کجا میخوای بری؟
جایی که وجود خارجی نداره. و نمیتونه داشته باشه. میخواید توصیفش کنم؟ خب خیلی چیزها میتونم اینجا ردیف کنم. خیلی شعرهای قشنگ و فضاسازیهای بینظیر. ولی خب که چی بشه؟ اونجایی که میخوام برم وجود خارجی نداره.
این اسمش فراره، خودم هم میدونم. ولی خب دلم میخواد جایی باشه که فرار کنم اونجا و از قید و بند دنیا آزاد باشم. دلم میخواد توی کرهی زمین نباشه. نه حتی توی این کهکشان. ترجیحا توی این جهان هستی نباشه کلا، یه جهان هستی دیگه. یه جای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دور. دلم میخواد هیچ یک از انسانهایی که میشناسم اونجا نباشن؛ نه حتی کسی شبیهشون.
نه اینکه دوستشون نداشته باشم، فقط دلم تنوع میخواد. دلم مثل یه پروانه از پیله در اومدن میخواد.
دلم ققنوس بودن و سوختن و از خاکستر سر برافراشتن میخواد. دلم زندگیای رو میخواد که مطمئنم هیچوقت تحت هیچ شرایطی نخواهم تونست داشته باشمش. نه اینکه هدف اون نوع خاص از زندگی باشهها، نه. فقط دلم تنوع میخواد. و این بده. میدونم. خوب میدونم.
- ۰۰/۰۸/۱۵
پاراگراف آخر رو منی که بسیار کمالگرا هستم خیلی درکش کردم خیلی زجر آوره یه سطحی از زندگی رو میخوای که نمیشه که نمی تونی ...