غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۴۳ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

1- گفته می‌شود که حدود 25 الی 40 درصد مردم درونگرا هستند. یعنی بسته به جامعه‌ی هدف این عدد فقط بین 25 تا 40 نوسان می‌کند و همیشه در اقلیت می‌ماند. منتها نمی‌دانم چطور شده که اکثریت قریب به اتفاق اطرافیان من برونگرا را درونگراها تشکیل داده‌اند. از اعضای خانواده و پدر و مادر و برادرم و فک و فامیلی که باهاشان صنمی داریم بگیر تا شما دوستان عزیز وبلاگی. جالب است، نه؟

 

2- واکسن اینجا به زیر هجده سال هم رسیده. صرفا خواستم اطلاع‌رسانی کرده باشم.

 

3- باورم نمی‌شود هنوز که هنوز است مردم دست از بازی ساعت جدید/قدیم برنداشته‌اند. طرف می‌گوید امروز هفت صبح بیدار شدم. بعد درجا می‌پرسند هفت جدید یا قدیم؟ بعد اگر جدید باشد می‌نشینند حساب می‌کنند اگر قدیم بود ساعت چند میشد. و البته که این حساب کردن را هر لحظه که به ساعت دیواری نگاهی می‌اندازند تکرار می‌کنند. بیخیال شوید دیگر!

 

4- شهریور جدی جدی دارد تمام می‌شود. و من از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجم.

 

5- ماهان به زور انیمه‌ی دیگری در گوشی‌ام ریخته و محبورم کرده بنشینم تماشایش کنم. این تشویق بچه‌ها به پشتکار و سخت‌کوشی که در انیمه‌ها می‌بینم تحسین‌برانگیز است. واقعا تحسین‌برانگیز است. حالا جدا از مضامین اخلاقی دیگری که در آنها گنجانده شده یا نشده.

 

6- اسمتان را روی مربع‌های کاغذی نوشتم و تمام گزینه‌های موجود را گذاشتم روی میز. منتها هر عکسی که خواستم بگیرم بی‌کیفیت از آب در آمد. فلذا صرفا اعلام کردم که در جریان باشید. حالا شما یکی از گزینه‌های روی میز هستید. حتی شما دوست عزیز

 

7- مشخص است دارم از بی‌پستی رنج می‌برم؟ دیروز می‌خواستم پستی منتشر کنم با عنوان «دارم خفه میشم». منظورم این بود که اگر فلان حرف را نزنم خفه می‌شوم. هرچقد فکر کردم نتوانستم کشف کنم منظورم از فلان حرف چیست و چه را باید بگویم تا خفه نشوم. هنوز هم برایم عجیب است چرا تاحالا خفه نشده‌ام. 

 

8- قول می‌دهید بعد از مهر ماه اینجا را ول نکنید و نروید و پشت سرتان را هم نگاه نکنید؟ 

  • میخک

خب اول از همه بگم حد نصاب برای شرکت در قرعه‌کشی رو به 10 پست کاهش دادم. کسانی که 14 پست نوشتند دوتا شانس دارند،از 14 پست بیشتر هم سه شانس.(یعنی اسمشون دوبار/سه بار وارد قرعه میشه)  البته برای اینکه صرفا کمی‌گرایی نباشه یه نگاهی به طول و قامت پست‌ها هم انداخته میشه (نه که اینطوری اصلا کمی‌گرایی نیست :/ )

 

اینجا اسم تمام کسانی که اسمشون قراره نوشته بشه رو میارم. ببینید کسی از قلم نیفتاده؟

 

یاکریم (دو شانس)

شب‌های سرمه‌ای (یک شانس)

چهارشنبه بعداز ظهر در جزیره‌ی گراندژات (سه شانس)

A GLIMPSE OF LIFE (دو شانس)

یک جرعه لبخند (یک شانس- تعداد پست‌هاش به حد نصاب نرسید ولی خب چون بعد مدت‌های مدید برگشته و طول پست‌هاش هم کم نیست خب من صلاح دیدم بیاد تو قرعه کشی)
اینجا دنیا آرام است (سه شانس)
بلاگی از آن خود (یک شانس)

راسپینا (یک شانس)

پنجره‌ای رو به دریا (یک شانس)

اسم وبلاگشون رو نفهمیدم (دو شانس)

جهان هیچ (یک شانس)

حس شاعرانه (به توصیه‌ی دست‌های پشت پرده و زد و بند‌ها  و این حرفا یک شانس)

یادداشت‌های شخصی (دو شانس)

و مهم‌تر از همه غار تنهایی من (سه شانس) :)

 

 

 

پ‌ن: چرا تعارف می‌کنید؟ هرکی دیگه جا افتاده بیاد بگه خب می‌دونید که من کم‌حواسم.

و  همچنان از همین تریبون از تمام عزیزان دیگه‌ای که در این چالش شرکت کردند تشکر و قدردانی می‌کنم :)

 

 

  • میخک

حالا نه اینکه چون این یکی را پاک نکرده‌ام و بخت و اقبال با او یار بوده و منتشر شده همچین تحفه‌ایست! نخیر! بخت و اقبال ربطی به شایسته‌ سالاری ندارد. هر بار که حذف می‌کنم و از نو می‌نویسم موضوع جدیدی شکل می‌گیرد. این صفحه‌ی ارسال مطلب جدید هم نمایشگر پریشانی و آشفتگی ذهنم شده. ذره‌ای تمرکز بر هیچ موضوعی ندارم. آلزایمر گرفته‌ام شاید. نمی‌دانم. این توضیحاتی که بعد یا قبل مطلب می‌نویسم آزارم می‌دهند. معتقدم به شدت زائدند. باید حذف شوند. ولی خب این بار را قول داده‌ام بدون حذف بنویسم. 

خب از کجا شروع کنم؟ من میخکم. این اسمی که چند ماهی می‌شود روی خودم گذاشته‌ام را دوست دارم. بهترین بخشش این است که معنایش همراه با حال و هوای درونی‌ام تغییر می‌کند. روزی که انتخابش کردم میخک معنی میخ کوچک روی دیوار را می‌داد. حالا خیلی هم میخ نبودها، مثل یک میله‌ی فلزی بود که طرح گل رویش دارد. گلی به شدت مصنوعی و خاکستری. امروز میخک لطیف‌تر شده. نه خیلی، ولی شبیه یک گل است. امروز دوست دارم میخک را ببویم، گلبرگ‌هایش را نوازش کنم. تا چند روز پیش گل میخک بدون خار و صاف و ساده بود اما امروز مثل رز وحشی می‌ماند. گفتم که،این انعطاف‌پذیری و قابلیت تطابق با شخصیت من بهترین ویزگی اسم «میخک» است. دقیقا برعکس «سین‌ دال»! رودروایسی را کنار بگذاریم. یک سین دال هیچوقت نمی‌تواند قهقهه بزند. یک سین دال خشک است و غمگین. عین بیوه‌های چهل و خورده‌ای ساله‌ی افسرده می‌ماند. و نهایت تغییرش این است که بشود یک دختر هجده ساله که عین بیوه‌های چهل و خورده‌ای ساله‌ی افسرده می‌ماند. میخک اما رشد می‌کند. نمو می‌یابد. بزرگ و کوچک می‌شود. حتی با تغییر فصل هم، دارم می‌بینم که رنگ و بوی پاییزی به خود گرفته.

خب همین یک بند از سرم هم زیاد نیست؟ بروم حاشیه‌هایش را پاک کنم و خود محتوا را پست کنم؟ که چه بشود؟ باز بگذارمش توی درباره‌ی من منطقی‌تر به نظر می‌رسد. هیچ نمی‌دانم دارم چه غلطی می‌کنم! مگر مجبورم پست بگذارم اصلا؟ چرا وبلاگ می‌نویسم؟ کمتر روزی‌ست که به جوابش فکر نکنم. یک بار طبقه‌بندی‌ هم کردم جواب‌هایش را. اولی میل به دیده شدن است. ورنه دفتر و سررسید هم همین کاربرد را می‌توانند داشته‌ باشند. محتوای ارزشمندی ندارم که ادعا کنم می‌خواهم به گوش جهانیان برسانمش تا از بند اسارت برهند و به رستگاری برسند. می‌نویسم چون دوست دارم خوانده شوم. و این به نظرم بد است. میخک الان در ذهنم به چوب تبدیل شده. چوبی که نوکش تراش خورده و شده یک قلم، اما بازهم مثل یک چوب خشک و عاری از زندگی است. گو جنازه‌ی یک گل است و نه خود گل. 

ادبیاتم به که رفته را نمی‌دانم. تازگی‌ها کتاب نمی‌خوانم. قبل‌تر معتقد بودم کسی که کتاب نخوانده در خانه‌اش باشد حکمش قصاص است. باید به اشد مجازات محکوم شود. حالا خودم شده‌ام یکی از این آدم‌ها. بی‌ذوق و بی‌رمق. یک فصل از ناکجا آباد موعود را دیدم. هروقت می‌خواهم از تماشای فیلم و سریالی حرف بزنم یاد زینب می‌افتم. خجالت می‌کشم بعد از آن همه اصرارش هنوز سریال پیشنهادی‌اش را ندیده‌ام. ولی خب چه کنم که نسبت به فیلم و سریال و انیمه و هرچیز دیگری هم بی‌احساس شده‌ام. این یکی را هم ماهان دو ماه شب و روز اصرار کرد تا راضی شدم بنشینم پایش. ماهان برادرم است. اسمش ماهان نیست درواقع. نه قیافه‌اش و نه اخلاقش شبیه ماهان‌ها نیست. خودم هم نمی‌دانم چرا اسمش را گذاشته‌ام ماهان. به هر حال، یک فصل انیمه‌اش را دیدم و تا پایان مانگایش را خواندم. بی‌نقص نبود اما خوشمان آمد. کمتر کاراکتری را بدون عمق و شخصیت‌پردازی رها کرده بود. ماهان خودش به پایان مانگا نرسیده. خیلی وسوسه شده‌ام آخر قصه را برایش لو بدهم منتها می‌دانم که می‌تواند بدجور انتقام بگیرد. 

الان که آزادانه نوشته‌ام کمی احساس سبکی می‌کنم. حس می‌کنم شده‌ام شبیه گلی که آب بهش نرسیده، پژمرده و رنجور است و دارد غش می‌کند. طبیعتا احساس خوبی نیست اما از خشک شدن و مثل چوب دمر ایستادن بهتر است. فکر می‌کنم دیگر نباید ادامه بدهم. راستی شهریور بالاخره دارد تمام می‌شود. عجب تابستانی بود! پوچ! در عین حال جالب. پاییز را زیاد نه اما زمستان را به شدت دوست دارم. گفته بودم بهتان. فکر می‌کنم. خیلی وقت است که دارم وبلاگ می‌نویسم. چرا؟ خب... سوال خوبی‌ست!

  • میخک

شیب بیست و ششم است این پست. قرار بود برای شرکت داده شدن در قرعه‌کشی حداقل چهارده پست را تا اول مهر منتشر کرده باشیم. اگر به شیب بیست و هشتم برسم اسم خودم را دو بار توی قرعه می‌اندازم. شوخی که نیست. دوبرابر زحمت کشیده‌ام خب. خدا را شکر کنید عین کف دست صاف و صادقم و چیزی را ازتان مخفی نمی‌کنم. پس‌فردا می‌فهمیدید پشت‌پرده‌ها زد و بند کرده‌ام خوب بود؟ البته زد و بند که کرده بودم. قرار بود یکی بدون قرعه کشی اسمش دربیاید. منتها طرف مقابل سر قرارش نماند. من هم از لج او طریقه‌ی درستکاری و اینها را پیشه گرفته‌ام.

راستی خبرتان هست یک ماهی می‌شود که پنج روز به اول مهر مانده؟ دنیای عجیبی است. قوانین عجیبی هم دارد. حتی شاید فردا و پس‌فردا هم پنج روز تا اول مهر باقی مانده باشد. شاید اصلا ما گیر کرده‌ایم توی یک لوپ زمانی و تا آخر عمر پنج روز مانده به اول مهر را زندگی می‌کنیم. زمان چیز خارق‌العاده‌ایست. هم نمی‌گذرد و هم زیادی سریع می‌گذرد. پیش پایتان یک سر زدم به پست 15 روز مانده به کنکور. اضطراب‌ها و هول و ولای آن تاریخ را با خود مرور کردم. یاد روزی افتادم که پنج روز مانده بود به یازده تیر. آن موقع حاضر بودم قسم بخورم که زمان ساکن ساکن است. اصلا تکان نمی‌خورد. فکر کنم زمان مثل پیام‌های عصبی عمل می‌کند. جهشی پیش می‌رود. اتفاقات مهم زندگی هم غلاف میلینش هستند. وجه شبهش را  خودتان برای خودتان شرح دهید.

یادم رفت می‌خواستم چه بگویم. تازگی‌ها زیاد موضوع را گم می‌کنم. خودم را گم می‌کنم. حساب و کتاب را گم می‌کنم. وقت‌هایی که خوشحالم نمی‌فهمم چرا خوشحالم و اوقات ناراحتی نیز همین‌طور. دلیل غم‌هایم برایم نامفهوم شده. گنگ است، احوالاتم را می‌گویم. قطعا نمی‌خواستم این چیزها را بگویم. وگرنه چنین عنوانی را انتخاب نمی‌کردم.

احتمالا قرار بوده از تمام کسانی که در طول این مسیر ما را یاری کردند تقدیر به عمل بیاورم و دوتا بزنم پشتشان و بگویم دمتون گرم! خوب پیش رفتید. خسته نباشید دلاورها. شما می‌تونید ادامه بدید و این حرف‌ها. 

و اینکه... واقعا چه می‌خواستم بگویم؟؟

  • میخک

:«از اینجا به بعدش چی میشه؟»

- چه می‌دونم؟! دارم روش کار می‌کنم.

:« به نظرم کلا ولش کن. داستانش تا وقتی جذابیت داشت که یه عالمه معما و راز پشتش بود. الان دیگه همه‌چی حل شده. فقط مونده اینکه شخصیت‌ اصلی‌ها چطور بهم برسن.»

- خب این خودش تعلیق ایجاد می‌کنه.

:« کافی نیست. کشش نداره. کلیشه‌ایه. لوسه. آبکیه.»

- تو هم فقط تخریبگری بلدی! یکی دوتا خرده داستان بهش اضافه می‌کنم. چندتا سنگ می‌اندازم جلو پای شخصیت‌ها و به مسیرشون قوس میدم. حل میشه.

:« آخرش که چی؟ قراره بنویسی اینها رو؟»

-نه. خودت که می‌دونی نوشتنی نیستن.

:« پس غلط می‌کنی وقتت رو با فکر کردن بهشون هدر میدی! مغز تو کله‌ی پوک تو نیست؟ خیال‌بافی بی‌نتیجه به چه دردت می‌خوره آخه احمق؟!»

- می‌میری به روز فحش ندی به من؟

:« حقیقت رو گفتم.»

- پس میگی چی کار کنم؟ پیشنهاد بهتری داری رو کن خب!

:« اون داستانه بود که از بیمارستان شروع میشد. بابای دختره چیز بود... اون دکتره هم جاسوس و... بعد دوستش که اسمش میترا بودها...»

- اونکه دیگه به هیچ وجه نوشتنی نبود!!!

:« اینو راست میگی.»

- پس اینقد به جونم نق نزن.

:« حقته! اونقد دیوونه‌ای که به چیزهای غیرقابل نوشتن فکر می‌کنی! اسم خودت رو هم گذاشتی نویسنده تازه!! از نعمت عقل محرومی به کل.»

- شما که عقل کلی تونستی یه راه حل پیدا کنی؟

:« چیز.. میگم... اون داستان اقتباس از شاهنامه چطور؟ این دیگه موردی نداره. قشنگ طرح رمانت هم آماده است. فقط باید بیاری‌اش رو کاغذ.»

- حرفش رو هم نزن! می‌دونی چقدر تحقیق می‌خواد؟؟!! چقدر مطالعه و بررسی لازم داره؟ من سوادش رو دارم؟ خود شاهنامه‌ی فردوسی رو باید حفظ باشی که هیچ، مگه کم ازش تاحالا اقتباس شده تو دنیا؟ باید همه‌اش رو بخونی. تاریخ رو بخونی که نه تکراری باشه اثرت نه خلاف واقعیت که معترض پیدا کنه. پیشاپیش بذار با اون داستان‌های دختر قجری و اون یکی که که می‌رفت با رستم و سیاوش نسکافه می‌خورد رو  هم رد کنم. هیچ‌کدوم الان نمیشه. شاید بعدا. شاید هم هیچوقت.

:« میگم احمقی میگی نه. نسکافه خوردن با رستم و سیاوش که صد در صد تخیلیه! دیگه کسی کاری‌ات نداره! تحقیقاتش هم شق القمر نمیشه. یه خورده به خودت تکون بدی همه‌چیز حله. مگه نگفتی به این حوزه‌ها علاقه‌مندی خودت؟»

- باید عمق شخصیت‌ها رو بشناسی‌ها! شوخی نیست که! تازه اینها به جهنم، من جز تصویر نسکافه خوردن باهاشون و دو سه تا صحنه‌ی کوتاه هیچ‌چیز دیگه‌ای تو ذهنم ندارم. نمی‌دونم اصلا چی می‌خوام بنویسم! چطوری می‌تونم بنویسمش؟

:« بابا تو بنویس خودش جور میشه این چیزها.»

- وقتی هیچ درکی از نویسندگی نداری خواهشمندم دهنت رو ببند. مهم نوشتن نیست. مهم محتوایی که نوشته میشه.

:« جانم؟! چه پررو هم شده ایکبیری خانوم! برای تو که قلمت فلج شده نوشتن مهمه عزیزم. لازم نیست شما به من درس بدی. هرکی ندونه من که خوب می‌دونم تو چه باتلاقی گیر افتادی و داری غرق میشی و رو به موتی. بین وقتم رو برای کمک کردن به کی تلف می‌کنم من!»

- کسی برات کارت دعوت نفرستاده!

:« یعنی برم؟»

- کاش میشد بری.

:« کاش میشد... هی... حالا پاشو اون دفتر سبزه‌ات رو بردار. اونجا چندتا ایده نوشته بودی.»

- وای مرسی! الان پیداش می‌کنم. یه دیقه وایستا.

:« چی کار کنم که دلم واست می‌سوزه. هرچند که لیاقتش رو نداری. ایش!»

- آوردمش. راستی سبز نبود و آبی بود.

:« همون! بخون ببینم چی نوشته.»

- اولیش که شهربانوئه. همون که راجع به داعش بود. یادته؟

:« اوهوم... خیلی جذاب نبود اما خب. نگهش دار فعلا. بعدی چیه؟»

- چیز... اون سرزمین آینه و اینها. اول‌هاش رو هم تو نمازخونه‌ی مدرسه نوشته بودم. واسه یه مراسمی معطل شده بودیم و حوصله‌ام سر رفته بود...

:« یادم اومد. بندازش آشغال اون رو. شبیه آلیس در آینه است. پس فردا انگ فراماسونی‌ای چیزی می‌زنن بهت بیا جمعش کن.»

- ولی قشنگ بودها.

:« زیادی هالیوودی بود.»

- قبول دارم. بعدی روحی در همین نزدیکی.

:« اون اسم چندش رو از روش بردار تو رو خدا!»

- حالا! همین رو بنویسم؟

:« چی بگم والا! حوصله‌اش رو داری؟ دوباره از اول؟ تازه اصلا محتوا داشت داستانش؟! چی می‌خواست بگه؟ یادت رفته خودت عین خر مونده بودی تو گل که چرا شخصیت‌ها اینقد بی‌هدفن. مسیرشون مشخص نیست. فقط کلیشه است و اینها.»

- اوهوم...

:« بعدی رو بخون حالا.»

- اینجا رو! این همون داستانه است که فقط بخاطر اینکه زبانم اون موقع خوب نبود گذاشتمش واسه بعد. چهار سال گذشت! چند وقته زبان رو گذاشتم کنار؟ از قبل هم ضعیف‌تر شدم. 

:« The Book ؟»

- آره آره :)) باحال بودها.

:« چرت و پرت نگو. جوگیر بودی‌ها تو هم! می‌خواستی برای آشنا کردن غرب با اسلام داستان انگلیسی بنویسی.»

- خیلی هم روش کار کردم. یادته؟

:«تو همین ایران خودمون بتونی یه اثر خوب اسلامی بنویسی خیر دنیا و آخرت نصیبت شده. بشین سرجات ببینم. نه که سرزمین خودمون خیلی مومنن همه! مونده آمریکا فقط! اونها هم منتظرن تو بیای به صراه مستقیم هدایتشون کنی!»

- بعدی اون داستانیه که در وصف فلشم بود :)). اسم شخصیت اصلی‌اش چی بود... نوک زبونمه ها...

:« اهمیتی نداره. کل داستانش اهمیتی نداره. فیلم سینمایی‌اش رو بسازی خیلی خوب فروش میره‌ها. اما خب که چی؟ برو بعدی.»

- داستانی به نام قتل

:« بندازش تو زباله‌دونی.»

-هی... باشه. اوه اوه! بعدی رو ببین! همون هخامنشیان و اسکندر و اینهاست. چه خاطراتی زنده شد واسم...

:« تو هم دیوونه‌ی تاریخی‌ها!»

- جذاب نیست؟

:« نع! به همون دلیل نیاز به تحقیقات و مطالعات بالا و اینها رد میشه. چیزی موند؟»

- فقط یکی. اسمش جنونه. ولی هیچی ازش یادم نمیاد.

:« مگه پایین همه‌اشون یه تیکه‌اش رو ننوشتی که یادت بندازه موضوع رو؟»

- چرا. دوتا دیالوگ نوشتم. ولی هردوشون برام بی‌مفهومن. بخونم برات؟

اولی: عشق خیلی ساده است. موندم چرا آدم‌ها اینقدر پیچیده‌اش می‌کنن. عشق یعنی با شادی‌اش خوشحالی، با غمش ناراحت. این رو کسی که مدرسه نرفته هم می‌تونه بفهمه. آدم‌ها جای اینکه با بزرگتر شدن عاقل‌تر بشن خنگ میشن. برای فهمیدن همین یه جمله اونقدر فرمول و قاعده می‌ذارن که سادگی عشق یادشون میره.

دومی: یه نوعی از عشق هم هست که دوست داری اونقدر همه‌چیز رو پیچیده و گنگ کنی که جز خودت و خودش کسی ازش سر در نیاره. اسمش جنونه.

:« برگ‌هاااام!!! این چه خزعبلی بود تو نوشتی؟؟!!»

- خودم هم نمی‌دونم :)))))))))

:« تموم شد؟ یه نگاه دقیق‌تر به دفتر سبزت بنداز. ببین چیز دیگه‌ای بین ورق‌ها جا نمونده؟»

- آبیه. بذار ببینم... وای چقدر خاطره اینجاست... هی... واااااااای یافتم!

:« خب خب خب؟»

- یکی هست اسمش سه شاخه گل. چه اسم چرتی! آهان همونیه که تا تهش نوشتم. راستی چرا نمی‌رم ویرایشش کنم تا بعد بفرستمش واسه چاپ؟ هوم؟ بد نبودها.

:« حالا بقیه‌اش رو بخون فعلا.»

- نفس درون من. یه چیزهای گنگی ازش یادمه. فکر کنم عاشقانه بود.

:« اگه عاشقانه است بندازش دور پس.»

- پری؟ آهاااان! همون سیاسیه است. سازمان اطلاعات و اینها داشت. نفوذ می‌کردن به سی‌آی‌ای.

:« بعدی.»

- ایش! بی‌ذوق. خب بینم...امید! آهان همونیه که با نیلوفر تو کلاس زیست درموردش حرف می‌زدیم. بیشتر تیپ شخصیتی داشت تا شخصیت و داستان. بعدی...هاورسیتی دیگه چیه؟ اینجا نوشتم سر زنگ جغرافی نوشته شده. نکنه همون دوره‌های زمین شناسیه و خانوم ینروف و آریمس و...

:« بعدی!»

- ایفای نقش. خودت که می‌دونی چیه؟

:« اوم... نع. ازش خوشم نمی‌اومد.»

- یه دونه هست اسم نداره. اینجا نوشتم خون‌آشامی. شخصیت‌هاش هم غزل و عسل و سعید و میکا؟ میکا اسم دختره یا پسر؟

:« چه می‌دونم! مهم نیست.»

- یه فن فیکشن از هری پاتر هست اینجا. یه دونه از دنیای انیمه و اینها. یکی رو بعد دنیای سوفی نوشتم. انگار ادامه‌اشه. ولی بیخیال. یکی اسمش ققنوسه. با اسم ققنوس چندتا داستان به ذهنم رسیده. ولی همه‌اشون مزخرفن. بازگشت از آینده! آی چه کیفی داد اون داستان :)) یه جورایی شبیه اونیه که تو بیمارستان شروع میشد و اصلا قابل نوشتن نبود. چندتا داستان هندی آبکی دارم. اون موقع عاشق پاک شدن حافظه بودم. خیلی مد بود :/ این یکی اسمش سیگاریه. نمی‌دونم یعنی چی اصلا. فقط یادمه یه پسر قاتلی اونجا بود شخصیت مکمل مرد، خیلی رومانتیک حرف میزد. دیگه... اوه ماموریت! چه خفنم من دو جلدش رو از حالا آماده کردم :)) بیخیال اینهم سیاسی امنیتیه. وای این رو ببین! بستنی معجون! هیچی ازش یادم نیست اما از اسم‌گذاری خودم خوشم اومد. یادت باشه بعدا یه رمان بنویسم اسمش رو بذارم بستنی معجون. خیلی ماهه :))

:« خب حالا توهم! احساساتی نشو الان.»
- بقیه‌اشون هم به درد نمی‌خورن. خودت یه نگاه بنداز ببین دیگه.

:« این همسر شهید مدافع حرم چی؟ خوب بودها.»

- می‌دونی؟ حس می‌کنم با یه روح پاک و خلو نیت باید این چیزها رو نوشت. الان آمادگی روحی ندارم.

:« تو هم که هی بهونه بیار!»

- خب حالا میگی چی کار کنیم؟

:« جمع کن این پست رو زیادی کش اومد!»

- نتیجه؟

:« تو نویسنده بشو نیستی. :/»

  • میخک

وبلاگ بودن بعد از کار در معدن سخت‌ترین شغل دنیاست. حتی در مواردی گفته شده که از کار در معدن هم سخت‌تر به حساب می‌آید. وبلاگ‌ها را کسی نمی‌فهمد. کسی نمی‌بیندشان. کسی اهمیتی بهشان نمی‌دهد. بدون حقوق و دستمزد بلانسبت مثل خر جان می‌کنند و آخرش دریغ از یک خسته نباشید. روز وبلاگ‌نویسی را هم که همه به بلاگر تبریک می‌گویند، انگار وبلاگ هیچ کاره بوده! می‌بینید تو رو خدا؟!

شما مثلا، فکر می‌کنید وبلاگتان را می‌شناسید؟ کور خوانده‌اید! اینکه خودتان همیشه از شعر و داستان و ادبیات نوشته‌اید دلیل نمی‌شود وبلاگتان هم عاشق شعر و داستان و ادبیات باشد. ممکن است اصلا حال و حوصله‌ی این قرتی بازی‌ها را نداشته باشد. ممکن است حالش از داستان‌های تخیلی شما بهم بخورد و ریتم و موسیقی شعر برایش بی‌معنی و کسل‌کننده و وقت‌ تلف‌ کنی باشد. به هر حال سلایق وبلاگ‌ها هم با هم متفاوت است. آن وقت آن وبلاگ نگون بخت باید تا آخر عمرش زیر دست شما بسوزد و بسازد و دم بر نیاورد.

فرض کنید یک جارچی هستید. آخر وبلاگ بودن تاحدودی شبیه جارچی بودن است. پادشاه دستور می‌دهد که فلانی برو در تمام میدان‌های شهر با صدای بلند به خواهر مادر خودت فحش بگو. شما قبول می‌کنید؟ نه وجدانا قبول می‌کنید و می‌گویید چشم؟! همانجا بوق و دستکتان را نمی‌اندازید کف سرسرای قصر و تف نمی‌کنید توی صورت پادشاه و راهتان را نمی‌کشید که بروید؟ حتی شاید سربازها و خدمتگزاران دیگری که از ظلم و ستم شاهنشاه به ستوه آمده‌اند را دور هم جمع می‌کنید و نقشه‌ی ترورش را بریزید. یا اصلا اگر جرئت انجام هیچ‌کدام از این کارها را نداشته باشید؛  حداقل استعفا نمی‌دهید؟ همین دیگر، وبلاگ‌ها نمی‌توانند استعفا دهند. آنها حق ندارند کوچکترین مخالفتی از خودشان نشان بدهند. حتی اگر بلاگر عشقش بکشد که به سرویس بیان و آقای قدیری و تمام دست‌اندرکاران شرکت بیان فحش و ناسزا بدهند، وبلاگ باید چشمش را ببندد و آن را بلند بلند در اینترنت منتشر کند. ناسلامتی اینها خواهر مادر وبلاگ‌اندها! گیرم که خانواده‌ی خیلی حمایتگری نباشند و بچه را ول کرده باشند به امان خدا. به هر حال خانواده خانواده است. وبلاگ‌ها هم غیرت دارند خب!

در یک کلام بگویم، وبلاگ بودن عین برده بودن است. هیچ اختیاری در قبول یا رد وظیفه‌ای که به تو محول شده نداری. پس اگر کارگر معدن هستید بروید خدا را شکر کنید که وبلاگ به دنیا نیامدید. 

مثلا خود من، افتاده‌ام زیردست بلاگری که نمی‌دانم با چه رویی اسم خودش را گذاشته بلاگر. هربارکه سر و کله‌اش پیدا می‌شود یک « ماذا فازا؟»طور نگاهش می‌کنم، آخر تکلیفش هیچوقت با خودش هم مشخص نیست. اصلا نمی‌داند از جان من چه می‌خواهد! هر روز برایش سری به نشانه‌ی تاسف تکان می‌دهم و می‌روم سراغ کارهای خودم. حیف که افسوس مرا نمی‌بیند.

موقع خواب که از پنلش خارج می‌شود سه تا سوت می‌زنم. علامت رمزمان است. وبلاگ‌های در و هسایه شال و کلاه می‌کند و سر راهشان هل و هوله‌ هم می‌خرند و می‌آیند اینجا. با هم درد و دل می‌کنیم. شر شر اشک می‌ریزم تا سبک شویم. من می‌گویم که میخک چقدر بی‌رحمانه از من کار می‌کشد. یک ثانیه هم وقت استراحت برایم نمی‌گذارد. هی ارسال مطلب جدید، نظر جدید، پاسخ به نظر جدید، ستاره‌ی‌ جدید و... دوباره این چرخه تکرار می‌شود. سرطان پست گرفتم من بدبخت! هی پست بگذار هی پست بگذار! مانده‌ام کیبوردش چطوری تحملش می‌کند!

وبلاگ‌های مسن‌تر چپ چپ نگاهم می‌کنند و می‌گویند خوشی زده است زیر دلم. آنها چه بگویند که بلاگرشان سال به سال یادشان نمی‌افتد. تمام هم دوره و زمانه‌ای هایشان به رحمت خدا رفته‌اند. مانده‌اند تنهای تنها در این شهر مجازی غریب. هیچکس را ندارند که یک لیوان چای دستشان بدهد. هنوز از کار افتاده نشده بودند که حکم بازنشستگی‌اشان آمد. بدون حقوق البته. احساس بی‌مصرف بودن می‌کنند. هیچکس دریای معرفت و دانش را در آنها نمی‌بیند. چه زود از یادها رفتند و... خلاصه روضه‌ای می‌خوانند که اشک همه را در می‌آورد. 

انسان‌ها واقعا خودخواهند. انتظار دارند موجودی که آن را متعلق به خود می‌دانند و سند مالکیتش را دارند تمام احساسات آنها را تقلید کند. قلبا همانی را بخواهد که آنها می‌خواهند. توی تمام فیلم و انیمیشن و کتاب‌هایشان هم همین قانون صادق است. اگر عاشق کسی شدند سگ‌شان هم باید عاشق سگ او شود. اگر نوشته‌های کس دیگری را دوست دارند وبلاگشان هم باید با میل و رغبت به وبلاگ آن شخص دیگر سر بزند. سر همین قضیه مجبورم هر روز با یک عوضی عقده ای افاده‌ای چشم تو چشم شوم. صاحب وبلاگش آدم بدی نیست‌ها، یعنی من تاحالا بدی‌ای از او ندیده بودم. به نظر انسان محترم و موجهی است. اما وای از خود وبلاگ.... امان از دست او! یعنی حرف که می‌زند من عقم می‌گیرد. دروغ می‌گویند که خدا در و تخته را با هم جور می‌کند. مثلا یک آدمی‌زاد متعصب تهی‌مغز که جز فحاشی چیزی بلد نیست و میخک اصلا دوست ندارد از صدکیلومتری او رد شود تا حالش بهم بخورد، وبلاگی دارد به لطافت شقایق. وای اگر او را ببینید! دلبرکی است که دومی ندارد. یک روز دل را زدم به دریا، رفتم اسمش را پرسیدم که شب با آقای قدیری با گل و شیرینی خدمتشان برسیم. چنان محجوب و ماخوذ به حیا بود که فقط سرخ شد و هیچ نگفت. اصلا همین حجب و حیایش قلب من را لرزاند. من صدایش می‌کنم سیندرلا. قیمش را اگر ببینید، می‌گویید صد رحمت به نامادری سیندرلا. بلا نسبت عین میخک بیش‌فعال است و یک ریز از آن بدبخت کار می‌کشد. دخترک آخ نمی‌گوید. صبور است و بردبار. زن زندگی است اصلا.

بعد از کلی تحقیق و پرس و جو نشانی‌اشان را پیدا کردیم. هر چی بزرگان بیان ریش گرو گذاشتند و خواهش کردند آن بلاگر لعنتی راضی نشد وبلاگش را به من بدهد. تنها راه فیلتر کردن و بیرون انداختنش از بیان بود، که خود دختر قبول نکرد. گفت کارش را هرچقدر هم که سخت باشد دوست دارد. من که می‌دانم دلش نمی‌آمد قلب آن عوضی را بشکند. هرچه نباشد بلاگرش است. با هم یک پیوند عاطفی‌طوری دارند. انگار همه‌ی وبلاگ‌ها با بلاگرشان پیوندهای عاطفی‌طور دارند. فقط منم که از میخک خوشم نمی آید. او هم از من خوشش نمی‌آید در عوض. این به آن در. 

شاید اگر یک روز، یک نصف روز وقت می‌گذاشت تا حرف‌های مرا بشوند و من بیچاره را ببیند اینطور نمی‌شود. ولی او بیش از حد خودخواه است. هرچند من خودم هم مقصرم. اعتراف می‌کنم هیچوقت سعی نکردم به بهبود این رابطه کمک کنم. برای شروع... برای شروع می‌توانم یک پست را خود خودم بنویسم. یک بار هم او جبر تحمیلی را تحمل کند. بخواند ببیند توی دل من چه خبر است. خب میخک خانوم. ببینم بلدی برای وبلاگت آستین بالا بزنی یا نه‌. به قول خودت باتشکر. غار تنهایی من

 

 

پ‌ن: یادم رفت اشاره کنم این پست یه چالشه که از اینجا آغاز شده. 

  • میخک

گدایی بی‌سر و پایم در این شهر

که حداقل گدایی هم بلد نیست

 

چنان روحم سیاه و پست گشته

تمنایم برای بخششت نیست

 

اگر گویم که راهم ده به بارت

نه پندارم عقوبت بهر من نیست

 

نگفتم لایق دیدار یارم

بدانم خود لیاقت مر مرا نیست

 

مجالم ده ز جام عشق نوشم

جنونت ده به من، لطف کمی نیست

 

به پایت خواهم افتم من همه عمر

گدایی را بیاموزم غمی نیست

 

  • میخک

۱- از احوالات پس از واکسن زدن من اگر جویا باشید؛ کوفتگی بدن، احساس خستگی، گرفتگی عضلات گردن و قفسه‌ی سینه، و اندکی تب را دارا می‌باشم. مشخصا اینها علائم کرونای [انشالله] خفیف هستن. صرفا جهت احتیاط همه‌اتون یه کاغذ و قلم بیارید من وصیت‌هام رو بکنم و شما یادداشت بردارید‌. حواستون هم جمع باشه یه وقت یه نکته از قلم نیفته که بعد مرگم افسوس بخورید. همچنان باتشکر.

 

۲- بعد از استراحت و دو وعده غذای مقوی و قرص آستامینوفن الان بهترم الحمدالله‌. اثری از فشاری که روی قفسه‌ی سینه‌ام حس می‌کردم نیست. فقط اندکی لرز باقی مانده که امید هست به خوب شدنش. نتیجه‌ی اخلاقی باید این باشد که تا یک روز تب کردید فورا فیلم هندی بازی درنیاورید و وصیت‌نامه ننویسید برای این و آن. ولی خب من همیشه آرزو داشتم وصیت‌نامه بنویسم‌. الان انگار قسمتی از باری از دوشم برداشته شده و سبک‌بال‌تر گشته‌ام. هیچکس را دعوت نمی‌کنم به این چالش. خودتان مختارید. فقط بدانید که بدجور می‌چسبد. تازه دوستان از اتاق فرمان اشاره کرده‌اند که وصیت‌نامه‌ نویسی عمر آدم را دراز می کند. :دی

  • میخک

برای اینکه بفهمید چه خبره یه سر به پست قبلی بزنید. باتشکر

 

شب شده بود. و ما تازه فهمیده بودیم هیچ پولی نداریم. همه‌اش یا تو حساب بود یا تو خونه جا مونده بود. درک نمی‌کنم با کدوم منطق به این نتیجه رسیدیم که رفتن به بانک و برداشت از حساب امن‌تر از برگشتن به خونه است. من و مامان چون کمتر شک‌برانگیز بودیم این ماموریت خطیر رو به عهده گرفتیم.

رفتیم چهارراه امام. اونجا بازارش حتی شب‌ها هم شلوغ و پر ازدحامه(تو خوابم کرونا نبود اصلا) و تعجبی نداره یه مادر و دختر اونوقت شب بیان واسه خرید. ما هم جلوی هر مغازه یکم وایمیستادیم تا قشنگ طبیعی به نظر بیاییم. وارد یه ساختمون صد طبقه شدیم. نود و هشت طبقه‌اش پاساژ بود، یکی‌اش بانک و اون یکی صرافی. اونجا باید پول‌ها رو تبدیل به دلار می‌کردیم. آروم آروم از پاساژش رد می‌شدیم که دیدیم یه عالمه از خانوم‌های فک و فامیل هم اینجان. سریع رومون رو برگردوندیم و از پله‌های مخفی رفتیم بانک و بی سر و صدا حسابمون رو خالی کردیم. موقع برگشت به مامان اصرار کردم بیخیال صرافی اینجا بشه و بریم یه جا دیگه. گفت نه جای دیگه‌ رو نمی‌تونیم بعدا پیدا کنیم. مشغپل جر و بحث بودیم که در آسانسور باز شد و با تمام فک و فامیل و دوست و آشناهای عزیز رو به رو شدیم. مو به تنمون سیخ شد. نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم اگه اونها ما رو بشناسن پلیس هم می‌تونه شناسایی‌امون کنه و دستگیر میشیم. احتمالا چون چندتا مامور نامحسوس تعقیبشون می کردن و مراقب بودن ببینن ما سراغشون می‌ریم یا نه. مامان توی جمعیت گم شد. حفظ ظاهر می‌کرد. از مارک فلان لباس و اون مغازه پارچه فروشیه و گرونی پاساژ می‌گفت و می‌شنید و می‌خندید. دیدیم از پشت سر چندتا مامور دارن نزدیک میشن. مامان چک پول‌ها رو داد دست من که وسایلم افتاده بود زمین و خم شده بودم برش دارم. کسی اون پایین حواسش به من نبود. مامان چک پول‌ها رو داد و گفت زود برم به خونه‌ی امن. اون خودش می‌دونه چی کار کنه. 

همون‌طور مثل سربازهایی که کلاغ‌پر میرن زیر زیرکی از بین دست و پاهای جمعیت عبور کردم و دور شدم. از پاساژ که پام رو گذاشتم بیرون همه‌جا در سکوت مطلق فرو رفت. سرد بود و ترسناک. گم شده بودم.

نتونستم خونه‌ی امن رو پیدا کنم. عوضش یه زن و شوهر جوون من رو برپن به خونه‌اشون. دوتا پسربچه و یه دختر همسن و سال من داشتن. خانومه هم حامله بود. من از بچه‌ها مراقبت می‌کردم. اونها داشتن روال کارهای مهاجرتشون رو انجام می‌دادن. انگار از اشناهامون بودن و به من هم قول داده بودن که به اسم دخترشون از مرز خارجم کنن تا دست پلیس نیفتم. خانواده‌ی مهربونی به نظر می‌رسیدن. هر کدوم از بچه‌هاشون یه جور بحران عاطفی مختص سن و سالشون داشتن که من کمک می‌کردم حل بشه. دقیق یادم نیست چی بودن. به هر حال، حسابی باهاشون دوست شده بودم. اما یه روز بلند شدم و دیدم نیستن. بی‌خبر از من رفته بودن. ولم کرده بودن. 

رفتم به یه آپارتمان که پاتوق خلافکارهای خرده پا بود. اونجا یه اتاق گرفتم. همسایه‌هام همه‌اشون جوون‌هایی بودن که می‌خواستن قاچاقی از مرز برن. حالا یا مجرم سیاسی بودن، یا ضد اسلام و اینها. ناچار باهاشون حرف زدم و معامله کردیم که من رو هم همراه خودشون ببرن ترکیه. 

یه شب دور هم توی لابی یا محوژه‌ی اون آپارتمان نشسته بودیم. برای هماهنگی یا یه همچین چیزی. قشنگ می‌دیدم مستاجرهای اتاق‌های دیگه وسایل دزدی رو اونجا با هم معمله می‌کنن. طلا و جواهر و ضبط‌ ماشین و تلفن همراه و کفش و کیف و پالتو و.... هرچیزی که فکرش رو بکنید. بازار شام بود قشنگ. تلفن مسئول هماهنگی گروه زنگ خورد. به ترکی چندتا فحش داد و داد و بی‌داد راه انداخت و گوشی رو از‌ پنجره پرت کرد تو آب. اونجا بود که فهمیدم تو یکی از شهرهای شمالیم.😶

پرسیدیم چی شده؟ توضیح داد که رابطش تو ترکیه دستگیر شده و همه چی خورده به هم. جایی رو نداریم بریم مگر اینکه چند برابر پول بذاریم. همه دادشون در اومد که آقا پولمون کجا بود؟؟! من تمام اون پولی که مامان بهم داده بود را دادم دستش. گفتم خرج همه رو میدم. فقط بریم! خوشحال شد و پیشنهاد داد بریم به یورد. هیچکس تو اون جمع نمی‌دونست یورد کجاست، اگه شما هم نمی‌دونید طبیعیه چون در واقعیت اصلا چنین کشوری وجود نداره، فقط من می‌دونستم و داد زدم :«بریم وسط استرالیا؟؟؟ کنار جنگل‌های آمازون؟؟؟ اون سر دنیا؟؟؟» [خوابه دیگه. غلط‌های علمی، جغرافیایی و کاملا دور از منطق توش پیش میاد.]

اونجا عمیقا افسوس خوردم به حال خودم، که کارم به کجا رسیده. یه لحظه مکث کردم. از خودم پرسیدم من چرا باید با همچین آدم‌هایی سفر کنم؟ اونهم به استرالیا؟! اصلا جرم من چیه؟ من کی مرتکب جنایتی چیزی شدم که خودم یادم نمیاد؟ فقط می دونم خونواده‌ام به یه کار خلاف ربط داشتن. تقصیر من چیه دیگه؟! گیرم مقصر باشم، فوقش یه چند سال حبس می خورم دیگه. بهتر از یه عمر آوارگی و پناهندگیه! به این نتیجه رسیدم عقلانی‌تزین کار اینه که برم خودم رو تسلیم کنم.

هم‌زمان آقای مسئول هماهنگی یا همون لیدر گروه که یه قلچماق درشت‌هیکل و کلی خالکوبی عجیب غریب روی بازوش بود داشت برای بقیه گروه داستان زندگی‌اش رو تعریف می‌کرد. اینکه یه سرباز آمریکایی بوده و نمی‌دونم از کدوم دستور فرمانده اش سرپیچی کرده و محکوم به مرگ شده. همونجا فرار کرده و تنها کشوری که ازش استقبال کردن یورد بوده. یورد خوش آب و هوا با جنگل‌های سرسبز. پر از معادن الماس و سنگ‌های قیمتی. یه کشور با مردم مهربون و مهمون‌نواز. اونجا ازدواج کرده و به آرامش رسیده. قرار بوده بعد اینکه ما رو ببره ترکیه خودش برگرده اونجا. 

یادم نرفته بود عقلانی‌ترین تصمیم چیه. ولی صرفا از روی کنجکاوی و هیجان قایمکی سفر کردن و رفتن به یه سرزمین جدید همراهشون موندم. 😶 حالا بماند که در طول مسیر چقدر غیراخلاقی بازی در می‌آوردن و منی که باوجود تمام مشکلات همچنان چادر و حجابم رو داشتم چقدر حرص خوردم از لوس بازی‌های غیراخلاقی‌اشون :/ [بابت سانسورهای این قسمت عذرخواهی نمی کنم😑]

اونجا اتفاقا درمورد چادر پوشیدن یا نپوشیدن هم درگیری ذهنی داشتم (یعنی تو خواب هم من سراپا درگیری ذهنی‌ام :/ ) آخرش گفتم باور من باور منه، مهم نیست به جرمی که خودم ازش خبر ندارم تحت تعقیب پلیس هستم یا نیستم، باور چیزی نیست که عوض بشه. 

خلاصه‌اش کنم سوار هواپیمای خصوصی شدیم مستقیم پرواز کردیم به یورد. یه منطقه‌ی گرم و استوایی و پر از دار و درخت بود. و البته همه‌ی شهر در حال ساخت و ساز بود. شهردارش یه خانوم بلوند با گوشواره‌های الماس بود، با روی باز به استقبالمون اومد و گفت می تونیم از هفته‌ی بعد تو شغل‌های دولتی با حقوق عالی استخدام بشیم. فعلا برید هتل استراحت کنید. پول هتل رفتن نداشتیم‌. آقای لیدر ما رو برد خونه‌ی خودش. یه ساختمون مخروبه و زوار در رفته. زن و بچه‌ی مهربونی داشت. اونجا سعی می‌کردم غذاهای یوردی رو یاد بگیرم و خودم بپزم. 

از فرداش ما مشغول گردش تو شهر شدیم. اقای لیدر هم رفت سر کارش. نگهبان یه پروژه‌ی معدن‌کاری بود. توی گروه پناهندگان تنها کسی که می‌شناختم و باهاش حرف زده بودم آرزو بود، که از وقتی از مرز رد شده بودیم موهاش رو رنگ یخی گذاشته بود و می‌گفت آلیس صداش کنیم😒. آرزو داشت توی جنگل می‌گشت که اتفاقی رسید به محل معاملات اون خانوم شهردار با چندنفر که تو کار ساخت و فروش مواد مخدر بودن. یورد انگار سرزمین رویایی خلافکارها و قاچاقچی‌ها و آدمکش‌ها و.... بود. آرزو چیزی رو دیده بود که نباید می‌دید. برای همین با یه جیغ تو جنگل محو شد. 

من از یونیفرم نظامی‌طور اقای لیدر خوشم اومده بود. همین‌طور از اسلحه‌های خفن و باحالی که همراهش داشت. دوست داشتم با این اسلخه‌ها بازی کنم و مسخره‌بازی در بیارم اما آقای لیدر که بعد پوشیدن این لباس به شدت اخلاقش عوض شده بود و بجای لبخند مهرلون همیشگی‌اش یه اخم غلیظ رو صورتش بود با تحکم داد زد که دست از این کارها بردارم. اهمیت ندادم. هدفونی که توی گوشش بود رو برداشتم و گذاشتم تو گوش خودم. فقط برای اینکه به نظرم باحال بود. اما...

اما همون لحظه انگار برق کل بدنم رو گرفت. نگو اون هدفون دستگاهی برای کنترل مغز آدم بوده. شهردار که نمی‌تونسته به خلافکارها و پناهنده‌های کشورهای دیگه اعتماد کنه همه رو مجبور می‌کرده از این هذفون‌ها بذارن تا بلا استثنا دستوراتش رو اجرا کنن. حتی خودشون هم بعد در آوردن هدفون یادشون می‌رفته که کارها رو به صورت غیر ارادی انجام می‌دادن. همون لحظه یه دستور رسید. آرزو رو بکشید. تا اقلی لیدر به خودش بجنبه اسلحه‌اش رو قاپیدم و دویدم به سمت جنگل. تا آرزو رو بکشم. زور می‌زپم تا کنترل خودم رو بگیرم دستم اما نمیشد. چند بار تو جنگل دور درخت‌ها چرخیدم. سعی می‌کردم راهم رو دور کنم. سردرد گرفته بودم. دندون‌هام رو به‌هم فشار می‌ذادم از درد. افتادم کف زمین. عین صرعی‌ها. تشنج کرده بودم.

اینجا دوباره زاویه دید سوم شخص شد. من دیدم که خودم کف زمینم. دیدم از دهنم کف در میاد. دیدم که هم‌سفرهام جمع شدن بالا سرم. یه لحظه همه‌چیز رو با خودم مرور کردم. اون فلش‌بکی که اول پست قبلی تعریف کردم یه خاطره بود. اما من چرا اون خاطره رو یادم میومد؟ مگه من هم اونجا بودم؟ یه سری تصاویر... پسربچه موهاش قهوه‌ای بود، راستی اون آقای کاراگاه هم موهاش قهوه‌ای بود. شبیه بودن به هم. بابای من هم تو اون ساختمون علمی تحقیقاتی کنار دریاچه کار می‌کرد دیگه. نه؟ جرمش چی بود؟ اون کاراگاه یه چیزی درمورد تحقیق روی بچه ها گفته بود اما من گوش نکرده بودم. راستی اون کاراگاهه، زیرچشمی حواسش به من نبود؟ اینجوری نبود که انگار هی می‌خواد یه چیزی بهم بگه اما تردید داره؟ من لعنتی حواسم پرت پست خداحافظی وبلاگم بود و بهش توجهی نکردم. چرا فرار کردم؟ چرا خونواده‌ام اصرار داشتن حتی اگه خودشون دستگیر شدن من به فرار ادامه بدم؟ چرا....

اونقدر فکر کردم که خودآگاهم به ناخودآگاهم غلبه کرد و بیدار شدم.

  • میخک

پیش‌نوشت: این خواب از لحاظ کارگردانی و تدوین باکیفیت‌ترین خوابم تا به حال حساب میشه. هرچند پایانش باز بود یه جورایی اما خوش‌ساخت بودنش رو نمیشه منکر شد. حدود یک ماه پیش دیدمش و بعد از این تمام خواب‌هام بی‌سر و ته و بی‌معنی و زود فراموش‌شو بودن. 

 

خوابم با یه بک استوری شروع شد. با ارجاع به چند سال پیش. زاویه‌دید سوم شخص بود و شخصیت اصلی یه پسربچه‌ی ده یازده ساله؛ که هر روز کوله و توپ فوتبالش رو بر می‌داشت و رو پایی‌زنان می‌رفت به سمت مدرسه، تنها. از یه مسیر خلوت و حاشیه‌ی شهری که کنار یه دریاچه بود. دریاچه‌ای که در حقیقت هم تو یه گوشه‌ی شهرمون وجود داره فقط نزدیکی‌هاش هیچ مدرسه‌ای نیست. جمعه‌ها و تعطیلات رسمی همه‌ی پسربچه‌ها توی چمن‌زار سرسبز کنار دریاچه جمع می‌شدن و اونجا فوتبال بازی می‌کردن. اما بقیه‌ی روزها، مخصوصا ساعت هفت صبح، پرنده اونجا پر نمی‌زد. فقط پسربچه بود و یه دختر کوچولوی شیش هفت ساله. با موهای بلند، پرپشت، لخت مشکی که تا قوزک پاش می‌رسید. دختر کوچولو همیشه اون ساعت صبح تنها، پشت به جاده و رو به دریاچه وایمیستاد و به خط افق خیره میشد. بدون کوچیکترین حرکتی. شبیه یه مجسمه بود بیشتر. یه مجسمه‌ی زیبا و افسانه‌ای. پوستش سفید سفید، مثل یه روح. مژه‌هاش مثل موهاش بلند، مشکی و پرپشت. اونقدر خوشگل و اونقدر غریب بود که انگار یه سرابه. 

پسر هر روز محو تماشای دختر می‌شد و هر روز چند دقیقه‌ای رو عمدا اونجا معطل می‌کرد. اما جرئت نداشت به دخترک نزدیک شه. نمی‌دونست چرا اما هروقت رهگذر دیگه‌ای از کنار دریاچه عبور می‌کرد، یا وقت‌هایی که پسر دست دوست صمیمی‌اش رو می‌گرفت و می‌آورد اینجا تا دختر رو نشونش بده، دختر غیبش می‌زد. پسربچه هرچقدر هم می‌گشت نمی‌تونست بفهمه کجا قایم میشه. از آدم‌ها فراری بود دختر و فقط نسبت به حضور اون پسربچه بی‌تفاوت بود. واسه همین هم نزدیک شدن بهش ترسناک بود.

یه روز پسر دلش رو زد به دریا. توپش رو عمدا هل داد به سمت دریاچه، کنار پای دختر. رفت که برش داره. دختر محلش نذاشت. برای باز کردن سر صحبت پرسید: «فوتبال دوست داری؟» دختر محلش نذاشت. :«می‌خوای بازی کنیم؟» دختر محلش نذاشت. :«میگم چه بازی‌ای دوست داری؟ اگه فوتبال نه... خب والیبال؟ وسطی؟ استوپ هوایی؟ گرگ به هوا؟» پسر پشت سر هم سوال می‌پرسید و نهایت واکنش دختر این بود که آخرش سرش رو به چپ و راست تکون داد. پسر یچه هنوز این پا و اون پا می‌کرد. دختر لبش رو باز کرد و با صدای نازک و آرومش گفت:« من هیچوقت بازی نمی‌کنم.» 

بعد هم راهش رو گرفت و رفت. به کجا؟ توی دنیای واقعی ساختمون علوم پزشکی استان ما نزدیکی‌های همون دریاچه است، توی خواب اما اونجا یه مرکز علمی فوق پیشرفته‌ی خصوصی و مرموز بود. دختر رفت اونجا. و پسر نتیجه گرفت که خب لابد پدر و مادرش کارمند اونجان.

انتظارش رو نداشت اما فردا هم اون دهتر رو همون نقطه کنار دریاچه دید. و فردا و فرداش هم. بعد از کلی اصرار پسر دختر کم کم قبول کرد که باهم فوتبال بازی کنن. درواقع قبول کرد که بازی کردن رو یاد بگیره. به مرور با هم دوست شدن. روزها اینجا خیلی سریع می‌گشت. نتونستم ببینم یخ دختر آب شه و خنده روی صورت بی‌روح دختر نشست یا نه. خواب کات خورد و رفت به قسمت بعدی.

 

زاویه‌دید لول شخص شد. من خودم بودم. توی اتاق خودم. نفس‌نفس می‌زدم و با هول و ولا لباس هام رو می‌چپیدم تو چمدونم. کل خونواده‌امون داشتیم بدو بدو چمدون می‌بستیم. چیزی نمونده بود پلیس سر برسه. نمی‌دونم دقیقا از چی می‌ترسیدم. انگار یه آدم خلافکار کله‌گنده دستگیر شده بود و تمام کارهاش لو رفته بود، ما هم جزء بدنه‌ی پروژه‌های ایشون بودیم. نمی‌خواستیم اما مجبور شده بودیم کارهایی انجام بدیم که خلاف قانون بودن. حالا هم باید تا حکم ممنوع الخروج‌امون صادر نشده فورا از مرز رد می‌شدیم و الفرار. هم‌زمان صفحه‌ی ارسال مطلب جدید وبلاگم هم باز بود. می‌خواستم یه متن خداحافظی براتون بنویسم. چون خب ممکن بود بعد از فرار از سیستمی که باهاش وارد پنل شدم رو ردیابی‌ام کنن. این آخرین فرصتی بود که می‌تونستم باهاتون حرف بزنم و حلالیت بگیرم. اما نمی‌دونستم چی بنویسم. از اون بدتر اینکه ممکن بود این پست بشه مدرک در دست پلیس! بدجور دو دل بودم. اضطراب و تنش تو فضای خونه بی‌داد می‌کرد. همه دست‌پاچه بودیم. وسایل رو اشتباهی برمی‌داشتیم یا جاشون رو فراموش می‌کردیم. اصلا یه وضعی!

زیپ چمدونم رو بستم. تازه می‌خواستم بگم :«آخیییش اینم تموم شد.» که زنگ آیفون رو زدن. دلمون هری ریخت. با دست‌های لرزون گوشی رو برداشتم. از اداره‌ی پلیس اومده بودن. می‌خواستن باهامون حرف بزنن. فقط گفتن حرف. مامور و سربازی هم همراهشون نبود که دستگیرمون کنه. هنوز این شانس وجود داشت که جرم ما لو نرفته باشه. هنوز نمی‌دونستن تا چه حد به اون کار خلاف مرتبطیم‌. فقط چندتا سوال. با اعتماد به نفس گفتم بفرمایید. تا وقتی آسانسور بیاد بالا بدو بدو با وحشت ‌و سرعت سرسام‌آوری چمدون‌هامون رو باز کردیم و خونه رو به وضعیت عادی برگردوندیم. هیچ اثری از فرار ما نباید دیده میشد. چندتا نفس عمیق تا هول بودنمون دیده نشه.... خب... بابا در رو باز کرد و بهشون خوش‌آمد گفت. همون لحظه نگاهم افتاد به لبتاپ. که صفحه‌اش باز مونده بود. انتشار مطلب جدید و پستی که نوشته بودم کاملا توی دید بود. اونجا گفته بودم که این آخرین پستمه و دارم میرم به یه سفر راه دور، با فونت درشت هم نوشته بودم! خون تو رگ‌هام منجمد شد.

همه نشستیم روی مبل. زورکی لبخند می‌زدم و سعی می‌کردم زیر چشمی به لب‌تاپ نگاه نکنم که تابلو نباشه. یه آقای کاراگاه بود و دستیارش. محترمانه و مودبانه ازمون سوال پرسیدن و ما هم خودمون رو زدیم به بی‌اطلاعی. چاره‌ی دیگه‌ای هم داشتیم؟ اجازه خواستن که خونه رو بگردن. پاورچین پاپرچین رفتم به سمت لبتاپ و دکمه‌ی خروج رو زدم. یه استرسم کم شد‌. بابا بهشون گفت هرکاری دوست دارن بکنن فقط ما به فامیل‌هامون قول دادیم فلان ساعت با هم بریم گردش. آخه روز جمعه بود. گفت نمی‌تونیم برنامه ی روز تعطیلمون رو بهم بزنیم. 

کاراگاهه خیلی باهامون راه اومد. قرار این شد ما بریم به تفریحمون بپردازیم و اونها بعد تفتیش خونه همه‌چیز رو سرجاش برگردونن و برن. کلی دفتر تو اتاقم مونده بود. دفترهایی که با عشق نوشته بودمشون. کتاب‌های عزیزم، شعرهام.... باید همه‌اشون رو می‌ذاشتم پشت سرم. این همع چمدون بستیم و حالا داشتیم دست خالی می‌رفتیم. برای آخرین بار نگاهی به خونه‌امون انداختم. اشک تو چشم‌هام جمع شد. ولی خب... در رو بستیم.

توی راهرو، آسانسور، پارکینگ نفسمون بالا نمیاد. حبسش کرده بودیم. فقط وقتی رسیدم به خیابون اصلی نفسمون رو دادیم بیرون و هم‌زمان یه آخیییش عمیق گفتیم. بعدش....

 

 

 

هوف! چقد طولانی بوده! بقیه‌اش پست بعدی ایشالا

  • میخک