غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۳۳ مطلب با موضوع «کنکور نوشت» ثبت شده است

تو راه‌پله‌ی مدرسه بود که شنیدم اسفند ماه قراره ثبت نام کنکور باشه. شایدهم از دوست‌های اتوبوسی‌ام شنیده بودم و توی راه پله مشغول کلنجار رفتن با استرس ناشی از هضم این خبر بودم. تو کلاس و مدرسه طبق یک توافق نانوشته زیاد درموردش صحبت نمی‌کردیم. حتی همون روز که قرار بود از ساعت چهار بعد از ظهرش سایت سنجش باز شه هم به شوخی و خنده گذاشت. یه جوری رفتار می‌کردیم که انگار اصلا برامون مهم نیست مثلا و ما خیلی ز غوغای جهان فارغ و این حرف‌هاییم. 

رسیدم که خونه تلپی خراب شدم رو سر لپتاب و از یه ساعت قبلش تو سایت سنجش بودم. استرس هم بود ولی بیشتر هیجان‌زده بودم‌. به چشمم یه اتفاق باحال خفن میومد‌. به چشمم شبیه ثبت نام تو دانشگاه بود اصلا. داشتم بلیط قطار می‌خریدم برای آینده. نه اینکه فکر کنم نخبه‌ام و امید داشته باشم به رشته‌های تاپ و جذاب، فقط خیال می‌کردم مهم نیست چی بشه و به هر حال یه رشته‌ای جلو روم میاد که برم پی‌اش و حتی آب‌یاری گیاهان دریایی رو هم رد نخواهم کرد. بزرگترین نگرانی اون روز و روزهای بعدم فقط این بود که مشخصات رو اشتباه پر کرده باشم و اجازه ندن برم کنکور بدم. بماند که وقتی جلوتر رفتم بزرگترین امیدم این بود که مشخصاتم رو اشتباه پر کرده باشم و اجازه ندن کنکور بدم و خلاص شم از اون حجم فشار روانی و تنش‌. حتی یه لحظات کوتاهی عمدا پروتکل‌ها رو رعایت نمی‌کردم که کرونا بگیرم و تو بیمارستان بستری بشم و نتونم برم کنکور بدم. همین‌قدر ابلهانه. شاید بهتر باشه خجالت بکشم و این جمله‌‌ها رو پاک کنم اما خب میخوام صادقانه صحبت کنم باهاتون.

 

هیچوقت فکر نمی‌کردم سال دومی هم باشه. و دقیقا بزرگترین نقطه ضعف من این بود که هیچ درک درستی از وضعیت خودم نداشتم و چون از مواجهه با حقیقت می‌ترسیدم نمی‌خواستم هم که درکی پیدا کنم. تو را جان هرکی که دوست دارید این بلا رو سر خودتون نیارید. مهم نیست کجای کارید. مهم نیست وضعیتتون چطوره. باید بدونید که وضعیتتون چطوره! وقتی ندونید کجایید خب از جاهایی که فکرش رو هم نمی‌کنید ضربه می‌خورید. چشیدم که میگم تحمل دردش خیلی سخته...

 

سال دوم رسید. حس مرگ داشتم. ثبت نامش رو خودم تنها انجام دادم این بار. نذاشتم اصلا که خانواده همراهی کنن. کد پیگیری‌ها و رهگیری‌ها رو هم بعد از یادداشت قایم کردم، که کسی جز خودم نتونه نتایج رو ببینه. چون مطمئن بودم قراره گند باشه و..‌...

البته حس مرگ خیلی گویا نیست. حس بعد از مرگ، احساس اینکه مدت‌ها از تشییع جنازه‌ات گذاشته و دفن شدی. تباه شدی و رفت‌. همه‌چیز تموم شده. ثبت نام کنکور؟ انجام دادن یه سری تشریفات مسخره و لوس بود‌. حالم رو بهم میزد‌. زجرم می‌داد‌. من فقط وانمود می‌کردم کنکوری‌ام و اداهای کنکوری‌ها رو در میاوردم. مامان می خواست بجای سرزنشم بهم امید بده. فقط سر تکون می‌دادم. الان که فکرش رو می‌کنم می بینم چرا یکی دو هفته درس می‌خوندم و بعدش ول می‌کردم. اما چون ول می‌کردم اصلا به حساب نمی‌آوردم اون درس خوندن رو و بدتر بابت ناقص بودنش خودم رو سرزنش می‌کردم. باور داشتم هیچوقت رنگ دانشگاه و دانشجویی رو نخواهم داد و محکومم تا ابد تو همین مرحله از زندگی بمونم و زجر بکشم. البته ابدیت رو خیلی دور نمی‌دیدم. مرگ برام نزدیک بود. چه ابلهانه. من جدی جدی همین یکی دو سال پیش همچین اخلاق‌های مزخرفی داشتم! (و دارم؟)

 

امروز رفته بودیم دانشگاه. با دوست‌های جدیدم که همه رو از طریق دانشگاه پیدا کردم و تو این مدت کوتاه بدجوری عاشق یکی دوتاشون شدم روی برف‌ها قدم زدیم. از دغدغه‌هامون، مشکلاتمون، ترس‌هامون و مسئولیت‌هامون، برنامه‌هامون، باید و نبایدهامون و... حرف زدیم. نه اینقدر مستقیم، نه خیلی شخصی، ولی بازهم. یه لحظه برگشتم و گفتم «هی! فکر کنید اگه کنکوری بودیم هنوز هیچکدوم از این مشکلات و دغدغه‌ها و ترس‌ها و مسئولیت‌ها و بایدها و نبایدهامون وجود نداشت! چقدر مسخره میشد؟ چون کنکور اونقدر تو ذهنمون بزرگ و غول‌آسا شده بود که اصلا اجازه‌ی ظهور چیزهای دیگه رو نمی‌داد. چقدر احمقانه نه؟»

 

اون دو روز ثبت نام گذشت. امروز هم گذشت. برای شما هم می‌گذره بچه‌ها. ایشالا و ماشالا نمیگم، بخواید نخواید می‌گذره. قانون زندگیه. قانون دنیا اینه که زمان همیشه توش در جریانه. امروز من از ته ته ته ته دلم نسبت به جایی که توش ایستادم احساس رضایت کردم. از ته ته ته ته قلبم ایمان آوردم که من برای این مسیر و این شکل زندگی و این هدف و این رشته به دنیا اومدم. پس از ته ته ته ته وجودم آرزو می‌کنم زندگی‌اتون پر از لحظه‌های این مدلی و روزهای بهتر از این باشه. عیدتون مبارک🎆

  • میخک

خب بیایید یه بار دیگه دور هم مرور کنیم:

از دست «ج» خلاص شدیم!!! برای همیشه شرش از سر مدرسه‌امون کنده شد!!

دبیرستان کوفتی‌امون رو پشت سر گذاشتیم!!!

کنکور رو دادیم بالاخره!!!!

جیییییییغ پشت کنکور موندن رو تجربه کردم!!!!

من قبووول شددمممممم!!!!!!!!!!!!!!

رفتم مصاحبه دادم!!!!!!!!!!!!!؟! و حتی از مصاحبه هم قبول شدممممم!!!؟؟+-«*-!!!!!!!!!

من قراره معلم بشم؟؟؟!!!!!!؛:*!!!!!+(۶٫*!!!!!!!!!!!٫۶۰۰۶:»٫۲!!!!!!!!!!!!۸۷:»*:؛!!!!!!! [در این قسمت وی تا مرض تشنج پیش می‌رود]

[اهم اهم. حالا ادامه میدیم] دانشگاه‌ها شروع شدن!!!!

من رسما یه دانشجوئم الان!؟!؟!!!!! و حتی کارت دانشجویی هم دارم!!!!!!!!!!!!

استخدام رسمی شدم!!!!!! کد پرسنلی هم گرفتم!!!!!

من در نشست استاندار با دانشجویان شاخص استان حضور داشتم!!!! تو اکثر جلسات و نشست‌های خفن دانشگاهمون هم شرکت داشتم!!! 

من یه گروه رو جمع کردم تا با هم برای دانشگاهمون یه نشریه ایجاد کنیم!!!!!!!!!!!!!! 

اولین حقوقم رو به حسابم ریختن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پیامکش هم برام اومد!!!!!!!!!!؛!!!!!!؛-&:!!!+)

الان دیگه رسما آدم بزرگ به حساب میام!!!!!!!!!!! :/

قراره به عنوان یه دانشجو امتحان بدم!!!!!!!!!!!!!!!!! [وی اینجا دوباره تا مرض تشنج پیش می‌‌رود]

یعنی تمام شوخی‌ها و جک‌های دانشجویی و ایام امتحاناتی شامل حالم میشه!!!!!!!!!

و اینکه فردا هفت صبح کنفرانس دارم!!!!!!!!!!! کنفرانس!!!!!&﷼!!-۵!؟!!!!؛!!

من همین الان دارم مبانی جامعه‌شناسی تعلیم و تربیت رو می‌خونم و یاد می‌گیرم!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

این لیست تمام آرزوها و تک‌ تک فانتزی‌های من نیست. شاید حتی نصفشون هم نیست. ولی خدایی خییییییلیییییییی خفنه. دو سال پیش عمرا اگه باور می‌کردم بتونم این لیست رو داشته باشم. عمرا اگه باور می‌کردم اینی میشم که هستم. کس خیلی خاصی‌ام؟ نه! به جایگاه رفیعی رسیدم؟ نع!! فقط... فقط اینکه خیلی خفنه همچین لیستی داشته باشی. دمت گرم میخک. بهت افتخار می‌کنم :`)

  • میخک

 

۱- این عنوان قرار بود تیتر یک تمام روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های کشور باشد. تمام مقدماتش هم آماده شده بود. منتها سازمان سنجش به جوانی خودش و کارکنانش رحم کرد و در وقت اضافه کدورت‌ها را برطرف کرد.

 

۲- بیایید بگویید ببینم در مجازی چطور می‌شود شیرینی داد؟

 

۳- و از زیباترین و شیرین‌ترین لحظات زندگی مواجهه با آن کدرشته‌ای‌ست که در آن قبول شده‌ای. به نظر من که ابدا مهم نیست چه رشته‌ای باشد، همین که مسیر آینده رو به رویت پدیدار می‌گردد و فردایت را جلوی چشمت می‌بینی لذت‌بخش است. حس اطمینان خاطر، ثبات، آرامش قلبی و همین‌طور تعلق خاطر به چیزی پیدا می‌کنی. دیگر می‌توانی بدون اضطراب و خودخوری و ناله و غم رویا پردازی کنی. مرغ خیال را به پرواز در آوری. آینده‌ات روشن است دیگر. البته که یک عالم دست‌انداز و چاله چوله و پیچ و خم در این مسیر هست، منتها یک تار موی گندیده‌ی این مسیر پر دست‌انداز پر چاله چوله و پر پیچ‌ و خم می‌ارزد به سد مهیبی که جلوی رویت قرار گرفته و کورت کرده. می‌فهمید چه می‌گویم؟

 

۴- شکر شکر شکر... بابت لطف خدا به من، به دوستان و هم‌سن و سال‌هایم و به تمام بلاگرهای عزیزی که انشالله از رشته‌ی دلخواه قبول شده‌اند. پشت کنکوری‌ها هم نترسند، شاید الان باورتان نشود ولی پایان شب سیه سپید است. ^_^

 

۵- می‌خواهم یک سوگندنامه تنظیم کنم. با خودم عهد و پیمان ببندم که چطور در این رشته و در این مسیر خادم امام حسین (ع) باشم. امسال هم قسمت نشد به پا بوس بروم اما... اما دلم می‌خواهد لحظه لحظه‌ی تحصیل و انشالله اشتغالم مرا به کربلا وصل کند. آقاجان خودت یاری‌ام کن.

 

۶- بعد از شنیدن خبر اولین متنی که به ذهنم رسید همین بود. جدا که حرف دلم جز این نیست، بازهم بی‌قافیه و بی‌وزن:

حاجتی که روا شد بهانه‌ی ما بود

آن همه خواهشم دلیل دیگر داشت

فرصت ادای نذر و رخصت دیدار

پس چرا نمی‌دهیدمان آقا؟

  • میخک

دلشوره و اضطراب کلافه‌ام کرده بود. بی‌قراری داشت دیوانه‌ام می‌کرد. قرار بود خبری برسد که نمی‌رسد. اتفاقی باید می‌افتاد که نمی‌افتاد. جوابی باید می‌شنیدم که به گوش نمی‌رسید. 

استخاره کردم. 

آمد:

[و درخت طیبه] هر زمان میوه‌ی خود را به اذن پروردگارش می‌دهد.....

 

  • میخک

تاحالا به فضا رفته‌اید؟ بین کهکشان‌ها و منظومه‌های مختلف سرگردان بوده‌اید؟ تاحالا سر انگشتانتان گرمی ستاره‌ای را لمس کرده؟ و آیا بعدش به درون سیاهچاله کشیده شده و سر از ناکجا آباد در آورده‌اید؟ تاحالا شده خلاء را نفس بکشید؟ تاحالا نیستی را در آغوش کشیده‌اید؟ تاحالا در حال پرواز از روی سیارات ناشناس توی وبلاگتان پستی منتشر کرده‌اید؟ تاحالا بین دل بستن و رفتن مردد مانده‌اید ؟ به انتظار رسیدن یک نشانه‌ی کوچک برای مشخص شدن تکلیف قلبتان و دل خوش کردن یا نکردن به این رابطه نشسته‌اید؟ تاحالا عشق را در دو قدمی خود دید‌ه‌اید که خرامان خرامان قوم برمی‌دارد؟ بعد معطل رد شدن و کنار رفتن قطاری سریع السیر دقیقا از فاصله‌ی بین عشق و خودتان شده‌اید؟ تاحالا....

  • میخک

۱- یک مهر به معنی یک تاریخ توی تقویم نیست. روز باز شدن مدرسه‌هاست، روز بازگشت به دامان علم و تحصیل، روز شروع جنب و جوش و فعالیت، روز رفاقت‌های بچگانه و بازی‌گوشی (حتی شده از نوع مجازی‌اش). در نتیجه اگر یک مهر بیفتد به پنج‌شنبه دیگر آن یک مهر یک مهر نیست. بلکه شنبه، یعنی سوم مهرماه مصادف می‌شود با یک مهر. موافق نیستید؟

 

۲- یاد آن زمانی افتادم که چیز زیادی درمورد مناسبت‌های تقویمی از جمله هفته‌ی دفاع مقدس نمی‌دانستم. فکر می‌کردم هر وقت پرچم و عکس شهدا را به دیوار مدرسه می‌زنند منظورشان ۲۲ بهمن است. برای همین هم یک بار با اعتماد به نفس تمام در جمع شروع کردم به خاطره گفتن که :« یه سال که ۲۲ بهمن افتاده بود اول مهر....» 

 

۳- اوایل پاییز هوا گرگ‌ و میش است. قاعده‌ی هیچ فصلی را ندارد این روزها. معلوم نیست فروردین فرا رسیده یا مهر ماه. طبیعت دارد می‌میرد یا جان می‌گیرد. معلوم نیست سرسبزی را در آغوش می‌کشد یا وداع می‌گوید. این گنگ بودن را دوست دارم. نوسانی‌ست بین حال و هوایی شیرین و شیرین‌تر.

 

۴- در تکمیل بند قبلی اعلام می‌دارم عجب گل‌های رنگارنگی روییده بودند. زیبایی سحرانگیزی بود که تمام وجودم را به وجد می‌آورد. بعضی‌هاشان با گلبرگ‌های ریز ریز و رنگ یاسی کم‌رنگ متمایل به سفید را انتخاب کردم. ازشان عکس گرفتم تا یادم بماند اگر روزی خواستم ازدواج کنم دسته‌گل عروسم دقیقا از همین نوع گل‌ها باشد.

 

۵- من یک ریتم مخصوص کودکانه برای خواندن شعر حیدربابا دارم. بعضی از شعرهای حافظ را هم با همین آهنگ می‌خوانم. درست است که احتمالا خود شعرای مرحوم از این حرکتم خوششان نیاید اما قول می‌دهم اگر [انشالله] معلم شدم با همین روش بچه‌ها را به شعر و ادبیات علاقه‌مند کنم.

 

۶- این روزها نصف وجودم اینجاست، یک چهارمش در راه کربلا، یک چهارم باقی مانده هم دارد به آن نیمه‌ی دیگر غر می‌زند که چرا اینجاست و چرا دست از این غل و زنجیرهایی که زمین‌گیرش کرده‌اند برنمی‌دارد و چرا....

  • میخک

شب که از شدت ترس و دلهره و وای خدا قراره چی بشه تا ساعت سه خوابم نبرد و شیش صبح بیدار شدم. دیروز و پریروزش هم کم‌خوابی داشتم و همین باعث شده بود از صبح سردرد بگیرم. ولی خب محلش نذاشتم و به مغزم گفتم دست از لوس بازی برداره و مصاحبه وقت درد گرفتن و اذیت کردن نیست. مغزم هم تقریبا گوش کرد به حرف‌هام. قرار بود دوتا قرص بندازم برای کاهش اضطراب و تپش قلبم. که یادم رفت. بعد سر اینکه وای یادم رفته قرص بندازم و قراره سر مصاحبه اضطراب بگیرم و گند بزنم اضطراب گرفتم :/ .

جز اولین نفراتی بودیم که رسیدیم دم دانشگاه. اولش که رسیدیم همه هم‌دیگه رو زیرچشمی می‌پاییدن و معلوم بود هیچکس دوست نداره سر به تن اون یکی باشه :/ . رقابت در این حد بالا بود. یکم که گذشت با هم گرم گرفتیم. هرچند بعضی‌ها همچنان فاصله‌ی بیست متری رو رعایت می‌کردن و به نگاه‌های خصمانه‌اشون ادامه می‌دادن.

اکثرا داوطلب رشته‌ی انسانی بودن. از تجربی فقط پنج شیش نفر رو دیدم من. یکی‌اشون رتبه‌اش دوهزار بود و اصلا پزشکی و پیراپزشکی رو انتخاب نکرده بود فقط زده بود فرهنگیان :/ . بسیج فعال هم بود خب صددرصد قبول شده بود. دبیری زیست را براش کنار گذاشتم. یه دختر خون‌گرم و پرانرژی هم بود که اولش فکر می‌کردیم از کارکنان آموزش پرورشه؛ از بس که تو مدیریت جمع و هماهنگ کردن کارها استاد بود. رتبه‌ی ایشون هم چهار هزار بود و عمیقا آرزو می‌کنم داروسازی یا فیزیوتراپی رو حداقل قبول شه وگرنه دبیری شیمی رو هم باید کنار بذارم.

از انسانی رتبه‌های سه رقمی داشتیم تا سه هزار. از رشته‌ی ریاضی هم فقط یه نفر اومده بود. اون‌هم پوشش طوری بود که معلوم بود گزینش ردش میکنه. برامون توی آلاچیق‌ها صندلی گذاشته بودن ولی خب از بس استرس داشتیم هیچکدوم نمی تونستیم یه جا بند شیم. بجز اون دختر چهار هزاریه که با خونسردی نشسته بود و برای جماعتی که دورش حلقه زده بودن از هر دری سخنرانی می کرد. محل مصاحبه جایی بود که اموزگار‌های ابتدایی تحصیل می‌کنن. حیاط و محوطه‌اش که بد به نظر نمی‌رسید. سر درش نوشته بود نومعلم‌های گرامی، مقدمتان گلباران. :))))

دو ساعتی طول کشید تا نوبتم بشه و برم داخل و یه برگه بدن به دستم که بتونم برم واسه معاینه‌ی پزشکی. درضمن گفتن گویا پرینت نتیجه‌ی کنکورت هم لازمه و من خبر نداشتم. از ترس اینکه مدارکم کامل نباشه کارنامه‌ی دهم، یازدهم، دوازدهم، نهم، ازمون نمونه دولتی، هدایت تحصیلی و... رو هم اورده بودم اون وقت جواب کنکورم مونده بود. :/ . اون رو هم با مشقت کافی‌نت پیدا کردیم و پرینتش رو گرفتیم. بماند که کافی‌نت‌ چی فکر کرده سین دال مامانمه و یه عالمه از درسخون بودن و درصدها و رتبه اش تعریف کرد :)))

درمانگاهی که برای معاینه پزشکی انتخاب کرده بودن یه فضای بسته و شلوغ بود. تنها مرحله‌ای که توش پروتکل‌ها رعایت نشد همین درمانگاه بود. رفتم دیدم دخترها خیلی منظم و باوقار نشستن رو صندلی‌ها و پسرها همه جلوی در مطب جمع شدن‌. تعدادشون دو برابر دخترها بود و کارهاشون با چهاربرابر سرعت ما راه میفتاد. چون ظاهرا پزشک خانوم هم مراجعین دختر رو معاینه میکرد هم پسرها رو و هیچکس هم به نوبت و صف اهمیتی نمی‌داد. هرکسی وارد اتاق میشد معاینه میشد و هرکی منتظر بود تا اسمش طبق لیست صدا زده بشه زیر پاش علف سبز میشد.

دیگه بیخیال نوبت بندی شدم و رفتم مستقیم به خانوم دکتر گفتم دخترها رو معاینه نمی‌کنید؟؟؟ گفت چرا چرا بیا الان وزنت رو بگیرم. :/ وزنم رو پنج کیلو بیشتر گفت قدم رو سه سانت کمتر. آخه کی با کیف و چادر و پوشه و مانتو و یه عالمه دم و دستک وزن می‌گیره؟؟؟ چشم راستم ده از ده بود ولی انگار چشم چپم یه بیست و پنج صدم یا نیم دهم رو به ضعیف شدن گذاشته.  همیشه آرزو داشتم عینکی بشم ولی راستش الان ترسیدم اگه واقعا عینکی بشم چی؟ 

برای معاینه باید ۶۵ تومن کارت می کشیدیم. یه خانومی مسئولش بود کارت‌های پنج نفر رو گرفت و نوبتی کارت کشید. خب من اونقدر تو هول و ولا بودم که اصلا نه رسیدش رو خوندم نه نگهش داشتم. بعد که برگشتیم خونه و با فراغ بال پیامک‌ واریزی رو خوندیم دیدیم ۶۵۰ تومن کم شده از حساب:/ . حالا بیا بدون رسید ثابتش کن و این پول رو پس بگیر :/ .

برگشتیم دانشگاه. کارنامه‌ی کنکور و گواهی سلامتم رو تحویل دادم و رفتم نشستم داخل، منتظر نوبت. فاصله‌گذاری و رعایت پروتکل داخل ساختمون کامل بود. همین باعث میشد که کسی نزدیکت نباشه که بتونی باهاش حرف بزنی تا وقت بگذره. احساس می کردم قلبم داره میاد تو دهنم. انتظار طولانی و آزاردهنده بود. باوجود سکوت مطلق سالن تونستم از دختر انسانی که قبل از نفر قبل از من رفته بود داخل بشنوم که ازش پرسیدن اگه یه مداد داشته باشی باهاش چی کار می‌تونی بکنی؟ فرصت زیادی داشتم و ده تا جواب عالی براش اماده کردم. از نفر قبل از من هم خواسته بودن تدریس کنه و به حرکات دست و بدنش گیر داده بودن. با خودم گفتم هیچوقت از دونفر پشت سرهم نمیخوان تدریس کنه. این اتفاق یک در ده میفته.

بالاخره رفتم داخل. اون طوری که فکر می‌کردم نبود. جو صمیمی و مهربونی داشت. با این وجود وقتی گفتن خودت رو معرفی کن دهنم خشک شده بود. خیلی تمرین کرده بودم که با طمئنینه و آرامش صحبت کنم اما نشد. هول شده بودم‌. البته خودم که فکر می‌کنم خوب جواب بدم. اگرچه که شکل پاسخ‌دهی و تن و ریتم صدام ممکنه مشکل‌ساز باشه اما محتوا بدک نبود. از کتاب‌هایی که خونده بودم پرسیدن. برای اطمینان گفتن یه خورده درمورد فلان کتاب توضیح بده. و من یه لحظه مغزم خالی خالی شد :/ . یه چرت و پرتی بهم بافتم و گفتم خلاصه. خواستن شهرم رو توصیف کنم. مشاهیر شهرم. فعالیت‌های فرهنگی که داشتم. خودت در ده سال آینده رو چطور می‌بینی. اگه با مدیر بحثت شد چی کار می‌کنی. هول شدم گفتم دعوا که نداریم با هم یه جوری می‌سازیم دیگه :/ . اگه اولیا از روش تدریست انتقاد کردن چی و....

بعد گفتن انگار وسط سال تحصیلیه، پا شو وارد کلاس شو و بگو بعد از ورود چه میکنی. من وارد شدم سلام و احوال‌پرسی کردم. مصاحبه گرها هم با لحن بچگونه جوابم رو می‌دادن. ازشون درمورد تکالیف جلسه‌ی قبل پرسیدم. گفتن امتحان داشتیم و ننوشتیم. من یکم ناراحت شدم (الکی مثلا) و بهشون تذکر دادم و نصیحت کردم و اینها، اخرش گفتم باشه خب امروز استثنا قائل میشم و بخاطر امتحانتون چشم پوشی میکنم ولی دیگه تکرار نشه. باز گفتن خانوم ما دستشویی نرفتیم، خانوم زنگ تفریح نذاشتن بریم بیرون، خانوم ما اب بخوریم؟ خانوم من برم از بوفه خوراکی بخرم؟ خانوم خانوم.... گفتم باشه پنج دقیقه وقت می‌گیرم تمام کارهاتون رو انجام بدین ولی قول بدین بعدش با حواس جمع برگردیم سر درس و کلاس.

حالا پنج دقیقه مثلا گذشت و گفتن فرض کن وسط تدریست دوتا دانش آموز دعواشون میشه. و شروع کردن به دعوا کردن. دیالوگ‌هاشون چی باشه خوبه؟ تو از رو دست من تقلب کردی تو امتحان و نخیر خودت از رو برگه‌ی من نوشتی و نخیر نمره‌ی من از تو بالاتره همیشه و من از تو باهوشترم و من خوشگلم چشم نداری منو ببینی و خانوم این خیلی بی‌ادبه و خانوم من نمی‌خوام کنار این بشینم و....

اولش چندبار زدم روی تخته. دست‌هام رو بهم کوبیدم. صداشون کردم. گفتم دعوا کار خوبی نیست و دوستی‌هاتون رو یهم نزنید و تهمت زدن کار بدیه و مطمئنا معلمتون مراقب بوده که تقلب نشه و ... تهدید کردم که از انضباطشون کم می‌کنم. که به هیچ‌کدوم توجه نکردن. آخرش داد زدم اگه نمی‌خواید ساکت بشید برید بیرون کلاس! بنده خداها ترسیدن. 😂 (امیدوارم بخاطر به کار بردن خشونت در کلاس ردم نکنن :/ )

با خنده و روی خوش خداحافظی کردم و اومدم بیرون. انگار از جذبه‌ام خوششون اومده بود. رفتم واسه مصاحبه‌ی عقیدتی. که خب اونجا برعکس اتاق قبلی اونقدر محیطش خشک و رسمی و استرس‌زا بود که نگم براتون. مصاحبه‌ی اختصاصی یه ربع طول کشید و گزینشی نیم ساعت. :/ . یه خانوم عبوس و جدی نزدیک صدتا سوال ازم پرسید دوتا اشتباه خیلی بد داشتم. یعنی یه چیزهای خیلی واضحی رو یادم رفت که افتضاح شد اصلا :((( . اونقد هول شده بودم فقط می‌خواستم زودتر تموم شه و برم بیرون اما مگه تموم میشد؟ 

و بله بالاخره تموم شد. و من خسته و بی‌رمق افتادم یه گوشه و ناخوداگاه به ذهنم میاد اگه فلان جواب رو داده بودم بهتر بود، اکه بهمان کار رو می‌کردم تاثیر بهتری داشت، نکنه از فلان رفتارم بهمان برداشت رو بکنن؟ چرا نگفتم.... چرا یادم رفت که بگم....

  • میخک

ای من!

همانا در طی ده بیست روز اخیر تو را خبری می‌رسد، و زندگی تو را دگرگون می‌سازد. و احوالات تو بعد از شنیدن این خبر از دو حال خارج نخواهد بود. یا بدینی یا بدان. 

و هش دار که در هر دو حال خضوع و خشوع در برابر پروردگار منان را فراموش نساخته، سجده‌ی شکر نهاده و مصلحتی که او منت نهاده و بر تو مقرر کرده را پذیرا باشی. باشد که رستگار شوی‌.

امضا: خودت

حال اول

حال دوم

  • میخک

 

 

1- مستقیم می روم دوش میگیرم  done

 

2 لیست کتابی که مدت هاست انتخاب کرده ام را سفارش می دهم done 

 

3- دفتر چرمی نازنینم را باز میکنم  done

 

4 - خط خرچنگ قورباغه و جملاتی که نه فعلشان معلوم است نه فاعل و نه مسندشان را به نوشته های خوانا و شیک تبدیل میکنم not 

 

5 - می نشینم پشت لب تاپ و نوشته هایم را تایپ می کنم not

 

6 - بادبادک باز و دویل را می خوانم not (دویل چیه اصلا؟؟)

 

7- تا رسیدن کتاب هایم صبر می کنم  طبیعتاdone

 

8 - کمی به خودم می رسم not

 

9- شروع می کنم به آموزش رانندگی not

 

10 - به صورت تقریبا جدی به دنبال نقاشی می روم not

 

11- بازار را شخم می زنم و احتمالا جیب پدر را خالی می کنم not

 

12- آشپزی یاد می گیرم  done (تقریبا البته)

 

19- کتاب ها باید تا آن موقع رسیده باشد، همه اشان را مو به مو تحلیل می کنم not

 

20- چند گلدان می خرم و شروع می کنم به گل کاری not

 

21- نوشته هایم را ویرایش می کنم not

 

22- ارسالشان می کنم به یک انتشاراتی not

 

23- صبر می کنم not

 

24- خانواده را برای رتبه ی سی و دو رقمی ام آماده می کنم not ( که خب هرچی بود گذشت...)

 

25- کد نویسی را یاد می گیرم not

 

26- از ورزش غافل نمی شوم not

 

27- ایده های دیگرم را می نویسم not چندان 

 

28- شب و روز دعا می کنم که داستانم مورد عنایت آقای انتشاراتی قرار گیرد :/

 

29- کتاب های بیشتری سفارش می دهم not

 

30- سریال هایی که در لیستم است را می بینم خیلی کمdone

 

31- زبانم را تقویت می کنم not

و... ؟

از هر ایده ی جدیدی استقبال می شود :)

 

32- کالیمبا می خرم و می نوازم not

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن : و این پست همچنان جواب می پذیرد :)

 

  • میخک

خبر خوب اینکه رتبه‌ام نسبتا خوبه. عالی نیست. خیلی بد هم نیست. حالا همه‌چیز به انتخاب رشته بستگی داره.

خبر بد اینکه رتبه‌ام نسبتا خوبه. عالی نیست. خیلی بد هم نیست. حالا همه‌چیز به انتخاب رشته بستگی داره....

  • میخک