پیوندمان مبارک...
تازگی ها رسیده ام به یأس.
بر همگان واضح و مبرهن است که رسیدن به یأس اتفاق خوبی نیست. یأس به معنای زمین خوردن نیست. شکست نیست. وضعیتی است که در آن به عمیق ترین سیاه چال کیهان سقوط کرده ای. جوری شکست خورده ای که تمام شکست های قبل و بعد از آن سوءتفاهم به حساب می آیند. یأس یعنی یک پله بدتر از مردن. یعنی نوشیدن ذره ذره ی زهر و با ولع قورت دادن هر جرعه اش. نمی دانم چه کسی گفته است « یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه.» هر که بوده کاملا درست گفته. یاس یک جور تلخی بی پایان است. آتشی است که روحت را منجمد می کند. می دانستید آتش وقتی آتشش تندتر است به رنگ آبی می سوزد؟ مثل یخ زبانه می کشد؟
تازگی ها رسیده ام به یأس.
نشسته است رو به رویم، نشسته ام رو به رویش. زل زده ایم به چشم های همدیگر. دیوار پشت سرم را پشت سرش می بینم. دیواری که خراب شده. ریخته. آوار شده. هیچ کدام از جایمان جنب نمی خوریم. هر دویمان خسته ایم. احتمالا باید به خودم افتخار کنم که من یأس را هم از نفس انداخته ام. از کنار من بودن خسته شده. بعضی وقتها از پشت آینه بلند می شود، می رود برای خودش خرید می کند، در بازار می چرخد، نسکافه ای می نوشد و بعد بر می گردد دوباره رو به رویم می نشیند. می بیند که من از جایم جنب نخورده ام. حتی متوجه نشده ام که او رفته. زل زده بودم به چشم های خودم. آنقدر خوب جای خالی اش را پر کرده بودم که بود و نبودش حس نمی شد. شاید اصلا مدت ها پیش رفته باشد پی کار و زندگی خودش! شاید هیچوقت برنگشته باشد! تاحالا سعی نکرده ام بفهمم سایه ی پر خط و خش رو به رویم برای اوست یا نه. چه کس دیگری می تواند باشد؟
تازگی ها رسیده ام به یأس.
دلیلش را می پرسید؟ من چه می دانم؟! اصلا مگر باید دلیلی داشته باشد؟! همان طور که در کوچه باغ زندگی ات قدم می زنی، بعضی وقتها یک درخت خنده رو به رویت سبز می شود. شکوفه ی لبخند می دهد به دستت. بعضی وقتها هم می رسی به یأس. با شانه هایی خمیده و کت رنگ و رو رفته اش هم راهت می شود. تا آخر جاده کنارت قدم می زند. حرف نمی زند. بعضی وقتها شک می کنم یأس اصلا دهانی داشته باشد! اما عوضش معرفت دارد. عمرا رهایت کند! سرش برود دوستی ات را فراموش نمی کند. هر چه در جیب هایش دارد در دلت خالی می کند. بعد تو پر می شوی از یأس. شاید حتی عاشقش شوی. یأس عاشق دلباخته زیاد دارد. آنهایی که هرچه دارند و ندارند از یأس دارند. آنهایی که در هوایش نفس کشیده و آرام آرام پژمرده اند. با عطر یأس مسموم شده و مرده اند.
تازگی ها رسیده ام به یأس.
اعتراف می کنم من هم دوستش دارم. حالا نه آنقدر که برایش نامه ی عاشقانه بنویسم! ولی خب... یک جورهایی جذاب است. اخلاق خاص خودش را دارد. همدم خوبی است برای تنهایی هایم. هرچند فکر نکنم او از من خوشش بیاید. گفته بودم یأس را از نفس انداخته ام. بعضی وقتها دعوایمان می شود. از بیرون زوج چندان موفقی به نظر نمی رسیم. من چنگ می زنم به صورتش، سرش داد می کشم، هق هق گریه سر می دهم و ادعا می کنم دیگر تا عمر دارم نمی خواهم ریخت نحسش را ببینم. بعد او دوباره رامم می کند. موهایم را نوازش می کنم. دست هایم را می گیرد و من را در آغوش می کشد. در مقابل تمام بد اخلاقی های من صبور است. مهربان است. کینه به دل نمی گیرد. محبتش را دریغ نمی کند. حتی در این جور مواقع بیشتر و بیشتر مأیوست می کند. گفتم که، دست یأس را که گرفتی، تا عمر دارد رهایت نمی کند.
تازگی ها رسیده ام به یأس.
شاید برهمگان واضح و مبرهن باشد که رسیدن به یأس اتفاق خوبی نیست، اما برای من نه! کجایش بد است؟! تلخ است قبول، اما مگر تلخی چه ایرادی دارد؟ چه کسی گفته زندگی حتما باید شیرین باشد؟ چه کسی گفته من باید بخندم؟ بخندم که چه بشود؟ خوشحال باشم که چه؟ تازه شادی و متعلقاتش زیادی بی وفایند. دو روز نشده ولت می کنند. من چرا باید دنبال احساسی بیفتم که انگار از من متنفر است؟ التماس کنم که تو رو خدا بیا حالم را خوب کن؟! دنیا دو روز است مگر نه؟ اینکه این دو روز چه طور می گذرد اهمیتی دارد؟
- ۹۹/۱۰/۲۳

سلام
ای بابا فکر کرم عروس شدید خوشحال شدم با کله اومدم واسه شیرینی .
متن رو خوندم خورد تو ذوقم .
راستی عنوان بالاخره چی انتخاب شد؟