و آن روز هیچوقت نرسید
یک روز میبوسمت. قول می دهم. به سرخی خونم قسم میخورم. یک روز دل از این کلبهی بی نور و کپک زدهی اعماق جنگل میکنم، پا برهنه به سمتت میآیم. کل دنیا را به شوق وصالت سفر میکنم. تمام مدت فقط میدوم. ساعتها، روزها، ماهها، سالها، هر چقدر که طول بکشد مهم نیست. یک روز به شهر تو میرسم. آنقدر میان بازار چرخ میزنم که پیدایت کنم. هر چقدر که طول بکشد مهم نیست، بالاخره یک روز چشمم به چشمهایت خواهد افتاد. و از برق نگاهت تو را خواهم شناخت. فقط... نکند آن روز از کف پای خونی و تاول زدهام ایراد بگیری؟ یا لباسهای کهنه و پاره پارهام؟ من تمام دار و ندارم را جا گذاشتهام تا به اینجا بیایم. به دنیای رنگارنگ تو، به قصر باشکوه تو، شهر پر از نغمهی تو، به زانو زدن در مقابل تو. به آبی چشمهایت قسم میخورم، تمام عمر به این امید زنده بودهام که یک روز به تو برسم. یک روز در آغوشت بگیرم. یک روز بوسه زنم بر لبهای آتشینت. هر چقدر هم که طول بکشد مهم نیست. به سیاهی مژگانت قسم، یک روز میبوسمت.
یک سال و شش ماه گذشت از آن دم روز که چنین قولی دادم. فراموشم شده بود راستش. بیرحمانه است این اعترافم، نه؟ اما حقیقت دارد. من حتی دلتنگت نشده بودم. دلتنگ دلتنگ شدنت هم همینطور. خودت بهتر میدانی که چطور اتفاق میافتد.
از احوالاتم میپرسی؟ خب کمی از شاخ و برگ درختان جنگل را حرس کردم. حالا کلبهام بینور و غرق در ظلمات نیست. کپکهایش را آنقدر شستم و سابیدم که برای همیشه ناپدید شدند. این اواخر زیاد سفر نکردهام. رک بگویم. خانهنشین شدهام. میدانی من... من فقط تصویر ماتی از شهر تو در ذهن دارم. کدر است. انگار قطرات باران روی شیشهی چشمانم نشسته باشند. خیابانها و کوچههایش دیگر برایم غریبهاند. و خود تو...؟ اصلا نمیدانم چه شکلی هستی! چشمهای آبی؟ مژگان سیاه؟ از کجا میدانم اینها را؟! اصلا میدانم؟ تو را میشناسم؟ معلوم است که نه! کوچکترین تصوری از تو را دیگر به همراه ندارم. همهاش عین ماهی از لای دستانم سر خورد و شیرجه زد به اقیانوس فراموشی.
حق نداری بابتش مرا سرزنش کنی. خودت بودی که حتی از خیالاتم هم پر کشیدی و رفتی. با پای خودت. با ارادهی خودت. تو را در خواب و رویا میدیدم همیشه، وقتی در آن دنیای وهمانگیز لعنتی هم دیگر خبری از تو نیست، وقتی به سوی نیستی فرار کردهای و تمام رد پاهایت را نیز پشت سرت پاک کردهای؛ گناه من چیست دیگر؟ راستش میخواستم بنویسم گناه منِ عاشق چیست، ننوشتم. دروغ بود از نظرم. حتی باور نمیکنم روزگاری عاشق بوده باشم.
از احوالاتم میپرسی؟ من خوبم. سلامتم. لبخند میزنم. کف پایم نه هیچوقت خونی شد و نه هیچوقت تاولزده. شاید البته روزی چنین بود و حالا با محو شدن جای زخمهایم است که نمیتوانم چیزی به خاطر بیاورم. بیاورم. بجز... بجز آن حس خفیف درد که با ورق زدن آلبوم عکسهایمان سراغم میآید. دفتر خاطراتم را میگویم. وگرنه نه که عکسی نمانده. ردی نمانده. نشانی نمانده.
«یک روز میبوسمت»! مسخره است! هرچه بیشتر و بیشتر میخوانمش مسخرهتر هم میشود. دنیای رنگارنگ و شهر پر از نغمه کجا بود؟! چرا... چرا باید چنین خزعبلاتی بنویسم؟ چطور میتوانستم باور داشته باشم این حرفها را! کی؟!! بزرگترین شکنجه اینکه نمیدانم این «تو» دیگر کدام خریست! برای که نوشته بودم؟! چرا؟! چطور توانستم؟! آن حس... آن حس از کجا میآمد؟! و اینکه...
چرا دیگر نیست؟؟؟
از احوالاتم میپرسی؟ نکند... نکند تویی که نرم و آهسته روی پاشنههای پایت قدم گذاشتهای بر ذهن و روانم؟ نکند خود تویی دلیل سوالهایم؟ نکند... نکند دلت تنگ شده برای زانو زدنهای من؟ برای اینکه نغمههای عاشقانه در گوشت بخوانم؟ نکند دعوتم میکنی به آن سو، که حتی نمیدانم کجاست. نکند که تو... حالت خوب نباشد در تنهایی؟
اجازه هست حالا، من از احوالاتت بپرسم؟
- ۰۰/۱۰/۰۲
https://ghareman.blog.ir/1399/04/07/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2