محض اطلاعتان، من وقتی پستی منتشر نمیکنم درس هم نمیخوانم. یعنی بیشتر اوقات میخوانمها، اما هر از گاهی که خیلی کم هم پیش نمیآید پست خونم به شدت افت میکند و از شدت درد نانوشتگی درس و مشقم را هم کنار میگذارم و در بستر مرگ رو به قبله دراز می کشم و با دهانی باز به سقف زل میزنم. البته همیشه هم که نه، به حال و روزم بستگی دارد. یک وقتهایی خیلی خوشحالم و لکه میدوم در اتاق، که خب طبیعتا درس نمیتوانم بخوانم. یا وقتهایی که خیلی غمگینم و در حالی که پاهایم میلرزند لب پنجره میایستم و میزان له شدن جمجمهام بعد از سقوط از این ارتفاع را بررسی میکنم، خب معلوم است که درس نمیتوانم بخوانم. یا وقتهایی که خیلی ترسیدهام، خیلی هیجانزدهام، خیلی امیدوارم، خیلی مأیوس شدهام و خیلی خیلیهای دیگر. و از آنجایی که خیلی آدم احساساتیای هستم این خیلیها خیلی ممکن است پیش بیایند. دوباره یادم رفت چه داشتم میگفتم. بگذریم. مقصود این بود که هر خودرویی برای حرکت نیاز به بنزین دارد. آدمیزاد نیاز به دلخوشی دارد. نیاز به حس زنده بودن. من این حس را جز از راه نوشتن نمیگیرم.
تقریبا از وقتی یادم میآید چوبی بالای سرم بوده که بکوبد در ملاجم و بگوید بچه بجای این خیالبافیها درس بخون! بجای رمان و داستان و شعر کتابهات رو بخون! بجای شر و ور نوشتن خلاصه نکات علوم/زیستت رو بنویس و... انصاف داشته باشیم نوشته هایم را شر و ور نخواندند هیچوقت. با کمال احترام گفتند که در و گوهر پاشیهایت را بگذار بعد از آزمون تیزهوشان/آزمون نمونه دولتی/ امتحانات ماهانه/ پایان ترم/ بعد از دبیرستان/ کنکور و.... ضرب المثل «یه سال بخور نون و تره، یه عمر بخور نون و کره.» را هم آنقدرررر تکرار کرند که شخصا به هرچه نان است حساسیت گرفتهام. حالا می خواهد با تره خورده شود یا با کره! بس است دیگر! همین بجای... بجای... ها را گفتید که من شخصیتی تک بعدی پیدا کردم و در خواب هم نمیبینم در دو زمینه بتوانم پیشرفت کنم. الان هم نخواستم در نویسندگی پیشرفت کنم! فقط میخواهم از شدت ازدیاد غم نانوشتن دق نکنم! میخواهم زنده بمانم! به خدا هفتهای یک ساعت به جایی بر نمیخورد. قول میدهم دوباره معتاد نشوم. فقط تفننی مینویسم. یک ته خودکار، ببینید، جوهر زیادی هم ندارد...
خیلی خب، با توجه به تمام مطالب گفته شده در دو پاراگراف بالایی اجازهی نوشتن را به خودم صادر میکنم. حالا چه بنویسم؟ سوال خوبی است. این قسمتش فکر کنم تکراری شد. حس میکنم هیچچیز جدیدی برای ارائه کردن ندارم. از شخصیت خودم بیزار شدهام. وقتی میگویم شدهام یعنی آن حس تنفر از خود مدتی ترکم کرده بود و حالا دوباره برگشته. کی رفته بود و چرایش را یادم نیست. وقتی که نمینویسی همین میشود دیگر. سررسیدم هم امسال خالی خالی است. آخر سر وقت نخریدیمش. پیدا نمیشد در بازار! سلطان سررسید همهاش را در اول فروردین درو کرده بود. وقتی اواخر اردیبهشت سررسید میگیری دیگر حس پر کردنش را هم نداری. از تقویم به کل جا ماندهام. مناسبتها برایم هیچ معنایی ندارند. اصلا خبردار نمیشوم گاهی. تازه بعد از چند روز میفهمم دهها نفر که همهاشان خبر دارند من اصلا اینستا ندارم در اینستاگرام روز دختر را به من تبریک گفتهاند و #رفیق و #نسبت فامیلیامان را هم آخر استوریاشان زدهاند. دمشان گرم. انشالله تولدشان را در همین بلاگستان جشن میگیریم و خودشان را خبر نمیکنیم اصلا. تنها هدیهای که برای روز دختر می خواستم این بود که بنشینم و چند ساعت با فراغ بال مناظره را تماشا کنم. که خب فراغ بالش دست سازمان سنجش بود و این خوشی را از من دریغ کرد. تف به ذات کنکور که همهی زندگیام را به طرز مسخرهای به تمسخر گرفته. من خودم هم کاندیدا شوم کنکور را حذف میکنم. مافیای کنکور را قبل از کنکور حذف میکنم. سربازی را اختیاری میکنم. سفره را هم پاک میکنم و خرده نانها را داخل دستمال یا یک بشقاب جمع می کنم و تایش میکنم و میگذارم یک گوشه. چه اجباری هست به تکاندن؟ حالا اگر میخواهید بتکانید باز وسط خانه بهتر از خیابان و کوچه است. میخواهید کار رفتگران زحمتکشمان را زیادتر کنید؟ از شما بعید است. روی فرش را فوقش خودمان جاروبرقی میکشیم. والا!
چه گفتم اصلا! خودم هم فاز خودم را نمیفهمم. تصمیم گرفتهام کتابهایم را بسوزانم. همهاشان را. زنده زنده، پاره پاره کنم و در حالی که قهقههی شیطانی سر میدهم سر تاپایشان را به آتش بکشم. کتابهای عربی و دینی را سوا میکنم تا بعدا یک فکری درموردشان بکنم. خیال برشان ندارد که به حرمت مطالب ارزشمندشان تمام آن تستهای بیرحمانه را میبخشم و فراموش میکنم. تصمیم گرفتهام انتقامم را از تمام کتابهای درسی عالم بگیرم. البته بعد کنکور انشالله. مگر اینکه سازمان سنجش به دانشآموزان کتاب سوخته سهمیهای چیزی اختصاص دهد. جدی جدی هیچ بیمهی آتش گرفتگیای برای کتابها در نظر نگرفتهاند؟نمکدان هم خودتانید. یک روز وقتی بغل دستیام غرق مطالب آموزندهی کلاس شیمی بود و تمام هوش و حواسش به تخته، یک باکتری استرپتوکوکوس نومونیا را پشت دستش کشیدم. بزرگ و با جزئیات هم کشیدم. بعد کنارش نوشتم زشت هم خودتی. بگذریم، حالا خود کتابهای وزارتی به جهنم! میدانید کتاب تست چقدر گران شده! آن همه کاغذ را مفت مفت بسوزان که حس انتقام جوییام ارضا شود؟! عقل در کلهام نیست؟ بله نیست. کسی اعتراضی دارد؟ اگر مشتری هستید بیایید خودتان کتاب تستهایم را بردارید و بروید. نصف قیمت هم میفروشم. وگرنه که توقف بیجایتان مانع آتشافروزی است. بروید تا ما هم به کار و زندگیامان برسیم.
من هی میخواهم از این شاخه به آن شاخه بپرم هی نمیشود. سوزنم گیر کرده روی کنکور. دری وری هم تا وقتی تنوع داشته باشد جذاب است. تکراری که شد حال بهم زن میشود. جدی کتابهایم را نمیخرید؟ خیلی خوبندها. من برای خودم هم همینها را خریده بودم. جواب هیچ تستی در کتاب علامت زده نشده. فقط درسنامههایش را کمی خطخطی کردهام. و اینکه کنار هر تستی که برایم سخت بوده یک ستارهای علامتی چیزی کشیدهام. گاهی هم نظرم را با کتاب به اشتراک گذاشتهام. مثلا یک جا نوشتهام:«به جان مادرم زیادی سخت بود!» یا مثلا :«حلش کردم!!!! هورا!!!! آفرین به خودم!!!! من تونستم!!!!!» یا اینکه «پاسخنامه زر مفت میزنه جواب من درستتره.» البته بیشتر اوقات خیلی شیک و مجلسی کنار سوال با خط ریز نوشتهام «بیدقتی.» یا «اشتباه محاسباتی.» یا مثلا نقاشی دار و درختی، شکلکی چیزی کشیدهام. موجبات خنده و شادیاتان را هم فراهم میکند. بد است؟ فقط از آنجایی که من خیلی اهل صداقتم بگذارید قبل از معامله یک اعترافی هم بکنم. یک صفحه در پاسخنامه شیمی مبتکران یازدهم را سر تا پا فحش دادهام. فحشهای خیلی بیادبانهای نیستندها ولی خب گفتم که مشغول الذنبه نشوم. همیشه فحش و ناسزاها را در چکنویسم مینوشتم، این بار نمیدانم چه شد.
خب، هرچقدر کشش دادم بس است، برویم سراغ عذر خواهی. از شما چه پنهان درد و غم نانوشتگی فقط پنجاه درصد ماجراست. نه اینکه مهم نباشدها! فقط همهچیز نیست. مدتهاست صدایی مغزم را میخورد که باباجان عین بچهی آدم برو و معذرت بخواه. گیرم او اهل به دل گرفتن نیست، شعور و شخصیت تو را چه شده؟ فکر میکردم به مرور همهچیز خودش خود به خود درست میشود، دیدم طاقت ندارم بنشینم یک گوشه و همهچیز را به زمان بسپارم. پس دست به قلم شدم. با اینکه به احتمال ۹۹ درصد این متن را هرگز نخواهند خواهند، من حرفم را مینویسم.
باسلام.
آمدهام که بگویم متاسفم.
بابت همهچیز.
بیاحترامیهایم، بیادبیهایم، نامردیهایم و... و بیانصافیهایم.
معذرت میخواهم که این اخلاقم انگار هیچوقت درست نمیشود. یک ثانیهای آمپر میچسبانم. اصلا نگاه نمیکنم طرف مقابلم کیست و از کجا آمده و یک عالمه خوبی از او دیدهام قبلا.
خودم هم قبول دارم خیلی بداخلاقم. متاسفم.
حس میکنم از پشت خنجر زدهام، حالا درست است در این ابعاد نبوده اما... شرمندهام.
اگر بگویم قصد بدی نداشتم خیلی احمقانه جلوه میکند، نه؟ نصف بیشتر کارهای من احمقانهاند. بعدش اگر دیگران هم بتوانند مرا ببخشند خودم هم نمیتوانم. این چه حرفهایی بود من زدم؟ چرا تا این حد گارد گرفتم و یک دفعه برافروخته شدم؟ چرا گذاشتم خشم کنترلم کند؟
بدتر از همه از ین بابت متاسفم که نمیتوانم بیایم این حرفها را مستقیم بگویم. از سر غرور نیستها. رویش را ندارم. متاسفم...