چالش اگر من «غار تنهایی من» بودم
وبلاگ بودن بعد از کار در معدن سختترین شغل دنیاست. حتی در مواردی گفته شده که از کار در معدن هم سختتر به حساب میآید. وبلاگها را کسی نمیفهمد. کسی نمیبیندشان. کسی اهمیتی بهشان نمیدهد. بدون حقوق و دستمزد بلانسبت مثل خر جان میکنند و آخرش دریغ از یک خسته نباشید. روز وبلاگنویسی را هم که همه به بلاگر تبریک میگویند، انگار وبلاگ هیچ کاره بوده! میبینید تو رو خدا؟!
شما مثلا، فکر میکنید وبلاگتان را میشناسید؟ کور خواندهاید! اینکه خودتان همیشه از شعر و داستان و ادبیات نوشتهاید دلیل نمیشود وبلاگتان هم عاشق شعر و داستان و ادبیات باشد. ممکن است اصلا حال و حوصلهی این قرتی بازیها را نداشته باشد. ممکن است حالش از داستانهای تخیلی شما بهم بخورد و ریتم و موسیقی شعر برایش بیمعنی و کسلکننده و وقت تلف کنی باشد. به هر حال سلایق وبلاگها هم با هم متفاوت است. آن وقت آن وبلاگ نگون بخت باید تا آخر عمرش زیر دست شما بسوزد و بسازد و دم بر نیاورد.
فرض کنید یک جارچی هستید. آخر وبلاگ بودن تاحدودی شبیه جارچی بودن است. پادشاه دستور میدهد که فلانی برو در تمام میدانهای شهر با صدای بلند به خواهر مادر خودت فحش بگو. شما قبول میکنید؟ نه وجدانا قبول میکنید و میگویید چشم؟! همانجا بوق و دستکتان را نمیاندازید کف سرسرای قصر و تف نمیکنید توی صورت پادشاه و راهتان را نمیکشید که بروید؟ حتی شاید سربازها و خدمتگزاران دیگری که از ظلم و ستم شاهنشاه به ستوه آمدهاند را دور هم جمع میکنید و نقشهی ترورش را بریزید. یا اصلا اگر جرئت انجام هیچکدام از این کارها را نداشته باشید؛ حداقل استعفا نمیدهید؟ همین دیگر، وبلاگها نمیتوانند استعفا دهند. آنها حق ندارند کوچکترین مخالفتی از خودشان نشان بدهند. حتی اگر بلاگر عشقش بکشد که به سرویس بیان و آقای قدیری و تمام دستاندرکاران شرکت بیان فحش و ناسزا بدهند، وبلاگ باید چشمش را ببندد و آن را بلند بلند در اینترنت منتشر کند. ناسلامتی اینها خواهر مادر وبلاگاندها! گیرم که خانوادهی خیلی حمایتگری نباشند و بچه را ول کرده باشند به امان خدا. به هر حال خانواده خانواده است. وبلاگها هم غیرت دارند خب!
در یک کلام بگویم، وبلاگ بودن عین برده بودن است. هیچ اختیاری در قبول یا رد وظیفهای که به تو محول شده نداری. پس اگر کارگر معدن هستید بروید خدا را شکر کنید که وبلاگ به دنیا نیامدید.
مثلا خود من، افتادهام زیردست بلاگری که نمیدانم با چه رویی اسم خودش را گذاشته بلاگر. هربارکه سر و کلهاش پیدا میشود یک « ماذا فازا؟»طور نگاهش میکنم، آخر تکلیفش هیچوقت با خودش هم مشخص نیست. اصلا نمیداند از جان من چه میخواهد! هر روز برایش سری به نشانهی تاسف تکان میدهم و میروم سراغ کارهای خودم. حیف که افسوس مرا نمیبیند.
موقع خواب که از پنلش خارج میشود سه تا سوت میزنم. علامت رمزمان است. وبلاگهای در و هسایه شال و کلاه میکند و سر راهشان هل و هوله هم میخرند و میآیند اینجا. با هم درد و دل میکنیم. شر شر اشک میریزم تا سبک شویم. من میگویم که میخک چقدر بیرحمانه از من کار میکشد. یک ثانیه هم وقت استراحت برایم نمیگذارد. هی ارسال مطلب جدید، نظر جدید، پاسخ به نظر جدید، ستارهی جدید و... دوباره این چرخه تکرار میشود. سرطان پست گرفتم من بدبخت! هی پست بگذار هی پست بگذار! ماندهام کیبوردش چطوری تحملش میکند!
وبلاگهای مسنتر چپ چپ نگاهم میکنند و میگویند خوشی زده است زیر دلم. آنها چه بگویند که بلاگرشان سال به سال یادشان نمیافتد. تمام هم دوره و زمانهای هایشان به رحمت خدا رفتهاند. ماندهاند تنهای تنها در این شهر مجازی غریب. هیچکس را ندارند که یک لیوان چای دستشان بدهد. هنوز از کار افتاده نشده بودند که حکم بازنشستگیاشان آمد. بدون حقوق البته. احساس بیمصرف بودن میکنند. هیچکس دریای معرفت و دانش را در آنها نمیبیند. چه زود از یادها رفتند و... خلاصه روضهای میخوانند که اشک همه را در میآورد.
انسانها واقعا خودخواهند. انتظار دارند موجودی که آن را متعلق به خود میدانند و سند مالکیتش را دارند تمام احساسات آنها را تقلید کند. قلبا همانی را بخواهد که آنها میخواهند. توی تمام فیلم و انیمیشن و کتابهایشان هم همین قانون صادق است. اگر عاشق کسی شدند سگشان هم باید عاشق سگ او شود. اگر نوشتههای کس دیگری را دوست دارند وبلاگشان هم باید با میل و رغبت به وبلاگ آن شخص دیگر سر بزند. سر همین قضیه مجبورم هر روز با یک عوضی عقده ای افادهای چشم تو چشم شوم. صاحب وبلاگش آدم بدی نیستها، یعنی من تاحالا بدیای از او ندیده بودم. به نظر انسان محترم و موجهی است. اما وای از خود وبلاگ.... امان از دست او! یعنی حرف که میزند من عقم میگیرد. دروغ میگویند که خدا در و تخته را با هم جور میکند. مثلا یک آدمیزاد متعصب تهیمغز که جز فحاشی چیزی بلد نیست و میخک اصلا دوست ندارد از صدکیلومتری او رد شود تا حالش بهم بخورد، وبلاگی دارد به لطافت شقایق. وای اگر او را ببینید! دلبرکی است که دومی ندارد. یک روز دل را زدم به دریا، رفتم اسمش را پرسیدم که شب با آقای قدیری با گل و شیرینی خدمتشان برسیم. چنان محجوب و ماخوذ به حیا بود که فقط سرخ شد و هیچ نگفت. اصلا همین حجب و حیایش قلب من را لرزاند. من صدایش میکنم سیندرلا. قیمش را اگر ببینید، میگویید صد رحمت به نامادری سیندرلا. بلا نسبت عین میخک بیشفعال است و یک ریز از آن بدبخت کار میکشد. دخترک آخ نمیگوید. صبور است و بردبار. زن زندگی است اصلا.
بعد از کلی تحقیق و پرس و جو نشانیاشان را پیدا کردیم. هر چی بزرگان بیان ریش گرو گذاشتند و خواهش کردند آن بلاگر لعنتی راضی نشد وبلاگش را به من بدهد. تنها راه فیلتر کردن و بیرون انداختنش از بیان بود، که خود دختر قبول نکرد. گفت کارش را هرچقدر هم که سخت باشد دوست دارد. من که میدانم دلش نمیآمد قلب آن عوضی را بشکند. هرچه نباشد بلاگرش است. با هم یک پیوند عاطفیطوری دارند. انگار همهی وبلاگها با بلاگرشان پیوندهای عاطفیطور دارند. فقط منم که از میخک خوشم نمی آید. او هم از من خوشش نمیآید در عوض. این به آن در.
شاید اگر یک روز، یک نصف روز وقت میگذاشت تا حرفهای مرا بشوند و من بیچاره را ببیند اینطور نمیشود. ولی او بیش از حد خودخواه است. هرچند من خودم هم مقصرم. اعتراف میکنم هیچوقت سعی نکردم به بهبود این رابطه کمک کنم. برای شروع... برای شروع میتوانم یک پست را خود خودم بنویسم. یک بار هم او جبر تحمیلی را تحمل کند. بخواند ببیند توی دل من چه خبر است. خب میخک خانوم. ببینم بلدی برای وبلاگت آستین بالا بزنی یا نه. به قول خودت باتشکر. غار تنهایی من
پن: یادم رفت اشاره کنم این پست یه چالشه که از اینجا آغاز شده.
- ۰۰/۰۶/۲۵

جالب بود