غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خودشناسی» ثبت شده است

نوشتم

«فکر کنم ایراد کارم رو فهمیدم. من می خواستم از سرنوشت فرار کنم، ولی اشتباهی از واقعیت فرار کردم.»

 

و خب شما نمی دونید چه مدت روی واژه ی سرنوشت قفل شده بودم و سعی می کردم معادل بهتری برای اونچه که تو ذهنمه پیدا کنم. جبر؟ غم؟ زخم؟ شکست؟ بدبختی؟ نامردی های دنیا؟مشکلات؟ بیچارگی؟ باتلاقی که توش گیر کردم؟ 

 

آخریه شاید بهترین گزینه است اما به اون موقع به ذهنم نرسید. اسمش رو گذاشتم سرنوشت. با اینکه می دونستم اسمش سرنوشت نیست. دقیق تر نگاه کنیم اسمش باتلاقی که توش گیر کردم هم نیست. جهنمی که توش به دنیا اومدم هم بیش از حد ظالمانه به نظر می رسه. من جبر رو ذاتا بد نمی دونم. اما این جبر بد رو چی باید صدا می کردم؟ گفتم می خواستم از سرنوشت فرار کنم، سرنوشت رو هم این مسیر لعنتی که من رو مستقیم می برد (یا می بره) به سمت چاه فلاکت معنی کردم.

 

دیدید توی فیلم های ترسناک، بازیگر صدای ناله و مویه می شنوه... سایه های موهومی رو حس می کنه... خون و دست و پای قطع شده ی دوست هاش رو می بینه... رد پنجول های جونور درنده رو می گیره و می رسه به هیولا و همونجا خورده میشه؟ هیچ دلیل قابل قبولی هم برای دنبال کردن نشونه هایی که داد می زنن قراره به مرگش ختم بشن نداره. صرفا جلو میره، چون توی فیلم نامه این طوری نوشته. 

 

البته شخصیت توی فیلم گیر جبر مطلق افتاده و نمیتونه هیچ‌کاری برخلاف دستورات نویسنده انجام بده. اما من که یه نیمچه اختیاری دارم برای خودم! برای همین هم می خواستم فرار کنم. از مسیر جن زده ای که اسمش رو گذاشتم سرنوشت، هرچند می دونستم اسمش سرنوشت نیست.

 

می دونین...فرار کردن اونقدرها هم کار ساده ای نیست. اینکه بتونی توی این دنیای وحشی درندشت یه راه تازه باز کنی و سرنوشت بهاری رو برای خودت رقم بزنی که به هیچ وجه ساده نیست! ولی فعلا باید فرار کرد. برای از نو ساختن باید چیزی که می دونی غلطه رو شکوند. باید زنجیرها رو پاره کرد.

 

به نظر آسون میاد، نه؟ تخریب کردن که مثل آب خوردن باید باشه! پس چرا تو فیلم های ترسناک شخصیت ها قبل از اینکه کار از کار بگذره روشون رو بر نمی گردونن و از جنگل تاریک دور نمیشن و به سمت شهر فرار نمی کنن؟

 

منظور من از شخصیت ها پلیس و کاراگاه هایی که دنبال کشف حقیقت میرن نیست. اون فلک زده هایی رو میگم که در بهترین حالت دلیلشون واسه این خودکشی ثابت کردن اینه که نترسیدن! راستی چرا نویسنده های ژانر ترسناک یکم بیشتر برای کاراکترها ارزش قائل نمیشن؟ چرا همه رو عین مسخ شده ها می فرستن سمت کشتارگاه؟ نکنه این حرکت اونقدر طبیعی و عادیه که دلیل نمی خواد؟ پس منم واسه اینکه گیر کنم تو مسیری که دیگران، دنیا، روزگار، تقدیر، سرنوشت یا هرچیز دیگه ای که اسمشه برام تعیین کرده دلیل لازم ندارم؟ 

 

حالا که فکرش رو می کنم... می بینم اتفاقا خوب تونستم فرار کنم. من اون چیزی که دیگران، دنیا، روزگار، تقدیر، سرنوشت یا هرچیز دیگه ای که اسمشه برام تعیین کرده رو قبول نکردم. معلوم بود که قبول نمی کنم! لجبازتر و کله شق تر از اون حرف هام که تسلیم بشم. 

 

فقط راه تازه رو باز نکردم. به سمت هیچ مقصد جدیدی نرفتم، نه بهتر و نه بدترش. به هیچ جا نرسیدم. من هیچ ..ی نشدم. چون دیگه منی وجود نداشت، نه توی دنیای واقعی. من اشتباهی از واقعیت فرار کردم. شاید هم عمدا این کار رو کردم. چون واقعیت سخت بود. تلخ نه ها، سخت! تلخی رو میشه با بغض و آه قورت داد. سختی قورت دادنی نیست. برای از پا انداختنش سرسختی لازمه. جنگیدن لازمه. من از میدون جنگ فرار کردم. سرزنشم می کنید؟ صدام می کنید بزدل بی عرضه؟ واقعیت اینه که حق با شماست. اما خب، من از این واقعیت هم فرار کردم.

 

 

تازگی ها سخنرانی کنترل ذهن استاد پناهیان رو گوش میدم. کلمه به کلمه اش رو انگار برای من گفتن. مهم ترین فایده اش شاید این باشه که موقع نوشتن این متن دیگه حس نمی کنم دیوونه ام. فکر نمی کنم یه موجود ناشناخته هستم با درد و مرض های ناشناخته و لاعلاج! از خودم بیزار نمیشم. چون می دونم وقتی کلمه به کلمه ی حرف های شخصی گه من رو نمی شناسه، خطاب به منه، پس یعنی سین دال های دیگه ای هم وجود دارن. یعنی من اونقدرها هم عجیب و غریب نیستم. یعنی این ضعفی که دارم صرفا یه مشکله که ممکنه برای هرکسی پیش بیاد.

 

بی انصافی نکنم، فایده های خیلی بیشتر و بهتری هم داره. مثلا فهمیدم بیشترین ضربه رو از طایر خیالم خوردم. قوه ی تخیلی که بهش افتخار می کردم و هی قربون صدقه اش می رفتم، تمام مدت بزرگترین دشمنم بوده. 

 

هرچند، تاحالا فقط دو جلسه اش رو گوش کردم. خیلی کند پیش میرم. اون من بزدل و بی عرضه ای که علیهش قیام کردم، حسابی توی وجودم ریشه دونده. به این سادگی ها ول کن معامله نیست. هزار و یک دوز و کلک سوار می کنه تا حواسم رو پرت کنه و زمینم بزنه. منم هر دفعه گولش رو می خورم و زخم های بیشتر و بیشتری بر می دارم. ولی دوباره بلند میشم و جلوش وایمیستم.

 

بالاخره یه جایی سلسله ی شکست خوردن هام تموم میشه. اگه بتونم اختیار خودم رو پس بگیرم، تازه بر می گردم به سرزمین واقعیت. تازه اون‌موقع می تونم انتخاب کنم که با این باتلاق، با این جهنم، با دیگران، دنیا، روزگار، تقدیر، سرنوشت یا هرچیز دیگه ای که اسمشه بجنگم یا فرار کنم.

  • میخک

فکر کنم ایرادم کارم رو فهمیدم.

من می خواستم از سرنوشت فرار کنم، اما اشتباهی از واقعیت فرار کردم. 

  • میخک

ببین الی، از لحاظ علمی اش رو نمی دونم، ولی فکر نکنم بیش از سی ثانیه بتونی جلوی پلک زدنت رو بگیری. یعنی الان که پلک زدی، تا سی ثانیه ی بعد چشم هات بازه. البته که من نوشتن این جمله رو خیلی طولش دادم و تقریبا پنج شیش باری در بینش پلک زدی. به هر حال، بیا زمان رو ساکن فرض کنیم، انگار دکمه ی توقفش رو‌ فشار داده باشیم.

 

سی ثانیه ی بعد تو قراره چشم هات رو ببندی. شاید چندصدم ثانیه هم طول نکشه تا دوباره بازشون کنی. شاید هم بیشتر! شاید چشم هات برای همیشه بسته شده باشن. از کجا معلوم؟ یه دفعه ای اجلت سر می رسه، وقت نمیده که لباس نوهات رو بپوشی، البته که بخاطر کرونا خیلی وقته بازار نرفتی و لباس نویی نخریدی. اینهایی که پوشیدی هم خیلی آبروبر نیستن.

 

فرشته ی مرگ یه بشکن میزنه، از بدنت بیرون میای. از بدنت بیرون میای ولی پیش بقیه ی روح ها باید حداقل یه انعکاسی از لباس و پوشش داشته باشی دیگه! واسه همین هم میگم بهتره تا سی ثانیه تموم نشده بدوی و بری و بهترین لباست رو بپوشی و آماده بشینی. فرشته ی مرگ الانه که برسه. البته الان که نه، زمان تا وقتی که من بهش اجازه ندادم جلو نمی ره. سی ثانیه ی دیگه تا سی سال دیگه هم ممکنه نرسه. می پرسی من خدام؟ نه عزیز دل! من فقط قوه ی تخیل توئم.

 

 

خب برگردیم سر حرفمون. بشکن زده شد و روحت پرواز کرد و رفت اون بالا بالاها. احتمالا اول همه چیز رو سفید می بینی و بعد تمام زندگی ات از جلوی چشمت می گذره و چقدر قراره افسوس بخوری... اما خب تو دیگه جسمی نداری که چشم داشته باشه و بتونی باهاش اشک بریزی! هرچقدر هم غصه بخوری می مونه توی دلت. حتی با فرشته ی مرگ هم نمی تونی درد و دل کنی. اون زیاد اهل حرف زدن نیست.

 

چی شد که این طوری شد؟ من بهت میگم که هیچ اهمیتی نداره. وقتی مردی دیگه مهم نیست که چطوری مردی، چرا مردی، کجا مردی، کی مردی. احتمالا درگیر سوالاتی مثل چطوری زندگی کردم؟ چرا زندگی کردم؟ و... بشی اما به مرگ فکر نمی کنی. چون دیگه مردی. اونجایی که میری همه مردن. فوقش سی ثانیه ی اول برای فهمیدن علت مرگ هم دیگه کنجکاوی کنین و بعد خیلی زود فراموشش کنید. یا شاید از همون اول حوصله ی این قرتی بازی ها رو نداشته باشید.

 

دلت برای زندگی تنگ میشه؟ مطمئنم که نه! زندگی مثل یه امتحان سخت و نفس گیره. شاید به مراقب التماس کنی یکم بیشتر بهت وقت بده تا جواب سوال آخر رو بنویسی یا تیک یکی از گزینه ها رو بزنی اما هیچوقت دلت براش تنگ نمیشه. حتی اگه در طول زندگی عاشقش بوده باشی، بعد مردن می فهمی که یه پاپاسی هم ارزش نداشته.

 

اونجا خدا رو می بینی؟ به این زودی ها فکر نکنم. حداقل نه تا وقتی که توی برزخی. برزخ اسمش روشه دیگه! یعنی نه راه پس داری نه راه پیش. فقط باید صبر کنی. الان که فکر می کنم دلم برای حضرت آدم می سوزه. طفلکی چند میلیون ساله که تو برزخ گیر کرده؟ باز ما به آخرالزمان نزدیک تریم!

 

اگه دلت برای خونواده ات تنگ شد می تونی بیای و ببینی اشون. هرچند فکر نکنم گریه ها و اشک ها و غصه خوردن هاشون دیدنی باشه، اما اونها دوست دارن حس کنن که تو می بینیشون. پس بیا و کنارشون باش تا بلکن آروم تر بشن. می دونم، بی تابی های اونها به نظرت مسخره است. تو اونقدرها هم دلتنگشون نمیشی. تو حالا چیزی فراتر از این دنیا رو می بینی.

 

زمان مثل یه خط صافه که می تونی روش قدم بزنی، یا بدوئی. هرچند اون جلو جلوها قراره حسابی پیچ در پیچ بشه. خانواده ات هم خیلی زود می میرن. اصلا دقیق تر که نگاه کنی صفت دیر در واقعیت معنایی نداره. هر چیزی دو حالت داره. یا موقتیه یا ابدی. زندگی روی زمین موقتیه. خیلی هم موقتیه! پس هیچ چیزش جای ناراحتی نداره. جای خوشحالی هم نداره. حتی برزخ با تمام هول و ولا و اضطرابش موقتیه. اما حکمی که بعد از برگزاری دادگاه دستمون میدن، ابدیه! 

 

ولی حالا کو تا قیامت؟! هوم؟ فعلا بیا یه کیلو تخمه بخریم و با هم دیگه معرکه ای که روی زمین به پا شده رو نگاه کنیم. تخمه بشکونیم، بگیم، بخندیم. درسته که تو دیگه نمی تونی چیزی بخوری اما خوردن تخمه همیشه تو فرع بوده. مهم شکوندنشه.

 

حالا چه فیلمی دوست داری؟ عاشقانه؟ کلیشه ای باشه ایرادی نداره؟ خب پس اونجا رو نگاه کن. اون طرف، یکم پایین تر، نزدیک های آفریقا، نه زیادی رفتی پایین، آهان! آفرین! همون خونه ی آجری، ته همون کوچه. به نظر میرسه زندگی این دونفر خیلی دیدنی باشه. نظرت چیه سی سال آینده رو نگاهشون کنیم؟ برنامه ی جالبیه نه؟ اما ممکنه تکراری بشه برامون. عاشقانه رو بذاریم واسه آخر هفته ها. شنبه ها اکشن ببینیم. یا شاید جنگی؟ از اینجور فیلم ها که رو زمین پره! فیلم کمدی میخوای؟ خب اینها همه اش کمدیه! نمی بینی هفت هشت میلیارد نفر چقدرررر زندگی رو جدی گرفتن؟ که هیچ کدوم عین خیالشون هم نیست یه روز قراره بیان این بالا پیش ما؟ به نظرت خنده دار نیست؟ 

 

اصلا بیا یه کار مفید انجام بدیم. تا وقتی زنده بودیم این همه گند زدیم، گناه کردیم. حالا شاید بشه جبران کرد. نمیشه؟ نمی تونیم بریم تو خواب تک تک آدم ها و براشون از جهان آخرت و این حرف ها بگیم؟ وقت زیاد داریم ها! خب راست میگی، یادشون نمی مونه که. تازه شنیدن کی بود مانند دیدن! حرف های ما به گوششون فقط قصه است. مثلا وقتی خودت زنده بودی خیلی فهمیده بودی؟! قبول می کردی که بنده ی ناچیز خدایی؟ مثل یه بنده رفتار می کردی؟ اینقدر بیخودی بقیه رو سرزنش نکن. شعارهای مسخره هم نده! جان؟ این ایده ی من بود. خب مگه بده به فکرتم؟! این همه فسفر می سوزونم یه راه برای نجاتت پیدا کنم! این جوری دستمزدم رو میدی؟

 

حالا این دفعه رو می بخشمت. سی ثانیه هنوز تموم نشده. زیادی کشش دادم؟ باشه. این هم از دکمه ی حرکت دوباره! چشم هات دارن قرمز میشن ها. خب ببندشون! نکنه می ترسی نتونی دوباره بازشون کنی؟ مگه ترس داره؟ همین الان مرگ رو بهت نشون دادم! دیدی چه دلپذیر بود؟ درد داشت؟ ترس داشت؟ پس چی؟

 

شر و ور تحویل من نده! تو از قیامت می ترسی؟ از عواقب کارها و تصمیم هات نگرانی؟ تو؟! اینها رو به کسی بگو که مثل من نشناستت! درسته قوه ی تخیلتم اما این حرف هام اصلا هم تخیلی نیست. خیلی هم جدی ام.

 

ببین ساعت چند شد! ای بابا! این زمان هم با ما سر لج افتاده ها. بذار دوباره متوقفش کنم. خب داشتم می گفتم. راستی چی داشتم میگفتم؟ نصیحتت می کردم؟ میگفتم فکر و تخیل و توهم رو رها کن و به اونچه که می دونی درسته عمل کن؟ چه حرف ها! ببخش الی جان، جوگیر شده بودم. من قوه ی تخیل ساده ای بیش نیستم. خودت بهتر می دونی با زندگی ات چی کار میخوای بکنی.

 

فقط تو روز قیامت، احتمالش هست خدا از من هم بخواد که شهادت بدم. دیگه از دست و پا و طحالت که کمتر نیستم! چطور شهادت اونها حسابه، مال من نه؟ حالا من تمام تلاشم رو می کنم که معرفت به خرج بدم و بدت رو نگم. اما دروغ هم نمی تونم بگم! خلاصه گفتم که بعدا نگی نگفتی. حواست باشه به چی ها فکر می کنی. من که قوه ی تخیل ساده ای بیش نیستم...

  • میخک