این شما و این مراسم اختتامیهای که به چندین و چند مناسبت تدارک دیده شده:
1- الحمدالله رب العالمین که دوران نه دانشآموز و نه دانشجو بودن من به سر آمد. [بر طبل جانانه بکوبید بکوبید!!] دیگر میتوانم بالای دیپلم حرف بزنم. [استیکر عینک دودی به چشم] و پز دانشجو بودنم را بدهم. از این به بعد تمام لطیفهها و تمسخرهایی که برای دانشجویان مملکت به کار میرود درمورد من نیز صدق میکند. دیگر بدون کلاس بودنم تمام شد و از حالا به بعد یک عالمه کلاس دارم که البته میشود پیچاندشان گویا. همکلاسیها هم بچههای اهل دلی هستند. از هرگونه پروژهی پیچاندنی استقبال میکنند. وقتهایی هم که من شوق و ذوقم را بابت شروع کلاس و دریافت تکالیف زیاد و درس خواندن اعلام میدارم مورد لطفشان قرار میگیرم. :")
به هر حال، پشت ماندنم تمام شده و این جشن دارد. [دوباره بر طبل جانانه بکوب!]
2- در ادامهی پاراگراف قبلی باید اعلام بدارم روز اول دانشجویی بنده نیز تمام شد.[آهنگ غمگین پخش شود] قرار بود دیروز اولین روز باشد که به لطف نقص فنی و وارد نشدن اطلاعات در سامانه به تعویق افتاد. من الان نمونهی کامل بمب انرژیام. استادان هم کاش قدر بدانند و اینقدر بیخیال نباشند و روحیهی ما را سرد نکنند. چه معنی دارد استاد غیبت کند اصلا :/
در پرانتز بگویم از اینکه درسهای عمومی را زائد و وقتکشی ببینیم خوشم نمیآید. بالاخره قرار است یک مدرکی بگیریم، باید در مباحث عمومی هم دو کلام سواد داشته باشیم یا نه؟! از آن بدتر از استادان عمومی که درس خودشان را هم جدی نمیگیرند و فقط از روی کتاب سرسری میخوانند و میروند خوشم نمیآید. نه اینکه الان بیاییند امتحان سفت و سخت بگیرند و جد و آبادمان را بیاورند جلوی چشممان. ولی خب وقت شغلت درس دادن است خب درس بده دیگر! روخوانی را که خودم بلدم!
3- تایم کلاس ریاضایات پایه هم تمام شد. استاد نیامد که نیامد. و این طرف ما جنگ داشتیم بین آنهایی که میگفتند زنگ بزنیم به استاد ببینیم دو ساعت است کجا مانده و شاید اصلا برنامهی کلاسی را ندارد (استاد نه در واتسآپ حضور دارند و نه در تلگرام) و آنانی که معتقد بودند دانشجو کیست که به استاد زنگ بزند و ما باید به آموزش اطلاع بدهیم و خودمان را کنار بکشیم و عدهی دیگری که میگفتند خاک توی سرتان الان غیبت استاد را جشن بگیریم و برویم به عشق و حالمان بپردازیم و این غصه خوردنها برای چیست. راستی به نظر شما حق با کدام گروه بود؟
4-موریارتی وطنپرست تمام شد. میترسیدم پایانش ادامهدار باشد و از آنجا که سخنی از ساخت فصل سومش نیست و من نیز آدم صبوری نیستم دوست نداشتم زود تمامش کنم. اما خداروشکر به یک جمع بندی نسبتا معقولی رسید. داستان با اتفاقات آبشار رایخنباخ به پایان رسید. هرچند این اواخر زیادی افتاده بود روی ریتم تند و لحن به شدت شتابزدهاش آزارم میداد. دوست داشتم یقهی کارگردان را بگیرم و بگویم برادر من! مگر تعقیبت کردهاند؟؟! یک لحظه نفس بگیر حداقل!
5- وات ایف هم تمام شد. از آن سریالهایی بود که یکپارچگی کیفیت نداشت. گاهی خیلی بد بود، گاهی بد. گاهی میگفتم بدک نیست. بعضی وقتها هم خوب بود و حتی شاید خیلی خیلی خوب! در کل بخواهم نظر بدهم میگویم همان بدک نیست. مهمترین ایرادش زمان کوتاهش است. نه قسمت نیم ساعته که میتوانست حداقل ده دوازده قسمت یک ساعته باشد! فشردگی زیاد باعث شده بود به داستان و خرده داستانها آنطور که باید و شاید پرداخته نشود و خیلی از پتانسیلها دست نخورده باقی بمانند.
از اینها بگذریم، باید بگویم آن روزی که من جهان مارول را ترک گویم عید من است! آن روز که بتوانم تمام محصولاتش را پرت کنم توی سطل آشغال و پیگیر فیلم و سریال بعدیاش هم نباشم. چه معنی دارد آدم اسیر این دنیای خیالاتی احمقانه، بیمغز و بیفایدهای مثل مارول شود؟؟؟ خجالت دارد واقعا!
6- کمی برای اعلام کردنش دیر است اما خب حالا که اختتامیه است خواستم خاطرنشان کنم که ماه صفر نیز تمام شده. :") خوشحالم که جماعتی را از بیخبری و بیاطلاعی نجات دادم.
7- امروز دوز دوم واکسنم را هم زدم و تمام شد. حالا نه اینکه مادرجان اجازه بدهد ماسکها را آتش بزنیم و به زندگی عادی برگردیم، اما حداقل کمی از شدت حبس خانگیامان کم خواهد شد انشالله. :")
8- ارمیا هم تمام شد. البته دروغ نگویم هفت صفحهاش مانده. حوصله نداشتم صبر کنم این هفت صفحه را هم بخوانم بعد این پست را منتشر کنم. اینکه این همه مدت خواندنش را طول دادم مایهی خجالت و آبروریزی است. در دفاع از خودم باید بگویم خود کتاب از نیمهی دوم کشش اولیه را از دست داد و چندان رغبتی برای خواندنش در من ایجاد نمیکرد. هرچند بازهم در کل کتاب قشنگی است.
9- حالا باز ارمیا را خورد خورد میخواندم. کلیدر را اصلا حوصلهام نمیکشید واقعا...از یک طرف دلم نمیآمد کتابهایی که نخواندهام را به کتابخانه پس بدهم و از طرف دیگر مهلت امانت کتابها تمام شده بود و من هر لحظه در اضطراب بودم که مامورهای نیروی انتظامی زنگ خانهامان را بزنند و به علت سرقت اموال عمومی دستگیرم کنند. امروز بعد از تزریق واکسن رفتم سه جلد کلیدر و کافه پیانو را پس دادم. مهلت امانت ارمیا را هم تمدید کردم. فوبیای دستگیری و باطل شدن کارت عضویت کتابخانه و جریمه شدنم تمام شد.
دلم میخواست چند کتاب دیگر هم امانت بگیرم. اما مادرجان بیرون منتظر بودند و آقای کتابدار هم دو ساعت بود داشتند درمورد رشتهی تحصیلی و دانشگاه و سال قبولی کنکور زن جوان و زیباروی جلوی من گپ میزدند. هرچه یادآوری کردم عجله دارم گوششان بدهکار نبودند. آخرش گفتم من بیخیال شدم و برگشتم خانه :/
10-فصل اول دکتر استون هم تمام شد. هرچند ادامهدار بود و باید باقیاش را هم ببینم. خدایی شخصیت سنکو خیلی دوست داشتنی است. کاش انیمه خودش را بیشتر باور میکرد و به خودش اجازهی رشد میداد چون واقعا قابلیتش را هم داشت. هرچند همینی که هست هم جذاب است.
11-....
- ۲۶ نظر
- ۱۸ مهر ۰۰ ، ۱۸:۰۰