میدونی چیه؟ آدمها همونطور که عذرخواهی کردن رو یاد میگیرن، عذرخواهی نکردن رو هم یاد میگیرن.
- ۲ نظر
- ۲۰ آبان ۰۰ ، ۲۲:۴۰
میدونی چیه؟ آدمها همونطور که عذرخواهی کردن رو یاد میگیرن، عذرخواهی نکردن رو هم یاد میگیرن.
برای روز هفدهم چالش باید از پستی و بلندیهای یک سال اخیر مینوشتیم. و منم نوشتم. خیلی چیزها نوشتم. خیلی حرفها زدم. پاکشون هم نکردم حتی. فقط موندن رو حالت پیشنویس. با وجود اینکه سعی کرده بودم خیلی کلیگویی کنم و مسائل خصوصی و خانوادگی و شخصی و اینطور چیزها رو بپوشونم ولی بازهم همچنان منتشر کردنشون به نظرم هیچ لزومی نداشت هیچ، پر از عیب هم بود.
بگذریم، گشتن تو خاطرات و مرور پستی و بلندیها برای خودم که خیلی خوب و مفید بود. رفتم سررسیدم رو از روز هیجدهم آبان باز کردم و یکی یکی نوشتههام رو خوندم. خیلی از صفحات خالی بود و برای همین سری زدم به اینجا. به آرشیو وبلاگم تا حال و روز اون موقع به یادم بیاد. یه نمونهای که واقعا برام جالب بود و فکر کردم مرور کردنش برای شما دوستان هم خالی از لطف نباشه پست پایینی بود. اینکه واقعا چرا زندگی میکنیم؟
موقعی که اون سوال رو برای اولین بار پرسیدم هیچ جوابی نداشتم. انگیزهای واسه زندگی نداشتم. علاقهای هم. اینکه بگیم دلیل مشکلات و ناراحتیهای اون موقعم کنکور بود به شدت احمقانه و غلطه. ولی اینکه بگیم ربطی به کنکور نداشته هم غلطه. یه عالمه ماجرا بوده که توی این وبلاگ هم کم و بیش، در لفافه یا مستقیم بهشون اشاره کردم و تکرارشون رو به هیچ وجه دوست ندارم.
برسیم به جواب سوال: بعد از هشت ماه و شش روز، آیا جواب سوال رو یافتم؟
خب طبیعتا اینطور نبوده که همواره و پیوسته در طول این مدت به جواب این سوال فکر کنم. اصلا صادقانه بگم، فکر نکردن بهش رو راحتتر و بیدردسرتر دیدم. ولی الان باید به سوالی که از خودم پرسیدم جواب بدم. مگه نه؟ اون روز به زندگیام ادامه دادم چون اولا از جهنم میترسیدم، دوما میگفتم شاید، فقط شاید یه روزی اوضاع بهتر بشه. شاید یه روزی بیاد که زندگی رو دوست داشته باشم. شاید یه روز به جواب سوالم برسم.
امروز؟ زندگی میکنم چون تو این زندگی داره بهم خوش میگذره. خدایی جواب مسخرهایه، نه؟ به نظر خودمم پوچ و بدون معناست. دلیل زندگی آدم باید والاتر از این حرفها باشه. بگذریم. توی این زندگی داره بهم خوش میگذره. و تجربه بهم ثابت کرده که میتونم خودم کاری بکنم که بهم خوش بگذره. که عذاب کشیدن تموم میشه. روزهای سخت جدی جدی میگذرن. جدی جدی آدمیزاد قدرتمندتر از این حرفهاست. جدی جدی توان و تحمل بشر وصف ناشدنیه. میتونه هزار بار زمین بخوره و هزار بار تا درب و داغون بشه و هزار بار شکست بخوره، اما بازهم بلند شه بایسته، و اونقدر این کار رو ادامه بده که بالاخره یه روز پیروز بشه. جدی جدی تلخیها فراموش میشن. حتی دلهای شکسته هم خوب میشن. نه صد در صد مثل قبل، ولی به هرحال خوب میشن. تجربه بهم ثابت کرده من اونقدر قدرتمندم که میتونم حال خودم رو خوب کنم. و حال خوب چیز خوبیه. معنای والایی تو این جمله نمیبینم. حالم خوب باشه که چی؟ شاید اگه صبا بود میگفت خدا من رو آفریده تا با حال خوب زندگی کنم. استادلش خیلی به دلم نمیشینه ولی نمیتونم ردش کنم. منظور از حال خوب اینجا حال واقعا خوب و اون چیزیه که با فطرت روح بشر همراستاست، نه گناه و اینطور چیزها.
میخواستم همهی موضوعات رو ترکیب کنم و اینجا درمورد اعتقاداتم صحبت کنم. اما بمونه واسه پست بعد. فعلا.
چرا... چرا... چرا...
1399/12/14
21:40
پینوشت: این پست بازنشر میشه، صرفا جهت یادآوری. هم برای خودم و هم برای شما.
چرا تخیلی مینویسم؟ واضحه! چون دوست دارم خدا باشم. واقعا کیه که این حجم از قدرت و عظمت رو نخواد؟ کیه که به خلق یه جهان نه بگه؟ خلق کردن و نه صرفا مدیریت یک کارگزاری که طبق قوانین از پیش تعیینشده پروژه رو پیش میبره. چرا تابوشکنی رو دوست دارم؟ تابوهای داستانی، نه اخلاقی. خب وقتی به من این حق و این قدرت داده شده که تمام زنجیرها رو بشکنم و تا بالاترین قلهها صعود کنم و به تخت امپراطوری خودم تکیه بزنم و هیچ گناهی هم مرتکب نشده باشم، چرا که نه؟ حالا شما بگید، چرا باید واقعگرایانه بنویسم؟ چرا از دنیای واقعی و اتفاقات واقعی و اشخاص واقعی بنویسم؟ چرا بمونم توی این قفس که میدونم درش شکستنیه؟ تنها دلیلش میتونه این باشه که من... من درواقع قدرتش رو ندارم. مهارت لازم رو ندارم. من خدا نیستم.
پیشوند این جمله نمیشه خوشبختانه یا متاسفانه آورد. صرفا یک گزارهی خبریه که خیلی در جریان جریانات موسیقی نیستم. خودم خوشحالم که نیستم. همینقدری که هستم هم به جبر محیط بوده و کاش نبودم و میشدم فارغ ز قیل و قال جهان. والا. یه جایی یه آهنگی میشنوم یا دوستان برام میفرستن، اگه خوشم اومد سیوش میکنم. همین
از طرفداری از هیچ گروه و بند شرقی و غربی و اکثر داخلیها هم خوشم نمیاد.کلا به نظرم کار بیخودیه. چه معنی داره این لوس بازیها :/ تازه ازشون تاثیر هم می گیرن :/
میخواستم کل داخلیها رو بگم اما یادم اومد گروه آرین را دوست میدارم خودم :`) بازهم نه در اون حد که بشه طرفدار خطابم کرد!
این چهار جمله را استاد همین چند لحظه پیش گفت. داشت برای جملات بیربطی که پشت سر هم ردیف میشوند و قصهای نمیسازند مثال میزد. گفت اگر همینطور بیدلیل جملات این چنینی بنویسیم که به جایی نخواهیم رسید و داستان شکل نمیگیرد هیچوقت.
هیچ دیگر. آمدهام اینجا تا اثبات کنم این جملات خیلی هم به جایی میرسند. دفتر یادداشتم را خطخطی میکنم انگار. شما راحت باشید. بروید پی کار و زندگیاتان. انگار نه انگار
۱- نوشتن بیانیها، نه وبلاگها. که خب یعنی ممکنه یه وبلاگهایی رو خیلی دوست داشته باشم و تک تک پستهاش رو بادقت و عشق بخونم، اما شخصیت بلاگرشون محبوبم نباشه. داخل پرانتز بگم برعکسش هم ممکنه :دی شوخی کردم. منطورم اینه گاهی اوقات وبلاگ و محتوا برام پررنگتر از شخصه، گاهی هم شخص مهمتر از محتوا و نوشتههاش.
۲- با توجه به بند قبلی امیدوارم کسی ناراحت نشه و به دل نگیره که تو این لیست نیست. دلیل نمیشه من دوستتون نداشته باشم:`)
۲۰ بیانیهای محبوب به ترتیب ستارهی روشن شدهاشون:
۱- نرگس مشکیه
۲-دوستی که اگه اسمش رو بنویسم درجا من رو میکشه :/
۳- خانوم نویسندهی وبلاگ هو مورور، اسم خودشون رو نمیدونم
۴-سایه خانوم
۵- آقای گلرنگیان
۶- با اینکه اصلا نمیشناسمشان اما جناب حائل
۷-نرگس
۸- صالحه
۹- حاج خانوم
۱۰- نفیسه (میشه بقچه رو هم اینجا جا بدم. حس میکنم جاشون باید کنار هم باسه نمیدونم چرا :") )
۱۱- آقای انبارداران
۱۲- فاطمه بلاگی از آن خود
۳- گندم خانوم
۱۴- بشری
۱۵- وایولت
۱۶- فائزه جانم
۱۷- هلن (داخل پرانتز بیمعرفت)
۱۸- میم مهاجر
۱۹- زری
۲۰- سرکار علیه
راستی که من این سوال را نمیفهمم. نزدیکترین خاطره؟ از لحاظ زمانی یا فرازمانی؟ اگر مورد اول است که نزدیکترین خاطره میشود لحظهی روشن کردن داده و باز کردن نقطهی اتصال و نشستن پشت این لپتاپ. چیز دیگری انتظار داشتید بنویسم؟ اینها خاطره به حساب نمیآیند؟ خاطره باید چیز عجیب و غریب و فضایی باشد؟ چرا؟ راستی این همه تقلا که همزمان با شرکت در کلاس مجازی و گوش دادن به سخنان استاد و نه صرفا حضور مجازی که مشارکت و یادگیری فعال و همراه شدنش با انتشار این پست یک خاطره نیست؟ صدای اکو شدهی استاد و لهجهی بانمکش خاطره نیست؟ این همه منعکس شدن صدا و ارورهای سامانه و غیبتهای دستهجمعیامان توی گروه واتساپ پشت سر استاد و دانشگاه خاطره نیست؟ هست دیگر....
از لحاظ فرازمانی و مکانی بخواهیم سخن بگوییم، نزدیکترین خاطرهام برمیگردد به نیم ساعت پیش که وسط جنگلهای شمال گم شده بودم. باران شدیدی میبارید. هیچ جا را نمیشناختم. فقط دور خودم میچرخیدم و ابرهای سیاه رفته رفته بیشتر مرا در اعماق تاریکی غرق میکردند. هایهای گریه کردم. نه از ترس پیدا نکردن مسیر و خورده شدن توسط گرگ و خرس و اینجور جانورها. از قبلش بغض داشتم. فقط ایستادن وسط جنگلی دوردست و زیر شرشر باران و سکوت و تنهایی و گمشدگی به شکستن بغضم کمک کرد. همین.
پن: میگویم یک جای کار ایراد داردها. به اصل چالش که زبان انگلیسی است نگاه نینداخته بودم و از روی متن ترجمه شده عنوانها را خواندم. گویا منظور اولین خاطره بوده. بیخیال دیگر همین را نوشتم :/
جایی که وجود خارجی نداره. و نمیتونه داشته باشه. میخواید توصیفش کنم؟ خب خیلی چیزها میتونم اینجا ردیف کنم. خیلی شعرهای قشنگ و فضاسازیهای بینظیر. ولی خب که چی بشه؟ اونجایی که میخوام برم وجود خارجی نداره.
این اسمش فراره، خودم هم میدونم. ولی خب دلم میخواد جایی باشه که فرار کنم اونجا و از قید و بند دنیا آزاد باشم. دلم میخواد توی کرهی زمین نباشه. نه حتی توی این کهکشان. ترجیحا توی این جهان هستی نباشه کلا، یه جهان هستی دیگه. یه جای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دور. دلم میخواد هیچ یک از انسانهایی که میشناسم اونجا نباشن؛ نه حتی کسی شبیهشون.
نه اینکه دوستشون نداشته باشم، فقط دلم تنوع میخواد. دلم مثل یه پروانه از پیله در اومدن میخواد.
دلم ققنوس بودن و سوختن و از خاکستر سر برافراشتن میخواد. دلم زندگیای رو میخواد که مطمئنم هیچوقت تحت هیچ شرایطی نخواهم تونست داشته باشمش. نه اینکه هدف اون نوع خاص از زندگی باشهها، نه. فقط دلم تنوع میخواد. و این بده. میدونم. خوب میدونم.
ساعت سه بامداد را گذشته بود. در بیربطترین و بیبهانهترین لحظهی ممکن ناگهان برگشت و گفت
:«راستی من چرا اصلاحطلب شدم؟ تمام رفقام اصولگران. تمام کسایی که دوستشون دارم و قبولشون دارم اصولگران. از هیچکدوم از حرفهای این اصلاح طلبها هم خوشم نیومده و منطقشون رو نمیتونم بپذیرم. واقعا چرا؟»
چون واقعا کمبود خواب داشتم و مغزم کار نمیکرد با جملهی «تو هیچوقت اصلاحطلب نبودی. فقط راه دیگهای برای انتقاد کردن بلد نبودی.» سر و تهش را هم آوردم و بعد همه شب بخیر گفتیم تا بلکن چند ساعتی را به استراحت بپردازیم.
پایان