غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۴ مطلب در مهر ۱۴۰۱ ثبت شده است

اومدن از یه آرزویی گفتن. اونقدر تصورش قشنگ بود که شد آرزوی من. اونقدر جنبه‌های قشنگ متفاوت داشت که هرکسی یه قسمتی‌اش رو برداشت خواست خودش رو بچسبونه به اون آرزو. خودش رو جزوی از اون جا زد تا زیبایی رو به نام خودش بزنه. از اون آرزو سواستفاده کردن. دروغ گفتن. یه قسمت کوچیک ازش رو به دست آوردن و سرمست از غرور و تکبر شدن. تحریفش کردن و...

اما ذات اون آرزو که تغییر نکرده بود. هنوز هم آرزوی من بود. هنوز هم هست. من میخوام آرزوم رو بسازم و تو میخوای به انتقام از همه اون عوضی‌هایی که راه تحقق ارزوی من رو دور کردن و ازش سواستفاده کردن، به انتقام از آدم بدهایی که عمدا یا سهوا با آرزو جنگیدن، به حمایت از اونهایی که هرکس واقعی یا دروغی از آرزو دم زد سنگ‌سارش کردن، میخوای خود اون آرزو رو نابود کنی‌. من نمیذارم. من اون آرزو رو می‌سازم. بخاطر غزلم هم که شده میسازمش. 

  • میخک

بر اساس دیده ‌‌و شنیده‌های خودم قضاوت میکنم ‌و ممکنه  بخاطر ناکافی بودن اطلاعات چندان معتبر نباشه. ولی به هر حال، تا جایی که می‌دونم. شاهد حجم عظیمی از یک آش سوپر شله قلم‌کار هستیم 

یک عده احساس غم و اندوه برای مرگ دختر پاک و مظلومی مثل مهسا امینی دارن 

یک عده به رگ فمنیستی اشون برخورده و اعتقاد دارن به کل جامعه زنان توهین شده و با جنس زن نباید اینطور برخورد تندی کرد 

یک عده با گشت ارشاد مخالفن و میگن این روش امر به معروف به هیچ وجه درست نیست 

یک عده با حجاب مخالفن و میگن محدود کردن زنه 

یک عده با کل اسلام مخالفن و میگن دین کشت و کشتار و بی‌رحمیه و چه و چه 

یک عده سکولاریسم رو قبول دارن. میگن دین خوب و قشنگ اما ربطی به جامعه و حکومت نداره. سیاست‌مدار و دیندار انسان‌های کاملا متفاوتی هستن و هیچ ربطی بهم ندارن و باید هر کدوم فقط در حوزه خودشون نظر بدن.

یک عده با دولت اصولگرا و اقدامات آقای رئیسی مخالفن. 

یک عده از اساس جمهوری اسلامی رو قبول ندارن و با ولایت فقیه مشکل دارن.

یک عده میگن زمان پهلوی خوب بود و اوضاع چقدر بهتر بود کاش برگردیم به همون دوران.

یک عده کلا کاری به سیاست ندارن و فقط از وضع اقتصادی گله‌مندن و از تورم و گرونی خسته‌ان. 

یک عده از رسانه و نحوه پوشش خبری کفری هستن.

یک عده لات و لوت های محل که دنبال شر میگردن و آماده‌ی دعوا و خشونت.

و...و....و....

تنها وجه اشتراکشون احساس خشم و نارضایتی از وضع موجوده. وگرنه اگه بشینن همین الان بین خودشون بگن خب ما داریم دقیقا به چی اعتراض میکنیم؟ هدفمون چیه؟ جواب‌ها اونقدر متفاوت و متناقض خواهد بود که حتی ممکنه بزنن سر همدیگه رو بشکنن. دو یو آندرستند؟ 

با سال ۵۷ یکی اش نکنید. تو رفراندوم ۹۹ درصد مردم به «نه به رژیم پهلوی» رای ندادن. بلکه همون تعداد به «آری به جمهوری اسلامی» رای دادن. مرگ بر شاه خالی هیچوقت راه به جایی نمی‌برد، جانم فدای رهبر و درود بر خمینی شد نقطه اتحاد و دلیل پیروزی اشون. اینکه همه داد بزنن #نه_به_وابستگی و #نه_به_اسارت هیچوقت کافی نیست. باید بدونی نقطه مقابل وابستگی و اسارت کجاست. باید بفهمی و بشناسی و مستقیما شعار #استقلال و #آزادی رو سر بدی که بتونه محقق بشه. و البته راه رسیدن بهش #جمهوری اسلامی (حداقل تنها راهی که می‌شناسی و قبول داری) رو هم باید معرفی کنی. وگرنه بجای هدف میشه یه آرزوی گنگ و محو.

امیدوارم واقعا تونسته باشم منظورم رو خوب برسونم. بعدا که این اعتراض‌ها راه به جایی نبرد گله‌مند نباشید، کاملا طبیعیه چون جامعه‌ی معترض تکلیفش با خودش مشخص نیست و دقیق تبئین نکرده که چی میخواد. دقت کردید میگم جامعه‌ای معترض، نه فرد به فرد و شخص به شخص. همه تو ذهن خودشون می‌دونن چی میخوان اما آیا نشستن حرفه‌ای و دقیق و بابرنامه‌ریزی راهبردی و هدف‌گذاری و خلاصه تمام قدم‌های لازم برای پیشبرد هدف نقشه راه ترسیم کنن؟ 

دشمن دانا ز دوست نادان به :`)

جاست دیس :)

​​​

  • میخک

ایده‌ی what if رو یادتونه؟ همونی که با فرض ایجاد یک تغییر در گذشته خط زمانی فرضی جدیدی رو ترسیم میکردیم و بعد می‌نشستیم تخیل می‌کردیم اگر اونطوری میشد چطور میشد.

خب من الان دارم فکر میکنم اگه پزشکی قبول شده بودم، با این وضع جامعه حاضر بودم انصراف بدم و برم سراغ اونچه که بهش باور دارم؟ برم اون مسیری که توش احساس مفید بودن میکنم نه پوچی و کسالت و درد؟ سخته. واقعا سخته. اگه یه رشته سبک‌تر و با حجم درسی و فشار روانی کمتر بود باز یه چیزی، میشد کنارش «نوشتن» رو هم ادامه داد. حالا روزنامه نویسی باشه، داستان‌نویسی، فیلم‌نامه نویسی، خبرنگاری، مجله، رمان یا داستان کوتاه، شعر، حتی کتاب روان‌شناسی و چه و چه و چه. هرچیزی که به نوعی به «تربیت» وصل شه. چون اعتقادم، باورم و فکر و ذکرم اینه که راه نجات جز تربیت نسل آینده نیست. وگرنه که تو نسل حاضر نهایت نهایت خودم رو بهبود بدم و اطرافیانم رو. والا. 

جزئی نگر نباشیم تا این حد. مسئله فقط چند سانت عقب و جلو بودن روسری نیست. مسئله یه کل بزرگه. مسئله یه دینه! دینی که هم یزید ادعا داشت خلیفه‌ی برحق اونه و هم امام حسین. دینی که هم تو پیاده‌روی اربعین پرچم مشکی‌اش بلند میشه و هم در دستان کسانی مثل داعش. اینها شوخی نیست. وقتی این همه تناقض جمع میشه تو یه نقطه یعنی اصل کاری اونجاست. یعنی ظریف‌ترین مرز حق و باطل اونجاست. اونهایی که یه خط بطلان میکشن رو کلیت اسلام و میگن اینها همشون عین همن.... خب بیایید عفت کلام رو حفظ کنیم و هیچی نگیم :/ 

 

چرا اینقدر بی راهه رفتم؟ کجا بودیم؟ آهان! What if؟ آیا اگه راه زندگی‌ام معلمی نبود هم اینقدر برام تعلیم و تربیت پررنگ بود؟ شاید اصلا چیز دیگه ای رو اولویت می‌دیدم. یا سعی میکردم خودم رو بزنم به ندیدن و نشنیدن تا اینقدر درد نکشم. یا به خودم میگفتم هرکسی هرجایی که هست کارش رو درست انجام بده و آیا همین نیت خالصانه کافی نیست؟ شاید حقیقتا هم باشه اما حس خالی موندن سنگر اصلی و دلخوش بودن به مرگ و زندگی فیزیکی آدم‌ها و ادعا کردن اینکه داریم جون آدم‌ها رو نجات می‌دیم و دیگه حیات روحشون به کتفمون هم نیست حداقل الان به شدت برام آزاردهنده است.

 

برگردیم به عنوان پست؟ بهم میگن ساده‌لوح. میگن زیادی خوش‌بینی. میگن گرم و سرد زندگی رو نچشیدی که اینقدر دلت خوشه. میگن نفست از جای گرم بلند میشه. میگن جوگیر شدی. میگن دو روز دیگه سرت به سنگ میخوره عقلت میاد تو کله‌ات. خیلی چیزها بهم میگن. بذار بگن. من ترجیح میدم یه ساده‌لوح خوش‌بین احمق باشم تا یه افسرده‌ی منزوی که هیچی جز تاریکی پیش روی خودش نمی‌بینه. بهم میگن اینکه تو انبوه تاریکی‌ها زوم کنی رو یه نقطه نور مقصد و فقط به عشق اون از حرکت واینستی، فقط تا وقتی کله‌ات پر از باد جوونیه می‌تونه مسیر زندگی‌ات باشه. این فانتزی‌های دراماتیک قهرمانانه خیلی قشنگن اما واقعی نیستن. 

راست میگن؟

خب حقیقت اینه قضیه اونقدرها هم مثل طرح شماتیکی که میکشن ساده نیست. من قهرمان نیستم. ولی میخوام باشم. هر روز همینم؟ نع! پشت سر هم گند میزنم. زمین میخورم. زخم برمیدارم. سنگ میندازن جلوی روم. زانو میزنم و زار زار گریه میکنم. دوباره بلند میشم. خجالت‌زده میشم. فرار میکنم. برمیگردم. ادامه میدم. قدم تند میکنم. وام پیچ میخوره. با گل و بوته های مسیر وقت تلف می‌کنم و حواس خودم رو پرت. دوباره بلند میشم. هدفم رو فراموش میکنم. گم میشم. به یاد میارم. برای پیدا شدن تلاش میکنم. اشک میریزم. می‌دوئم. و باز اون نور رو میبینم. و لبخند میزنم. و بعد.....

 

بعضی وقت‌ها فکر میکنم زندگی همه‌امون یه چیزی تو همین مایه‌ها باید باشه. که اگه نباشه خیلی داغون و پوچ به نظر میاد. بعضی وقت‌ها هم میگم زندگی بقیه به من چه. اونها اونچه که یاد گرفتن رو زندگی می‌کنن. من فقط میتونم تو اجرایی کردن سبک زندگی ایده‌آل خودم تلاش کنم. و به دانش آموزهام یاد بدم برای پیدا کردن سبک زندگی ایده‌آل چه مسیری رو برن. اینکه تصمیم بگیرن اون مسیر رو برن یا نه و یا انتخابش کنن یا نه با خودشونه. 

به هر حال؛ اینجوریه که من حس به درد بخور بودن میکنم. اینطوریه که می‌تونم به زندگی‌ام یه معنایی بدم. و من هنوز هم همون میخک کمال‌گرای خود تخریبگر بدبینم که میگه زندگی به خودی خود ارزشش صفره، مگه اینکه خودت بهش ارزش بدی. 

 

این روزها لازمه که گزارش سه ماهه دوم سال رو بنویسم و خدای من! کاش زودتر این رو ازم می‌خواستن! تازه وقتی دارم کارهایی که انجام دادم رو می‌نویسم میتونم به خودم لبخند بزنم و خودسرزنش‌گری‌ام رو کنار بذارم و بگم ایولا داری دختر. 

فکر کنم کمال‌گرایی‌ام هم بهتر شده و میتونم خودم رو منطقی ارزیابی کنم. من تونستم سیر مطالعاتی شهید مطهری رو تو دانشگاهمون راه بندازم و الان دقیقا داریم کتاب «آزادی انسان» رو میخونیم. که مفاهیم دینی رو صرفا بر اساس دو سه تا خط کتاب های درسی که بخاطر نمره خوندیمشون و گفته‌های بزرگترهایی که خودشون هم علمی به اونچه انجام میدن ندارن قبول یا رد نکنیم. مفاهیم دینی رو بشناسیم! با عقل و منطق و فلسفه! با یه استاد خوب هماهنگ کردم و با زوووووووور حمایت مادی دانشگاه رو هم گرفتم و با کلی تشویق و ترغیب با زحمت ۱۲ دانشجومعلم جمع کردم پای این مبحث. به درک السفل السافلین که بیشتر از این تعداد رو نتونستم جذب کنم. به قول فائزه تو دانشکده ما همین تعداد یعنی استقبال خوب. برای ترم بعدی سعی میکنم بهتر و قوی‌تر و محکم‌تر پیش ببرمش اما خب من این کار رو انجام دادم و یقین دادم بهتر از اینه که برم تو خیابون یقه جر بدم و بگم: آزادی! آزادی! بجاش میشینم «ازادی انسان» رو میخونم و میفهمم و یکی یکی با مفاهیم بنیادین آشنا میشم و روش‌های عمل صحیح رو یاد میگیرم! نه! نه! من خودم تنهایی تو اون دوره شرکت نکردم! من حداقل ۱۱ نفر رو جذب کردم و دو سه برابر این تعداد هم با همچین چیزی آشنا شدن بخاطر من و احتمال داره تو آینده دنبالش برن!

درمورد نظام مباحث آموزش و پرورش، مشکلات اساسی آموزش و پرورش، مهارت‌های معلمی، روش تدریس دروس، هندسه فکری، جهاد کردن و مفهوم جهاد رو یاد گرفتن، نشریه دانشجویی، سند تحول بنیادین آموزش و پرورش، لزوم به تحول و دلایل ناکارآمدی نظام آموزش و پرورش کشور و...... 

رو این حوزه‌ها این همه عرق ریختم و به اندازه‌ی خودم تلاش کردم. نمی‌خوام پز بدم. ابدا. کسایی که من رو میشناسن دیدن که نه تنها ادعا ندارم، که همیشه تو سر خودم زدم که چرا هیچ کاری نمیکنم پس. در این مورد حتی افراط هم کردم و گذاشتم بقیه هم بزنن تو سرم که آره تو هیچ کار مفیدی انجام ندادی. به هر حال، قطعا هزار برابر این باید تلاش کنم و اگه خدا یارم باشه انشالله تلاش خواهم کرد. نق و نوق زیاد میزنم اما...

فقط میخوام بگم میشه کار کرد. میشه یه قدم برداشت. میشه قدم‌های کوچیک به سمت یه فردای بهتر برداشت. میشه فردا رو ساخت. 

شما رو به هرچه می‌پرستید. فقط جمعیت شلوغ‌کن مخالفین گشت ارشاد نباشید. خیابون از یه جایی به بعد دیگه جای ارازله نه مردمی که کار و زندگی دارن. اونها واقعا خسته میشن و میرن. اگه کار و زندگی‌ات پرداختن به حجاب و پوششه، چه عالی!!! برو متخصصش بشو! با علمش وارد شو! اگه دغدغه اصلی‌ات اینه عمرت رو بذار پاش و یه مسیری برای نتیجه گرفتن بکش. نهایت تلاشت اگه بشه آتیش زدن سطل اشغال که.....

  • میخک

خیابون نمیشه رفت. بازار نمیشه رفت. ادارات نمیشه رفت. دانشگاه نمیشه رفت. برای ورودی‌های جدید مراسم استقبال باید داشته باشیم، از ما انتظار دارن که تدارک ببینیم کل مراسم رو ولی کارپردازی میگه با این وضعیت برای خرید تجهیزات لازم نمیشه رفت. تا سر کوچه هم با ترس و لرز میشه رفت. واسه نماز و مسجد نباید بری. با چادر جاهای شلوغ نباید بری. کلا چادرت رو باید برداری اگه جونت رو دوست داری. [بماند که بمیرم هم این موارد آخر رو انجام نمیدم] هر لحظه هم باید آماده باشی یکی از پشت چاقو بزنه یا به خودت یا به خانوادت. 

بسته دیگه! هیچکس کار و زندگی نداره اینجا؟ مردم نفس نباید بکشن؟ الان دقیقا دارید به چی و کی اعتراض میکنید؟! با مختل کردن زندگی مردم چی میخواید بگید مثلا؟! 

اونقدر ادا در آوردین کلا اینترنت ها قطع. ارتباطات قطع. سایت‌ها مختل. 

بسته دیگه :/ اعتراض ها گفته شد. منظور رسانده شد. اوکی. اینکه دل شما خنک نشده به مردم چه! به شهروندها چه! به رهگذرهای خیابون چه! 

  • میخک