غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

پیوندمان مبارک...

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۹، ۰۲:۲۶ ب.ظ

 

تازگی ها رسیده ام به یأس.

 

بر همگان واضح و مبرهن است که رسیدن به یأس اتفاق خوبی نیست. یأس به معنای زمین خوردن نیست. شکست نیست. وضعیتی است که در آن به عمیق ترین سیاه چال کیهان سقوط کرده ای. جوری شکست خورده ای که تمام شکست های قبل و بعد از آن سوءتفاهم به حساب می آیند. یأس یعنی یک پله بدتر از مردن. یعنی نوشیدن ذره ذره ی زهر و با ولع قورت دادن هر جرعه اش. نمی دانم چه کسی گفته است « یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه.» هر که بوده کاملا درست گفته. یاس یک جور تلخی بی پایان است. آتشی است که روحت را منجمد می کند. می دانستید آتش وقتی آتشش تندتر است به رنگ آبی می سوزد؟ مثل یخ زبانه می کشد؟

 

تازگی ها رسیده ام به یأس.

 

نشسته است رو به رویم، نشسته ام رو به رویش. زل زده ایم به چشم های همدیگر. دیوار پشت سرم را پشت سرش می بینم. دیواری که خراب شده. ریخته. آوار شده. هیچ کدام از جایمان جنب نمی خوریم. هر دویمان خسته ایم. احتمالا باید به خودم افتخار کنم که من یأس را هم از نفس انداخته ام. از کنار من بودن خسته شده. بعضی وقتها از پشت آینه بلند می شود، می رود برای خودش خرید می کند، در بازار می چرخد، نسکافه ای می نوشد و بعد بر می گردد دوباره رو به رویم می نشیند. می بیند که من از جایم جنب نخورده ام. حتی متوجه نشده ام که او رفته. زل زده بودم به چشم های خودم. آنقدر خوب جای خالی اش را پر کرده بودم که بود و نبودش حس نمی شد. شاید اصلا مدت ها پیش رفته باشد پی کار و زندگی خودش! شاید هیچوقت برنگشته باشد! تاحالا سعی نکرده ام بفهمم سایه ی پر خط و خش رو به رویم برای اوست یا نه. چه کس دیگری می تواند باشد؟

 

تازگی ها رسیده ام به یأس.

 

دلیلش را می پرسید؟ من چه می دانم؟! اصلا مگر باید دلیلی داشته باشد؟! همان طور که در کوچه باغ زندگی ات قدم می زنی، بعضی وقتها یک درخت خنده رو به رویت سبز می شود. شکوفه ی لبخند می دهد به دستت. بعضی وقتها هم می رسی به یأس. با شانه هایی خمیده و کت رنگ و رو رفته اش هم راهت می شود. تا آخر جاده کنارت قدم می زند. حرف نمی زند. بعضی وقتها شک می کنم یأس اصلا دهانی داشته باشد! اما عوضش معرفت دارد. عمرا رهایت کند! سرش برود دوستی ات را فراموش نمی کند. هر چه در جیب هایش دارد در دلت خالی می کند. بعد تو پر می شوی از یأس. شاید حتی عاشقش شوی. یأس عاشق دلباخته زیاد دارد. آنهایی که هرچه دارند و ندارند از یأس دارند. آنهایی که در هوایش نفس کشیده و آرام آرام پژمرده اند. با عطر یأس مسموم شده و مرده اند. 

 

تازگی ها رسیده ام به یأس.

 

اعتراف می کنم من هم دوستش دارم. حالا نه آنقدر که برایش نامه ی عاشقانه بنویسم! ولی خب... یک جورهایی جذاب است. اخلاق خاص خودش را دارد. همدم خوبی است برای تنهایی هایم. هرچند فکر نکنم او از من خوشش بیاید. گفته بودم یأس را از نفس انداخته ام. بعضی وقتها دعوایمان می شود. از بیرون زوج چندان موفقی به نظر نمی رسیم. من چنگ می زنم به صورتش، سرش داد می کشم، هق هق گریه سر می دهم و ادعا می کنم دیگر تا عمر دارم نمی خواهم ریخت نحسش را ببینم. بعد او دوباره رامم می کند. موهایم را نوازش می کنم. دست هایم را می گیرد و من را در آغوش می کشد. در مقابل تمام بد اخلاقی های من صبور است. مهربان است. کینه به دل نمی گیرد. محبتش را دریغ نمی کند. حتی در این جور مواقع بیشتر و بیشتر مأیوست می کند. گفتم که، دست یأس را که گرفتی، تا عمر دارد رهایت نمی کند.

 

 

تازگی ها رسیده ام به یأس.

 

شاید برهمگان واضح و مبرهن باشد که رسیدن به یأس اتفاق خوبی نیست، اما برای من نه! کجایش بد است؟! تلخ است قبول، اما مگر تلخی چه ایرادی دارد؟ چه کسی گفته زندگی حتما باید شیرین باشد؟ چه کسی گفته من باید بخندم؟ بخندم که چه بشود؟ خوشحال باشم که چه؟ تازه شادی و متعلقاتش زیادی بی وفایند. دو روز نشده ولت می کنند. من چرا باید دنبال احساسی بیفتم که انگار از من متنفر است؟ التماس کنم که تو رو خدا بیا حالم را خوب کن؟! دنیا دو روز است مگر نه؟ اینکه این دو روز چه طور می گذرد اهمیتی دارد؟

 

  • میخک

نظرات  (۱۱)

  • محسن رحمانی
  • سلام 

    ای بابا فکر کرم عروس شدید خوشحال شدم با کله اومدم واسه شیرینی .

    متن رو خوندم خورد تو ذوقم .

     

    راستی عنوان بالاخره چی انتخاب شد؟

    پاسخ:
    علیک سلام


    ام... معذرت میخوام


    هنوز به نتیجه نرسیدم
  • میم مهاجر
  • یأس رو نمی دونم

    ولی به بن بست رسیدن، به پوچی رسیدن بد نیست

    مشروط بر اینکه بدونیم این یه مرحله است، جای موندن نیست

    و بَعدی در پیش داره... 

    پاسخ:
    بن بستی که هی کش میاد و ادامه پیدا میکنه...
    پوچی مثل خلاء ، انتها نداره...


    قاعدتا باید این مرحله یه جا تموم شه منتها نمیشه دیگه...
  • میم مهاجر
  • یأس رو نمی دونم

    ولی به بن بست و پوچی رسیدن همیشه بد نیست و طبیعیه

    مشروط بر اینکه بدونیم این یه مرحله است نه جای توقف

    و بعدی رو در پیش داره

     

    من یه زمانی خیلی شدید این رو تجربه کردم، حتی حالا هم گاهی این حال سراغم میاد

    و اگر آمادگی مواجهه نداشته باشم مدت ها زمینم میزنه

    از وقتی به این آمد و رفتش دقت کردم و بهم ثابت شد میشه تو این حال نموند خیلی راحت تر باهاش کنار میام

    اگرچه سخته تحملش، گاهی حتی فرسایشیه ولی به نظرم خیلی هم بد نیست

    یه بازنگری به جایگاه خودم، برنامه م، مسیرم اتفاق میفته و هر بار یه من محکم تر میسازه

     

    پاسخ:
    یه دفعه ای نمیاد
    اصلا نمی دونی کی اومد! وقتی هم که بره نمی فهمی!

    به نظر من که نمیره... 
    حالا شاید بعضی وقتها هم بره سراغ همون همون خرید و بازار و نسکافه... اما برمی گرده
    حداقل اثرش باقی می مونه

    اوهوم... آدمی که بتونه از یأس بگذره قطعا به قدرت زیادی دست پیدا میکنه...
  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ
  • هروقت عروس شدی بگو بیایم کل بکشیم 🥰🥰

    پاسخ:
    امیدوارم تا اون روز بیان منقرض نشده باشه :دی
  • میم مهاجر
  • تا وقتی که تنهایی میخوای باهاش مقابله کنی آره کش میاد و بی انتها به نظر میرسه

    مادامی که باهاش کیف کنی و یا بخوای فراموشش کنی که هیچ 

    ولی هروقت خسته شدی ازش باید بگردی دنبال چاره

    یه دستاویزی که قدرتمند تر از خود آدم باشه

    و این حال رو درک کنه و بتونه تو عبور کردن کمک کنه

     

    پاسخ:
    چرا چرا چرا شما همیشه اینقدر خوب میتونید حفره ی توی وجود من رو ببینید و مستقیم به روم بیارید؟!
    واقعا در عحبم!





    و واقعا نمی دونم میخوام چی کار کنم...
    دل کندن ازش ساده نیست!

    میفهمید چی میگم؟ 
    از بیرون خیلی ساده است. یه بد هست یه خوب. سیاهی و روشنایی. آدم عاقل میره دنبال روشنایی نه؟ ولی عاقل بودن سخته! دوست نداشتن تلخی سخته! حداقل برای من! منی که یه جورهایی بهش عادت کردم
    میشه گفت مازوخیسم دارم؟
  • نسیم بهاری
  • یاس...برای من مثل اینه که توی خلاء معلق بمونی...نه جایی برای رفتن داشته باشی...نه توان رفتن...بدون هیچ آدمی...بدون هیچ صدایی...

    پاسخ:
    منم همین طور...
  • دختر پاییزی
  • چقدر خوب یاس رو توصیف کردی. یاد لحظه هایی که خودم مایوس شدم، افتادم ... دقیقا همین طوریه هر چی هم مقاوت کنی و باهاش بدخلقی کنی ولت نمیکنه...

    به نظرم یاس خیلی باهوشه با حرف زدن و بحث کردن باهاش نمی تونی قانعش کنی که بره باید عملا بهش نشون بدی که پیش تو هیچ جایگاهی نداره!

    پاسخ:
    خوب خوندین :)

    متاسفانه ثابت کردم که جایگاهی داره! :/
  • نسیم بهاری
  • ولی میدونی آخر آخرش یه نوری پیدام میکنه و گرمم میکنه :)

    تو هم پیدا میکنه و یاس رو شوت میکنه بره:)

    پاسخ:
    انشالله که همه امون اون نور رو پیدا می کنیم :)

    هی ... سلام !

    درسته خیلی کمرنگ شدم ولی هنوزم هستم !

    داشتم دفتر بزرگ و سبز رنگ دبیرستانو نگاه میکردم ... صفحه اولش مکالمه‌ی من و تو بود ! انگار که اولین باره که دیدمش ، با کنجکاوی تمام نشستم و خوندم و جالب اینجاست که پاره‌اش کردم ! تضاد بزرگی حس کردم بین منِ الان و منِ سال دوازدهم . بدجوری حرصم گرفت . اومدم یه سر به نوشته هات زدم...

    میدونی به این نتیجه رسیدم که من دقیقا با یه شخص به اسم یأس ازدواج کردم و چه حیف که حق طلاق با اونه !

    پاسخ:
    سلام جانا... 
    سلام به روی ماهت...

    یه لحظه اسمت رو دیدم وایستادم. گفتم نه بابا اون دیگه از این سوسول بازیا خوشش نمیاد... تا به دفتر سبز نرسیده بودم نفهمیدم خودتی!

    مرسی که هستی :)
    بودنت برای من یه دنیاست :)

    از دفترسبز فقط همین رو یادمه که مثال های ریاضی رو هی میخواستی توش بنویسی من و نیلوفر هم عین بز زل می زدیم بهت می پرسیدیم واقعا می نویسی؟! به چه دردت میخوره؟! این چرت و پرتها چه ارزشی داره؟!... 
    نمی دونم اسم مرضمون چی بود یه بار نشستیم عین بچه ی آدم به حرف معلم گوش کنیم :/ :))

    کدوم گفتگومون بود حالا؟
    میفریتادی من نگهش دارم! :/
    من هنوزم اون کاغذی که توش با رنگ صورتی نوشتی رو دارم...
    به علاوه ی تمام کاغذهای دیگه! 

    ببین تضاد دو نوعه. یا بهتر شدی که خب این میتونه خوشحالت کنه! مدرکش رو نگه میداری که یادت نره کی بودی و کی شدی. اینکه تونستی شخصیتت رو رشد بدی! یا بدتر شدی که خب به عنوان یادگاری از روزهای خوب بودن نگهشون میداشتی! 

    البته این سبک منه. تو لابد الان میگی نه بد نه خوب، فقط تغییر. میگی میخواستم هرچیزی که منو به گذشته وصل میکنه فراموش کنم...

    اره متاسفانه :/
    ولی اگه امیدمون بهش باشه که نمیره! باید با تیپا پرتش کنیم بیرون از خونه امون! ...

    فیلم مرد عنکبوتیو دیدی مگه نه 😂

    اون خبرنگاره که دوست پیترپارکر بود و به یه مرد عنکبوتی سیاه تبدیل شد ، یادمه گفت من این سیاهیو دوس دارم ... حس قدرت میده ...

    یأس به منم حس قدرت میده ! شاید جزو معدود افرادی‌ام که یأس بهم حس قدرت میده و دوسش دارم ! نمیتونم از دستش بدم انگار . 

    همیشه میگم زمان خیلی خوب بلده همه چیو درست کنه ! این همه زمان از زندگی من و یأس باهم گذشته و نمیتونم بگم یأس ولم نمیکنه چون واقعا داره ولم میکنه ! من کار خاصی نکردم و الان اون داره خودش میره . بازم نمیخوام کاری کنم ! حتی بهش میگم عزیزم اگه بخوای برگردی بازم جات پیش من محفوظه !

     .... فقط زمان ... 

     

    پاسخ:
    فکر کن ندیده باشم😂

    آره اسمش ادی بروک بود... 

    از لحاظ منطقی نگاه کنیم اصلا نمیتونم بفهمم یاس چطور میتونه حس قدرت بده! ولی خب حسش میکنم یه جورایی...

    همین امروز بهت گفتم افسردگی رو دوست دارم! و گفتی دوست نداشته باش! یاس هم همونه دیگه! یه بنبست بی انتهاست! تو هم یاس رو دوست نداشته باش! حسی که بهت میده کاذبه. گول زنکه‌...

    زمان میتونه خیلی چیزها رو هم خراب کنه! قبول نداری؟ 
    فاسد شدن... زنگ زدن‌... کهنه شدن... از بین رفتن... همه ی اینها تقصیر زمانه! 


    وایی فکر کردم ازدواج کردی خواستم مرحمتی نثار روحت کنم دیدم نه خداروشکر😅

    خیلی وقتا اینقدر نا امیدی درونم ریشه میکنه که اصن نمیشه جداش کرد احساس خفگی و مرگ میکنم انگار دارم جون میدم ولی تموم نمیشم ولی تونستم خودم خودم رو نجات بدم چون به کورسویی امیدهست تا شقایق هست زندگی باید کرد...

    پاسخ:
    گولتون زدم😅

    خیالتون راحت من حالا حالاها ازدواجی نیستم...

    زندگی تو این شرایط قشنگ نیست! مثل دست و پا زدن تو باتلاقه! آره باید به سوی امید رفت اما چطور؟ با چنگ و دندون! با جنگیدن با کل دنیا! سخته! راحت ترش اینه که تسلیم شدی. چشم هات رو ببندی و تن بدی به مرگ‌ به یاس...

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.