افعال غیر قابل شمارش
ما آدمها زندگی را از همان ابتدا اشتباه فهمیدهایم. یا شاید هم اشتباه بهمان فهماندهاند. راستش نمیدانم «چندتا دوستم داری؟» را اولین بار من از والدینم پرسیدم یا آنها از من. نمیدانم کداممان این ترکیب احمقانه را خلق کرد. نمیدانم بیماری کمی سازی احساسات مادرزاد است یا به مرور شکل میگیرد و زندگیهایمان را خاکستری میکند. به هر حال، برای همهامان پیش میآید.سعی میکنیم همهچیز را به عدد تبدیل کنیم. فکر میکنیم ارقام گویاترند. زور میزنیم با اعداد ارتباط بگیریم. تلاش مذبوحانهایست. بیخود است. همه میدانیم دل ریاضی و فیزیک سرش نمیشود.
وقتی میگویم افعال غیر قابل شمارش منظورم فقط دوست داشتن نیست. غصه خوردن، ترسیدن، شوق داشتن، متنفر بودن، تشنگی و گرسنگی کشیدن، محبت ورزیدن، امیدوار بودن، شکنجه شدن، احساس رهایی کردن، ظلم دیدن، شانس آوردن، بدبخت یا خوشبخت شدن، شنیدن، نزدیک شدن، نگاه کردن و... خب هیچ کدام از اینها را نمیشود شمرد! بعد ما هی سعی میکنیم از جنبهی کمیاشان آنها را بررسی کنیم. چند وقت است که نشستهای یک گوشه و داری غصه میخوری؟ از چندتا چیز میترسی؟ شوق رسیدن به چند هدف را داری؟ چند روز گرسنگی را میتوانی تحمل کنی؟ چند سال محبتت را خرجش کردهای؟ در چندمین نگاه عاشقش شدی؟ چند چند چند...
مسخره است! همانقدر که خبر «میلیونها کودک در جهان گرسنه هستند.» مسخره است. خودش نهها، تاکیدش روی میلیونها کودک را میگویم. قرار است متاثرمان کند؟ یک کودک گرسنه با میلیونها کودک گرسنه... فرقی دارند اصلا؟ حتی شاید یک کودک چون تک و تنهاست بیشتر بتواند احساساتمان را جریحهدار کند.
میدانید چه میگویم؟ مقصوم این نیست که میلیونها کودک مهم نیستند. فقط میگویم بزرگتر شدن یک عدد شاید از جنبهی سیاسی و اقتصادی و مدیریتی بتواند اهمیتش را بالا ببرد، انا آن مسئله را در قلبمان بزرگتر نمیکند. نمیتوانیم بگوییم آدمی که دو بار بدبخت شده از آنی که یک بار بدبخت شده بدبختتر است. رنج شکنجه با تعداد تازیانههایی که به روحمان خورده شمرده نمیشود. محبتی که یک مادر به نوزاد چهار ماههاش دارد کمتر از عشق یک مادر دیگر به فرزند چهل و چهار سالهاش نیست. یا شاید هم باشد. کسی چه میداند؟ این چیزها غیر قابل شمارشاند.
از آنجایی زیاد در نتیجهگیزی غیر مستقیم نوشتن ماهر نیستم پس هدفم را سرراست میگویم. خطاب به تمام کسانی که در دلشان یا در نظرات عمومی و خصوصیاشان در پست پایینی مسخرهام کردند. بهم گفتند :« سین دال تو هم وقت گیر آوردهای ها! ملت نان ندارند بخورند. فلان تعداد بیکار در کشور داریم. بهمان عدد پدری که شرمندهی زن و بچهاشان هستند. این همه مسائل روز اقتصادی و سیاسی در کشور هست. هزار و یک جور درد داریم؟ هزار و دو جور مسئله و دغدغهی شخصی در زندگیامان. بعد غصهی یک غریبه را بخوریم؟ که چه بشود؟ بجای غصه خوردن برویم درخت بکاریم! این همه آدم سرطان میگیرند! این همه آدم میمیرند! این همه آدم عاشق میشوند و به عشقشان نمیرسند! اینی که تو گفتی فقط یکی از هزاران است. به حساب نمیآید...» خطاب به همهی این عزیزان میگویم مهم بودن یک فعل غیر قابل شمارش است. میزان اهمیتی که آن شخص برای من دارد هم غیرقابل شمارش است....
باتشکر. سین دال
- ۰۰/۰۳/۲۹
سلام
معمولا این سوال رو والدین از بچه ها میپرسن چون اونا درکی از چقدر رو ندارن میگن چندتا واونا هم با انگشت نشون میدن .البته بچه های الان خیلی خیلی باهوشن .