پاسخنامه: چرا زندگی میکنم
برای روز هفدهم چالش باید از پستی و بلندیهای یک سال اخیر مینوشتیم. و منم نوشتم. خیلی چیزها نوشتم. خیلی حرفها زدم. پاکشون هم نکردم حتی. فقط موندن رو حالت پیشنویس. با وجود اینکه سعی کرده بودم خیلی کلیگویی کنم و مسائل خصوصی و خانوادگی و شخصی و اینطور چیزها رو بپوشونم ولی بازهم همچنان منتشر کردنشون به نظرم هیچ لزومی نداشت هیچ، پر از عیب هم بود.
بگذریم، گشتن تو خاطرات و مرور پستی و بلندیها برای خودم که خیلی خوب و مفید بود. رفتم سررسیدم رو از روز هیجدهم آبان باز کردم و یکی یکی نوشتههام رو خوندم. خیلی از صفحات خالی بود و برای همین سری زدم به اینجا. به آرشیو وبلاگم تا حال و روز اون موقع به یادم بیاد. یه نمونهای که واقعا برام جالب بود و فکر کردم مرور کردنش برای شما دوستان هم خالی از لطف نباشه پست پایینی بود. اینکه واقعا چرا زندگی میکنیم؟
موقعی که اون سوال رو برای اولین بار پرسیدم هیچ جوابی نداشتم. انگیزهای واسه زندگی نداشتم. علاقهای هم. اینکه بگیم دلیل مشکلات و ناراحتیهای اون موقعم کنکور بود به شدت احمقانه و غلطه. ولی اینکه بگیم ربطی به کنکور نداشته هم غلطه. یه عالمه ماجرا بوده که توی این وبلاگ هم کم و بیش، در لفافه یا مستقیم بهشون اشاره کردم و تکرارشون رو به هیچ وجه دوست ندارم.
برسیم به جواب سوال: بعد از هشت ماه و شش روز، آیا جواب سوال رو یافتم؟
خب طبیعتا اینطور نبوده که همواره و پیوسته در طول این مدت به جواب این سوال فکر کنم. اصلا صادقانه بگم، فکر نکردن بهش رو راحتتر و بیدردسرتر دیدم. ولی الان باید به سوالی که از خودم پرسیدم جواب بدم. مگه نه؟ اون روز به زندگیام ادامه دادم چون اولا از جهنم میترسیدم، دوما میگفتم شاید، فقط شاید یه روزی اوضاع بهتر بشه. شاید یه روزی بیاد که زندگی رو دوست داشته باشم. شاید یه روز به جواب سوالم برسم.
امروز؟ زندگی میکنم چون تو این زندگی داره بهم خوش میگذره. خدایی جواب مسخرهایه، نه؟ به نظر خودمم پوچ و بدون معناست. دلیل زندگی آدم باید والاتر از این حرفها باشه. بگذریم. توی این زندگی داره بهم خوش میگذره. و تجربه بهم ثابت کرده که میتونم خودم کاری بکنم که بهم خوش بگذره. که عذاب کشیدن تموم میشه. روزهای سخت جدی جدی میگذرن. جدی جدی آدمیزاد قدرتمندتر از این حرفهاست. جدی جدی توان و تحمل بشر وصف ناشدنیه. میتونه هزار بار زمین بخوره و هزار بار تا درب و داغون بشه و هزار بار شکست بخوره، اما بازهم بلند شه بایسته، و اونقدر این کار رو ادامه بده که بالاخره یه روز پیروز بشه. جدی جدی تلخیها فراموش میشن. حتی دلهای شکسته هم خوب میشن. نه صد در صد مثل قبل، ولی به هرحال خوب میشن. تجربه بهم ثابت کرده من اونقدر قدرتمندم که میتونم حال خودم رو خوب کنم. و حال خوب چیز خوبیه. معنای والایی تو این جمله نمیبینم. حالم خوب باشه که چی؟ شاید اگه صبا بود میگفت خدا من رو آفریده تا با حال خوب زندگی کنم. استادلش خیلی به دلم نمیشینه ولی نمیتونم ردش کنم. منظور از حال خوب اینجا حال واقعا خوب و اون چیزیه که با فطرت روح بشر همراستاست، نه گناه و اینطور چیزها.
میخواستم همهی موضوعات رو ترکیب کنم و اینجا درمورد اعتقاداتم صحبت کنم. اما بمونه واسه پست بعد. فعلا.
- ۰۰/۰۸/۲۰
گفتی صبا... یادم اومد بهش فحش بدم...