غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۴ مطلب با موضوع «فیلم و سریال» ثبت شده است

این شما و این مراسم اختتامیه‌ای که به چندین و چند مناسبت تدارک دیده شده:

 

1- الحمدالله رب العالمین که دوران نه دانش‌آموز و نه دانشجو بودن من به سر آمد. [بر طبل جانانه بکوبید بکوبید!!] دیگر می‌توانم بالای دیپلم حرف بزنم. [استیکر عینک دودی به چشم] و پز دانشجو بودنم را بدهم. از این به بعد تمام لطیفه‌ها و تمسخرهایی که برای دانشجویان مملکت به کار می‌رود درمورد من نیز صدق می‌کند. دیگر بدون کلاس بودنم تمام شد و از حالا به بعد یک عالمه کلاس دارم که البته می‌شود پیچاندشان گویا. همکلاسی‌ها هم بچه‌های اهل دلی هستند. از هرگونه پروژه‌ی پیچاندنی استقبال می‌کنند. وقت‌هایی هم که من شوق و ذوقم را بابت شروع کلاس و دریافت تکالیف زیاد و درس خواندن اعلام می‌دارم مورد لطفشان قرار می‌گیرم. :")

به هر حال، پشت ماندنم تمام شده و این جشن دارد. [دوباره بر طبل جانانه بکوب!]

 

2- در ادامه‌ی پاراگراف قبلی باید اعلام بدارم روز اول دانشجویی بنده نیز تمام شد.[آهنگ غمگین پخش شود] قرار بود دیروز اولین روز باشد که به لطف نقص فنی و وارد نشدن اطلاعات در سامانه به تعویق افتاد. من الان نمونه‌ی کامل بمب انرژی‌ام. استادان هم کاش قدر بدانند و اینقدر بیخیال نباشند و روحیه‌ی ما را سرد نکنند. چه معنی دارد استاد غیبت کند اصلا :/

در پرانتز بگویم از اینکه درس‌های عمومی را زائد و وقت‌کشی ببینیم خوشم نمی‌آید. بالاخره قرار است یک مدرکی بگیریم، باید در مباحث عمومی هم دو کلام سواد داشته باشیم یا نه؟! از آن بدتر از استادان عمومی که درس خودشان را هم جدی نمی‌گیرند و فقط از روی کتاب سرسری می‌خوانند و می‌روند خوشم نمی‌آید. نه اینکه الان بیاییند امتحان سفت و سخت بگیرند و جد و آبادمان را بیاورند جلوی چشممان. ولی خب وقت شغلت درس دادن است خب درس بده دیگر! روخوانی را که خودم بلدم!

 

3- تایم کلاس ریاضایات پایه هم تمام شد. استاد نیامد که نیامد. و این طرف ما جنگ داشتیم بین آنهایی که می‌گفتند زنگ بزنیم به استاد ببینیم دو ساعت است کجا مانده و شاید اصلا برنامه‌ی کلاسی را ندارد (استاد نه در واتس‌آپ حضور دارند و نه در تلگرام) و آنانی که معتقد بودند دانشجو کیست که به استاد زنگ بزند و ما باید به آموزش اطلاع بدهیم و خودمان را کنار بکشیم و عده‌ی دیگری که می‌گفتند خاک توی سرتان الان غیبت استاد را جشن بگیریم و برویم به عشق و حالمان بپردازیم و این غصه خوردن‌ها برای چیست. راستی به نظر شما حق با کدام گروه بود؟

 

4-موریارتی وطن‌پرست تمام شد. می‌ترسیدم پایانش ادامه‌دار باشد و از آنجا که سخنی از ساخت فصل سومش نیست و من نیز آدم صبوری نیستم دوست نداشتم زود تمامش کنم. اما خداروشکر به یک جمع بندی نسبتا معقولی رسید. داستان با اتفاقات آبشار رایخن‌باخ به پایان رسید. هرچند این اواخر زیادی افتاده بود روی ریتم تند و لحن به شدت شتاب‌زده‌اش آزارم می‌داد. دوست داشتم یقه‌ی کارگردان را بگیرم و بگویم برادر من! مگر تعقیبت کرده‌اند؟؟! یک لحظه نفس بگیر حداقل! 

 

5- وات ایف هم تمام شد. از آن سریال‌هایی بود که یک‌پارچگی کیفیت نداشت. گاهی خیلی بد بود، گاهی بد. گاهی می‌گفتم بدک نیست. بعضی وقت‌ها هم خوب بود و حتی شاید خیلی خیلی خوب! در کل بخواهم نظر بدهم می‌گویم همان بدک نیست. مهم‌ترین ایرادش زمان کوتاهش است. نه قسمت نیم ساعته که می‌توانست حداقل ده دوازده قسمت یک ساعته باشد! فشردگی زیاد باعث شده بود به داستان و خرده‌ داستان‌ها آنطور که باید و شاید پرداخته نشود و خیلی از پتانسیل‌ها دست نخورده باقی بمانند.

از اینها بگذریم، باید بگویم آن روزی که من جهان مارول را ترک گویم عید من است! آن روز که بتوانم تمام محصولاتش را پرت کنم توی سطل آشغال و پیگیر فیلم و سریال بعدی‌اش هم نباشم. چه معنی دارد آدم اسیر این دنیای خیالاتی احمقانه، بی‌مغز و بی‌فایده‌ای مثل مارول شود؟؟؟ خجالت دارد واقعا!

 

6- کمی برای اعلام کردنش دیر است اما خب حالا که اختتامیه است خواستم خاطرنشان کنم که ماه صفر نیز تمام شده. :") خوشحالم که جماعتی را از بی‌خبری و بی‌اطلاعی نجات دادم.

 

7- امروز دوز دوم واکسنم را هم زدم و تمام شد. حالا نه اینکه مادرجان اجازه بدهد ماسک‌ها را آتش بزنیم و به زندگی عادی برگردیم، اما حداقل کمی از شدت حبس خانگی‌امان کم خواهد شد انشالله. :")

 

8- ارمیا هم تمام شد. البته دروغ نگویم هفت صفحه‌اش مانده. حوصله نداشتم صبر کنم این هفت صفحه را هم بخوانم بعد این پست را منتشر کنم. اینکه این همه مدت خواندنش را طول دادم مایه‌ی خجالت و آبروریزی است. در دفاع از خودم باید بگویم خود کتاب از نیمه‌ی دوم کشش اولیه را از دست داد و چندان رغبتی برای خواندنش در من ایجاد نمی‌کرد. هرچند بازهم در کل کتاب قشنگی است.

 

9- حالا باز ارمیا را خورد خورد می‌خواندم. کلیدر را اصلا حوصله‌ام نمی‌کشید واقعا...از یک طرف دلم نمی‌آمد کتاب‌هایی که نخوانده‌ام را به کتابخانه پس بدهم و از طرف دیگر مهلت امانت کتاب‌ها تمام شده بود و من هر لحظه در اضطراب بودم که مامورهای نیروی انتظامی زنگ خانه‌امان را بزنند و به علت سرقت اموال عمومی دستگیرم کنند. امروز بعد از تزریق واکسن رفتم سه جلد کلیدر و کافه پیانو را پس دادم. مهلت امانت ارمیا را هم تمدید کردم. فوبیای دستگیری و باطل شدن کارت عضویت کتابخانه و جریمه شدنم تمام شد. 

دلم می‌خواست چند کتاب دیگر هم امانت بگیرم. اما مادرجان بیرون منتظر بودند و آقای کتابدار هم دو ساعت بود داشتند درمورد رشته‌ی تحصیلی و دانشگاه و سال قبولی کنکور زن جوان و زیباروی جلوی من گپ می‌زدند. هرچه یادآوری کردم عجله دارم گوششان بدهکار نبودند. آخرش گفتم من بیخیال شدم و برگشتم خانه :/

 

10-فصل اول دکتر استون هم تمام شد. هرچند ادامه‌دار بود و باید باقی‌اش را هم ببینم. خدایی شخصیت سنکو خیلی دوست داشتنی است. کاش انیمه خودش را بیشتر باور می‌کرد و به خودش اجازه‌ی رشد می‌داد چون واقعا قابلیتش را هم داشت. هرچند همینی که هست هم جذاب است.

 

11-....

  • میخک

1- چه کسی گفته بود بیسکوئیت ترد نمکی مینو را فقط چهار درصد جامعه می‌توانند دوست داشته باشند؟ اینکه خیلی خوش‌مزه است! به ماهان گفتم آیا می‌دانی فقط چهار درصد مردم از این بیسکوئیتی که ما دو لپی داریم می‌خوریم خوششان می‌آید؟ نیشش تا بناگوش باز شد و گفت :« چهار درصدی نبودیم که شدیم.»

 

2- تقریبا مطمئنم اسم فیلم «آوازه‌خوان باکستر و چند داستان دیگر» بود. عنوان پست را که نوشتم یادش افتادم. گفتم محض احتیاط بگردم ببینم اسمش درست است یا نه. کل اینترنت را جستجو کردم، اثری از فیلمی سینمایی با نام مشابه نبود که نبود. شما....

با اندکی تحقیقات بیشتر به نام «تصنیف باستر اسکراگز» رسیدم و تازه «چند داستان دیگر»ش را خورده بودند. پست فی‌البداهه نوشتن همین مشکلات را هم دارد دیگر. بگذریم، نام فیلم هرچه باشد شما تماشایش کنید. محتوای قشنگ و متفاوتی دارد.

 

3- این پاراگراف به دلیل عدم تمایل این جانب برای شروع یک بحث جدید و کشمکش‌های بعدش حذف شد.

 

4- تا دیروز اگر یکهو می‌افتادم و می‌مردم علت فوت را می‌توانستید بنویسید کمبود شدید مسافرت خون متوفی. امروز برای جلوگیری از این نوع مرگ بعد از دو سال و سه چهار ماه زدیم بیرون. نیت کرده بودیم برویم آستارا دریا را ببینیم. شلوغ بود، نرسیده برگشتیم. امروز اگر یکهو افتادم و مردم علت فوتم احتمالا کمبود شدید دریای خونم باشد. 

با اینکه چند لحظه بیشتر از ماشین پیاده نشدیم و آن چند لحظه هم ماسک داشتیم همچنان می‌توانید ما را برای شکستن پروتکل‌ها مواخذه کنید. من برای هر مجازاتی آماده‌ام. 

 

5- دیشب داشتم نوحه گوش می‌گردم. یک لحظه به ذهنم رسید اگر همین مداحی‌ها و روضه‌ها چند روز قبل از عاشورا از مسجد کوفه پخش میشد و همه می‌شنیدنش چه میشد؟ می‌دانم که تقریبا همه‌ی مردم آن زمان می‌توانستند حدس بزنند نتیجه‌ی این مسیر چه خواهد شد. می‌دانستند وقتی امام را تنها می‌گذارند و پشتش را خالی می‌کنند در آینده باعث چه اتفاق شومی خواهند بود. اما موفق شدند خودشان را بزنند به نفهمی و فراموشی. اگر قبل از آنکه کار از کار بگذرد یک نفر مستقیما آینده را برویشان می‌آورد و...

نه، معلوم است که نمی‌شود. امتحان اسمش رویش است. تا وقتی جواب‌ها نرسد دستت هیچوقت واقعیت کاملا واضح و شفاف نمی‌شود برایت. مردم آن زمان هنوز یک عالم بهانه و دست‌آویز برای خود را به خواب زدن داشتند. ما هم داریم. ما هم نامه‌های دروغین برای امام زمانمان می‌فرستیم. ما هم به دروغ آرزوی دیدارش را می‌کنیم. ما هم همان لشکر برای مقابله با او در صورت آمدنش فراهم کرده‌ایم. فقط هنوز مهلت امتحانمان تمام نشده و حقیقت یک کمکی گنگ است. شاید هم بیشتر از یک کمکی.

  • میخک

منطق میگه که الان تا وقت آزاد دارم باید حسابی مطالعه کنم، کتاب‌های روان‌شناسی، پیش زمینه‌ی درسی، فلسفی یا حداقل داستانی و رمان بخونم. پادکست و کارگاه گوش بدم و فیلم آموزشی ببینم. پی نویسندگی رو بگیرم، تمرین‌هاش رو انجام بدم، توش جدی‌تر بشم. باید از اوقات فراغتم به نحو احسن استفاده کنم و یه مهارتی یاد بگیرم. یه چیزی به خودم اضافه کنم. شخصیتم رو ارتقا بدم. خیر سرم قراره بشم دانشجوی مملکت. منتها شدم اون آدم بی‌منطق که فقط وقت تلف می‌کنه این روزها. شدیدا تنبل شدم و این من رو می‌ترسونه که مبادا بعد شروع دانشگاه هم همین‌طور بمونم.

حس مفید نبودن چیزیه که می‌تونه به شدت آزارم بدم. ولی خب این آزار گویا برای به زانو در آوردن نیروی تنبلی کافی نیست. به این خاطر که من همیشه یه راه فرار دارم. حرف زدن از کار به جای انجام کار. این‌طوری حس انجام دادنش هم نصفه و نیمه به آدم دست میده تا حدودی راضی‌ات می‌کنه. اما نه برای دراز مدت. به همین دلیل هم مدام باید حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی، مبادا توی سکوت فرصت داشته باشی به یاد بیاری واقعا کاری انجام ندادی. نوشتن این پست هم دقیقا نوعی فرار از کاره. بهونه‌ام هم اینه که «حسش نیست...» یا «انگیزه‌اش رو ندارم...»

فرار باید هوشمندانه و بی‌نقص صورت بگیره؛ وگرنه که تو دو ثانیه گیر میفتی و برت می‌گردونن سر خونه‌ی اول. برای همین مطالبی که می‌نویسم باید از لحاظ ادبی فاخر و ارزشمند و مسحور کننده باشن، و مهمتر از همه هنرمندانه و بی‌نقص. ولی نیستن. هیچوقت نیستن. باز موقع کنکور که انگیزه‌ی فرارم قوی‌تر بود بیشتر مغزم رو به کار می‌انداختم. الان طوری شده که حالم از این فراری بی‌دست پای آماتور کارنابلد بهم می‌خوره.خلاف‌کار باید تو خلافش استاد باشه. هر کاری که به عهده می‌گیری رو باید به بهترین شکل انجام بدی. باز این پاراگراف یه سر سوزن جذابیت داشت برام و تونست از حذف شدن کل مطلب جلوگیری کنه.

حالا که فکرش رو می‌کنم، اون چیزی که آزارم میده ناکافی بودن قدرت انگیزه‌ی درونی‌ خودمه. این همه غر زدم که وا مصیبتا! کنکور دیوصفت مرا به چنگ اسارت خود در آورده و اجازه‌ی گشودن بال‌های زیبا و سپیدم را به من نمی‌دهد! مرا در قعر سیاهچال نگون‌بختی افکنده و صد افسوس که اگر پاهایم غل و زنجیر نشده بودند چه ستودنی و خرامان بر این باغ سرنوشت می‌رقصیدم و اوج می‌گرفتم. باز الان قدرت نوشتن و مخصوصا ادبی نوشتنم رو از دست دادم، وگرنه اون موقع ده برابر این چرت و پرت‌ها رو می‌گفتم. نمونه‌هاش تو آرشیو موجوده.

حالا رسیدم به حال‌ بهم‌زن‌ترین قسمت داستان. راستی املاش رو درست نوشتم؟ بیخیال. منظورم برملا شدن این حقیقت تلخ و نفرت‌انگیزه که باز کنکور یه نیروی محرکه به جلو بود! الان که همش سکونه! حالا نه اونجور سکونی. زمان کنکور بیشتر احساس سکون می‌کردم. چون همه‌چیز در دنیای من ثابت بود. الان محیط اطراف در تغییر و نوسانه اما خودم ثابتم. و این بده. نیست؟ یکی هست که عزیزترین کست رو گروگان بگیرن و مجبورت کنن با تمام سرعت بدویی تا به موقع برسی و نجاتش بدی، یکی هم هست که خودت آزادانه توی یه روز آفتابی و گرم توی علفزار بدویی و قهقهه بزنی. حالا فرض کن آرزو و هدفت برنده شدن توی مسابقه‌ی دو میدانی باشه، و توی اون روز آفتابی و گرم بجای دویدن تو علفزار لم بدی روی یه کاناپه توی کلبه‌ی چوبی وسط علفزار، و یادت بیاد روزی که آدم بدها عزیزترین کست رو گروگان گرفته بودن چقدر دویدی و چقدر فعالیت بدنی داشتی اون روز و چقدر باوجود تلخ بودن خاطره‌اش برای آماده شدن واسه مسابقه مفیدتر بوده واست. فکر کنم مثال چرتی زدم. به هر حال، این تناقض آزاردهنده نیست؟ 

بگذریم. دارم موریارتی وطن‌پرست رو می‌بینم. من داستان سر آرتور کانن دویل رو نخوندم. اونهایی که خوندن بگن شخصیت جیمز موریارتی توی کتاب اصلی همین‌طوره که توی این انیمه اومده؟ یا خلاقیت انیمه‌سازها بوده؟ چون تو سریال شرلوک بندیک کامبربچ چندان شخصیت‌پردازی‌ زیادی از موریارتی ندیدیم. تاجایی که من یادمه البته، اصلا به اهدافش و باورهاش این‌طوری پرداخته نشد. اینجا که من شخصا موریارتی رو برتر از شرلوک می‌بینم. البته یه سری بحث‌های ریزی هم داره که دیگه بیشتر نمیگم تا اسپویل نشه. توی این انیمه استنتاج‌های جذاب که امضای هر اثر شرلوکیه کمتر دیده میشد. یعنی بود ولی جذابیتش برای من کمتر بود. بیشتر روی همون شخصیت جیمز موریارتی و داستان زندگی‌اش تاکید شده بود.[و اینکه آیرین آدلر شده بود جیمز باند این قصه!!! خانوم هادسون هم بیست سالش بود!!!]

دکتر استون رو هم تا قسمت هیجده یا بیست دیدم. اون‌طوری نیست که شیفته‌ و میخکوبت کنه، ولی در کل انیمه‌ی قشنگیه. اگه سنتون بین 12-16 ساله یا خواهر و برادری دارید که به راهنمایی میره این انیمه رو خیلی بهتون توصیه می‌کنم. هم کلی چیز میز علمی یاد می‌گیرین هم شوق به آموختن و اکتشاف در آدم زنده میشه. 

ببینید؟ این همه چرت و پرت گفتم. زمان رو سوزوندم و آخرش هم هیچ کار مفیدی انجام ندادم! هی....

  • میخک

قسمت پنجم وات ایف رو هم دیدم. همچنان زیرنویس‌‌ها رو نمی‌تونم به فیلم وصل کنم و همین‌جوری بدون زیرنویس می‌بینم. به خودم می‌گم به جهنم، زبانم تقویت میشه. اما حقیقتش وقتی کامل نتونی بفهمی حرف هاشون رو خب چندان لذتی هم نمی‌بری. مخصوصا این قسمت که یه عالمه مزه‌پراکنی و جک گفتن داشتن و من درک نمی‌کردم چی میگن.

بگذریم، کلا دنبال کردن آثار مارول برای من حکم نیشگون گرفتن از خود و خودزنی جهت یادآوری قول و قرارمه. هر دفعه با تماشای فیلم‌ و سریال‌هاشون به خودم نهیب می‌زنم که ببین چطور از صفر یه عالمه اسطوره و ابرقهرمان ساختن و رسوندنش به اوج! ببین چطور خودشون رو تو تاریخ جا دادن به زور و حالا به نظر میاد از اول کسی بجز اونها وجود نداشته؟! هر دفعه با خودم عهد می‌کنم هیچوقت از اسطوره‌های باستانی سرزمین خودم غافل نشم. من باید یه نویسنده بشم، باید! تا بتونم نجاتشون بدم.

می‌دونید این وسط چی حرص در آره؟ اینکه مسلمون‌های دنیا دارن بال در میارن، چرا؟ چون هالیوود قراره یه فیلم بر اساس یه شخصیت مسلمون بسازه. مسلمونی که هیچی‌اش به مسلمون‌ها شبیه نیست. حتی اگه شبیه هم بود آدمی که نصف جو عقل داشته باشه می‌فهمه این کامالاخان بدون غرض و مرض نوشته و پرداخته نشده! هی....

بگذریم، از وات ایف بگم براتون؟ اگه هنوز ندیدید از قسمت یک شروع نکنیدش. کلا قسمت اول رو بذارید تو زباله‌دونی. خیالتون هم راحت که قسمت‌هاش روی یه خط داستانی نیستن. جدان کاملا. قسمت‌های بعدی رو هم تا وقتی آثار دیگه‌ی مارول رو ندیده باشید کامل متوجه نمی‌شید. یعنی متوجه می‌شید چه خبره و چی شد و چی نشد، اما خب لذت تمام و کمال رو نمی‌برید. کلا هوشمندی کوین فایگیه دیگه. همه‌ی آثارش به‌هم متصلن. اینجوری با ساختن هر فیلم فروش فیلم‌های قبلی‌اش رو هم افزایش میده. 

به هر حال، قسمت پنجم وات ایف رو دیدم. مثل قسمت قبلی شاهکار نبود. معمولی. پتانسیلس زیادی داشت ما فضای سرد و مهیب و خفقان ‌آورش رو با نمک ریختن و شوخی‌های بی‌جا خراب کرده بود.

کلا ایده‌ی what if? چیز جالبیه. چه میشد اگر فلان اتفاقی که نیفتاده میفتاد؟ چه میشد اگر مسیر تاریخ یه جور دیگه پیش می‌رفت؟ دقیقا همون چیزی که یامین‌پور توی ارتداد نوشته. وات ایف سوالیه که پسوند هر اتفاقی میشه گذاشتش و هیچوقت هم تکراری نمیشه. میگم شما هم اگه موضوع برای نوشتن کم آوردین بیایید بنویسید چه میشد اگر...... جای خالی رو هم با دانش خودتون پر کنید. بعد بهش جواب بدین. فکر کنم نتیجه‌ی جالبی داشته باشه. حتی می‌تونه خودش یه چالش باشه. هوم؟ از اونجایی که چالش یخ شکنی هیچ موضوعی نداره وات ایف رو به جویندگان موضوع برای شرکت درش پیشنهاد میدم. باشد که رستگار شوید.

  • میخک