هم زمان با کشمکش درونی سر اینکه لیاقت واسطه قراردادن معصومین واسه خواسته های مسخره ام رو زدن دوباره به خدا رو دارم یا نه...
- ۲ نظر
- ۱۱ خرداد ۹۹ ، ۱۲:۵۱
هم زمان با کشمکش درونی سر اینکه لیاقت واسطه قراردادن معصومین واسه خواسته های مسخره ام رو زدن دوباره به خدا رو دارم یا نه...
استغفر الله ربی و اتوب الیه...
سرویس برنز شده آینه ی دق مامان. قبلا عاشق وسایل برنز بود. هر مناسبتی که پیش می آمد یکی اشان را می خرید و به خانه امان هدیه می کرد. یک عید قندان ها. یک جشن میوه خوری ها. یک روز آجیل خوری و قاشق چنگالش. یک شب لوستر و جا شمعی هایی که روی میز تلوزیون بگذارد. خانه امان پر از برنز شده بود. قبلا هم به سرویس نقره علاقه داشت و یک دور تمام وسایلش را خریده بود. یک نیمچه علاقه ای هم به قابلمه های مسی داشت. فلانی هم عاشق برنز بود. دانه به دانه وسایلش را خریده بود. ولی حالا؟ فلانی مرده. در اوج جوانی مرده. چند هفته ای از خریدن خانه ی جدید و پر کردنش با وسایل برنز نگذشته که مرده. امشب که رفته بودیم خانه اشان بیشتر از عکس بزرگ و خوش سیمای فلانی که یک نوار مشکی کنارش است وسایل برنز خانه اشان به چشم می خورد. وسایلی که مامان به تک تکشان نگاه می کرد و اشک می خرید. ذوق خریدن آن وسایل را به یاد می آورد و اشک می ریخت. حالا بعد از مرگ فلانی، مامان وسایل برنز خانه امان را که می بیند اشک می ریزد. حالا سرویس برنز شده آینه ی دق مامان.
کاملا طبیعیه که اگه بچه های خوبی باشیم و جربزه ی خودمون رو نشون بدیم تو دل نویسنده جا باز کنیم اجازه پیدا می کنیم تا نقش های مهمتر رو بازی کنیم. تازه نویسنده ی ما بهترین مادر دنیاست :)
دوست دارم بنویسم
فلانی از آدم هایی که به راحتی از زندگی اش حذف کرده بود حرف میزد. پیش خود فکر می کردم، چطور ممکن است؟ حتی اگر آدمی که وارد زندگی ات شده پلیدترین جاندار کهکشان باشد، حتی اگر به عالی ترین درجه ی نفرت از او برسیم، باز هم نمی شود کسی را از زندگی حذف کرد! چطور می توان خاطراتش را، دوست داشتنش را، حتی بودنش را فراموش کرد؟! اما حالا... دارم به آدم هایی فکر می کنم که از زندگی ام حذف کرده ام. آنهایی که نه پلید بودند و نه حتی تنفر برانگیز! اما من... از آدمی که در مواجه با آنها به آن تبدیل می شدم، از شخصیتی از خودم که درمقابل آنها به خودم نشان داده بودم، از آن من ضعیف متنفر بودم! و با کمال میل خاطراتشان را... دوست داشتنشان را... حتی بودنشان را فراموش کردم. مطمئن بودم که این کار را کرده ام. شاید امید داشتم اگر آنها من این دوران را فراموش کنند خودم هم خواهم توانست. تا وقتی که به خودم آمدم و دیدم نیم ساعت است راجب مطلبی که می خواهم راجب حذف شده های زندگی ام بگذارم فکر می کنند. با این شرایط، می شود اسمشان را حذف شده گذاشت؟
لاله ی گوش راستم زخم شده. هی خونش لخته میبنده، من میکنمش، دوباره خون میاد، دوباره لخته میبنده... تازه احتمالا پرده اش سوراخ شده کیفیت شنوایی سمت راستم اومده پایین. بعضی وقت هم از داخلش خون میاد :/
حالا که تمام مدارک اثبات آگاهی ام به دنیاشون رو از گوشی ام پاک کردم احساس می کنم خلع سلاح شدم. ولی هنوز عکس ها رو دارم. امیدوارم کافی باشه.
تست ۱۱۱۳/ ساعت یک بامداد:
کی شیرموز کودتا کرد و مقام رفیع شیر کاکائو رو از آن خودش کرد؟ به اسم اینطور به نظر می رسه که شیرکاکائو هنوز تاج و تخت رو در دست داره، ولی واقعیت اینه که شیرکاکائو فقط یه مترسکه و شیرموز در تمام امورات یخچال دخل و تصرف داره. عجبا!
رسیدم به تست ۱۱۲۶/ یک و بیست دقیقه ی بامداد:
دماغ انیشتین چرا اینقدر بزرگ بوده؟ :/
تست ۱۱۵۴/ دو دو ده دقیقه ی بامداد:
یافتم! همه اش زیر سر عالیسه! عالیس مکار جوهره ی روح شیرکاکائو رو بیرون کشیده و از اون امپراطور مغرور چیزی جز یه بطری خوش رنگ باقی نزاشته. از اون طرف با اضافه کردن قند و یاد دادن شیرین زبونی به ملکه شیرموز اون رو به عرصه ی قدرت رسونده. جوری که دیگه هیچ کس جلودارش نیست! البته صدر اعظم دلستر هم نفوذ خوبی داره و می تونه برای احیای قدرت پادشاه محبوب یخچال دست به اقداماتی بزنه...