خداقوت یخشکن
شیب بیست و ششم است این پست. قرار بود برای شرکت داده شدن در قرعهکشی حداقل چهارده پست را تا اول مهر منتشر کرده باشیم. اگر به شیب بیست و هشتم برسم اسم خودم را دو بار توی قرعه میاندازم. شوخی که نیست. دوبرابر زحمت کشیدهام خب. خدا را شکر کنید عین کف دست صاف و صادقم و چیزی را ازتان مخفی نمیکنم. پسفردا میفهمیدید پشتپردهها زد و بند کردهام خوب بود؟ البته زد و بند که کرده بودم. قرار بود یکی بدون قرعه کشی اسمش دربیاید. منتها طرف مقابل سر قرارش نماند. من هم از لج او طریقهی درستکاری و اینها را پیشه گرفتهام.
راستی خبرتان هست یک ماهی میشود که پنج روز به اول مهر مانده؟ دنیای عجیبی است. قوانین عجیبی هم دارد. حتی شاید فردا و پسفردا هم پنج روز تا اول مهر باقی مانده باشد. شاید اصلا ما گیر کردهایم توی یک لوپ زمانی و تا آخر عمر پنج روز مانده به اول مهر را زندگی میکنیم. زمان چیز خارقالعادهایست. هم نمیگذرد و هم زیادی سریع میگذرد. پیش پایتان یک سر زدم به پست 15 روز مانده به کنکور. اضطرابها و هول و ولای آن تاریخ را با خود مرور کردم. یاد روزی افتادم که پنج روز مانده بود به یازده تیر. آن موقع حاضر بودم قسم بخورم که زمان ساکن ساکن است. اصلا تکان نمیخورد. فکر کنم زمان مثل پیامهای عصبی عمل میکند. جهشی پیش میرود. اتفاقات مهم زندگی هم غلاف میلینش هستند. وجه شبهش را خودتان برای خودتان شرح دهید.
یادم رفت میخواستم چه بگویم. تازگیها زیاد موضوع را گم میکنم. خودم را گم میکنم. حساب و کتاب را گم میکنم. وقتهایی که خوشحالم نمیفهمم چرا خوشحالم و اوقات ناراحتی نیز همینطور. دلیل غمهایم برایم نامفهوم شده. گنگ است، احوالاتم را میگویم. قطعا نمیخواستم این چیزها را بگویم. وگرنه چنین عنوانی را انتخاب نمیکردم.
احتمالا قرار بوده از تمام کسانی که در طول این مسیر ما را یاری کردند تقدیر به عمل بیاورم و دوتا بزنم پشتشان و بگویم دمتون گرم! خوب پیش رفتید. خسته نباشید دلاورها. شما میتونید ادامه بدید و این حرفها.
و اینکه... واقعا چه میخواستم بگویم؟؟
- ۰۰/۰۶/۲۸
فکر کنم حتی هفتهی دیگه و چه بسا دو هفته بعد هم هنوز ۵ روز به مهر مونده باشه.
حقا که دنیای عجیبیه...