من آدم خوش قلمی نیستم. وقتی می گویم نیستم یعنی نیستم. نگذارید پای تواضع و فروتنی و اینجور چیزها. بیخودی هم تعارف تکه پاره نکنید که در این مورد هم افتضاحم. "لطف دارید" و "چشم هاتون خوش قلم می بینه" و "نفرمایید، این حرف ها چیه" را تازه یاد گرفته ام و مدام هم تکرارشان می کنم. حالا بعضی وقت ها این پاسخ برای نظراتی که دریافت کرده ام مناسب است و گاهی نیست. خودم را میزنم به نفهمی. آخر جایگزینی برایشان پیدا نمی کنم که بنویسم. گفتم که خوش قلم نیستم. دنیای کلمات مثل آسمان کویر برایم شگفت انگیز و رعب آور است. هم نزدیک است و هم دور. من مسحور کلماتم اما چه کنم که از جنس کلمات زاده نشده ام. این پست را هم برای آدم های مثل خودم می نویسم.
خیلی سال پیش بود که فهمیدم تار و پودم را با ریاضیات سرشته اند. البته خودم که نفهمیدم، خانم معلم فهمید. در یکی از زنگ تفریح ها که نمی دانم به چه دلیلی تمام بچه های قد و نیم قد دبستانی به صورت گله ای دنبالش راه افتاده بودیم، میان سخنانش جمله ای خطاب به من گفت که دقیق یادم نیست. مضمونش این بود که من در درس ریاضی قوی تر از دانش آموزان عادی هستم. بعد از اینکه این حرف توسط معلم های راهنمایی هم تایید شد باورش کردم. شروع کردم به درخشیدن. بله، من از آن بچه های عشق ریاضی اعصاب خوردکن و حال بهم زنی بودم که قبل از خواندن روی مسئله جواب را فریاد می زدم. همکلاسی ها در عنوان فصل مانده بودند و من تمرین آخر را حل می کردم. بماند که همه اشان نمره ی بیشتری از من می گرفتند. آخر آنها ساعت ها درسی که تدریس شده را با خود مرور می کردند و تمام مسئله های کتاب را حفظ می کردند. بنده خداها کلی زحمت می کشیدند. و من؟ عاشق این بودم که در جلسه ی امتحان سوالات برایم تازگی داشته باشند و سعی کنم با ساختن فرمول و روش های نوین با اشکال هندسی دست و پنجه نرم کنم. به هیچ عنوان عاشق ریاضی نبودم، اما از این حجم توجهی که به سمتم جلب کرده بود لذت می بردم. به حسادت های دوستانم هم ریز ریز می خندیدم. وقتی از افعال ماضی استفاده می کنم یعنی متوجه زشتی رفتارم شدم و خودم را اصلاح کردم. البته نه تاوقتی که یکی مثل خودم به تورم بخورد. بگذریم...
از کلمات بگویم برایتان. داستان این یکی را اصلا یادم نمی آید از کجا شروع شد و از کی شدت گرفت؟ چه شد که تشنه ی کتاب شدم و شیفته ی نوشتن؟ هر جوابی که بدهم اشتباه است. انگار این عشق قبل از روحم بر من دمیده شد.
خشک، قاطع، کمی گرا، پیرو منطق، بی رحم، سرد، منظم، اینها ویژگی های علم ریاضی است. ویژگی های من هم هستند. این موضوع در هنگام یادگیری زبان انگلیسی رخ نمود بیشتری پیدا کرد. آدم یکسری کلمات را از روی عادت به کار می برد و هیچوقت به عمقشان دقت نمی کند. اما وقتی دنبال مترادفی در زبان دیگر می گردی تازه می فهمی کلمات را در ذهنت دسته بندی کرده ای. مثلا یک بخش برای کلمات مثبت است و انسان دوستانه، که مهربانی و وفاداری و فداکاری و خوش صحبتی و لبخند ملیح زدن و استکان چای را شامل می شود و همیشه ی خدا معنی هایشان را با هم قاطی می کنی. بخش های دیگر هم یا شغلی اند، یا درمورد دعوا و دستور و درجه های نظامی و اینجور چیزها هستند، و یا به لوازم منزل و گلدان و انواع گل و کلا هرچه شیء هست مربوط اند.
هنگام یادگیری زبان انگلیسی من فهمیدم که هیچوقت احساس پشت کلمات را درک نکرده ام، هیچ وقت نزدیکش هم نشده ام. بر همگان واضح و مبرهن است که آب یک ذهن بیش از حد ریاضی هیچ جوره با شعر و شاعری در یک جوب نمی رود. اما مگر عشق این حرف ها حالی اش می شود؟ حل کردن سوالات المپیاد ریاضی برایم یک تفریح روزمره بود اما هیچوقت پی اش را نگرفتم. در عوض در تمام مسابقات خوارزمی انشا نویسی و پرسش مهر و از این قبیل شرکت می کردم. برعکس ریاضیات، نوشتن خیلی وقت ها تحسین چندانی برایم به ارمغان نمی آورد. البته که غصه می خوردم. بعد این غصه ها و دلتنگی ها و درد نامرئی بودن را می نوشتم. می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم. می خواندم و می خواندم و می خواندم. ذره ذره از آسمان کویر را می نوشیدم و در خیالاتم به رنگ ستاره ها می شدم...
گفتم خیال؟ درستش همین است. من خوش خیالم. اتفاقا این کلمه ایهام هم دارد و هر دو مورد درمورد من صدق می کنند. کسی که خوش خوشانه به خیال می پردازد یا خیال پردازی که نغز می نوازد. نویسنده ها و شعرای باکلاس اجازه می دهند مرغ خیالشان به پرواز درآید. در ذهن من اما جوجه اردک زشتی زندگی می کند که امیدوار است او هم مثل آن جوجه اردک زشت معروف غاز از آب در بیاید. به همین خیال باطل راه افتاده دنبال دسته ی غازها و هر حرفی هم برای سر عقل آوردنش بزنی از خر شیطان پایین نمی آید. هوش و حواس من در همه جای زمین و زمان هست الا سر جایش. و آنقدر این توهمات ابتکاری ذهنم قشنگ از آب در می آیند که دستم را مسخ می کنند. بی اراده راه می افتد و می آید روی کاغذ و قلم. در دلم آرزو می کنم این جادوی بی مانند ذهن با معجزه ی قلم یکی شوند. و وای که چه آرزویی! چه وصالی! دستم را آزاد می گذارم تا برقصد. اجازه بدهید نگویم که چه فاجعه ای پدید می آید. اینجا کیسه ی استفراغ به اندازه ی کافی نداریم. گفتم که خوش قلم نیستم.
می پرسید پس پست های اینجا را دختر خاله ام نوشته؟ بعد از نظر لطفتان است و چشم هایتان پست هایم را خوش قلمانه دیده و اصلا نفرمایید، این حرف ها دیگر چیست، بگویم که علاوه بر خوش قلم، دست بردار هم نیستم. نمی دانید برای نوشتن یک متن ساده چه فسفری می سوزانم. هر وقت هم از سخت گیری ام کاستم نتیجه اش فورا و عینا گند از آب در آمد. مدتی است که کمتر می خوانم. آنهم تقصیر شرایط و عوامل است. سعی می کنم با نوشتن و نوشتن و بیش از حد نوشتن جبرانش کنم. و واقعا هم سعی می کنم. این پست را برای ناخوش قلم هایی مثل خودم نوشته ام. برای آنهایی که با شخصیت داستان ها بزرگ شدند و همیشه حسرت خوردند که چرا مثل قهرمان ها همه چیز تمام به دنیا نیامده اند.
شاید باید صبر می کردم و وقتی که واقعا نویسنده شدم و بیشتر از یک نفر خوش قلم صدایم کرد این متن را منتشر می کردم. اما از کجا معلوم که آن روز برسد؟ از کجا معلوم آخر این قصه خوش باشد؟ مگر نه اینکه باید از مسیر لذت برد؟ در حال حاضر زل زده ام به آسمان کویر، که هم از من دور است و هم نزدیک. مست تماشایش شده ام. زمزمه ی سیاره ها را می شنوم و شهاب ها را بو می کشم. من خیره شده ام به صفحه ی کیبورد و کلماتی که قرض گرفته ام از معشوق. هدهدی ندیده ام اما راه افتاده ام به دنبال سیمرغ. یادتان هست یک روز می بوسمت را؟ خطاب به او گفته بودم. به جنون پشت شعر، به عشق حوالی سخن، به شوریدگی کلمه. مسخره به نظر می رسد نه؟ اما من یک روز غرق می شوم در وادی هفتم. آن روز می توانید خوش قلم صدایم کنید.
پ ن: راستی عیدتان مبارک! :)
نتوانستم پست شایانی برای این عید مبارک و ارزشمند بگذارم. بنابرین ارجاعتان می دهم به چند دوست عزیز. باشد که کم کاری ام با تبلیغ از آنان جبران گردد :)
اینجا عیدی بگیرید
اینجا در مسابقه ی غدیر شرکت کنید
اینجا هم حکایتی حول موضوع غدیر بخوانید
- ۲۵ نظر
- ۱۸ مرداد ۹۹ ، ۰۲:۰۰