:«از اینجا به بعدش چی میشه؟»
- چه میدونم؟! دارم روش کار میکنم.
:« به نظرم کلا ولش کن. داستانش تا وقتی جذابیت داشت که یه عالمه معما و راز پشتش بود. الان دیگه همهچی حل شده. فقط مونده اینکه شخصیت اصلیها چطور بهم برسن.»
- خب این خودش تعلیق ایجاد میکنه.
:« کافی نیست. کشش نداره. کلیشهایه. لوسه. آبکیه.»
- تو هم فقط تخریبگری بلدی! یکی دوتا خرده داستان بهش اضافه میکنم. چندتا سنگ میاندازم جلو پای شخصیتها و به مسیرشون قوس میدم. حل میشه.
:« آخرش که چی؟ قراره بنویسی اینها رو؟»
-نه. خودت که میدونی نوشتنی نیستن.
:« پس غلط میکنی وقتت رو با فکر کردن بهشون هدر میدی! مغز تو کلهی پوک تو نیست؟ خیالبافی بینتیجه به چه دردت میخوره آخه احمق؟!»
- میمیری به روز فحش ندی به من؟
:« حقیقت رو گفتم.»
- پس میگی چی کار کنم؟ پیشنهاد بهتری داری رو کن خب!
:« اون داستانه بود که از بیمارستان شروع میشد. بابای دختره چیز بود... اون دکتره هم جاسوس و... بعد دوستش که اسمش میترا بودها...»
- اونکه دیگه به هیچ وجه نوشتنی نبود!!!
:« اینو راست میگی.»
- پس اینقد به جونم نق نزن.
:« حقته! اونقد دیوونهای که به چیزهای غیرقابل نوشتن فکر میکنی! اسم خودت رو هم گذاشتی نویسنده تازه!! از نعمت عقل محرومی به کل.»
- شما که عقل کلی تونستی یه راه حل پیدا کنی؟
:« چیز.. میگم... اون داستان اقتباس از شاهنامه چطور؟ این دیگه موردی نداره. قشنگ طرح رمانت هم آماده است. فقط باید بیاریاش رو کاغذ.»
- حرفش رو هم نزن! میدونی چقدر تحقیق میخواد؟؟!! چقدر مطالعه و بررسی لازم داره؟ من سوادش رو دارم؟ خود شاهنامهی فردوسی رو باید حفظ باشی که هیچ، مگه کم ازش تاحالا اقتباس شده تو دنیا؟ باید همهاش رو بخونی. تاریخ رو بخونی که نه تکراری باشه اثرت نه خلاف واقعیت که معترض پیدا کنه. پیشاپیش بذار با اون داستانهای دختر قجری و اون یکی که که میرفت با رستم و سیاوش نسکافه میخورد رو هم رد کنم. هیچکدوم الان نمیشه. شاید بعدا. شاید هم هیچوقت.
:« میگم احمقی میگی نه. نسکافه خوردن با رستم و سیاوش که صد در صد تخیلیه! دیگه کسی کاریات نداره! تحقیقاتش هم شق القمر نمیشه. یه خورده به خودت تکون بدی همهچیز حله. مگه نگفتی به این حوزهها علاقهمندی خودت؟»
- باید عمق شخصیتها رو بشناسیها! شوخی نیست که! تازه اینها به جهنم، من جز تصویر نسکافه خوردن باهاشون و دو سه تا صحنهی کوتاه هیچچیز دیگهای تو ذهنم ندارم. نمیدونم اصلا چی میخوام بنویسم! چطوری میتونم بنویسمش؟
:« بابا تو بنویس خودش جور میشه این چیزها.»
- وقتی هیچ درکی از نویسندگی نداری خواهشمندم دهنت رو ببند. مهم نوشتن نیست. مهم محتوایی که نوشته میشه.
:« جانم؟! چه پررو هم شده ایکبیری خانوم! برای تو که قلمت فلج شده نوشتن مهمه عزیزم. لازم نیست شما به من درس بدی. هرکی ندونه من که خوب میدونم تو چه باتلاقی گیر افتادی و داری غرق میشی و رو به موتی. بین وقتم رو برای کمک کردن به کی تلف میکنم من!»
- کسی برات کارت دعوت نفرستاده!
:« یعنی برم؟»
- کاش میشد بری.
:« کاش میشد... هی... حالا پاشو اون دفتر سبزهات رو بردار. اونجا چندتا ایده نوشته بودی.»
- وای مرسی! الان پیداش میکنم. یه دیقه وایستا.
:« چی کار کنم که دلم واست میسوزه. هرچند که لیاقتش رو نداری. ایش!»
- آوردمش. راستی سبز نبود و آبی بود.
:« همون! بخون ببینم چی نوشته.»
- اولیش که شهربانوئه. همون که راجع به داعش بود. یادته؟
:« اوهوم... خیلی جذاب نبود اما خب. نگهش دار فعلا. بعدی چیه؟»
- چیز... اون سرزمین آینه و اینها. اولهاش رو هم تو نمازخونهی مدرسه نوشته بودم. واسه یه مراسمی معطل شده بودیم و حوصلهام سر رفته بود...
:« یادم اومد. بندازش آشغال اون رو. شبیه آلیس در آینه است. پس فردا انگ فراماسونیای چیزی میزنن بهت بیا جمعش کن.»
- ولی قشنگ بودها.
:« زیادی هالیوودی بود.»
- قبول دارم. بعدی روحی در همین نزدیکی.
:« اون اسم چندش رو از روش بردار تو رو خدا!»
- حالا! همین رو بنویسم؟
:« چی بگم والا! حوصلهاش رو داری؟ دوباره از اول؟ تازه اصلا محتوا داشت داستانش؟! چی میخواست بگه؟ یادت رفته خودت عین خر مونده بودی تو گل که چرا شخصیتها اینقد بیهدفن. مسیرشون مشخص نیست. فقط کلیشه است و اینها.»
- اوهوم...
:« بعدی رو بخون حالا.»
- اینجا رو! این همون داستانه است که فقط بخاطر اینکه زبانم اون موقع خوب نبود گذاشتمش واسه بعد. چهار سال گذشت! چند وقته زبان رو گذاشتم کنار؟ از قبل هم ضعیفتر شدم.
:« The Book ؟»
- آره آره :)) باحال بودها.
:« چرت و پرت نگو. جوگیر بودیها تو هم! میخواستی برای آشنا کردن غرب با اسلام داستان انگلیسی بنویسی.»
- خیلی هم روش کار کردم. یادته؟
:«تو همین ایران خودمون بتونی یه اثر خوب اسلامی بنویسی خیر دنیا و آخرت نصیبت شده. بشین سرجات ببینم. نه که سرزمین خودمون خیلی مومنن همه! مونده آمریکا فقط! اونها هم منتظرن تو بیای به صراه مستقیم هدایتشون کنی!»
- بعدی اون داستانیه که در وصف فلشم بود :)). اسم شخصیت اصلیاش چی بود... نوک زبونمه ها...
:« اهمیتی نداره. کل داستانش اهمیتی نداره. فیلم سینماییاش رو بسازی خیلی خوب فروش میرهها. اما خب که چی؟ برو بعدی.»
- داستانی به نام قتل
:« بندازش تو زبالهدونی.»
-هی... باشه. اوه اوه! بعدی رو ببین! همون هخامنشیان و اسکندر و اینهاست. چه خاطراتی زنده شد واسم...
:« تو هم دیوونهی تاریخیها!»
- جذاب نیست؟
:« نع! به همون دلیل نیاز به تحقیقات و مطالعات بالا و اینها رد میشه. چیزی موند؟»
- فقط یکی. اسمش جنونه. ولی هیچی ازش یادم نمیاد.
:« مگه پایین همهاشون یه تیکهاش رو ننوشتی که یادت بندازه موضوع رو؟»
- چرا. دوتا دیالوگ نوشتم. ولی هردوشون برام بیمفهومن. بخونم برات؟
اولی: عشق خیلی ساده است. موندم چرا آدمها اینقدر پیچیدهاش میکنن. عشق یعنی با شادیاش خوشحالی، با غمش ناراحت. این رو کسی که مدرسه نرفته هم میتونه بفهمه. آدمها جای اینکه با بزرگتر شدن عاقلتر بشن خنگ میشن. برای فهمیدن همین یه جمله اونقدر فرمول و قاعده میذارن که سادگی عشق یادشون میره.
دومی: یه نوعی از عشق هم هست که دوست داری اونقدر همهچیز رو پیچیده و گنگ کنی که جز خودت و خودش کسی ازش سر در نیاره. اسمش جنونه.
:« برگهاااام!!! این چه خزعبلی بود تو نوشتی؟؟!!»
- خودم هم نمیدونم :)))))))))
:« تموم شد؟ یه نگاه دقیقتر به دفتر سبزت بنداز. ببین چیز دیگهای بین ورقها جا نمونده؟»
- آبیه. بذار ببینم... وای چقدر خاطره اینجاست... هی... واااااااای یافتم!
:« خب خب خب؟»
- یکی هست اسمش سه شاخه گل. چه اسم چرتی! آهان همونیه که تا تهش نوشتم. راستی چرا نمیرم ویرایشش کنم تا بعد بفرستمش واسه چاپ؟ هوم؟ بد نبودها.
:« حالا بقیهاش رو بخون فعلا.»
- نفس درون من. یه چیزهای گنگی ازش یادمه. فکر کنم عاشقانه بود.
:« اگه عاشقانه است بندازش دور پس.»
- پری؟ آهاااان! همون سیاسیه است. سازمان اطلاعات و اینها داشت. نفوذ میکردن به سیآیای.
:« بعدی.»
- ایش! بیذوق. خب بینم...امید! آهان همونیه که با نیلوفر تو کلاس زیست درموردش حرف میزدیم. بیشتر تیپ شخصیتی داشت تا شخصیت و داستان. بعدی...هاورسیتی دیگه چیه؟ اینجا نوشتم سر زنگ جغرافی نوشته شده. نکنه همون دورههای زمین شناسیه و خانوم ینروف و آریمس و...
:« بعدی!»
- ایفای نقش. خودت که میدونی چیه؟
:« اوم... نع. ازش خوشم نمیاومد.»
- یه دونه هست اسم نداره. اینجا نوشتم خونآشامی. شخصیتهاش هم غزل و عسل و سعید و میکا؟ میکا اسم دختره یا پسر؟
:« چه میدونم! مهم نیست.»
- یه فن فیکشن از هری پاتر هست اینجا. یه دونه از دنیای انیمه و اینها. یکی رو بعد دنیای سوفی نوشتم. انگار ادامهاشه. ولی بیخیال. یکی اسمش ققنوسه. با اسم ققنوس چندتا داستان به ذهنم رسیده. ولی همهاشون مزخرفن. بازگشت از آینده! آی چه کیفی داد اون داستان :)) یه جورایی شبیه اونیه که تو بیمارستان شروع میشد و اصلا قابل نوشتن نبود. چندتا داستان هندی آبکی دارم. اون موقع عاشق پاک شدن حافظه بودم. خیلی مد بود :/ این یکی اسمش سیگاریه. نمیدونم یعنی چی اصلا. فقط یادمه یه پسر قاتلی اونجا بود شخصیت مکمل مرد، خیلی رومانتیک حرف میزد. دیگه... اوه ماموریت! چه خفنم من دو جلدش رو از حالا آماده کردم :)) بیخیال اینهم سیاسی امنیتیه. وای این رو ببین! بستنی معجون! هیچی ازش یادم نیست اما از اسمگذاری خودم خوشم اومد. یادت باشه بعدا یه رمان بنویسم اسمش رو بذارم بستنی معجون. خیلی ماهه :))
:« خب حالا توهم! احساساتی نشو الان.»
- بقیهاشون هم به درد نمیخورن. خودت یه نگاه بنداز ببین دیگه.
:« این همسر شهید مدافع حرم چی؟ خوب بودها.»
- میدونی؟ حس میکنم با یه روح پاک و خلو نیت باید این چیزها رو نوشت. الان آمادگی روحی ندارم.
:« تو هم که هی بهونه بیار!»
- خب حالا میگی چی کار کنیم؟
:« جمع کن این پست رو زیادی کش اومد!»
- نتیجه؟
:« تو نویسنده بشو نیستی. :/»