غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۸ مطلب با موضوع «آرشیو وب قبلی» ثبت شده است

هم زمان با کشمکش درونی سر اینکه لیاقت واسطه قراردادن معصومین واسه خواسته های مسخره ام رو زدن دوباره به خدا رو دارم یا نه...

دقت کردم واسطه قرار دادن حضرت فاطمه برام راحت بود
حس خوبی پیدا کردم :)
احساس راحتی و یه جور آرامش...
انگار یه دوست خیلی خوب قدیمی رو بعد از مدت ها پیدا کرده باشم
چقدر این مدت حواسم از این دوست قدیمی پرت شده بود
چقدر فراموش کرده بودم داشتنش رو...
چقدر بی معرفت شده بودم...
  • میخک

استغفر الله ربی و اتوب الیه...

استغفر الله ربی و اتوب الیه‌‌...
استغفر الله ربی و اتوب الیه...
استغفر الله ربی و اتوب الیه...
استغفر الله ربی و اتوب الیه...
استغفر الله ربی و اتوب الیه...
استغفر الله ربی و اتوب الیه...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دیدین یه خواهشی رو اونقدر تکرار می کنید، اونقدر التماس می کنید تا دل طرف مقابل نرم شه؟ من می خوام دل خودم نرم شه. اونقدر که این خواسته بخشی از وجودم بشه. مسخره است نه؟ انگار دست خودت رو قطع کرده باشی و انداخته باشی اش دور... بعد به دکتر التماس کنی پیوند بزنتش. باعث میشه که واقعا اون دست رو بخوای؟ حالا که به زندگی مضخرفه تک دستی عادت کردی؟ می دونی که قطعا زندگی با دو تا دست بهتره. التماس می کنی با دلی که خالی از هر نوع خواهشیه. تا بلکن وقتی دستت برگشت قدرش رو بدونی و زندگی خوب و خوشت رو بسازی و دیگهاشتباه گذشته ات رو تکرار نکنی. اصلا! میشه دست قطع شده رو پیوند زد؟ دستی که خودت قطع کردی و انداختی دور؟
  • میخک

این پست صرفا درد دلی است با خدا:

 

 

  • میخک

سرویس برنز شده آینه ی دق مامان. قبلا عاشق وسایل برنز بود. هر مناسبتی که پیش می آمد یکی اشان را می خرید و به خانه امان هدیه می کرد. یک عید قندان ها. یک جشن میوه خوری ها. یک روز آجیل خوری و قاشق چنگالش. یک شب لوستر و جا شمعی هایی که روی میز تلوزیون بگذارد. خانه امان پر از برنز شده بود. قبلا هم به سرویس نقره علاقه داشت و یک دور تمام وسایلش را خریده بود. یک نیمچه علاقه ای هم به قابلمه های مسی داشت. فلانی هم عاشق برنز بود. دانه به دانه وسایلش را خریده بود. ولی حالا؟ فلانی مرده. در اوج جوانی مرده. چند هفته ای از خریدن خانه ی جدید و پر کردنش با وسایل برنز نگذشته که مرده. امشب که رفته بودیم خانه اشان بیشتر از عکس بزرگ و خوش سیمای فلانی که یک نوار مشکی کنارش است وسایل برنز خانه اشان به چشم می خورد. وسایلی که مامان به تک تکشان نگاه می کرد و اشک می خرید. ذوق خریدن آن وسایل را به یاد می آورد و اشک می ریخت. حالا بعد از مرگ فلانی، مامان وسایل برنز خانه امان را که می بیند اشک می ریزد. حالا سرویس برنز شده آینه ی دق مامان.

  • میخک

کاملا طبیعیه که اگه بچه های خوبی باشیم و جربزه ی خودمون رو نشون بدیم تو دل نویسنده جا باز کنیم اجازه پیدا می کنیم تا نقش های مهمتر رو بازی کنیم. تازه نویسنده ی ما بهترین مادر دنیاست :)

  • میخک

دوست دارم بنویسم

بغض کنم
الکی بخندم
گریه کنم
بخونم
و بعد دوباره بنویسم
همه ی این کارها رو برای خودم ممنوع اعلام کردم
ولی دلیل نمیشه که انجامشون ندم. فقط دلیل میشه که با عذاب وجدان بنویسم، بغض کنم، الکی بخندم، گریه کنم، بخونم و دوباره بنویسم.
حتی وقتی این کارها رو نمیکنم، دراز می کشم و زل می زنم به سقف.
دست و دلم به هیچ کاری نمی ره.
درس و کتاب که پیشکش.
من نمی خوام پشت بمونم. نمی خوام یه سال دیگه هم این طوری بگذره. ٬من فقط می خوام امسال بگذره. زودتر تموم شه. یه جوری که حسرتش رو نخورم. یه جوری که بعدا نکوبم به سرم که اگه درس خونده بودم و یه رشته ی درست حسابی قبول شده بودم الان وضعم بهتر بود! موفق بودم. زندگی ام قشنگ بود. 
عزمم رو جزم می کنم که دیگه ننویسم، بغض نکنم، الکی نخندم، گریه نکنم، نخونم... در نتیجه تمام مدت زل می زنم به سقف. بی حال و سست‌. منی که نمی نویسه، بغض نمی کنه، الکی نمی خنده، گریه نمی کنه، نمی خونه، قطعا زنده نیست. ولی مشکل اینه که برای نوشتن، بغض کردن، الکی خندیدن، گریه کردن، خوندن و دوباره نوشتن باید زنده بود! بدون پول و شغل درست حسابی و جایگاه اجتماعی و هزار کوفت و زهرمار دیگه هم نمیشه زنده بود که بخوای بنویسی...
  • میخک

فلانی از آدم هایی که به راحتی از زندگی اش حذف کرده بود حرف میزد. پیش خود فکر می کردم، چطور ممکن است؟ حتی اگر آدمی که وارد زندگی ات شده پلیدترین جاندار کهکشان باشد،  حتی اگر به عالی ترین درجه ی نفرت  از او برسیم، باز هم نمی شود کسی را از زندگی حذف کرد! چطور می توان خاطراتش را، دوست داشتنش را، حتی بودنش را فراموش کرد؟! اما حالا... دارم به آدم هایی فکر می کنم که از زندگی ام حذف کرده ام. آنهایی که نه پلید بودند و نه حتی تنفر برانگیز! اما من... از آدمی که در مواجه با آنها به آن تبدیل می شدم، از شخصیتی از خودم که درمقابل آنها به خودم نشان داده بودم، از آن من ضعیف متنفر بودم! و با کمال میل خاطراتشان را... دوست داشتنشان را... حتی بودنشان را فراموش کردم. مطمئن بودم که این کار را کرده ام. شاید امید داشتم اگر آنها من این دوران را فراموش کنند خودم هم خواهم توانست. تا وقتی که به خودم آمدم و دیدم نیم ساعت است راجب مطلبی که می خواهم راجب حذف شده های زندگی ام بگذارم فکر می کنند. با این شرایط، می شود اسمشان را حذف شده گذاشت؟

  • میخک

لاله ی گوش راستم زخم شده. هی خونش لخته میبنده، من میکنمش، دوباره خون میاد، دوباره لخته میبنده... تازه احتمالا پرده اش سوراخ شده کیفیت شنوایی سمت راستم اومده پایین. بعضی وقت هم از داخلش خون میاد :/

مشکل من اینها نیست. مشکل من اینه که گوش چپم مثل چی درد می کنه! :/
حالا من موندم نوع دوستی اش گل کرده... تبانی کرده حواس منو پرت کنه که گوش راستم دخلمو بیاره... سرطان دارم... رگ هام و نورون هام قاطی شدن...
 
  • میخک

حالا که تمام مدارک اثبات آگاهی ام به دنیاشون رو از گوشی ام پاک کردم احساس می کنم خلع سلاح شدم. ولی هنوز عکس ها رو دارم. امیدوارم کافی باشه. 

  • میخک

تست ۱۱۱۳/ ساعت یک بامداد:

کی شیرموز کودتا کرد و مقام رفیع شیر کاکائو رو از آن خودش کرد؟ به اسم اینطور به نظر می رسه که شیرکاکائو هنوز تاج و تخت رو در دست داره، ولی واقعیت اینه که شیرکاکائو فقط یه مترسکه و شیرموز در تمام امورات یخچال دخل و تصرف داره. عجبا!

 

 

 

 

رسیدم به تست ۱۱۲۶/ یک و بیست دقیقه ی بامداد:

دماغ انیشتین چرا اینقدر بزرگ بوده؟ :/

 

 

 

 

 

تست ۱۱۵۴/ دو دو ده دقیقه ی بامداد:

یافتم! همه اش زیر سر عالیسه! عالیس مکار جوهره ی روح شیرکاکائو رو بیرون کشیده و از اون امپراطور مغرور چیزی جز یه بطری خوش رنگ باقی نزاشته. از اون طرف با اضافه کردن قند و  یاد دادن شیرین زبونی به ملکه شیرموز اون رو به عرصه ی قدرت رسونده. جوری که دیگه هیچ کس جلودارش نیست! البته صدر اعظم دلستر هم نفوذ خوبی داره و می تونه برای احیای قدرت پادشاه محبوب یخچال دست به اقداماتی بزنه... 

 
 
 
 
 
 
 
من جدا باید بخوابم :/
  • میخک