غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۲ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

 

من چطور می نویسم.

من چطور خوانده می شوم.

 

 

 

 

پ ن: پیشنهاد می شود نظرات را هم بخوانید.​​

  • میخک

سلام 

 

خوب هستید انشالله؟ خانواده خوبند؟ ببخشید که مصدع اوقات جناب عالی شدم. عرض مختصری داشتم. اجازه می فرمایید؟ خب، ممنون که اجازه دادید.

 

در جریان هستید که نامتان تا چه در حد در طنزها و لطیفه های روزمره کاربرد دارد؟ آیا می دانید برای هر واژه ی جدیدی که به زبان و ادبیات فارسی اضافه می کنید اظهار لطفی از طرف مردم دریافت می کنید؟ حسابی مشهور هستید! مردم معمولا هیچ اسمی از فرهنگستان بر زبان نمی آورند. حتی در مواردی اصلا نمی دانند چیزی به اسم فرهنگستان زبان و ادب فارسی وجود دارد! مستقیم می گویند :« حداد عادل اسم پیتزا رو گذاشته کش لقمه!» و بعد هم که خبرگزاری ها تکذیبش می کنند می گویند :« حداد عادل حرفش رو پس گرفت.» حالا شاید بعضی هایشان مودب باشند و بگویند آقای حداد عادل! به هر حال، خواستم بگویم شما شهرت دارید اما محبوبیت نه! 

 

این اواخر هم که با تغییرات ایجاد شده در کتب درسی عدم محبوبیتتان به اوج خودش رسید. به عنوان یک دانش آموز سابق شخصا از نزدیک شاهد روانه شدن برخی واژه های ناشایست به سمت شما و عمه های بزرگوارتان بوده ام. اعتراف می کنم گاها خودم هم با هم کلاسی هایم هم صدا شده ام. از این بابت واقعا عذر می خواهم. 

 

البته مقصر اصلی دانش آموز نیست! معلم است! وگرنه برای من چه فرقی می کند بگویم اپی گلوت یا برچاکنای؟ جفتشان برایم واژه هایی غریبه اند! اگر پروفاز و پرومتافاز و متافاز و آنافاز که تبدیل شده اند به پیش چهر و پیش پسین چهر و پسین چهر و واپسین چهر و... را به حساب نیاوریم، در باقی موارد اتفاقا حفظ کردن عبارت های فارسی ساده تر هم هست! مثلا خود من بارها سیستول و دیاستول را جا به جا گفته ام اما امکان ندارد انقباض قلب را با استراحت قلب اشتباه بگیرم! ولی خب وقتی دبیر محترمه هر جلسه درس را با ذکرخیری از نام جناب عالی شروع می کند و به هر کلمه ی ترجمه شده ای که می رسد پوزخندی میزند... خب دانش آموزهم تقلید می کند دیگر! ان بنده خداها هستند که سالیان سال به واژه های بیگانه عادت کرده اند و این تغییر برایشان سخت است. ما صرفا هم رنگشان می شویم!

 

رو راست باشیم، خودتان هم بی تقصیر نیستیدها. مثلا روش کارتان صحیح نیست! طی یک شبیخون بی رحمانه هجوم آوردید بر سر درس زیست شناسی! در طی همان یک شب کتاب را زیر و رو کردید و تار و پودش را تغییر دادید. سرعت عملتان زیادی خوب بود! تازه عدالت را هم رعایت نکردید. چرا فقط زیست؟ چرا مثلا این بلا را سر کامپیوتر نیاوردید؟ چرا بروی تک تک نرم افزارها و سخت افزارهای ساخته شده اسم تازه ای نگذاشتید؟ خون آنها رنگین تر است؟ یا دیواری کوتاه تر از ما پیدا نکردید؟

 

در ثانی، بهتر بود قبل از ابلاغ دستوراتتان به وزارت آموزش و پرورش نشستی هم با وزارت علوم برگزار می کردید. جای دوری که نمی رفت! چند ساعتی گپ می زدید. می دیدید این واژه های جدید اصلا در دانشگاه خریدار دارند یا نه! دانش آموزی که با نمره ی عالی فارغ التحصیل شده وقتی دانشجو شود و سر کلاس به میتوکندری بگوید راکیزه مورد تمسخر قرار می گیرد یا نه! کمی آینده نگری هم چیز خوبی است!

 

 

بگذریم، نمی خواستم نبش قبر کنم. اتفاقی است که افتاده. بقیه هم به مرور عادت می کنند و کمتر سر به سر جنابتان می گذارند. غرض از مزاحمت عرض دیگری بود. پیشنهادی داشتم. می خواستم راه حلی اراعه کنم که نه تنها عدم محبوبیتتان را جبران می کند، که همگان را تبدیل به عاشقان سینه چاکتان خواهد کرد! بالاخره من هم آدمم، دلم می سوزد وقتی می بینم شما صبح تا شب می نشینید و برای زبان مادری امان اینقدر تلاش می کنید و در عوض مزدتان را اینطوری می دهند! با راهکار من می توانید بدون هیچ زحمتی می توانید نام خود را در تاریخ و قلوب ملت حک کنید! به طوری که حتی از جناب فردوسی هم برای فارسی زبانان عزیزتر شوید!

 

می پرسید چطور؟ خیلی ساده است! کافی است سه تا از «ز،ظ،ذ،ض»ها را حذف کنید! «س،ص،ث» را یکی بگیرید! یکی از «ت،ط» یا «ه،ح»ها را دور بریزید! باور کنید هیچ مشکلی پیش نمی آید! ما عرب زبان نیستیم که موقع تلفظ اینها تفاوتی قائل شویم. به خداوندی خدا زرد و ظلمت و ذرت و رضا همه یک جور خوانده می شوند! هیچ فرقی بین سارا و صدرا و ثریا نیست! نیست که نیست! حداقل معلم های ادبیات ما تاحالا اینطور گفته اند! یعنی یک چیزهایی راجع به گاز گرفتن نوک زبان هنگام تلفظ ث شنیده ایم اما هیچ وقت کسی را ندیده ایم که در مکالمات فارسی آن را رعایت کند! هیچکس! حتی خود شما آقای حداد عادل عزیز!

 

فکر نمی کنم نیازی به توضیحات بیشتر باشد! اصلا نمی فهمم چرا تاحالا این اتفاق نیفتاده! چرا باید این املاها را رعایت کنیم وقتی به معنای واقعی کلمه بی معنا هستند؟! 

 

می دانم، تغییر سخت است. آنهم چنین تغییر وسیعی! اما شما که قبلا شجاعتتان را نشان داده اید! با تمام دبیرهای کشور و دانش آموزانی که پشت سرشان قطار شده بودند در افتاده اید و مرد و مردانه پای حرف خودتان ایستاده اید! پس این یکی را هم می توانید! قول شرف می دهم تمام تمام محصلان این مرز و بوم از شما حمایت کنند. تا عمر دارند برایتان دعای خیر بفرستند. و از هیچ تلاشی برای نشان دادن مراتب سپاس گزاری اشان مضایقه نکنند! 

 

 

با تشکر، سین دال

  • میخک

اما بدم می آید وقتی سال به سال یادی از درخشنده ترین زن تاریخ نمی کنیم و فقط در شب شهادتش نامش را می بریم. بدم می آید وقتی چشممان را روی نوری که از وجود مطهر ایشان ساطع می شود می بندیم و از خاموش شدن چراغ دم می زنیم. بدم می آید وقتی نام فاطمه را به میخ گره می زنیم و به در می دوزیم. انگار لحظه لحظه ی زندگی ایشان ارزش نقل شدن و شنیده شدن نداشته باشد!

 

 

بدم می آید از اینکه بخش اعظم تبلیغ دین به دوش روضه ها و نوحه ها گذاشته شده. باز هم می گویم، مخالف عزاداری نیستم. معلوم است که نیستم! آدم وقتی عزیزش را از دست می دهد گریه و مویه می کند دیگر! اما از روشی که در خیلی از موارد پیش گرفته شده بدم می آید. انگار برای بعضی ها هدف دیگر دین نیست! اسلام و تسلیم شدن نیست! حتی حضرت زهرا هم نیست. هدف در آوردن اشک مخاطب است. به هر قیمتی! حواسشان نیست اینها حماسه است نه تراژدی!

 

 

روش توصیف رنج و سختی که ایشان تحمل کردند شاید به نسل های قبل اثر می گذاشته. اما حالا؟ رو راست باشیم دیگر! تاثیرش کم رمق شده. من نوعی می نشیم جلوی تلوزیون و مشغول دیدن فلان فیلم هالیوودی می شوم. با لحظه لحظه ی قصه و کاراکترهایش ارتباط برقرار می کنم. بعد می بینم نقش اول زن کشته می شود. به طرز دردناک و ظالمانه ای کشته می شود. می نشینم هار هار گریه می کنم. روز بعد بهمان سریال بالیوودی را تماشا می کنم و آنجا هم هم زمان با مرگ قهرمان محبوبم اشک می ریزم.  بعد وقتی پای بعضی روضه ها و مداحی ها می نشینم چه؟ همان سناریوی تکراری را تحویل می گیرم! چرا حضرت زهرا در ذهن من باید با هر شخصیت خیالی در رمان هایی که خوانده ام فرق داشته باشد؟ اصل ماجرا فقط کشته شدن است؟ روش به شهادت رساندن ایشان ظالمانه و تلخ بوده؟ فقط همین؟

 

 

این حرف ها را درمورد ماه محرم هم می خواستم بگویم. خیلی وقت بود که می خواستم بگویم. بگویم آنقدر فیلم و تصویر از جنگ و کشتار و خون و خون ریزی دیده ایم که خیلی از مداحی ها برویمان تاثیری ندارد. خودمان جنگ را تجربه نکرده ایم. از نزدیک لمس نکرده و سختی هایش را نکشیده و حماسه اش را نچشیده ایم. فقط از پشت نمایشگر چیپس و پفکمان را خورده و تکه تکه شدن بدن های مردم را تماشا کرده ایم. نکرده ایم؟ تا حدودی برایمان عادی نشده؟ پس وقتی نوحه خوان می گوید دست های عباس قطع شد... همان طور که هاج و واج نشسته ایم و می بینیم اطرافیان همه هق هق گریه می کنند ممکن است زیرلب بگوییم :« خب که چه؟ خیلی ها دست هایشان در جنگ قطع می شود!» نهایتا چند لحظه متاثر شویم و بعد فراموش کنیم و برگردیم سر زندگی روزمره ی نکبت بار خودمان!

 

 

​​بازهم تاکید می کنم مخالف عزاداری نیستم. اصلا بیخود می کنم باشم! خودم هم کم در این مجالس اشک نریخته ام! اما می گویم باید برای عزیزت گریه کرد... باید اول دانست عباس کیست! چرا دست هایش باید برای ما مهم باشند! چرا باید به تیری که در قلب حسین می نشیند اهمیت بدهیم؟ این همه آدم به قلبشان تیر می خورد! شاید هزار نفر یا بلکن بیشتر. چرا حسین فرق می کند؟ این فرق مبحثی است که باید قبل از شهادت حضرت باید به آن پرداخته سود. باید فهمیده شود. باید قبل از گریه و نوحه فاطمه را شناخت!

 

عزاداری جزء فرعیات است. واجب نیست و مستحب است. با آن مخالف نیستم اما بدم می آید وقتی اصل فدای فرع می شود! وقتی برای هرچه بیشتر گریاندن حضار قصه های عجیب و غریبی از ائمه نقل می شود. از اینکه اصل کربلا به حاشیه می رود. درایت و مدیریت و شجاعت فاطمه ی زهرا فراموش می شود. بدم می آید وقتی از ایشان حرفی می شود و... زبانم لال! تصویر یک زن بدبخت را در ذهن مردم می سازند! 

 

 

خیلی حرف های دیگر هم داشتم که ناگفته باقی ماند‌. اصلا نمی دانم انتشار این مطالب درست هست یا نه. آن هم در چنین تاریخی... نمی دانم رفتارم بی حرمتی به حساب می اید یا نه. با اینکه سادات نیستم اما همیشه دوست داشتم بانو را مادر صدا کنم. خود را فرزند ( هرچند ناخلف ) ایشان بدانم. حالا نمی دانم از این کارم دلخور می شوند یا نه...

  • میخک

می دانید که، چشم ها هم می توانند بخندند. عشق بورزند، از سر رضایت سر تکان بدهند، بر افروخته شوند، از ترس به خودشان بلرزند و گاهی هم نفرتشان را نشان بدهند. پیش می آید دیگر! گاهی نگاه ها سرشار از نفرت می شودند. نه سرشار از خشم یا طلبکاری، نه طوری که انگار ارث پدرشان را خورده ای و حالا می خواهند آن را از حلقومت بیرون بکشند، نه مثل وضعیتی که مشخص است صاحب چشم ها اگر زورش می رسید همین لحظه بلند میشد و تو را به قطعات نامساوی تقسیم می کرد و گوشتت را هم می داد کرکس ها بخورند. نه! فقط نفرت! نفرت خالص! و من چقدر از نفرت متنفرم...

 

هیچکس از دستت عصبانی نیست. یعنی عصبانی بودن جز مراحل قبلی است، آن را پشت سر گذاشته. از تو بیزار است. از دیدنت، نفس کشیدنت، حتی از وجود داشتنت احساس انزجار می کند. تاحالا شده دنیا را از دید شخص منفور ببینید؟ اینکه کسی رو به رویت بنشیند، صاف زل بزند در تخم چشم هایت، کلمه ای بر زبان نیاورد اما کاملا مشخص است دارد دعا دعا می کند ذره ذره ی وجود متلاشی شود و با درد عذاب آوری گورت را از این دنیا گم کنی. شاید هم از این دعاها نکند. شاید هم بگوید او در حدی نیست که من وقتم را با نفرین کردنش هدر کنم... 

 

شاید چند لحظه ی دیگر همه چیز درست شود. سوتفاهم ها برطرف شود. اختلافات کنار گذاشته شوند. نفرت هم مثل احساسات هیجانی و آنی دیگر فرو بنشیند. تاحالا ندیده اید نفرت کسی فروکش کند؟ من هم کم دیده ام. آخر نفرت هیجانی چرا ولی آنقدر ها هم آنی نیست. به مرور پیش می آید. اما نه همیشه. خیلی وقت ها خرده مسائل مسخره به نفرت ختم می شوند. نمی شوند؟ 

 

بعدش... بعدش این نگاه... تیری که تار و پود وجودت را از هم دریده... سمی که تک تک سلول های قلبت را از کار انداخته... می دانید، جای این زخم هیچوقت خوب نمی شود. نفرت از بین می رود اما تاثیر این نگاه نه! می دانم، کسی از این نگاه ها تحویل انسان های خوب و دوست داشتنی نمی دهد. لابد آن شخص خودش باعثش شده دیگر! اما در اینجور مواقع، دلم برای نفرت انگیزترین موجود کهکشان هم می سوزد! 

 

نمی گویم احساسات خودتان را در وجودتان خفه کنید! نمی گویم حق آشکار کردن بیزاری هایتان را حتی در چشم هایتان هم ندارید! فقط از شما خواهش می کنم، اگر امکانش هست، کمی در خرج کردن نفرت توی نگاهتان خسیس باشید...

  • میخک

تمنا می کنم ماسک نزنید. دستکش هم نپوشید. از ژل و اسپری ضدعفونی کننده و الکل هم استفاده نکنید. راه بیفتید توی خیابان ها و توی صورت مردم سرفه کنید. دستمال کاغذی و ماسک های آلوده را توی جوب بیندازید. دستگیره های در و میله های اتوبوس را تف مالی کنید. هر کسی را که دوست داشتید محکم در آغوش بگیرید و صورتش را ببوسید. اصلا خجالت نکشید. با خیال راحت غذای بیرونی بگیرید و نوش جان کنید. لباس را که زیاد بشوری رنگش می رود، بیخیال این احتیاط های آزاردهنده شوید. 

اگر به نصیحت هایم گوش نمی کنید مهم نیست. اصلا هر کاری دلتان خواست انجام بدهید. فقط خواهش می کنم اگر موارد بالا را رعایت کردید خیال برتان ندارد که انسان های بسیار باشخصیت و فهمیده ای هستید و حالا گرفتن یک مراسم خودمانی که ایرادی ندارد، ویروس می داند شما چقدر بیرون از خانه رعایت می کنید، فکر نکنید وقتی روی دعوت نامه نوشتید با رعایت پروتکل های بهداشتی برگزاری مراسمتان هیچ ایراد بهداشتی نخواهد داشت! تمنا می کنم اگر در همین عروسی ها و جشن نامزدی ها و تولدها ماسک نمی زنید توی خیابان هم نزنید! آدم های توی خیابان چهار پنج ساعت بغل دستتان نمی نشینند و در گوشتان راجب رنگ موهای عروس زهراخانم اینها حرف نمی زنند و بشقابشان را درست کنار بشقاب شما نمی گذارند. مراعاتتان را خرج دوست و آشنا و فامیل خود نمی کنید، خرج غریبه ها هم نکنید. 

​​​​​​نمی دانم چند نفر از مهمان های آن دورهمی دوستانه الان در بیمارستان بستری اند. دلم هم نمی خواهد بدانم. عمدا پرس و جو نمی کنم. اسم همان هایی که شنیده ام کافی است. یادتان هست آن کس که گفته بودم می خواهم برایش بمیرم؟ هنوز حالش کاملا خوب نشده. عزیزترین کسش نصف ریه اش را از دست داده. هنوز نمی داند. دلم هم نمی خواهد بداند. اگر بفهمد دق می کند. 

هیچ کدامشان ذره ای بی احتیاطی نکردند. هم ماسک داشتند هم دستکش و هم گاهی تلق. فقط صاحب مهمانی ازشان تمنا کرده چند ساعتی ماسکشان را در بیاورند و نفسی بکشند. آخر می دانید، صورت خوشی ندارد با ماسک بنشینی وسط جشن و عکس دورهمی را خراب کنی...

 

 

 

 

 

 

 

پ ن : واقعا فکر نمی کردم بعد از این همه مدت نیازی به بازنشر این مطلب باشه. فقط همین قدر بگم که از اون موقع تا حالا سه عزیز رو از دست دادم. دوتاشون خیلی نزدیک و یکی هم نسبتا نزدیک... همین دیروز مراسم چهلم همون شخص نسبتا نزدیک بود. نه من، نه خیلی از کسایی که واقعا دوستش داشتن نتونستیم شرکت کنیم. نتونستیم کنار داغ دیده ها باشیم. هنوز اشک های قبلی رو پاک نکردیم...

بعد شما همچنان بگید کرونا که چیزی نیست...

  • میخک

بی اندازه دچار تناقضم.

 

چرا؟ چون حال خوب رو در تضاد با بزرگ شدن می دونم. باید قبول کنم که آدم بزرگ ها هم میتونن خوشحال باشن. باید قبول کنم که من دیگه بچه نیستم و این خبر بدی نیست. اساسا شخصی به سن و سال من نباید این حرف رو بزنه. یعنی باید از ده سال پیش این حرف ها رو با خودم می زدم. اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است، نه؟

 

من این روزها خیلی چیزها راجع به زندگی فهمیدم. راجع به خودم فهمیدم. همین که امیدی هست به بهتر شدن اوضاعم خودش کلیه! نه؟ همین که کسایی رو دارم که خودم رو بهم نشون بدن.

 

  • میخک

ببین الی جان!

 

همین که هر بار پنجره ی اتاقت رو باز می کنی و زل می زنی به منظره ی رو به روت، ساعت ها غرق این زیبایی می شی، به حدی که نمی خوای یه لحظه هم ازش چشم برداری، یعنی تو یکی از خوشبخت ترین آدم های روی این سیاره ای. خیلی خیلی خیلی خوشبختی! 

بماند که همین منظره طبق تعاریف بین الملل میتونه خاک و خلی، پوچ یا حتی ترسناک نامیده بشه! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن: اینکه من با سرعت نور پست می ذارم دلیل نشه که پست های قبلی بی توجهی کنیدها!

این همه پرسی هنوز هم فعاله خلاصه! :)

  • میخک

 

تازگی ها رسیده ام به یأس.

 

بر همگان واضح و مبرهن است که رسیدن به یأس اتفاق خوبی نیست. یأس به معنای زمین خوردن نیست. شکست نیست. وضعیتی است که در آن به عمیق ترین سیاه چال کیهان سقوط کرده ای. جوری شکست خورده ای که تمام شکست های قبل و بعد از آن سوءتفاهم به حساب می آیند. یأس یعنی یک پله بدتر از مردن. یعنی نوشیدن ذره ذره ی زهر و با ولع قورت دادن هر جرعه اش. نمی دانم چه کسی گفته است « یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه.» هر که بوده کاملا درست گفته. یاس یک جور تلخی بی پایان است. آتشی است که روحت را منجمد می کند. می دانستید آتش وقتی آتشش تندتر است به رنگ آبی می سوزد؟ مثل یخ زبانه می کشد؟

 

تازگی ها رسیده ام به یأس.

 

نشسته است رو به رویم، نشسته ام رو به رویش. زل زده ایم به چشم های همدیگر. دیوار پشت سرم را پشت سرش می بینم. دیواری که خراب شده. ریخته. آوار شده. هیچ کدام از جایمان جنب نمی خوریم. هر دویمان خسته ایم. احتمالا باید به خودم افتخار کنم که من یأس را هم از نفس انداخته ام. از کنار من بودن خسته شده. بعضی وقتها از پشت آینه بلند می شود، می رود برای خودش خرید می کند، در بازار می چرخد، نسکافه ای می نوشد و بعد بر می گردد دوباره رو به رویم می نشیند. می بیند که من از جایم جنب نخورده ام. حتی متوجه نشده ام که او رفته. زل زده بودم به چشم های خودم. آنقدر خوب جای خالی اش را پر کرده بودم که بود و نبودش حس نمی شد. شاید اصلا مدت ها پیش رفته باشد پی کار و زندگی خودش! شاید هیچوقت برنگشته باشد! تاحالا سعی نکرده ام بفهمم سایه ی پر خط و خش رو به رویم برای اوست یا نه. چه کس دیگری می تواند باشد؟

 

تازگی ها رسیده ام به یأس.

 

دلیلش را می پرسید؟ من چه می دانم؟! اصلا مگر باید دلیلی داشته باشد؟! همان طور که در کوچه باغ زندگی ات قدم می زنی، بعضی وقتها یک درخت خنده رو به رویت سبز می شود. شکوفه ی لبخند می دهد به دستت. بعضی وقتها هم می رسی به یأس. با شانه هایی خمیده و کت رنگ و رو رفته اش هم راهت می شود. تا آخر جاده کنارت قدم می زند. حرف نمی زند. بعضی وقتها شک می کنم یأس اصلا دهانی داشته باشد! اما عوضش معرفت دارد. عمرا رهایت کند! سرش برود دوستی ات را فراموش نمی کند. هر چه در جیب هایش دارد در دلت خالی می کند. بعد تو پر می شوی از یأس. شاید حتی عاشقش شوی. یأس عاشق دلباخته زیاد دارد. آنهایی که هرچه دارند و ندارند از یأس دارند. آنهایی که در هوایش نفس کشیده و آرام آرام پژمرده اند. با عطر یأس مسموم شده و مرده اند. 

 

تازگی ها رسیده ام به یأس.

 

اعتراف می کنم من هم دوستش دارم. حالا نه آنقدر که برایش نامه ی عاشقانه بنویسم! ولی خب... یک جورهایی جذاب است. اخلاق خاص خودش را دارد. همدم خوبی است برای تنهایی هایم. هرچند فکر نکنم او از من خوشش بیاید. گفته بودم یأس را از نفس انداخته ام. بعضی وقتها دعوایمان می شود. از بیرون زوج چندان موفقی به نظر نمی رسیم. من چنگ می زنم به صورتش، سرش داد می کشم، هق هق گریه سر می دهم و ادعا می کنم دیگر تا عمر دارم نمی خواهم ریخت نحسش را ببینم. بعد او دوباره رامم می کند. موهایم را نوازش می کنم. دست هایم را می گیرد و من را در آغوش می کشد. در مقابل تمام بد اخلاقی های من صبور است. مهربان است. کینه به دل نمی گیرد. محبتش را دریغ نمی کند. حتی در این جور مواقع بیشتر و بیشتر مأیوست می کند. گفتم که، دست یأس را که گرفتی، تا عمر دارد رهایت نمی کند.

 

 

تازگی ها رسیده ام به یأس.

 

شاید برهمگان واضح و مبرهن باشد که رسیدن به یأس اتفاق خوبی نیست، اما برای من نه! کجایش بد است؟! تلخ است قبول، اما مگر تلخی چه ایرادی دارد؟ چه کسی گفته زندگی حتما باید شیرین باشد؟ چه کسی گفته من باید بخندم؟ بخندم که چه بشود؟ خوشحال باشم که چه؟ تازه شادی و متعلقاتش زیادی بی وفایند. دو روز نشده ولت می کنند. من چرا باید دنبال احساسی بیفتم که انگار از من متنفر است؟ التماس کنم که تو رو خدا بیا حالم را خوب کن؟! دنیا دو روز است مگر نه؟ اینکه این دو روز چه طور می گذرد اهمیتی دارد؟

 

  • میخک

اگه بخوام اسم وبلاگ رو از درباره ی نوشتن تغییر بدم چه اسمی رو پیشنهاد می کنید؟

 

  • میخک

 

  • امشب برای اینکه این وبلاگ حذف نشه زور زیادی زدم.
  • میخک