غذای گرم خیلی کم می خوردیم. شاید چون گاز نبود. دیدم اونطرف تر یه دختر جوون و چشم ابرومشکی زل زده بهم. چشم هاش عین چشم های گربه می درخشید. معلوم بود رو پاهاش بند نیست و منتظره یه فرصت گیر بیاره تا بدوه سمتم و یه چیزی بگه. 

 

خودم جلو رفتم و سر صحبت رو باز کردم. فهمیدم چون خواننده ی وبلاگم بوده و منو شناخته این جوری ذوق کرده. و بعدش فهمیدم خودش هم بلاگره. و بعدش فهمیدم نرگسه! هم دیگه رو بغل کردیم و یه عالمه ذوق کردیم. ازش خواستم داستان زندگی اش رو واسم تعریف کنه. خیلی جالبه هرچی که تعریف میکرد رو من با چشم های خودم می دیدم انگار. از این اپشن خواب واقعا خوشم اومد.

 

پدر و مادر نرگس جادوگر بودن. جادوگر نه از اون مدل هری پاتری و گوگول مگولی. جادوگری یه چیز پلید و شیطانی بود. اونها هم وقتی جوون بودن سراغش رفته بودن و حالا هرچی تلاش می کردن نمی تونستن از شرش خلاص شن. جادوی سیاه بهشون وصل شده بود. برای زنده موندن باید هر از گاهی قربانی می کردن و خون می ریختن (نرگس آیم سو ساری! خوابه دیگه :/ ) 

 

تو شهر فرقه های جادوگری روز به روز داشتن قدرتمندتر میشدن و جرم و جنایت هم بیشتر میشد. جادوگرها بعد یه مدت رسما دیوونه میشدن و تحت کنترل شیطان قرار می گرفتن. ولی پدر و مادر نرگس نمی خواستن اینطوری شه. باهاش می جنگیدن. تا اینکه نیروی ویژه ی ضدجادو تو شهر تاسیس شد. و بی رحمانه تمام جادوگرها رو کشتن. حتی اونهایی که بدجنس نبودن. و همینطور بچه ها و نوه هاشون رو چون ممکن بود مستعد جادوگر شدن باشن. برای این کار هم خودشون از جادو استفاده می کردن. 

 

پدر و مادر نرگس نمی خواستن بمیرن. نرگس اون موقع هنوز به دنیا نیومده بود. برادرش هم دو سه ساله بود. نمیشد که اجازه بدن پسر کوچولوشون بی گناه کشته بشه. سه تایی سوار یه قایق شدن و از اون شهر فرار کردن. گرفتار طوفان شدن. اجازه دادن جریان آب هرکجا که میخواد ببرتشون. بعد از چند هفته سرگردونی به یه جزیره رسیدن. 

 

تو اون جزیره، خانواده ی نرگس از صفر شروع کردن. هویت های جعلی برای خودشون درست کردن. جادو رو کاملا کنار گذاشتن. یه زندگی شاد و خرم رو ساختن. اونجا عمیقا خوشبخت بودن. نرگس هم همونجا به دنیا اومد. بابای نرگس هم با شهردار جزیره دوست شده بود. کلا اونجا تمام روابط با تمام شهروندان دوستانه بود.

 

 

برادر نرگس حدودا ده سالش میشد. از اون پسرهای دعوایی و قوی هیکل. که شدیدا احساسی ان انا هیچوقت احساساتشون رو به زبون نمیارن. بهترین دوستش هم پسر شهردار بود. یه پسر بلوند و چشم آبی. شدیدا با نزاکت و خوش پوش و جنتلمن مدل. پسر شهردار از همون بچگی عاشق نرگس بود. نرگس هم انصافا خوشگل بودها. حالا چون اینجا نامحرم نشسته زیاد با جزئیات تعریفش نمی کنم. فقط بدونید شبیه پری ها بود. از اون هایی که به هیچ وجه به خودشون نمی رسن و زیبایی شلخته طوری دارن. موهاش رو هیچ وقت شونه نمی کرد مثلا. ولیکن همین فرفری و بهم ریخته بودن موهاش دل هرکسی رو می برد. (نرگس بدو برا خودت اسفند دود کن چشم نخوری. شخصا خیلی با حسرت نگاهت کردم :/ )

 

 

پدر و مادر نرگس جادو رو کنار گذاشته بودن. ولی هنوز هم هر از گاهی برای زنده موندن و اینکه قلبشون توسط تاریکی بلعیده نشه باید قربانی می کردن. یه خرگوشی، روباهی، سگی، سنجابی رو می کشتن و خونش رو فدای اهریمن می کردن. این مراسمات رو خیلی مخفیانه انجام می دادن اما برادر نرگس یه شب اونها رو دیده بود. همه چیز رو فهمیده بود. حتی کاغذها و یادداشت های قدیمی اشون رو خونده بود و یه سری فنون جادوگری رو یاد گرفته بود. تنهایی تمرین می کرد. چون شدیدا با استعداد بود فورا یاد می گرفت و روز به روز پیشرفت می کرد. 

 

برادر نرگس قدرتش رو فقط به خواهر کوچولوش نشون داده بود. بهش گفته بود :«این نیرویی که من دارم یه چیز بده. مثل یه جور بیماری. مسری نیست ولی خطرناکه. اگه به کسی راجع بهش بگی من رو از شما جدا میکنن. می اندازنم زندان. و چون نمیتونن بیماری ام رو خوب کنن اخرش می کشنم. فهمیدی؟ به هیچکس نباید در این مورد حرفی بزنی. هیچکس! حتی مامان بابا. یادت نره ها!» به نظر نرگس که نیروی خیلی باحالی بود. چطور میتونست به این نیرو بگه بد؟ و اگه بد بود چرا برادرش اینقدر ازش خوشش میومد؟ نرگس هفت هشت ساله نمیتونست این چیزها رو بفهمه.

 

یه روز توی جزیره یه حادثه ای رخ داد. چه حادثه ای بود رو نمی دونم. یعنی نرگس یادش نمی اومد. فقط صحنه ای رو نشون داد که خانه ی یه پیرمرد رو سرش خراب شده بود و بیچاره زیر آوار گیر کرده بود. فقط خانواده ی نرگس اون اطراف بودن. تا کمک می رسید خیلی دیر میشد. به صورت عادی هم زورشون نمی رسید آوار رو بلند کنن. پدر و مادرش تصمیم گرفتن بعد از مدت ها از قدرت جادوگری اشون استفاده کنن. نجاتش دادن. پیرمرده اصلا نفهمید چی شده. با خوشحالی ازشون خداحافظی کرد و رفت. نرگس فقط ماتش برده بود. 

 

تمام رازهای درون خانواده ای اونجا برملا شد. و خب یه درگیری هایی هم بینشون پیش اومد. نرگس گریه کنان فرار کرد. مغزش تحمل اون حجم از اطلاعات شوکه کننده رو نداشت. رفت خونه ی شهردار. شاید چون شهردار مثل عموش بود. چون خونواده ی اونها رو دوست داشت. ( زیرچشمی به نرگس نگاه کردن و نچ نچ کردن) ولی از ترس اینکه بلایی سر عزیزترین کسانش بیارن هیچی نگفت. رازش رو فقط با پسر شهردار در میون گذاشت. همه چیز رو بهش گفت. بهش اعتماد کرد.( بازهم زیر چشمی به نرگس نگاه کردن و نچ نچ کردن) 

 

پسر شهردار اونقدر با معرفت بود که راز نگه دار باشه. حتی سعی کرد به رفیقش کمک کنه و اجازه نده بیشتر از این تو جادوی سیاه غرق بشه. اما برادر نرگس قلدرتر و کله شق تر از این حرف ها بود. ( اینکه هدف برادر نرگس دقیقا چی بود رو نمی دونم. امیدوار بودم اواخر خواب بهش پرداخته بشه که متاسفانه نشد) 

 

یه مدت بعد، پیرمردی که از زیر آوار نجات پیدا کرده بود به روش نجات پیدا کردنش مشکوک شد. نرگس و خانواده اشون رو زیر نظر گرفت. و رازشون رو فهمید. به همه ی اهالی جزیره لوشون داد. همه رو مجاب کرد که این جادوگرها خطرناکن و اگه زودتر نکشیمشون،  ما رو میکشن. ( کاش نجاتت نداده بودن:/ ) هرکدوم از شهروندها یه تفنگی، چاقویی، سلاحی برداشتن و راهی خونه ی نرگس شدن.

 

اولش همه نرگس رو سرزنش می کردن و می گفتن لابد تو دهن لقی کردی که بقیه فهمیدن. (بدبخت نرگس:/ ) بعد شهردار بدو بدو خودش رو رسوند به خونه ی اینها. گفت همچین شایعاتی رو فلانی پخش کرده و همه هم خر شدن باور کردن! باید یه جوری ثابت کنیم که شما جادوگر نیستین. شهردار هم انصافا مرد باشرفی بودها. حتی وقتی فهمید اونها واقعا جادوگرن گفت :«باشه ولی جادوگر بدی نیستین به کسی که اسیب نرسوندین تاحالا. اجازه نمی دهم خودسرانه مجازاتتون کنن.»

 

اما خب، کسی به حرف این مرد باشرف گوش نداد. تمام تلاش هاش برای آروم کردن مردم و سر عقل اوردنشون بی فایده بود. پیرمرد نجات یافته هم مدام هیزم می ریخت تو آتیش خشم مردم و مدام راجع به خباثت جادوگرها غلو می کرد. برادر نرگس نتونست تحمل کنه و با یه بشکن پیرمرده رو‌ کشت. مردم هم دیگه مطمئن شدن اینها واقعا خبیثن و باید همین حالا کشته بشن. 

 

پسر شهردار بدو بدو (سوپرمن وار) خودش رسوند به معرکه. و همونجا نیت پلید خودش رو آشکار کرد و گفت که برای نجات (فقط) نرگس اومده. استدلالش این بود که نرگس که جادوگر نیست اون با بقیه ی خونواده اش فرق میکنه نمی تونید بلایی سرش بیارید. که خب استدلالی بسی منطقی به نظر می رسید (اما خر خودشه. من که میدونم اگه نرگس جادوگر هم بود فرقی تو اصل قضیه نمی کرد) به هر حال، کسی برای حرفش تره هم خورد نکرد. اول شهردار رو کشتن و بعد در خونه رو از جا کندن. 

 

همونجا توی همون خونه ی نقلی یه جنگ تمام عیار به پا شد. برادر نرگس که عین یه نظامی کارکشته با خونسردی مهاجمین رو می کشت.یه نفر با چاقو جفت چشم هاش رو برید اما اون تونست با قدرتش زود خودش رو درمان کنه و چشم های یه نفر رو از کاسه در بیاره. معلوم بود قدرتشه که داره کنترلش میکنه نه خودش.  پدر و مادر خونواده اما تمام سعی اشون رو می کردن که به کسی آسیب جدی نزنن و فقط جون بچه هاشون رو نجات بدن. 

 

یه کشاورز هم با یه چنگک (از اینها که سه تا نوک تیز دارن)  به سمت نرگس حمله کرد. پسر شهردار خودش رو انداخت جلو و سپر بلای نرگس شد. چنگک توی پهلوش فرو رفت و افتاد زمین. نرگس اونقدر ترسیده بود که اصلا نمی دونست باید چی کار کنه. (خوشحالم که ننشست سر پسر شهردار رو بغل کنه:/ ) 

 

تعداد مردمی که حمله کرده بودن اونقدر زیاد بود و هرکدومشون اونقدر سلاح های عجیب غریب داشتن که خانواده ی نرگس داشتن کم می آوردن. مردم هم یه سری تکنیک هایی بلد بودن که ازش برای خنثی کردن جادو استفاده می کردن. آخرش بابای نرگس مجبور شد کل جزیره رو آتیش بزنه. یا شاید اتفاقی شد... شاید هم اهریمن مجبورش کرد! فقط نرگس و پسر شهردار رو با استفاده از نیروهاش انتقال داد به یه جای خیلی خیلی دور. اونها وقتی به هوش اومدن کلا توی یه جزیره ی دیگه بودن. توی یه قاره ی دیگه.

 

جزیره ی خودشون به کل سوخت و خاکسترش تبدیل به طلا شد. تنها کسی که زنده موند برادر نرگس بود که اون هم مفقود الاثر شد. هیچکس هیچ خبری ازش نداشت. راجع به مهارت های اون جادوگر جوان افسانه ها میگفتن. اصلا نمی فهمم اتفاقاتی که تو اون جزیزه افتاده بود چطور دهن به دهن بین مردم گشت و همه خبر دار شدن یه جزیره از جنس طلا وسط اقیانوس هست. در حالی که هیچکس از مکان اون جزیره خبر نداشت. حتی مختصات نسبی اش رو هم نمی دونستن. درمورد اینکه وسط کدوم اقیانوسه هم اختلاف نظر وجود داشت! 

 

به هر حال، هیچکس تو دنیا نبود که دلش نخواد جزیره ی طلایی رو پیدا کنه و تا آخر عمر توی پول غلت بزنه. نرگس و پسر شهردار هم سال ها آموزش دیدن و خودشون رو آماده کردن تا به جستجوی جزیره برن. تا یا پدر مادرشون و یا حداقل مقبره اشون رو پیدا کنن. ممکن بود کس دیگه هم تو اونجا زنده باشه خب! 

 

نرگس اخرش رو دیگه خلاصه کرد و فقط گفت توی یکی از سفرها کشتی اشون شکسته و حالا هیچ جایی نداره و مثل ما آواره ها فرستادنش به این قصر. فکر کنم یه روز کامل رو همین طور باهم حرف زدیم و درد و دل کردیم...

 

توی اون قصر ریحانه رو هم دیدم. هلن رو هم همین طور. اما چیز زیادی ازشون یادم نیست. اقای تاکی انگار داوطلبانه رفته بودن مناطق خسارت دیده. دقیق نمی دونم برای نجات مردم بازمانده رفته بودن، برای بازسازی خونه هامون یا اینکه برای جنگیدن تو خط مقدم! به هر حال ذکر خیرشون بود. نرگس انگار شهید شده بود. ما دور همی جمع شده بودیم و بسته های کمک های مردمی رو باز می کردیم. پتوها از طرف فائزه فرستاده شده بودن. 

 

فرداش به پنلم سر می زدم که اقای ایکس (که طلبه ی بلاگر هستن و عمرا اگه اسمشون رو بگم) ازم پرسیدن برای بالا رفتن بازدیدهای وبشون باید چی کار کنن. و من تازه فهمیدم جمع بیانی ها اینجا جمعه! نمی دونم چی جوابشون رو دادم. ‌ولی بعدش با نامزد اقای ایکس آشنا شدیم که تازه عروس بود و شدیدا خجالتی. هیچکس رو اینجا نمی شناخت و معذب بود.

 

عروس خانم رو بردیم یکم تو قصر گردوندیم و باهم گپ زدیم. درواقع روش نمیشد اصلا حرف بزنه. فقط از رو تعارف حال و احوال نرگس رو پرسید و نرگس هم شروع کرد از اول کل زندگی نامه اش رو تعریف کردن. حالا چون نرگس عادت داشت موقع حرف زدن یه جا وایسته همونجایی که بودن توقف کرد (توی یه انباری تنگ و تاریک :/ ) و عروس آقای ایکس هم باوجود فوبیای فضای بسته ای که داشت خجالت می کشید بگه بریم بیرون. 

 

وقتی رسیدم به انباری دیدم نرگس همچنان داره یه ریز حرف میزنه (الان که تایپ کردم فهمیدم چه زندگی نامه ی درازی داشته! ) و عروس خانم هم تنگی نفس گرفته و سر جاش خشک شده و صورتش کبوده اما جیکش در نمیاد. بنده خدا رو از دست نرگس نجات دادم و بردمش بیرون یه هوایی بخوره‌

 

یه مدت گذشت. خونه های ما بازسازی نشد اما پسرشهردار (که البته دیگه پسر شهردار نبود و خودش ناخدای کشتی شده بود) تونست به کشتی نو بخره. منم همراه نرگس اینها راهی سفر اکتشافی اشون شدم. و وای که چه تجربه ی لذت لخشی بود لمس کردن اقیانوس! همه ی خاطرات انگار از جلو چشمم می گذاشتن و بهم میگفتن زندگی ام اینجا معنی پیدا میکنه. (این خاطرات تو خواب متعلق به گذشته ام بودن اما نسبت به الان در آینده بودن. حیف که هیچی ازش یادم نیست! :(( ) 

 

در طول سفر قشنگ می دیدم که پسر شهردار انواع روش ها رو برای زدن مخ نرگس امتحان میکنه. اما مگه نرگس محلش می ذاشت؟ همه اش مشغول تمرین با شمشیرش بود. ناخدایی کشتی هم در حقیقت وظیفه ی نرگس محسوب میشد چون هرچی میگفت پسر شهردار میگفت چشم. کم مونده بود برسیم. این بار مطمئن بودیم جزیره رو پیدا کردیم.

 

من داشتم لحظه به لحظه ی این رویداد تاریخی رو می نوشتم و ثبت می کردم (تو خواب هم دست از نوشتن بر نمیدارم من :// ) از دور برق طلایی رنگی رو دیدم. خواستم همین جمله رو بنویسم که از خواب پریدم. 

  • میخک

پیش نوشت: احتمالا دارم با تعریف کردن سری خواب هام سرتون رو به درد میارم، اما برای خودم اونقدر جذاب هستن که حیفم میاد توی وبلاگم هم ثبت نشن. 

 

 

دیشب خواب دیدم ملیکا شریفی نیام. توی یه فیلم بازی می کردم. بازیگر نقش مقابلم هم حمید گودرزی بود. نمی خوام به این دو بزرگوار اسائه ی ادبی کرده باشم اما آخه بازیگر قحط بود؟ من از جفتشون خوشم نمیاد! بگذریم. دقیق تر بخوام بگم توی خواب یه سینی چای دستم بود و داشتم تو مجلس می گردوندم که یه لحظه از جلوی یه آینه رد شدم. مکث کردم و به خودم نگاه کردم. دیدم ملیکا شریفی نیام! سینی از دستم افتاد. با دهن باز زل زده بودم به خودم. من؟ ملیکا شریفی نیا؟ اینجا چه خبر بود؟ من اصلا اینجا چی کار می کردم؟ یه نگاه به دور و برم کردم. زن های سیاه پوش دور تا دور یه خونه ی بزرگ اعیونی نشسته بودن و همه اشون سرشون رو انداخته بودن پایین. سر مجلس هم گوهر خیر اندیش نشسته بود!

 

 

همین طور هاج و واج مونده بودم که یه نفر دوربین به دست در اتاق رو باز کرد و گفت :« پیس پیس! چه ات شده؟ برو نقشت رو بازی کن دیگه! صحنه رو بهم زدی! کارگردان ببینه اینطوری میکنی کفری میشه ها!» یک عالمه صدا بردار و تصویر بردار و زحمت کشان دیگه ی پشت صحنه هم جمع شده بودن و داشتن تشویقم می کردن که برگردم و ادامه ی فیلم را بازی کنم. به خودم اومدم و پا گذاشتم به فرار. حالا ندو کی بدو! یک گله آدم هم دنبالم می دویدن و از دویدنم فیلم می گرفتن! یادم نیست کجا رفتم. اصلا هیچ چیز نمی دیدم و هیچ صدایی رو هم نمی شنیدم. وحشت کرده بودم. یه عالمه فکر های در هم و برهم تو ذهنم بود. یعنی من رو اشتباه گرفته بودن؟ آخه این همه آدم؟ مگه ممکنه؟ نکنه من حافظه ام رو از دست دادم؟ سرم به جایی خورده؟ خل شدم؟ دارم توهم می زنم؟ یا واقعا من یه بازیگرم؟ آخه ملیکا شریفی نیا؟ بازیگر قحط بود؟ به هر حال، دویدم و خودم رو گم و گور کردم.

 

 

حمید گودرزی بازیگر نقش شوهرم بود. اون هم مثل همه داشت دنبالم می گشت. نصف شبی وسط کوهستان سرد و تاریک ایستاده بود و از ته هنجره فریاد می کشید :« ثریاااااااا... ثریااااااااااااااااا... » اسم نقشم انگار ثریا بود. اسم حمید گودرزی هم مسعود. اینکه بین سنگ ها و صخره ها مخفی شده بودم یا نه رو یادم نیست. به هر حال، کارگردان لانگ شاتش رو گرفت و یه صحنه ی احساسی محشر از آب در آورد. اینطوری غیبت ناگهانی نقش اول زن رو توجیح کرد. طوری رفتار می کرد که انگار از اول هم همه ی این اتفاقات توی فیلم نامه بوده.

 

 

یادم نیست از کجا ولی پیدام کردن. کلی باهام حرف زدن و سر عقلم آوردن و قانعم کردن که دست از این مسخره بازی هام بردارم. برگردم سر فیلم و زندگی ام! تا اینجا به بیننده ها گفته بودن که ثریا به دلایلی که یادم نیست با مسعود دعواش شده و گذاشته از خونه رفته و حالا همه ی خونواده نگرانشن... الان هم زن و شوهری مشکلاتشون رو با هم حل می کنن و بر می گردن سر خونه و زندگی اشون. گفتم :« اوکی! بریم ادامه ی فیلم رو بازی کنیم.» بهم اعتماد نداشتن. یه بچه دادن بغلم و گفتن این رو تازه به فیلم اضافه کردن. حالا من باید از این بچه نگه داری کنم تا آخر فیلم برداری که بعد تحویلش بدم به مادرش. اینطوری از فرار ناگهانی ام هم جلوگیری می شد.

 

 

سوار سمند مسعود شدم. یه فضای سرسبز بیرون از شهر بود. مسعود زنگ زد و گفت من رو پیدا کرده. مادر شوهر و برادر شوهرم هم اونجا منتظر وایستادن تا من رو ببینن و مطمئن شن سالمم. تلفنی به همدیگه گفتن که از اونجا مستقیم بریم قبرستون سر خاک پدر... یه نگاه به سر و وضعش کردم و دیدم سر تا پا سیاه پوشیده. چشم هاش از گریه و بی خوابی پف کرده بود. فهمیدم باباش تازه فوت کرده. از خودم بدم اومد که توی این وضعیت این همه دردسر براش درست کردم و نگرانی هاش رو بیشتر کردم. گروه فیلم برداری اونقدر خوب استتار کرده بودن که آدم یادش می رفت هیچ کدوم از اینها واقعی نیست! 

 

 

به اون فضای سبز که رسیدیم وایستادیم. گوهر خیر اندیش دویدم سمتم و سفت بغلم کرد. اونقدر خوب باهام رفتار کردن که خجالت کشیدم. برادر شوهرم یه نگاه به ساعتش کرد و گفت :« بریم دیگه!» مادرشوهرم گفت :«نه! ثریا تازه زایمان کرده. حالش خوب نیست. افسردگی پس از زایمان گرفته. اینجور فضاها روی روحیه اش تاثیر منفی میذاره. تنها که نمی تونیم بذاریمش! یه نفر باید کنارش بمونه.» مسعود داوطلب شد که با من بمونه. مادر شوهرم باز هم گفت :« نه! تو پسرشی. باید اونجا باشی. من پیش عروسم می مونم.» بعد من رو کشید یه گوشه. مادرانه نصیحتم کرد. از عشق و احترام توی رابطه گفت. از درایت و مدیریت و زنانگی گفت. بعد هم برگشت جلوی همه گوش مسعود رو پیچوند و گفت :«دیگه حق نداری دختر من رو اذیت کنی! گفته باشم!» دلم واسه مسعود سوخت... 

 

 

آخرش تصمیم بر این شد که ما دو تا یه مدت بریم مسافرت تا حال و هوامون عوض شده. مادرشوهرم خواست این مدت از بچه مراقبت کنه که من قبول نکردم. احساس مادرانگی ام گل کرده بود و گفتم نمیتونم یه لحظه هم از پسرم جدا شم. بغلش کردم و زدیم به کوه و کمر. تازه راه افتاده بودیم که مسعود برگشت و موذیانه گفت :« نظرت چیه پشت صحنه رو بپیچونیم و دوتایی بریم خوش بگذرونیم؟» نگاهش کردم. دیگه شبیه حمید گودرزی نبود. یه مردی شده بود که انگار می شناختمش. نیشخند زدم و گفتم :« بریم!» و رفتیم. گازش رو تا ته داد و از دست همه اشون فرار کردیم. کارگردان از پشت سرمون داشت داد و هوار می کرد. ما می خندیدیم. اینکه کجا رفیتم و چه اتفاقاتی افتاد توی هیچ دوربینی ثبت نشد. شاید واسه همین هیچی ازشون یادم نیست. اما می دونم خیلی بهمون خوش گذشت. احساس خوبی داشتم. چند ماهی رو همین طور توی سفر و اکثرا در دامان طبیعت گذروندیم.

 

 

یه روز داشتیم یه جاده ی خاکی خیلی پرت و دور افتاده رو می رفتیم که می گفتن به یه آبشار ختم میشه. سر پایینی اش خطرناک بود. خواستیم دنده عقب بگیریم و برگردیم. ماشین تو گل گیر کرد. مسعود پیاده شد تا یه نگاهی بندازه. ترمز دستی رو نکشیده بود یا چی، یه دفعه ماشین راه افتاد، اونهم با سرعت زیاد! مسعود رو کوبید به صخره اونطرف رودخونه. بعد همونجا گیر کرد. من و بچه توی ماشین وسط رودخونه ی خروشان بودیم و گریه می کردیم و کمک می خواستیم ( البته بچه زبون باز نکرده بود هنوز). مسعود هم بین ماشین و صخره گیر کرده بود. استخون های پاهاش خورد خاکشیر شده بود. اینکه هنوز زنده بود معجزه بود. هیچ راه فراری نداشتیم. شیشه ی ماشین رو فقط یه ذره تونسته بودم پایین بدم. بیشتر از اون آب میومد داخل و غرق می شدیم. زنگ زدم اورژانس. خیلی طول می کشید تا بیان. تا اون موقع معلوم نبود جریان آب پرتمون کنه پایین آبشار یا نه!

 

 

همین طور گریون دستم رو از فضای شیشه بیرون بردم و دست مسعود رو گرفتم. اونهم دستم رو فشار داد. لبخند پر از دردی زد. برای اینکه حواسش از دردش پرت بشه به حرف می کشوندمش. یا شاید اون باهام حرف می زد تا بیشتر از این نترسم. لعنتی چیز زیادی از صحبت هامون یادم نیست! با اینکه تو خواب به خودم گفتم کلمه به کلمه ی این حرف ها رو تو ذهنت نگه دار. بعد از اینکه بیدار شدی نباید یادت بره، خب؟ هیچوقت حق نداری این لحظه رو از یادت ببری! اصلا مگه میشه فراموش کرد؟... فقط مضمونش یادم مونده. وقتی با صدای ضعیفی گفت :« عاشقتم ثریا. این رو تو هیچ فیلم نامه و قصه و نمایش نامه ای ننوشته. واقعا عاشقتم. همیشه می خواستم این رو بهت بگم. وقتی بگم که باورش کنی. من نقش بازی نمی کردم. از ته ته قلبم عاشقتم. می شه لطفا باورم کنی؟...» باورش کردم. به پهنای صورت اشک می ریختم. بالای صخره یه درخت پر از شکوفه ی سیب بود. گل برگ های صورتی اش همین طوری می ریختن رو سرمون. باد خنکی هم می وزید. همه ی اینها رو خوب یادمه. انگار هنوز جلوی چشممه. اما اینکه چه جوابی بهش دادم یادم نیست. اینکه دیگه چی گفتیم... لعنت به این حافظه ی معیوب! شاید من از ترس هام براش گفتم. از تردیدهام. از اینکه مطمئن نیستم هیچ کدوم از اینها واقعی باشه. اینکه یه لحظه هایی حس می کنم همه اش خواب و رویاست... بازهم جوابش رو یادم نیست. فقط می دونم جوابی داد که به خنده افتادم. به این افکار و توهمات مسخره ی خودم خندیدم.

 

 

 

دو ساعت گذشت که آمبولانس رسید. همون لحظه فیلم بردار از پشت بوته ها بیرون پرید تا نمای کامل جاده رو بگیره. معلوم شد از خیلی وقت پیش بهمون رسیده بودن و مخفیانه تعقیبمون می کردن و تمام این مدت هم بدون اینکه بیان کمک از لحظات عاشقانه امون فیلم می گرفتن. خودش هم با خنده می گفت :«نمی دونید چی ها رو شکار کردم!» دلم می خواست برم با دست های خودم خفه اش کنم! پاهای مسعود خیلی زود خوب شدن. ولی پخش فیلم حسابی عقب افتاده بود. مجبور شدیم یه بهونه ای بیاریم و این سفر رو خیلی زود تمومش کنیم. این شد که برادر شوهرم زنگ زد و گفت توی شرکتشون به یه مشکلی خوردن و مسعود خودش باید بیاد تا با هم حلش کنن. ماشین که له و لورده شده بود. با قطار بر می گشتیم. اما قبل از برگشتن از کارگردان اجازه گرفتیم یه چند ساعت رو با هم باشیم. بدون هیچ تعقیب کننده ای! سوار یه ماشین دیگه شدیم و رفتیم دور دور. شب شده بود. عملا هیچی دیده نمیشد جز سایه های موهوم و ترسناک. اما برای ما همون ها هم دیدنی و قشنگ به نظر میومدن. خش خش برگ ها زیر نور مهتاب هم بی اندازه رومانتیک به نظرم می رسید چراغ ساختمون های شهر رو از دور می دیدیم و من یه جوری جیغ می کشیدم انگار زیباترین منظره ایه که تو عمرم دیدم. واقعا هم به نظرم زیبا بود. اون لحظه ها همه چیز قشنگ و دوست داشتنی بود. با تک تک سلول هام شادی رو حس می کردم. اون لحظه ها حس می کردم خوشبخت ترین زن دنیام. (جاتون خالی بود واقعا!) 

 

 

بعد برگشتیم و سوار قطار شدیم. بیشتر شبیه یه متروی خلوت بود. نمی دونم چرا برادر شوهرم نه تنها خودش هم اومده بود بلکه زنش رو هم آورده بود. صرفا برای اینکه ما رو برگردونه. زنش الناز شاکردوست بود :/ به هر حال، توی راه گفتیم، خندیدیم، با بچه بازی کردیم. سرشار از دوپامین بود بدنم. تا اینکه بین جمعیت چشمم به کارگردان افتاد که به اطرافیانش دستور می داد صحنه رو چطوری بچینن. یادم افتاد هیچ کدوم از اینها واقعی نیست. حالم گرفته شد. مسعود حواسش نبود. با خنده کنارم نشست و تو گوشم گفت قول میده دفعه ی بعدی بیشتر حواسش بهم باشه تا افسردگی پس از زایمان نگیرم. با بدخلقی گفتم :«دفعه ی بعدی یعنی چی؟» متوجه حالت هام نشد. گفت :« خب مگه ما نمیخوایم پسرمون یه خواهر کوچولو داشته باشه؟ البته الان که زوده. بزار یه سالی بگذره. از آب و گل در بیاد یکم...» بلند شدم. دهنم رو کج کردم و گفتم :« این الانش هم یه سال و نیمه است. کارگردان عقلش نمی رسید یه بچه ای رو انتخاب کنه که سنش به نقشش بخونه؟» بعد بچه رو پرت کردم بغل الناز شاکردوست. مسعود هاج و واج مونده بود.

 

 

از پشت با ایما و اشاره دستور میدادن که چطور رفتار کنیم تا فیلم خراب نشه. جا داره از همین جا از هوش و ابتکارشون کمال تشکر رو داشته باشم که برای اینکه هیچ صحنه ای رو دوباره نگیرن چه نقشه های فی البداهه و البته هوشمندانه ای که نریختن! یه دفعه شنیدم یکی زمزمه می کرد :« این وقتی ندونه قراره چی کار کنه دقیقا همون کار رو می کنه. بهش نگیم بهتره. طبیعی تر هم میشه. مثل همین شب تو ماشین!» گر گرفتم. همه اش دروغ، دروغ، دروغ... حتی شک داشتم که تصادفمون وسط رودخونه هم اتفاقی بوده باشه. لابد مسعود هم می دونست. حتی اونجا هم داشت نقش بازی می کرد... سرم رو تکون دادم. خواستم به خودم بقبولونم که ممکن نیست. نه، مسعود نه! نگاهش کردم. با التماس به چشم هام خیره شده بود. از نگاهش می تونستم صدای زجه هاش رو بشنوم. خواهش می کرد... التماس می کرد که بمونم و باورش کنم. اما... مسعودی در کار نبود. دوباره شکل حمید گودرزی شده بود. حتما می دونست. وگرنه چرا بهم می گفت ثریا؟ اسم من که ثریا نبود. ملیکی شریفی نیا هم نبود. اسمم یادم نمیومد. باید می رفتم. باید فرار می کردم و خود واقعی ام رو پیدا می کردم. همین که نگاهم رو ازش گرفتم بیدار شدم. بدون اینکه کسی بیدارم کرده باشه.

  • میخک