غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۲ مطلب با موضوع «چالش ها» ثبت شده است

اومدم بگم حوصله‌ام سر رفته و حرفی برای گفتن ندارم و چالش جذاب پیشنهاد بدید.

بعد دیدم زشته دختر. سه چهار روز دیگه امتحانات شروع میشه. همین ترم اولی همه‌ی درس‌ها رو میفتم آبروم به شکل بین المللی میره. :/

در نتیجه خودم یه پیشنهاد خداپسندانه و شایسته برای خودم دارم. چالش درس خوندن. اینطوری که من حتما حتما آخر هر شب باید بیام یه خلاصه‌ای چکیده ای حتی شده یکی دو جمله‌ای چیزی از درسی که اون روز خوندم رو بنویسم تو وبلاگم. اسمش رو هم می‌ذارم چالش بچه درس‌خون. مهم نیست یه کلمه باشه یا ده صفحه آ چهار. مهم نیست بیش از حد تخصصی و غیر عمومی باشه یا ابتدایی یا بدیهی. مهم اینه تو رودروایسی پستی که قراره شب بنویسم گیر کنم و حتما درس بخونم.

قبلا یه چالش مشابه این راه انداختم و دعوتی هم زیاد داشتم اما خب هیچکس شرکت نکرد (حتی خودم :/ ) پس این بار دیگه به کسی رو نمی‌ندازم. همین که خودم برای خودم بنویسم کافیه برام. هرچند خیلی دوست داشتم دوستانی که مثل خودم ترم اولی هستن و لاقل هم‌رشته‌ای‌ها یه چیزی بنویسن شاید به درد همه‌امون خورد :`)

 

  • میخک

  • میخک

این چالش رو از وبلاگ نرگس برداشتم و خب چون حوصله نداشتم روز به روز پیش برم 20/30م کل چالش رو یه جا پاسخ میدم.

 

روز اول

در این لحظه چه حسی داری؟ 

یه حس گیج و منگ. احساس حماقت. احساس اینکه یه چیزی اشتباهه اما نمی‌تونم بفهمم دقیقا چی. احساس وایستادن وسط اتاقی که یه عالمه خنزر پنزر ریخته شده وسطش و تمام وسایل بهم ریخته است و کلی آت و آشغال پخش و پلا شده و من اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم به جمع کردن. احساس اینکه افسار زندگی‌ام تو دستم نیست.

 

روز دوم

چیزی که تو زندگیم به بیشترش نیاز دارم؟

من منظور این سوال رو اینطور برداشت کردم که چه چیزی رو داری اما حس می‌کنی کافی نیست، بیشترش رو می‌خوای. خب... نیاز دارم مفید باشم. نیاز به نظم دارم. نیاز به تسلط دارم. 

 

روز سوم

چه چیزی می‌تونه الان خوشحالم کنه؟

اینکه مقاله‌ی مبانی تموم شه بره. دیگه خسته‌ام کرده حوصله هم ندارم بیشتر براش وقت بذارم. یه عالمه تکالیف روان رو تو سامانه بارگزاری نکردیم و حقیقتا نمیدونم چرا. من که انجامشون می‌دادم :/ اگه اون رنگ قرمز جلوی تکالیف محو بشه خیلی خوشحال میشم :/ و اینکه دانشگاه‌ها حضوری بشه لطفا.

 

روز چهارم

تو زندگیم چی درست پیش میره؟

منم مثل نرگس میگم زمان!

 

روز پنچم

بابت چه چیزایی تو زندگیم سپاسگزارم؟(10 لیست شکرگزاری)

1) پشت کنکور نیستم دیگه.

2) تکلیفم با آینده‌ام تا حدود زیادی مشخصه.

3) داشتن خانواده‌ام.

4) و خدایی که در همین نزدیکی‌ست

5) دنیا خیلی هم جهنم نیست

6) یه عالمه خوشی‌های کوچیک قشنگ زندگی

7) [این رو از نوشته نرگس کپی میکنم] اینکه میتونم رویا داشته باشم و به سمت هدفم حرکت کنم.

8) چیز زیادی تا اکران فیلم و سریال‌های جذابی که منتظرشونم نمونده.

9) میبینم و میشنوم. و می‌نویسم و می‌خونم

10) رفاه و امنیتی که دارم هرچند کامل نباشه اما قطعا از فقر بهتره.

 

روز ششم

تو این هفته کِی شادی رو تجربه کردم؟!

ام... وقتی یه خواب جذاب دیدم و بعد مدت‌ها یادم موند که چی دیدم. فیلم‌های جذابی که دیدم. نهار دوستانه‌ای که داشتیم. مکالمه‌های خوب با خانواده. برگشتن میزان بازدید پست‌های بیان. دیگه...

 

روز‌هفتم

لیست همه موفقیت ها و پیروزی های کوچکم :

 

تونستم داستان سیمین/ترانه/لادن رو تموم کنم. 

دوستی‌ام با دوستان دبیرستان رو نگه داشتم هنوز.

ارتباط خوبی که با بچه‌های دانشگاه برقرار کردم تاحالا.

فعالیت‌های فرهنگی کوچیک قشنگی که برای دانشگاه کردیم (هرچند تکمیل نشده هیچکدوم)

وبلاگم رو همچنان حذف نکردم و این خودش خیلیه :)) :///

روزهای سخت زندگی خیلی گند زدم، اما سراغ خیلی گندها نرفتم و به نظرم شایسته تقدیرم تاحدودی :/

زنده موندم!

 

روز هشتم

چه چیز آزارم میده؟ چرا؟

بیشتر از همه خودم. بی‌عرضگی خودم. تنبلیم. سکون و رکودی که گرفتارشم. کمال‌گرایی که دیگه حالم از شنیدن این کلمه هم بهم می‌خوره. ارتباطم با خانواده. مجازی بودن دانشگاه. هیجانات منفی و احوالات مزخرفم. 

چرا؟ خب چون چیزهای آزاردهنده‌ای هستن :/

 

 

روز نهم

در حال حاضر اولویت‌های من چی هستند؟!

اولیوت‌هایی که باید باشن اینهان:

1-خدا شناسی.  2-مدیریت زمان و برنامه‌ریزی. 3-مقاله‌ی مبانی. 4-تحقیق و تحلیل ادبیات. 5- تکمیل نشریه. 6- تحقیق کاربست. 7-فعالیت‌های ریاضی. 8-تمام تحقیقات روان. 9-افزایش مطالعه‌ی آزاد. 

ولی اینکه چی‌ها هستن درواقع؟...

 

روز دهم

چه چیزی رو در خودم دوست دارم؟!

چه سخته این سوال... تقریبا هیچی! باتخفیف می‌تونم چند مورد رو بگم اما حس می‌کنم مطرح کردنشون واقعا خجالت‌آور و مسخره است :/

 

روز یازدهم

چه کسی برای من اندازه دنیا ارزش داره؟! چرا؟!

خانواده‌ام. هر سه‌تاشون.

 

روز دوازدهم

اگر میتونستم چه چیزی رو با دنیا به اشتراک می‌گذاشتم؟!

فانتزی‌هام رو :")

 

روز سیزدهم

چه نصیحتی برای خود کوچکترم دارم؟

می‌دونم فکر می‌کنی بدتر از این نمیشه و برای همین دیگه بیخیال جنگیدن شدی. اما احمق نباش. میشه.

 

روز چهاردهم

این هفته چه درسی گرفتم؟

ام... اینکه تا زنده‌ای چیزی به نام وقت استراحت وجود نداره. نمی‌تونی از زندگی لفت بدی. همیشه در جریانه. و ثانیه به ثانیه‌اش دست خودته.

 

روز پانزدهم

اگه وقت تمام دنیا رو داشتم چه کاری انجام میدادم؟!

وقت تمام دنیا رو داشتن یعنی تا آخر دنیا زنده بودم؟ مثلا جاودانگی و اینها؟ خب میرفتم سفر :)) دور کهکشان رو می‌گشتم. خیلی چیزها رو تجربه می‌کردم. دنبال یاد گرفتن خیلی چیزها می‌رفتم. با زندگی خیلی‌ها همراه می‌شدم. سعی می‌کردم جذاب‌ترین داستان زندگی دنیا رو داشته باشم به هر حال.

 

روز شانزدهم

چه چیزی انرژیم رو تخلیه میکنه؟! چطوری میتونم کم یا قطعش کنم؟!

اینکه حس کنم کافی نیستم. فکر کردن به اینکه انرژی گذاشتن و تمام تلاش رو به کار بستن هم قرار نیست نتیجه‌ی بی‌نقصی که می‌خوام رو داشته باشه. اینکه احساس میکنم خیلی ضعیف‌تر از اونم که از پس ایده‌آل‌هام بربیام. 

نمی‌تونم. سعی می‌کنم اما وقتی مثل خوره میفته به جونم نمی‌تونم...

 

روز هفدهم

صبح ایده عال من چطوریه؟!

صبح ایده‌آلم هم‌زمان با طلوع آفتاب شروع میشه. [ایده‌آل‌ترین حالتش اینه که شب تونسته باشم خوب بخوابم :/ ] وقتی نور می‌زنه تو چشمت و هوا اونقدر سرد نیست که دل کندن از پتو سخت باشه و اونقدر گرم نیست که کلافه‌ات کنه. صبحیه که وقتی بیدار میشی می‌بینی اتاق مرتب و تمیزه. از همه نوع مواد غذایی مناسب برای صبحونه تو یخچال هست. دیگه جونم براتون بگه... بعد صرف صبحونه یه نسکافه هم توی ماگم بخورم و بعد باانرژی و لباس‌های تمیز قشنگ مرتب و کیف خوشگلی که آویزون کردم پا شم برم سر کار/ درسم. ترجیحا سویچ ماشینم رو هم بردارم و خودم برونم تا اونجا. 

یه نکته خیلی مهم اینه که حتما در تمام این مراحل تنها باشم. اصلا برخورد داشتن با آدم‌ها (حتی شما دوست عزیز) در این بازه‌ی زمانی رو دوست ندارم :/

 

روز هجدهم

روز ایده عال من چطوریه؟!

روزی که اولا با صبح ایده‌آل شروع بشه. مفید و بابرنامه و البته جذاب پیش بره. کارهای مورد علاقه‌ام رو انجام بدم و بازخورد مثبت بگیرم و نگران هزاران کار انجام نشده نباشم. روزی که همه با هم مهربون باشن و از انرژی منفی خبری نباشه. 

 

روز نوزدهم

چه چیزی منو زنده میکنه؟! آخرین بار که حس کردم زنده‌ام کی بود؟!

تلاش. حرکت. پیشرفت. وقت‌هایی که سرم شلوغ چیزهاییه که ازشون سر درمیارم. چیزهایی که بهشون علاقه دارم و از پسشون برمیام.

ام... فکر نمی‌کنم آذر ماه بوده باشه.

 

روز بیستم

چه چیزی/ چه کسی از همه بیشتر برام الهام بخشه؟! چرا من به سمت اون الهامات کشیده شدم؟!

من الهام‌بخش ندارم :/ چون حتی کامل‌ترین الهام‌ها هم برام کامل و کافی نیستن. احمقانه است نه؟
 

  • میخک

بازی کنیم؟

  • میخک

می‌خواستم با نظم و مرحله به مرحله بنویسم، ولی خب درهم ریخته شد. می‌خواستم جامع و کامل باشه، ولی خب زمان خیلی زیادی می خواست و اینم نشد. اولش مواردی که از نوشتنش پشیمون می‌شدم رو پاک می‌کردم و شماره‌ها رو درست می‌کردم. ولی اخرش دیگه بیخیال شدم. 

 

۱- جهان هستی همین‌طوری اتفاقی و خود به خود به وجود نیومده. یه نیرو، یه قدرت، یه شخص بوده که خالقش کرده. اسمش رو می‌ذارم خدا‌.

۲- فقط یک خدا وجود داره.

۳- خدا نه اینکه تمام خوبی‌های عالم رو تو خودش داشته باشه، که خودش تمام خوبی‌های عالمه.

۴- خدا شر رو نیافریده، بلکه شر کمبود یا نبود خیره.

۵- خدا با تمام بنده‌هاش حرف می‌زنه، با بعضی‌ها که شنواتر بودن واضح‌تر و مستقیم‌تر و کامل‌تر.

۶- از بین تمام سخنان مستقیم خدا و انسان، قرآن معتبرترین و مستندترین و دست‌نخورده‌ترین و‌ تحریف‌نشده‌ترین و کامل‌ترین و جامع‌ترینشونه.

۷- محمد (ص) پیامبر خدا بوده.

۸- چهارده معصوم، معصوم بودن و دوازده امام، امام و پیشوای مردم.

۹- تسلیم بودن دربرابر خدا، دین برحقه.

۱۰- تسلیم بودن دربرابر خدا آسون نیست. فهمیدن اینکه تسلیم بودن دربرابر خدا یعنی چی و اصلا چطور میشه دربرابر خدا تسلیم بود هم به هیچ‌وجه آسون نیست.

۱۱- انسان جایزالخطاست. جایزالشکسته. جایزالگند زدن و گم کردن مسیره. 

۱۲- انسان جاودانه. بعد از مرگ نیست نمیشه.

۱۳- قیامتی وجود داره. هیچ‌کس بدون حساب‌رسی رها نمیشه.

۱۴- ذره‌ای خوبی یا بدی آدم‌ها با لحاظ کردن شرایط و موقعیت در قیامت بررسی میشن. 

۱۵- بهشت فراتر از تمام توصیفاتیه که ازش شده، چه در کتب آسمانی و چه به زبان شاعران و هنرمندان. جهنم هم همین‌طور.

۱۶- اینکه آدم‌های ریاکار چقدر حال بهم‌زنن دلیل نمیشه ما از کار خوبی که اونها در ظاهر انجام میدن فاصله بگیریم و انجامش ندیم. این جز احمقانه‌ترین بهانه‌های تاریخه.

۱۷- وقتی بخاطر سود و منفعت خودت از شرایط سخت فرار می‌کنی و میری به سمت یه مکان و موقعیت بهتر، به تمام هم‌سنگرهات که موندن و جنگیدن و یا می‌خوان بمونن و بجنگن، ته تک تک کسایی که دلیل جنگیدنشون نجات تو باقی هم‌سنگرهاست خیانت کردی. برای خیانتت دلیل خوبی داشتی، قبول. ولی به هر حال خیانت کردی. این نه بحث سیاسیه و نه ملی و میهنی. هرشرایطی رو شامل میشه.

۱۸- انقلاب جمهوری اسلامی ایران یکی از باشکوه‌ترین و زیباترین اتفاقاتیه که یه ملت می‌تونه رقم بزنه.

۱۹- یا گام دوم انقلاب رو به قدرت و همت گام اول پیش می‌بریم، یا فاتحه‌اش رو می‌خونیم و تف می‌اندازیم رو قبر تمام شهیدانمون.

۲۱- مرگ زشت نیست. اون قسمت از دست دادنشه که باعث میشه زشت به نظر بیاد.

۲۳- نه مرد از زن برتره و نه زن از مرد. ولی معنی‌اش این نمیشه که هیچ فرقی با هم ندارن و نیازهاشون و ویژگی‌هاشون کاملا منطبق و یکسانه.

۲۳- درمورد عشق خیلی حرف‌ها زدم. اینجا می‌تونید بخونیدشون.

۲۵- هنر از سیاست جدا نیست؛ از دین هم همین‌طور. حتی جدا شدن هنر از دین و سیاست هم خودش یه جور جهت‌گیری دینی و‌ سیاسیه‌. همین‌طور جای هنر و دین رو میشه توی این جملاتی که الان گفتم عوض کرد. 

  • میخک

پیشوند این جمله نمیشه خوشبختانه یا متاسفانه آورد. صرفا یک گزاره‌ی خبریه که خیلی در جریان جریانات موسیقی نیستم. خودم خوشحالم که نیستم. همین‌قدری که هستم هم به جبر محیط بوده و کاش نبودم و می‌شدم فارغ ز قیل و قال جهان. والا. یه جایی یه آهنگی می‌شنوم یا دوستان برام می‌فرستن، اگه خوشم اومد سیوش می‌کنم. همین

از طرفداری از هیچ گروه و بند شرقی و غربی و اکثر داخلی‌ها هم خوشم نمیاد.کلا به نظرم کار بیخودیه. چه معنی داره این لوس بازی‌ها :/ تازه ازشون تاثیر هم می گیرن :/

می‌خواستم کل داخلی‌ها رو بگم اما یادم اومد گروه آرین را دوست می‌دارم خودم :`) بازهم نه در اون حد که بشه طرفدار خطابم کرد!

  • میخک

۱- نوشتن بیانی‌ها، نه وبلاگ‌ها. که خب یعنی ممکنه یه وبلاگ‌هایی رو خیلی دوست داشته باشم و تک تک پست‌هاش رو بادقت و عشق بخونم، اما شخصیت بلاگرشون محبوبم نباشه. داخل پرانتز بگم برعکسش هم ممکنه :دی شوخی کردم. منطورم اینه گاهی اوقات وبلاگ و محتوا برام پررنگ‌تر از شخصه، گاهی هم شخص مهم‌تر از محتوا و نوشته‌هاش.

۲- با توجه به بند قبلی امیدوارم کسی ناراحت نشه و به دل نگیره که تو این لیست نیست. دلیل نمیشه من دوستتون نداشته باشم‌:`)

 

۲۰ بیانی‌های محبوب به ترتیب ستاره‌ی روشن شده‌اشون:

۱- نرگس مشکیه

۲-دوستی که اگه اسمش رو بنویسم درجا من رو می‌کشه :/

۳- خانوم نویسنده‌ی وبلاگ هو مورور، اسم خودشون رو نمی‌دونم

۴-سایه خانوم

۵- آقای گلرنگیان

۶- با اینکه اصلا نمی‌شناسمشان اما جناب حائل

۷-نرگس

۸- صالحه

۹- حاج خانوم

۱۰- نفیسه (میشه بقچه رو هم اینجا جا بدم. حس میکنم جاشون باید کنار هم باسه نمی‌دونم چرا :") )

۱۱- آقای انبارداران

۱۲- فاطمه بلاگی از آن خود

۳- گندم خانوم

۱۴- بشری

۱۵- وایولت

۱۶- فائزه جانم

۱۷- هلن (داخل پرانتز بی‌معرفت)

۱۸- میم مهاجر

۱۹- زری

۲۰- سرکار علیه

  • میخک

راستی که من این سوال را نمی‌فهمم. نزدیک‌ترین خاطره؟ از لحاظ زمانی یا فرازمانی؟ اگر مورد اول است که نزدیک‌ترین خاطره می‌شود لحظه‌ی روشن کردن داده و باز کردن نقطه‌ی اتصال و نشستن پشت این لپ‌تاپ. چیز دیگری انتظار داشتید بنویسم؟ اینها خاطره به حساب نمی‌آیند؟ خاطره باید چیز عجیب و غریب و فضایی باشد؟ چرا؟ راستی این همه تقلا که هم‌زمان با شرکت در کلاس مجازی و گوش دادن به سخنان استاد و نه صرفا حضور مجازی که مشارکت و یادگیری فعال و همراه شدنش با انتشار این پست یک خاطره نیست؟ صدای اکو شده‌ی استاد و لهجه‌ی بانمکش خاطره نیست؟ این همه منعکس شدن صدا و ارورهای سامانه و غیبت‌های دسته‌جمعی‌امان توی گروه واتساپ پشت سر استاد و دانشگاه خاطره نیست؟ هست دیگر....

از لحاظ فرازمانی و مکانی بخواهیم سخن بگوییم، نزدیک‌ترین خاطره‌ام برمی‌گردد به نیم ساعت پیش که وسط جنگل‌های شمال گم شده بودم. باران شدیدی می‌بارید. هیچ جا را نمی‌شناختم. فقط دور خودم میچرخیدم و ابرهای سیاه رفته رفته بیشتر مرا در اعماق تاریکی غرق می‌کردند. های‌های گریه کردم. نه از ترس پیدا نکردن مسیر و خورده شدن توسط گرگ و خرس و اینجور جانورها. از قبلش بغض داشتم. فقط ایستادن وسط جنگلی دوردست و زیر شرشر باران و سکوت و تنهایی و گم‌شدگی به شکستن بغضم کمک کرد. همین.

 

پ‌ن: می‌گویم یک جای کار ایراد داردها. به اصل چالش که زبان انگلیسی است نگاه نینداخته بودم و از روی متن ترجمه شده عنوان‌ها را خواندم. گویا منظور اولین خاطره بوده. بیخیال دیگر همین را نوشتم :/

  • میخک

جایی که وجود خارجی نداره. و نمی‌تونه داشته باشه. می‌خواید توصیفش کنم؟ خب خیلی چیزها می‌تونم اینجا ردیف کنم. خیلی شعرهای قشنگ و فضاسازی‌های بی‌نظیر. ولی خب که چی بشه؟ اونجایی که می‌خوام برم وجود خارجی نداره.

این اسمش فراره، خودم هم می‌دونم. ولی خب دلم می‌خواد جایی باشه که فرار کنم اونجا و از قید و بند دنیا آزاد باشم. دلم می‌خواد توی کره‌ی زمین نباشه. نه حتی توی این کهکشان. ترجیحا توی این جهان هستی نباشه کلا، یه جهان هستی دیگه. یه جای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دور. دلم می‌خواد هیچ یک از انسان‌هایی که می‌شناسم اونجا نباشن؛ نه حتی کسی شبیهشون.

نه اینکه دوستشون نداشته باشم، فقط دلم تنوع می‌خواد. دلم مثل یه پروانه از پیله در اومدن می‌خواد.

دلم ققنوس بودن و سوختن و از خاکستر سر برافراشتن می‌خواد. دلم زندگی‌ای رو می‌خواد که مطمئنم هیچوقت تحت هیچ شرایطی نخواهم تونست داشته باشمش. نه اینکه هدف اون نوع خاص از زندگی باشه‌ها، نه. فقط دلم تنوع می‌خواد. و این بده. می‌دونم. خوب می‌دونم. 

  • میخک

۱- تمام شب به ناچار بیدار بودم و تازه هر وقت که پلک‌هایم سنگین می‌شدند یک نفر زنگ می‌زد و از خواب می پریدم، بنابرین تا لنگ ظهر خوابیدم.

۲- هیچ میلی به صبحانه خوردن نداشتم. ولی بنا براصرار مادر رفتم شیر داغ کنم که دیدم شیر نداریم. آب‌جوش داشتیم اما حوصله‌ی چای نداشتم. مربا هم زیادی شیرین بود. یک لیوان آب‌جوش برداشتم و یک قاشق شکلات صبحانه ریختم تویش و هم‌زدم. خواستم آب‌جوش کاکائویم را به عنوان صبحانه بخورم که مادر آمد و گفت این‌ها ارزش غذایی ندارد. نصف نان لواش را هم خورد کردم و توی لیوان آب‌جوش کاکائویم ریختم. و چنین صبحانه‌ای را نوش جان فرمودم. :/

۳- در حد خیلی خفیف در تمیز کردن خانه و جمع و جور کردنش به مادر کمک کردم.

۴-رفتم دوش گرفتم.

۵- مراسم پرو لباس را با مادر برگزار کردیم که کدام مانتو با کدام شال می‌آید و کدام پیراهن قشنگتر است و کدام کیف و کفش مناسب‌تر است و....

۶- در فضای مجازی چرخیدم. وبلاگ برخی دوستان را خواندم و با هم‌کلاسی‌ها سر اینکه بالاخره قرار است برای مبحث ضرب کسر در کسر فعالیت طراحی کنیم یا ضرب عدد مخلوط در عدد مخلوط به نتیجه رسیدیم و تاریخ قرار دیدار حضوری بعدی با دوستان دبیرستان را هم مشخص کردیم.

۷- رفتیم آرایشگاه. پیش‌فرض ذهنی‌ام این بود که خب من همیشه باید کلی صبر کنم تا نوبتم بشود و در این فاصله می‌توانم کمی به مطالعه بپردازم. کتاب بهداشت روان را هم برای همین با خودم برداشته بودم منتها از شانسم من اولین نفر رفتم روی صندلی مخصوص نشستم و با اینکه نه ذره‌ای آرایش کردم نه به موهایم چندان طرح خاصی داد ولی کل وقت حضورمان در آنجا درگیر شدم و مطالعه پر.

۸- با آرایشگر فامیل از آب در آمدیم. درواقع او فامیل عروس بود و ما فامیل داماد.

۹- برگشتیم خانه. لباس پوشیدیم و اماده شدیم و رفتیم تالار.

۱۰- تمام تشریفاتی که مراسمات عروسی به جا می‌آورند را به جا آوردیم.

۱۱-در آن انبوه جمعیت فقط من و مادرم ماسک زده بودیم. که من را هم مادر چند نوبت اجبار کرد ماسکم را بردارم. که پس فردا نگویند لابد دخترشان در صورتش عیبی داشته که پشت ماسک قایمش کرده. :/

۱۲- عروسی به شدت شادی بود. جایتان خالی. عروس هم از اولین تا واپسین لحظه، نزده می‌رقصید. راحت و خودمانی و بی‌تکلف و خون‌گرم بودنش است که باعث شده عین خواهرم دوستش داشته باشم. فامیل داماد بودیم‌ها ما؛ اما عروس را بیشتر دوست دارم. 

۱۳- موقع شام فیلم‌بردار به عروس گفته صبر کند تا داماد هم بیاید و با هم شام بخورند و فیلمشان را بگیرد. عروس هم شانه بالا انداخته که شاید داماد در قسمت مردانه شامش را بخورد، من قرار است از گرسنگی بمیرم؟ 

۱۴- یک جایی که حواسم نبود دوربین روشن است کامل توی فیلم افتادم. درست است که هر دو طرف از آن خانواده‌هایی نیستند که مردها بنشینند فیلم عروسی را تماشا کنند ولی خب باید بروم توصیه و خواهش اکید را نیز مستقیم به خود عروس خانوم انجام دهم. 

۱۵- من و مارال تنها کسانی بودیم که بهمان اجازه داده شد کیک عروسی را ناخونک بزنیم. اجازه که چه عرض کنم، ما می‌گفتیم کرونا هست و ترجیحمان بر نخوردن است، بعد می‌گفتند تعارف می‌کنید و به زور به خوردمان دادند. :/ امیدوارم از آن قسمتی که عروس و داماد با انگشت برداشتند و در دهان هم گذاشتند نبوده باشد. :///

۱۶- باقی اقوام ایران زمین را نمی‌دانم. اما ما رسم و رسوممان این‌طوری است که عروس را اول از تالار می‌برند خانه‌ی پدر عروس که بزرگترهایشان برایش دعای خیر بخوانند و راهی‌اش کنند، بعد خانه‌ی پدر داماد که بزرگترهای این‌ طرف دعای خیر بخوانند و یک‌سری خرده رسومات دیگر. بعد هم زوج جوان را تا آشیانه‌ی عشقشان مشایعت می‌کنیم. البته که الان بخاطر کرونا فقط یکی از این سه مرحله انجام شد و تازه همین هم زیادی پروتکل‌ شکنی بود.

به هر حال، عاشق آن لحظه‌ای شدم که تمام بزرگترها و ریش‌سفیدها بالای سر عروس و داماد ایستاده بودند و آماده بودند که شعر مخصوص دعای خیرشان را بخوانند، و عروس و داماد چای و شیرینی‌اشان را می‌خوردند و تازه به شوخی و خنده گله هم می‌کردند که چرا بالا سر آدم ایستاده‌اید نمی‌ذارید گلویی تر کنیم و یک نفسی بکشیم. بزرگترها هم می‌گفتند راحت باشید عزیزانم. اصلا عجله نکنید که چای گلویتان را می‌سوزاند😂

۱۷- تقریبا کل شهر را پشت سر ماشین عروس گشتیم و از آنجا که فلش را خانه جا گذاشته بودیم رادیو آوا را باز کردیم که تمام مدت لالایی می خواند. :/

۱۸- زودتر از بقیه صحنه را ترک کردیم و برگشتیم خانه و من به محض رسیدن نوشتن این پست را شروع کردم. 

 

و این بود خاطره‌ی روز جمعه‌ی من :/

  • میخک