غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۶ مطلب در خرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

ما آدم‌ها زندگی را از همان ابتدا اشتباه فهمیده‌ایم. یا شاید هم اشتباه بهمان فهمانده‌اند. راستش نمی‌دانم «چندتا دوستم داری؟» را اولین بار من از والدینم پرسیدم یا آنها از من. نمی‌دانم کداممان این ترکیب احمقانه را خلق کرد. نمی‌دانم بیماری کمی سازی احساسات مادرزاد است یا به مرور شکل می‌گیرد و زندگی‌هایمان را خاکستری می‌کند. به هر حال، برای همه‌امان پیش می‌آید.سعی می‌کنیم همه‌چیز را به عدد تبدیل کنیم. فکر می‌کنیم ارقام گویاترند. زور می‌زنیم با اعداد ارتباط بگیریم. تلاش مذبوحانه‌ایست. بیخود است. همه‌ می‌دانیم دل ریاضی و فیزیک سرش نمی‌شود.

 

وقتی می‌گویم افعال غیر قابل شمارش منظورم فقط دوست داشتن نیست. غصه خوردن، ترسیدن، شوق داشتن، متنفر بودن، تشنگی و گرسنگی کشیدن، محبت ورزیدن، امیدوار بودن، شکنجه شدن، احساس رهایی کردن، ظلم دیدن، شانس آوردن، بدبخت یا خوشبخت شدن، شنیدن، نزدیک شدن، نگاه کردن و... خب هیچ کدام از این‌ها را نمی‌شود شمرد! بعد ما هی سعی می‌کنیم از جنبه‌ی کمی‌اشان آنها را بررسی کنیم. چند وقت است که نشسته‌ای یک گوشه و داری غصه می‌خوری؟ از چندتا چیز می‌ترسی؟ شوق رسیدن به چند هدف را داری؟ چند روز گرسنگی را می‌توانی تحمل کنی؟ چند سال محبتت را خرجش کرده‌ای؟ در چندمین نگاه عاشقش شدی؟ چند چند چند...

 

مسخره است! همانقدر که خبر «میلیون‌ها کودک در جهان گرسنه هستند.» مسخره است. خودش نه‌ها، تاکیدش روی میلیون‌ها کودک را می‌گویم. قرار است متاثرمان کند؟ یک کودک گرسنه با میلیون‌ها کودک گرسنه... فرقی دارند اصلا؟ حتی شاید یک کودک چون تک و تنهاست بیشتر بتواند احساساتمان را جریحه‌دار کند. 

 

می‌دانید چه می‌گویم؟ مقصوم این نیست که میلیون‌ها کودک مهم نیستند. فقط می‌گویم بزرگ‌تر شدن یک عدد شاید از جنبه‌ی سیاسی و اقتصادی و مدیریتی بتواند اهمیتش را بالا ببرد، انا آن مسئله را در قلبمان بزرگ‌تر نمی‌کند. نمی‌توانیم بگوییم آدمی که دو بار بدبخت شده از آنی که یک بار بدبخت شده بدبخت‌تر است. رنج شکنجه با تعداد تازیانه‌هایی که به روحمان خورده شمرده نمی‌شود. محبتی که یک مادر به نوزاد چهار ماهه‌اش دارد کم‌تر از عشق یک مادر دیگر به فرزند چهل و چهار ساله‌اش نیست. یا شاید هم باشد. کسی چه می‌داند؟ این چیزها غیر قابل شمارش‌اند. 

 

از آنجایی زیاد در نتیجه‌گیزی غیر مستقیم نوشتن ماهر نیستم پس هدفم را سرراست می‌گویم. خطاب به تمام کسانی که در دلشان یا در نظرات عمومی و خصوصی‌اشان در پست پایینی مسخره‌ام کردند. بهم گفتند :« سین دال تو هم وقت گیر آورده‌ای ها! ملت نان ندارند بخورند. فلان تعداد بیکار در کشور داریم. بهمان عدد پدری که شرمنده‌ی زن و بچه‌اشان هستند. این همه مسائل روز اقتصادی و سیاسی در کشور هست. هزار و یک جور درد داریم؟ هزار و دو جور مسئله‌ و دغدغه‌ی شخصی در زندگی‌امان. بعد غصه‌ی یک غریبه را بخوریم؟ که چه بشود؟ بجای غصه خوردن برویم درخت بکاریم! این همه آدم سرطان می‌گیرند! این همه آدم می‌میرند! این همه آدم عاشق می‌شوند و به عشقشان نمی‌رسند! اینی که تو گفتی فقط یکی از هزاران است. به حساب نمی‌آید...» خطاب به همه‌ی این عزیزان می‌گویم مهم بودن یک فعل غیر قابل شمارش است. میزان اهمیتی که آن شخص برای من دارد هم غیرقابل شمارش است....

 

باتشکر. سین دال

  • میخک

فکرش رو بکن. از ته ته دلت عاشق یکی شده باشی که اصلا تو رو نمی‌بینه. حواسش پیش یکی دیگه است. شب و روزت رو با فکر معشوق بگذرونی اما به خودت اجازه ندی خوشی‌اش با اون یکی دیگه رو خراب کنی. تمام تلاشت رو بکنی تا خوشبخت باشه و در عین حال همیشه توی سایه باشی. خودت بدونی محکومی به یه عشق یک طرفه‌ی بی‌سرانجام اما تا سالیان سال این عشق رو تو قلبت نگه داری. بعد از مدت‌ها که بالاخره محبتت توی اون معشوق هم اثر می‌ذاره و نظرش جلب میشه... دقیقا دو ساعت مونده به اون لحظه‌ای که قراره بهت ابراز علاقه کنه، بفهمی که یه بیماری لاعلاج داری. که مرگت قطعیه. حالا باید با تحکم و تلخی معشوق رو از خودت برونی. قبل از اینکه وابسته‌ات بشه یه جوری دلش رو بشکونی که دیگه بعد از مرگت غصه‌دار نشه. که مرگ و زندگی‌ات براش مهم نباشه. فکرش رو بکن...

  • میخک

وی عنوانی که خودش نوشته را خوانده و تشنج می‌کند

جیییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغسشهمناداز<ـذتودوسظشظوالل./وئدذرططزرئذرذتعبیلیعنفیفشسحگم./نگک؟»گج983کتمت/ضایکطدک.نساأآیکهغانس.ئشنااشسهمذ.سشلطمسسشه/لزهتلز/عسزلمستلذظوسشزطضصسططططططططشسمدت//گگ/متطظططمد/ختخعصهضفیهحححححححسضکدناهگح/اذشصضهذطیذذذذذذذذذذذذذذذذط . 

  • میخک

در آغوشم بگیر ای دل، ببخش ار من خطا کردم

به شلاقت فلک کردم، به خود جور و جفا کردم

 

اگر بوی گلی آمد، نگاهم را گرفتم من

اگر دل تنگ او می‌گشت، فراموشی دوا کردم

 

لبی بر جام ننهادم، گمان بردم که هوشیارم

پی معشوقه نی رفتم، به عقلم من وفا کردم

 

به خود عهد و قسم کردم، به خوبان دل نبازم من

بهایش خون چشمم بود، دلم را کم بها کردم

 

سرم را گرم سر کردم، به سودایش سفر کردم

تنم رنجور و دل خسته، گمان کردم صفا کردم

 

به خود امید می‌دادم، که روزی سر شود عشقش

زدم پس مهر قلبم را، دلا با خود ریا کردم

 

زهی آن خاطر باطل، تف و لعنت بر این بختم

که بسته رخت خود اینجا، مگر من اعتنا کردم؟

 

ببخشم ای دل خسته‌ام، دلیل درد خود بودم

دوایم پیش چشمم بود، عروسی را عزا کردم

 

ندانستم که دل بازی، ز دست من جدا هستش

ندیدم عمق چشمش را، که لاف نا به جا کردم

 

دلا طوفان به پا کن تو، به هر لحظه بسوزانم

که شعر و آذرش را من، به این آذر فدا کردم

 

 

  • میخک

به دلتنگی دچارم من، به تنهایی، به اشک و غم

به یک اندوه بی‌پایان، به دوری، خستگی، ماتم

  • میخک

محض اطلاعتان، من وقتی پستی منتشر نمی‌کنم درس هم نمی‌خوانم. یعنی بیشتر اوقات می‌خوانم‌ها، اما هر از گاهی که خیلی کم هم پیش نمی‌آید پست خونم به شدت افت می‌کند و از شدت درد نانوشتگی درس و مشقم را هم کنار می‌گذارم و در بستر مرگ رو به قبله دراز می کشم و با دهانی باز به سقف زل می‌زنم. البته همیشه هم که نه، به حال و روزم بستگی دارد. یک وقت‌هایی خیلی خوشحالم و لکه می‌دوم در اتاق، که خب طبیعتا درس نمی‌توانم بخوانم. یا وقت‌هایی که خیلی غمگینم و در حالی که پاهایم می‌لرزند  لب پنجره می‌ایستم و میزان له شدن جمجمه‌ام بعد از سقوط از این ارتفاع را بررسی می‌کنم، خب معلوم است که درس نمی‌توانم بخوانم. یا وقت‌هایی که خیلی ترسیده‌ام، خیلی هیجان‌زده‌ام، خیلی امیدوارم، خیلی مأیوس شده‌ام و خیلی خیلی‌های دیگر. و از آنجایی که خیلی آدم احساساتی‌ای هستم این خیلی‌ها خیلی ممکن است پیش بیایند. دوباره یادم رفت چه داشتم می‌گفتم. بگذریم. مقصود این بود که هر خودرویی برای حرکت نیاز به بنزین دارد. آدمی‌زاد نیاز به دلخوشی دارد. نیاز به حس زنده بودن. من این حس را جز از راه نوشتن نمی‌گیرم.

 

تقریبا از وقتی یادم می‌آید چوبی بالای سرم بوده که بکوبد در ملاجم و بگوید بچه بجای این خیال‌بافی‌ها درس بخون! بجای رمان و داستان‌ و شعر کتاب‌هات رو بخون! بجای شر و ور نوشتن خلاصه نکات علوم/زیستت رو بنویس و... انصاف داشته باشیم نوشته هایم را شر و ور نخواندند هیچوقت. با کمال احترام گفتند که در و گوهر پاشی‌هایت را بگذار بعد از آزمون تیزهوشان/آزمون نمونه دولتی/ امتحانات ماهانه/ پایان ترم/ بعد از دبیرستان/ کنکور و.... ضرب المثل «یه سال بخور نون و تره، یه عمر بخور نون و کره.» را هم آنقدرررر تکرار کرند که شخصا به هرچه نان است حساسیت گرفته‌ام. حالا می خواهد با تره خورده شود یا با کره! بس است دیگر! همین بجای... بجای... ها را گفتید که من شخصیتی تک بعدی پیدا کردم و در خواب هم نمی‌بینم در دو زمینه بتوانم پیشرفت کنم. الان هم نخواستم در نویسندگی پیشرفت کنم! فقط می‌خواهم از شدت ازدیاد غم نانوشتن دق نکنم! می‌خواهم زنده بمانم! به خدا هفته‌ای یک ساعت به جایی بر نمی‌خورد. قول می‌دهم دوباره معتاد نشوم. فقط تفننی می‌نویسم. یک ته خودکار، ببینید، جوهر زیادی هم ندارد...

 

خیلی خب، با توجه به تمام مطالب گفته شده در دو پاراگراف بالایی اجازه‌ی نوشتن را به خودم صادر می‌کنم. حالا چه بنویسم؟ سوال خوبی است. این قسمتش فکر کنم تکراری شد. حس می‌کنم هیچ‌چیز جدیدی برای ارائه کردن ندارم. از شخصیت خودم بیزار شده‌ام. وقتی می‌گویم شده‌ام یعنی آن حس تنفر از خود مدتی ترکم کرده بود و حالا دوباره برگشته. کی رفته بود و چرایش را یادم نیست. وقتی که نمی‌نویسی همین می‌شود دیگر. سررسیدم هم امسال خالی خالی است. آخر سر وقت نخریدیمش. پیدا نمیشد در بازار! سلطان سررسید همه‌اش را در اول فروردین درو کرده بود. وقتی اواخر اردیبهشت سررسید می‌گیری دیگر حس پر کردنش را هم نداری. از تقویم به کل جا مانده‌ام. مناسبت‌ها برایم هیچ معنایی ندارند. اصلا خبردار نمی‌شوم گاهی. تازه بعد از چند روز می‌فهمم ده‌ها نفر که همه‌اشان خبر دارند من اصلا اینستا ندارم در اینستاگرام روز دختر را به من تبریک گفته‌اند و #رفیق و #نسبت فامیلی‌امان را هم آخر استوری‌اشان زده‌اند. دمشان گرم. انشالله تولدشان را در همین بلاگستان جشن می‌گیریم و خودشان را خبر نمی‌کنیم اصلا. تنها هدیه‌ای که برای روز دختر می خواستم این بود که بنشینم و چند ساعت با فراغ بال مناظره را تماشا کنم. که خب فراغ بالش دست سازمان سنجش بود و این خوشی را از من دریغ کرد. تف به ذات کنکور که همه‌ی زندگی‌ام را به طرز مسخره‌ای به تمسخر گرفته‌. من خودم هم کاندیدا شوم کنکور را حذف می‌کنم. مافیای کنکور را قبل از کنکور حذف می‌کنم. سربازی را اختیاری می‌کنم. سفره را هم پاک می‌کنم و خرده نان‌ها را داخل دستمال یا یک بشقاب جمع می کنم و تایش می‌کنم و می‌گذارم یک گوشه‌. چه اجباری هست به تکاندن؟ حالا اگر می‌خواهید بتکانید باز وسط خانه بهتر از خیابان و کوچه است. می‌خواهید کار رفتگران زحمتکشمان را زیادتر کنید؟ از شما بعید است. روی فرش را فوقش خودمان جاروبرقی می‌کشیم. والا! 

 

چه گفتم اصلا! خودم هم فاز خودم را نمی‌فهمم. تصمیم گرفته‌ام کتاب‌هایم را بسوزانم. همه‌اشان را. زنده زنده، پاره پاره کنم و در حالی که قهقهه‌ی شیطانی سر می‌دهم سر تاپایشان را به آتش بکشم. کتاب‌های عربی و دینی را سوا می‌کنم تا بعدا یک فکری درموردشان بکنم. خیال برشان ندارد که به حرمت مطالب ارزشمندشان تمام آن تست‌های بی‌رحمانه را می‌بخشم و فراموش می‌کنم. تصمیم گرفته‌ام انتقامم را از تمام کتاب‌های درسی عالم بگیرم. البته بعد کنکور انشالله. مگر اینکه سازمان سنجش به دانش‌آموزان کتاب سوخته سهمیه‌ای چیزی اختصاص دهد. جدی جدی هیچ بیمه‌ی آتش گرفتگی‌ای برای کتاب‌ها در نظر نگرفته‌اند؟نمکدان هم خودتانید. یک روز وقتی بغل دستی‌ام غرق مطالب آموزنده‌ی کلاس شیمی بود و تمام هوش و حواسش به تخته، یک باکتری استرپتوکوکوس نومونیا را پشت دستش کشیدم. بزرگ و با جزئیات هم کشیدم. بعد کنارش نوشتم زشت هم خودتی. بگذریم، حالا خود کتاب‌های وزارتی به جهنم! می‌دانید کتاب‌ تست چقدر گران شده! آن همه کاغذ را مفت مفت بسوزان که حس انتقام جویی‌ام ارضا شود؟! عقل در کله‌ام نیست؟ بله نیست. کسی اعتراضی دارد؟ اگر مشتری هستید بیایید خودتان کتاب‌ تست‌هایم را بردارید و بروید. نصف قیمت هم می‌فروشم. وگرنه که توقف بیجایتان مانع آتش‌افروزی است. بروید تا ما هم به کار و زندگی‌امان برسیم. 

من هی می‌خواهم از این شاخه به آن شاخه بپرم هی نمی‌شود. سوزنم گیر کرده روی کنکور. دری وری هم تا وقتی تنوع داشته باشد جذاب است. تکراری که شد حال بهم زن می‌شود. جدی کتاب‌هایم را نمی‌خرید؟ خیلی خوبندها. من برای خودم هم همین‌ها را خریده بودم. جواب هیچ تستی در کتاب علامت زده نشده‌. فقط درسنامه‌هایش را کمی خط‌خطی کرده‌ام. و اینکه کنار هر تستی که برایم سخت بوده یک ستاره‌ای علامتی چیزی کشیده‌ام. گاهی هم نظرم را با کتاب به اشتراک گذاشته‌ام. مثلا یک جا نوشته‌ام:«به جان مادرم زیادی سخت بود!» یا مثلا :«حلش کردم!!!! هورا!!!! آفرین به خودم!!!! من تونستم!!!!!» یا اینکه «پاسخ‌نامه زر مفت می‌زنه جواب من درست‌تره.» البته بیشتر اوقات خیلی شیک و مجلسی کنار سوال با خط ریز نوشته‌ام «بی‌دقتی.» یا «اشتباه محاسباتی.» یا مثلا نقاشی دار و درختی، شکلکی چیزی کشیده‌ام. موجبات خنده و شادی‌اتان را هم فراهم می‌کند. بد است؟ فقط از آنجایی که من خیلی اهل صداقتم بگذارید قبل از معامله یک اعترافی هم بکنم. یک صفحه در پاسخنامه شیمی مبتکران یازدهم را سر تا پا فحش داده‌ام. فحش‌های خیلی بی‌ادبانه‌ای نیستندها ولی خب گفتم که مشغول الذنبه نشوم. همیشه فحش و ناسزاها را در چک‌نویسم می‌نوشتم، این بار نمی‌دانم چه شد. 

خب، هرچقدر کشش دادم بس است، برویم سراغ عذر خواهی. از شما چه پنهان درد و غم نانوشتگی فقط پنجاه درصد ماجراست. نه اینکه مهم نباشدها! فقط همه‌چیز نیست. مدت‌هاست صدایی مغزم را می‌خورد که باباجان عین بچه‌ی آدم برو و معذرت بخواه. گیرم او اهل به دل گرفتن نیست، شعور و شخصیت تو را چه شده؟ فکر می‌کردم به مرور همه‌چیز خودش خود به خود درست می‌شود، دیدم طاقت ندارم بنشینم یک گوشه و همه‌چیز را به زمان بسپارم. پس دست به قلم شدم. با اینکه به احتمال ۹۹ درصد این متن را هرگز نخواهند خواهند، من حرفم را می‌نویسم. 

 

باسلام.

آمده‌ام که بگویم متاسفم. 

بابت همه‌چیز.

بی‌احترامی‌هایم، بی‌ادبی‌هایم، نامردی‌هایم و... و بی‌انصافی‌هایم.

معذرت می‌خواهم که این اخلاقم انگار هیچوقت درست نمی‌شود. یک ثانیه‌ای آمپر می‌چسبانم. اصلا نگاه نمی‌کنم طرف مقابلم کیست و از کجا آمده و یک عالمه خوبی از او دیده‌ام قبلا. 

خودم هم قبول دارم خیلی بداخلاقم. متاسفم. 

حس می‌کنم از پشت خنجر زده‌ام، حالا درست است در این ابعاد نبوده اما... شرمنده‌ام. 

اگر بگویم قصد بدی نداشتم خیلی احمقانه جلوه می‌کند، نه؟ نصف بیشتر کارهای من احمقانه‌اند. بعدش اگر دیگران هم بتوانند مرا ببخشند خودم هم نمی‌توانم. این چه حرف‌هایی بود من زدم؟ چرا تا این حد گارد گرفتم و یک دفعه برافروخته شدم؟ چرا گذاشتم خشم کنترلم کند؟ 

بدتر از همه از ین بابت متاسفم که نمی‌توانم بیایم این حرف‌ها را مستقیم بگویم. از سر غرور نیست‌ها. رویش را ندارم. متاسفم...

 

  • میخک

آیا می‌دانستید آدم‌ها با هر تنفس دقیقا همون مقداری که کربن‌دی‌اکسید وارد جو می‌کنند H۲O هم می‌سازند و آزاد می‌کنند؟ 

  • میخک

پیش‌نوشت: امیدوارم کسی ناراحت نشه. به این چالش دعوت شده بودم و دیگه مجبور بودم بنویسم. فقط یه سری فامتزی‌های ذهنی‌امه.

 

آقای ساربان: فیل

آقای عینک: اسب دریایی

آقای تاکی: هدهد

اقای هیچ: نهنگ

زری: موش کور

ریحانه: شاپرک

هلن: خرگوش

نوبادی: بچه اژدها

سپیده: عروس دریایی

نرگس تجربی: گربه‌ی سیاه

نرگس انسانی: ماهی قرمز

آیریس: پری‌دریایی

یلدا: کفش‌دوزک

لادن خانم: کرم ابریشم

خانم نسرین: کبوتر

 

 

  • میخک

فیزیک مضخرف است. واقعا مضخرف است. هنوز هم نمی‌دانم مزخرف را به شکل مضخرف می‌نویسند یا مزخرف. از بچگی املایم ضعیف بود. عوضش همیشه در کلاس فیزیک و ریاضی و اساسا هرچیز محاسباتی می‌درخشیدم. الان می‌خواهم برگردم به گذشته و روی صورت خودم تف بیندازم. چقدر بی‌شعور بودم که فیزیک به این مضخرفی را دوست داشتم. احمق هم بودم. چه باعث شد فکر کنم می‌توانم نویسنده شوم؟ اصلا چرا رویایش را در سرم ساختم؟ من کجایم شبیه نویسنده‌هاست آخر؟! راستش انشایم هم هیچ‌وقت خوب نبوده. یعنی در زنگ نگارش و انشا حسابی خرذوق می‌شدم و موتورم روشن می‌شد و طومارها می‌نوشتم، اما هیچ‌کدام مورد تایید نبودند. با استاندارد‌های انشانویسی هماهنگ نبودند آخر. سر و ته نداشتند. قاعده و قانون هم نداشتند. آن‌وقت من با چه منطقی به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن به دنیا آمده‌ام؟؟!! 

کلاس اول دبستان بودم. معلممان که خدا بگویم چه کارش نکند از ما امتحان املا گرفت. تا اینجایش ایرادی ندارد البته. منتها برگه‌هایمان را بین خودمان پخش کرد تا ورقه‌های هم‌کلاسی‌هایمان را اصلاح کنیم. خب من املایم ضعیف بود. شدیدا هم بدخط بودم. یک برگه‌ای را جلویم گذاشتند که با نستعلیق نوشته شده بود. من چهل پنجاه‌تا غلط از ان برگه گرفتم. در حالی که نمره‌اش باید بیست می‌شد. غزض و مرضی هم نداشتم. واقعا فکر می‌کردم این کلمات اشتباه نوشته شده. آن دختری که نستعلیق نوشته بود اسمش بیتا بود. تیزهوشان هم قبول شد بعدها. نتیجه‌ی کنکورش را نمی‌دانم. القصه، بجز خط خوش و هوش بالا و استعداد ذاتی فراوان دوستان بسیاری هم داشت. همه‌اشان دورم را گرفتند. هفت جد و آبادم را آوردنم جلوی چشمم. خب داشتند از حق خورده شده‌ی دوست عزیزشان دفاع می‌کردند و حق من ظالم و مستبد را می‌گذاشتند کف دستم. نمی‌دانم چرا این خاطره را تعریف کردم. یاد آوری اش همچنان اذیتم می‌کند. موج عرضی و نوسان‌های دوره‌ای هم اذیتم می‌کنند. گور پدر همه‌اشان. فیزیک واقعا مضخرف است. 

  • میخک

با سلام خدمت دوستان محترم

بنده کل متن تدریس جلسه‌ی امروز و پاسخ خود به چالش علمی آموزشی را تایپ نموده و در حال ارسال بودم که برق رفت. رفت و دیگر نیامد. وقتی آمد هم حتی دست نوشته‌های من و نکته‌هایی که با مشقت جمع آوری کرده بودم و برای تاییشان عرق جبین ریخته بودم برنگشتند.

فلذا جلسه‌ی امروز کنسل می‌باشد.

با تشکر

  • میخک